خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -227

من و نی نی و حجت تمام شده

 

 

آره دیگه حجت بر من و نی نی تمم شد با اعلام نظر بزرگ دفتر نقاشی کشور او که فکر میکند ابر مرد سیاسی این مرز و بوم  وباشد تتلو نازنین :)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))

همینه که هست :))))))))))))))))))))))))))))))))))))))

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -226

این روزهای من و نی نی

 

 

من و نی نی همین امورز وارد هفته 32 شدیم، یعنی 9 هفته دیگه نهایتا این سفر دونفرمون تموم میشه و نی نی با ی شخصیت مستقل زندگی رو واسه خودش شروع میکنه جدای از مامان، 

فعلا هم که خبر خاصی نیست جز اینکه  یهو به این فکر افتادم چی خیلی کم و کسر دارم برم بخرم عایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ی چیز دیگه هم هست اینه که خیلی زود ناراحت میشم و بهم برمیخوره از رفتارها و حرف های همسر بینوا، خودمم میدونم کارام از روی منطق نیست ولی خب دلخور میشم دیگه چیکار کنم. مثلا همین دیشب ساعت حدود 11 و 45 دقیقه تلفنش شروع کرد به زنگ زدن و ایشونم البته چون شب قبلش شیفت بود خواب بود، صداش کردم گوشیت زنگ میخوره، بلند شد و گوشی رو قطع کرد ولی اونی که پشت خط بود ولکن نبود و هی زنگ میزد، ازش پرسیدم کیه این وقت شب ؟ جوابی نداد، دفعه بعدی که طرف زنگ زد عصبانی شدم و گفتم کدوم نفهمی این موقع داره زنگ میزنه بازم جواب نداد ، منم رفتم توی فاز و هزار و یک جور فکر احماقانه، حالا میدونمم که همسر من وقتی میاد خونه ساعت از 9 بگذره دیگه تلفنی کسی رو جواب نمیده و میگه تو که کنارمی بقیه هم باید بدونن الان وقت تلفن زدن نیست حتی خانواده خودش رو ، میدونمم الان واسه بحث انتخابات با دوستاش وقتشون پر هست و این تلفن هم قطع به یقین توی همون زمینه هست ولی خب میگم منطق بینوام دیگه قادر به قانع کردنم نیست ضمن اینکه من هیچوقت روی تلفن های همسر اصلا کنجکاو نبودم و حتی وقتی تلفنش زنگ میخوره و مثلا خوابه یا بیرون از اتاق و... نگاه به صفحه گوشی هم نمیکنم ببینم کیه چون تلفن همراه هست و شخصی، ولی اینبار  اخمام رفت تو هم، لپام پر باد شد و صدام پر بغض و گرفته، بعد دو ساعت کلنجار رفتن با خودم ، بلاخره تونستم روانم رو آؤوم کنم و بخوابم، حالا همسر مثل پسر بچه بیگناه مدتها بود خوابیده بود هاااااااااااااااااااااااا، ولی شانس آورد مثل دو شب پیش ی چندتا مشت محکم نثارش نشد بس من رو ناراحت کرده بود، خلاصه این وسط هرجور بود در مقابل این خواسته  مقاومت کردم  وگفتم گناه داره امشبم باز شیفته و ی دیشب رو فرصت داشت ی خورده بخوابه

 

ظهرانه نوشت:

صبحی که از محل کار به همسر زنگ زدم بازم این هورمون های بارداری ریختن روی اعصاب مغزم و هی گفتن بپرس کی بود کی بود :)))))))))))) پرسیدم و همسر متعجب از اینهمه پیگیری من گفت دوستان مستقر در ستاد :)))))))))))) خودم میدونستم البته

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -225

مشهد باز رفت روی ویبره

 

 

دیشب دوباره شدت زمین لرزه به حدی رسید که اکثر مردم متوجه شدن با توجه به اینکه از 16 فروردین به بعد خیلی مشهد لرزیده و دیگه همه عادت کردن ولی دیشبی شدتش بالای 5 بود و کمی ترسوند باز همه رو، من و دخترا بیدار شدیم ولی همسر و مامانم متوجه نشده بودن و خواب بودن، امروز هم که توی محل کار دو سه بار حسش کردیم منهای اونایی که میاد و حس نیمشه :)))))))))))) یکی بالای 4 بود و از همه شدیدتر

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -224

من و رویاهای دلنچسب

 

 

ای امان از احوالات متغیر روح و روان ادمیزاد در دوران بارداری :)

پریشب ی کم بد خلقی پیش اومد بین من و همسر سر مسائل خیلی بیخود، البته که دیشب همسر کلا منکر ناراحتی خودش در شب قبل شد و گفت فقط خسته بودم چون شب قبلش شیفت بودم همین، ولی خب من معتقد بودم همسر ناراحت بود چون نه گذاشت شام درست کنم و نه اینکه درست و حسابی به حرفام گوش کرد و بدون توجه به من خوابید و... خلاصه از اینا بگذریم میرسیم به خواب آشفته من اندر اون احوالات درحالی که منم به قول  عامه باد کرده بودم و  پشتمو کرده بودم به همسر و خوابیده بودم و همه حق ها رو هم به خودم میدادم که بابا جان من باردارم و یکی باید نازم رو بکشه دهههههههههههههه خوابم برد و چشتون روز بد نبینه در طی 4 ساعت هزار دفعه بیدار شدم و با هزار و یک مکافات از این پهلو به اون پهلو شدم و باز تا چشامو بستم دنباله همون خواب مزخرف رو دیدم، دیدم همسر جان بنده ، همسر دوم اختیار کردن و از در با ایشون اومدن خونه و بعدم مشرف شدن توی اتاق و در رو بستن و بعدم صدای شوخی و خنده و بوس و.... و من چه دردی توی قفسه سینم حس میکردم آخر خواب هم دیدم که به همسر میگم من که قبلا بهت گفته بودم اگر در همچین شرایطی قرار بگیرم میرم از زندگی یو و حالا دارم میرم و باز هم چه دردی توی قفسه سینم داشتم . فردا صبحم که بیدار شدم سرم درد میکرد حال روحم خراب بود و.... این بود تا شب که همسر اومد خونه و وقتی حالم رو پرسید دیگه تحمل تموم شد و زدم زیر گریه ، همسر بفلم کرد و هی پرسید چی شدی چرا گریه عزیزم؟ منم هق هق کنان خواب مسخره رو واسش تعریف کردم همسر محترم هم  هی مسخرم کرد و کلی شکلک از خودش دراورد و ... بعد که ی کم من آروم شدم به خنده گفت ببین خواب خودت بوده به منم ربط نداره ولی واسه اینکه از این خواب ها نبینی لطفا باور کن تو تنها زنی هستی که من دلم خواست به عنوان همسر انتخابش کنم  و الان مادر بچه منی که داره توی وجودت رشد میکنه پس اینقدر فکرت رو مشغول این نکن که شاید من زن مو مشکی رو بیشتر از موطلایی خودم دوست دارم یا شاید ی زن باریک اندام و کم سن تر  از تو واسم عزیز تر میتونسته باشه درضمن برو فکر منحرف خودت رو اصلاح کن. حالا این وسط میفرمایند حالا میشه واسم تعریف کنی چه شکلی بود ی کم حالشو ببرم آخه من که از این خوابا نمیبینم ، نزدیک بود کشته شه ولی خب ترسیدم از پول دیش :)))))))))))))))))))

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -223

این روزهای من و نی نی

 

 

4 شنبه پیش مامای عزیزمون رفته بودم، آره همون که قبلا نوشتم کلی من رو دعوا کرده بود توی اولین دیدار و قبل بچه دارشدنم و کلی به همسر جان حال داد :))))))))))) ایندفعه کلی هم من رو تحویل گرفت اینم ازفواید باردادر بودن، البته من چند ماهی میشه که مطب پزشک متخصص زنان نمیرم و میرم مطب این بانو که ماماهستن ولی خب 3 ماهی بود که چون پاشون شکسته بود خودشون نبودن و یکی از همکارنشون من رو وزیت میکرد ولی 4 شنبه قبل که رفتم خدشون اومده بودن، فقط سر اینکه من نزدیک 15 کیلو وزن اضافه کرده بودم ی خورده دعوام کردن و گفتن باید مراقب باشم چون اضافه وزن من باعث میشه بچه وزن نگیره و ریز بمونه و برنامه غذایی دادن بهم که بیشتر شامل سبزیجات و مغزیجات هست و فرمودن برنج و ماکارونی و سیب زیمین و نون رو باید به نصف مصرف قبلم کاهش بدم و شب اصلا شامم شامل این 4 ماده غذایی نباشه و.... فعلا که چند روزه وزنم بالا نرفته هرچند هنوز زوده برای نظر دادن، قرص آهنی هم که مصرف میکردم رو تغییر دادن و البته تبدیل کردن به دوتا قرص آهن چون کم خون بودم ی خورده، زمان تقریبی زایمان رو هم اعلام کردن بهم

جالبش اینه که ایشون فقط طرفدئار زایمان طبیعی هستن و اونم بدون بی حسی و.....  ( درصورتی که خطری مادر و جنین رو تهدید نکنه ) معتقد هستن اون لحظه زایش باید بهوش باشی و لذت کامل ببری از چیزی که فقط تو درک میکنی و نوزاد و صد البته خدا ولا غیر :((((((((((((((((((((   

روز جمعه هم که تولد خواهر کوچیکه بود و کلی درمورد تولد سال بعد خواهر کوچیکه همراه با نی نی صحبت شد و خاله هاش قربون صدقش رفتن منم گفتم وقتی رفت دستش رو فرو کرد توی کیکت و مالید به زار و زندگیتون اونوقت ببینم بازم قربون صدقش میشین که گفتن بله بازم میشیممممممممممممممممممم

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -222

برای پسرکم

 

 

نازنین کوچولوی عزیز: آیا تو هم مشتاق زمینی شدن بودی یا صرفا ما خواستیم که زمینی شوی؟کاش خودت هم زمینی شدن را آرزو کرده باشی عزیزم چرا که دلم آرام تر خواهد بود 

من و پسرکم وارد هفته 31 شدیم