دعا کنید هفته بعد هرچه زودتر بگذره

ی هفته سخت پیش رو دارم اینجانب ، به دلیل آنکه :

 

1- جابجایی و اسباب کشی

2- دور شدن از شهری که توش بزرگ شدم و دوستش دارم

3- دور شدن از عشق جونم و سختی برنامه ریزی برای دیدار با ایشون علی الخصوص با اومدن زمستون سرد و سفید و برفی ( آخه من چجوری برم بیرون شهر یا پارک جنگلی برف بازی با عشقم ؟؟؟؟؟ )

4- رفتن عشق به منزل ابویشون برای مندت یک هفته یعنی دقیقا امشب بلیط گیرش بیاد میره و شنبه بعد برمیگرده :((((((((((((((((((((((((((

خدا جونم ناشکر نیستم ولی کمک کن زودتر هفته دیگه بگذره قبل اینکه پاچه کسی رو بگیرم

 

بعدا نوشت :

عشق محترم صد در صد برنامه رفتنش اوکی شد ، الان زنگید و فرمایش فرمود بلیط هم گرفتم واسه ساعت 9 امشب  چقدرم خوشحال بود ، آی من دلم داره میگیرههههههههههههه نه از خوشحالی ایشون ها ، از دل تنگ خودم ، الانه بزنم زیر گریه :((((((((((((((( ، این استرس لعنتی جمع و جور کردن اسباب و اثاثیه و بردنشون هم مزید بر علت شده و این هورمونهای مسخره و اصلا زمین هم کجه والا عروس خوب بلده برقصه

 

اهم اخبار

خونه که شکر خدا پیدا کردیم و قولنامه هم کردیم و منتظریم مامان اینا فرصت کنن بیان واسه جمع کردن وسایل که به احتمال زیاد جمعه همین هفته باشه ، البته خونه مشهد نیست و سمت ی شهرک اطراف مشهد هست و واسه من سخت میشه روزگار و پدر پدر بزرگمم درمیاد توی رفت و آمد هر روزه و بماند سختی دیدار یار توی این قوز بالا قوزی ، ولی خب دیگه ی کاریش میکنم
دیشب پیش مامان اینا بودم و ی ببیی کوچولو دارن که مامانش مرده شده به قول دخمر کوچولوی داییم و خواهران محترمه بنده وسط اونهمه گرفتاری و کارهای روزانشون این بره کوچولو رو بغلش میگیرن و با شیشه شیر میدن ، اونم اینا رو پذیرفته و کلی باهاشون حال میکنه ، درضمن واسه خودش اتاق خواب مخصوص داره و زیرانداز و روانداز مخصوص و وای به اینکه هیچکدومشون نباشن آنچان سر و صدایی به پا میکنه که دلت واسش کباب میشه، تازه من دیشب دایه مهربانتر از مادر شدم واسش و آوردمش طبقه بالا توی اتاقی که خودمون میخوابیم واسش ی موکت پهن کردم و خوابوندمش :)

 

ی پست تولدانه

پلک خورشید به فرمان تو بر می خیزد / صبح ، از سمت خراسان تو بر می خیزد
نور ، هر صبح می افتد به در خانه ی تو / بعد از گوشه ی چشمان تو برمی خیزد .

 

 

فردا تولد امام مهربانی هاست ، ضامن آهو که همشهری عزیز ما مشهدیاست

پیشاپیش تبریک میگم

 

تو را با نام آهو می شناسند / رضای حضرت هو می شناسند
تمام رعیت ملک عظیمت / به نام شاه خوشرو می شناسند . . .

 . .

 

چی بگم والا !!!!!!!!!!!!

امروز به جناب عشقمان عرض نمودیم که بسی دوستتان داریم و ایشون میفرمایند چرا ؟؟؟؟؟ حالا هی بنده دلیل میارم که چون .... چون..... چون.... و هی ایشان میگن دیگه ؟ دیگه ؟ دیگه ؟ سرآخرم میگن همین ؟!!

 

خدایا شکرت  :)

 

از آنحایی که شخص شخیص خودم بدجوری عاشق طبیعت و طبعت گردی هستم و علی الخصوص عکاسی از طبیعت به نحوی که وقتی با عشق میریم بیرون دیگه حالش بد میشه و احساس میکنه طبیعت و آسمون و درختا و .... شدن هووی ایشون :) هرخبر و مطلبی که مربوط به محیط زیست باشه واسم جالبه و قابل توجه منجمله این خبر

 

کدام کشورها محیط زیست را بیشتر دوست دارند؟

در تازه ترین پژوهشی که توسط یک موسسه سوئیسی به نام robecosam انجام داده است ۵۹ کشور جهان که شامل ۲۱ کشور توسعه یافته و۳۸ کشور در حال توسعه است مورد مطالعه قرار گرفته است.
در این مطالعه که با موضوع کشورهای دوستدار محیط زیست و انرژی های تجدید پذیر انجام شده است ۱۷ شاخص در سه دسته کلی شاخصه های محیط زیست ، شاخصه های اجتماعی و شاخصه های دولتی مورد بررسی قرار گرفته است.

در این تحقیق میزان تلاشها برای کاهش گاز های گلخانه ای اعم از دولتی آموزشی و غیره و همچنین میزان خطر و ریسک پذیری سرمایه گذاری در حوزه انرژی های نو مورد بررسی قرار گرفته است.
انرژی های خورشیدی ، بادی و بیو فول ها و همه منابع انرژی با ساخت غیر فسیلی در عرصه فرهنگ استفاده، ریسک تولید و باقی شاخصه ها مورد بررسی قرار گرفته اند در این میان کشور سوئد در جمیع شاخصها به با لا ترین رتبه دست یافته است.
ده کشور اول که در این مطالعه حائز رتبه برتر شدند عبارتند از

 

رتبهکشور
۱سوئد
۲استرالیا
۳سوئیس
۴دانمارک
۵نروژ
۶انگلیس
۷کانادا
۸فنلاند
۹آمریکا
۱۰هلند

رتبه های آخر

ده کشوری که در این رده بندی در ته جدول قرار گرفته اند عبارتند از

 

رتبه کشور
۵۹نیجریه
۵۸مصر
۵۷ونزوئلا
۵۶اندونزی
۵۵روسیه
۵۴مراکش
۵۳دومنیکن
۵۲جامائیکا
۵۱تایلند
۵۰ال سالوادور

 

جایگاه ایران کجاست؟

در این مطالعه متاسفانه و یاخوشبختانه ایران بررسی نشده است ( خدا رو شکررررررررررررررر ) چرا که در صورت بررسی قطعا رتبه خوبی در انتظارمان نبوداستفاده بالا و مثال زدنی ما از بنزین و سوختهای فسیلی که ریشه در فرهنگ معاصر متاثر از نفت خیز بودمان دارد هر گونه ریسک در باره انرژی های نو را از پیش شکست خورده می نمایاند ضمن آنکه از لحاظ شاخصه های اجتماعی هیچ کدام از ما تلاش سازنده و روزمره ای برای حفظ محیط زیست نداریم بلکه نا خودآگاه به تخریب آن هم همت می گماریم.
در چنین شرایطی و علیزغم روی کار آمدن رویکردهای جدید در عرصه محیط زیست باز هم نمی توان رتبه ای برای کشورمان در اواسط جدول حتی قایل شد. نکته این مطالعه رتبه ۲۵ کشور امارات متحده عربی است که علیرغم نفت خیز بودن و صحرایی بودن قسمت اعظم آن رتبه قابل قبولی کسب کرده است

 

بی چک و چونه شدیم مامان :)

وای خدا به این مامان های مهربون و صد البته طفلک صبر ایوب بده ، بخدااااااااااااا ، ی امروز قبول کردم جای یکی از همکارها پسر یک سالش رو ببرم  مهد و بعد از ظهر هم برم دنبالش ، تمام کارهاش رو هم مامان بنده خداش انجام داده و من فقط صبحی بچه رو از توی پتوش بغل کردم و همراه ظرف غذاش که زحمت کشیدم گذاشم توی ی پاکت و شیشه شیرش و ی دونه گلابی طبق دستور مامانش ، از طبقه چهارم آهسته اومدم پایین و  نشستم توی ماشین یکی از همکارهای دیگه که صبحی شد فرشته نجات من و اومد دنبالم و بردمش مهد تحویلش دادم ، ولی مسئولیت زیادی داره بچه ، الان دارم فکر میکنم ظهر که بردمش خونه تا مامانش بیاد یعنی شب ، من چجوری سر این بچه رو گرم کنم که بتونیم تحمل کنیم جفتمون و اگر اگر اگرررررررررررررررررررر خدای نکرده بچه خرابکاری کنه من باید چیکار کنممممممممممممم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

آقای عشق هم از خوش شانس بنده امروز جلسه داره والا حداقل میومد میبردیمش با هم بیرون تا زودتر و راحت تر بگذره این ساعت هاااااااااااا

 

بلاگفا چش شده ؟؟؟؟؟ اون از چند روز قبل که هرچی مینوشتم رو نمیزاشت روی صفحم بعدم که خودم نمیدیدمشون و اینم از امروز که نظرات رو نشونم نمیده

 

1 2 3 امتحان میکنیم

نمیدونم چرا پست های جدیدی که یمزنم رو نمیبینم خودم ، نیدونم هیچکس چیزی نمیبینه یا فقط شخص ما نمیبینیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

2 باره چک فرمودیم دیدیم الان خودمان میبینیم

فعلا برم ی نامه بدم همکار تایپ بفرماییند بعدا میام مینیویسم

 

بعد از وقت اداری نوشت :  :(

وای امروز عجب روزی بود ، تا همین الان که دوتا بسته اسناد و مدارک مناقصه رو بستم و دادم برد کارپرداز محترم شرکمتمون که تحویل فرودگاه بده یعنی ساعت 2و 40 دقیقه بعدظهر ، ی دقیقه هم وقت نداشتم به کارهای مهم شخصیم برسم  والا بخدا :) الانم که همه رفتن و فقط من و آقای محترمی که مسئول خدمات شرکت هستن موندیم توی ساختمون ، بخداوندی خدا 5 شنبه ها مرده هام ازاد هستن ولی من نه ، تازه باید برم سراغ جمع و جور کردن این میز شلوغ که به قول مامانم فیل بیافته توش و دوندونش بشکنه اصلا پیدا نمیشه بس همه چی قاطی و پاتی شده اینجا و ......

 

بعد اونم باید برم خونه همکار که ی نفر رو ببرم واسه تعمیر یخچالش تا فردا که میاد درست شده باشه

 

بعدش نوبت جناب عشقمان میرسه و آخر شب هم لالا و فردا نزدیک های ظهرم دیدار گل روی مامان جون و خواهرای گل

و اینچنین باز ی هفته رو تموم میکنم  ی هفته جدید رو می آغازم

 

ساعت 4 :

من موندم همه مردا اینقدر لوسن یا این جناب عشق بنده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حدودا ساعت2 بود که به من زنگ زد و منم چون همون موقع داشتم کارتن مدارک گیلان رو میبستم و کارپردازمون هم کنارم بود و کمک میکرد زدم رو مشغولی ، بعد بیست دقیقه یا نیم ساعت بود که کارم توم شد هنوز رو صندلیم ننشسته بودم که زنگ زدم به حضرت آقا ، دیدم جواب نمیده ، نه این خط و نه اون خط ، چندباری تماسیدم و جوابی نگرفتم ، شستم خبردار شد دلخوره ولذا مسیج زدم  شرح ماوقع را گزارش کردم به جنابشان و بعد 45 دقیقه مسیج زدن که منم دستم بند بود و باشه واسه بعد ، دیگه .... خب من که میدونم دلخوری ، بازم زنگیدم و جواب نداده هنوز ، منم در یک اقدام مازوخیسمی نرفتم خونه (  دارم ضعف میکنم از گرسنگی آخه دیشب شام که درستیدم دیدم نمک نداریم و نشد غذا بخورم و موند واسه امروز و صبحیم با همکاران ی خورده نون و ماست خوردم و الان بشدت گرسنمهههههههههههه ، )  تا هروقت دستشون از بند دراومد و جواب دادن بگم که تا سر حد مرگ گرسنمه و در اعتراض به رفتار ایشون نرفتم خونه تا موفق بشم به سوزوندن دلش پسره ی لوس :((((((((((((((((

 

این روزها

این روزا واقعا سرم شلوغه ، از ی طرف توی شرکت ، از ی طرفم گشتن دنبال خونه و از طرف دیگه اینکه ذهنم ذرگیره که خدایا پس کی اون خونه ای که میپسنذدم و اون ما رو میپسنده پیدایمشه پس ، از ی طرفم مشغول آروم کردن مامانت جونم از طریق تلفن که هم نکگران تنهایی من هست و هم نگران پیدا کردن خونه و هم نگران اون 2 تا دختر و ..... ( مامانا همیشه نگران هستن )

 

 

اون گوسفندی که بچش مرد رو یادتونه :) واسش ی بچه خریدن ولی گویا اون ببیی کوچلول از این مامان تازه حاظر نیست شیر بخوره و خودش شده ی مشکل دیگه ، فعلا که بهش شیر گاو میدن

 

دو روز پیش ایمان آوردم به این جمله که آقایون محترم بدجوری تایید همسرشون رو لازم دارن ، ی جایی بودیم با جناب عشق و یکی از دوستان من و بحثی شد سر وظایف اصلی ی زن و موضوع کار کردنش بیرون خونه و نگهداری از بچه ها ، من نظر خودم رو گفتم که بنظر من ی مادر خوب مادری هست که به روز باشه و آگاه و وقت بزاره واسه فرزندش و هم آموزشش بده و هم بازی کنه باهاش و ... که خب این مستلزم اینه که بیرون خونه زیاد نباشه و اینکه چندان موافق کار کردن ی خانوم بیرون خونه نیستم مگر از سر اجبار و نیاز ( اعم از نیاز مادی یا نیاز روحی زن برای اثبات خود ) ولی خب با این موضوع که بخوان زن رو اجبار کنن به کار نکردن و موندن تو خونه هم مخالفم و دوست من که ی مادر شاغل هست و بچشو میزاره مهد میگفت چرا ی زن نباید بره بیرون کار کنه و این حقش هست .... و عشق عزیز هم که کلا مخالف کار کردن ی زن بیرون خونه بود و بعد به من گله کرد که تو از من حمایت نکردی و ..... حالا گلش نیمه شوخی و نیمه جدی بود ولی خب گله بود دیگه

 

:(

نی نی ببیی بینوا مرد :(

 

دیروز نزدیکای ظهر بابا میبینه این ببیی خیال نداره بچشو دنیا بیاره ، میاد مشهد واسه کارای خودش و مامان اینا هم که اصلا بلد نیستن چیکار باید میکردن و شب که بابا میاد و میرن سر میزنن به گوسفندا ، میبینن بچه این بینوا دنیا اومده و مرده ، حالا معلوم ینست زنده دنیا اومده بوده یا نه ؛ میگن از همون دیشب اینقدر این ببیی مادر بع بع کرده که نگو ، جوری که بابا دلش سوخته و گفته امروز برسه میره از این گله دار ها ی بره کوچولوی بدون مادر ، واسش میخره :(((((((((((((((

دیروز میرزا قاسمی درستیدم که برخلاف توصیه هانیه جون توش پیاز هم زدم و البته چون عاشق طعم فلفل دلمه ای توی غذا هستم ..... بله دیگه ، فلفل دلمه ای هم زدم ، فکر کنم اگه ی گیلک این رو ببینه کلا دیپورتم میکنه از ایران :)

ی سوال واسم پیش اومده اساسی ، چرا شماها دعا نمیکنید ما ی خونه خوب پیدا کنیم و از این وضعیت ی پا در هوابودن درآیمممم ؟؟؟؟

 

بعدا نوشتتتتتتتتت :

ی آقای شمالی و اتفاقا گیلک ، فرمودن که دیگه این میرزا قاسمی که بنده پختیدم اورجینال نیست و رفته تو مایه های اجناس چینی :)))))))))))))

 

اول هفته همه بخیر و شادی

واییییییییییییییی امروز صبح ی چیز عجیب دیدم

 

بابا اینا چندتا ببیی ( منظور همون گوسفند هستش ) دارن که یکیشون توی دلش نی نی داشت و صبحی که گوسفندا رو برده بوردن بیرون برای چرای صبحگاهی این ببیی که خیلی هم شبطون هست در اکثر مواقع ، از گله جدا شده بود ، من و خواهرم داشتیم حرف میزدیم که دیدیم تنهایی داره میاد سمت ما ، تعجب کردیم چرا از بقیه جدا شده ؟ خواهر گفت شاید تشنش شده و آب میخواد یا شاید از دور بابا رو دیده اومده سمتش ولی بعد هر دو به این نتیجه رسیدیم حتما میخواد بره خونه ، بابا رو صدا زدیم و دنبال گوسفند آروم آروم راه افتنایدم ، دیدم نخیر این مامان جدید میخواد تنها بره خونه ، بابا گفت احتمالا میخواد بچش دنیا بیاد ، حالا هم منتظرم ظهر بشه زنگشون بزنم ببینم دنیا اومد یا نه :)

 

اینم ی پست خبری و مفید  :)

رفتم که ایرانسل بخرم :)))))))))))))))

 

 

مقرون به صرفه ترین سیم کارت اعتباری ؟؟؟؟؟؟

برای آگاهی بیشتر مخاطبان و مشترکان تلفن‌همراه، تعرفه سیم‌کارت‌های پراقبال اعتباری را از نظر گذرانده‌ایم.

ایرانسل و رایتل ساعات اوج و غیراوج مصرف ندارند و مکالمه با سیم‌کارت اعتباری این دو اپراتور در تمام ساعات از شبانه‌روز، به یک قیمت است. منظور از ساعات اوج و غیراوج مصرف همراه اول به این شرح است: ساعات اوج مصرف (Peak): از ساعت ۸ الی ۲۱. ساعات غیراوج (Off Peak): از ساعت ۲۱ الی ۸، جمعه و روزهای تعطیل.

مقرون به صرفه‌ترین سیم‌کارت اعتباری کدام است؟

 

 

 

لطفا من رو توی جنتاح بندی های خودتون قرار ندید دوستان عزیز

ی پست زده بودم و از ی تجربه تلخ نوشته بودم ، ی خاطره که شد ی تجربه و اونم از نوع تلخش ، واسه این بهش میگم تجربه که باعث شد هواسم رو جمع کنم و با چشم باز اتفاقات اطرافم رو ببینم و از بانو یاسی نوشتم که به من میگفت ازر سنم خجالت بکشم ، اما خودش داشت سعی میکرد بشه معشوقه مردی که 18 سال از خودش کوچکتر هست و ه ر ز ه بودنش رو با مشکلات خانوادگی و بد گویی از شوهرش توجیه کرده بود و این کامنت رو دریافت کردم

 

" مجرد و متاهل فرقی نداره
دنیا جای مکافات هست مطمئن باش اینها یه روزی در زندگیشون میرسن به جایگاه خانوم اولی و دیگران برای هووی هرزه شون راهنمایی میفرستن که چطور و بهتر بتونه بمونه !!"
http://banoohastam.blogsky.com/

شاید به نظر اصلا کامنت مورد داری نباشه ولی دقت که کنی متوجه میشی چی نوشته و منظورش چی بوده ، من زیر این کامنت توضیح دادم که اصلا با سیاست های نویسندگان این وب و وب مشابه همسران اول موافق نیستم ، مخالف چند همسری هستم اما نه به نحوی که این نویسندگان محترم مینویسن و .....

متن جواب من :

نه دیگه قرار نیست توهین بشه به کسی ، هرزه اون مرد یا زن متاهلی هست که میره سراغ یکی دیگه
درضمن من اصلا با سیاست های شما در وبلاگتون موافق نیستم و همینطور نوشته های وب همسران اول
اینکه آدم از دردش بنویسه و اینکه تعجب کنه از اینهمه نامردی که درحقش میشه چه از طرف شریک زندگیش و چه از طرف ی همجنس و اینکه بخواد دیگران رو از خواب خرگوشی که ممکن رفته باشن بیدار کنه درست ، ولی اینکه همه رو با ی چوب زد و به همه گفت هرزه واقعا قابل قبول نیست و همه خانوم اولی ها هم بیگناه نیستن و بدون تقصیر

 

میدونم و مطمئنم خیلی از همسران دوم بهتر از بانوان اولی هستن و این لطف خدا بوده در حق مرد اون خانواذه و خیلی از موارد هم واقعا لازم بوده برای ی زندگی که همسر دومی واردش بشه و صد البته و متاسفانه میبینم و میشنوم که خیلی از موارد هم همسر دوم و معشوقه و دوست دختر صرفا از سر هوس بوده و هست و این یعنی ه ر ز ه گی ، حالا بماند که بانوان محترم متاهل هم پیوستن به این خیل و این دیگه اصلا قابل اغماض و گذشت نیست دیگه

 

و صد البته من هرکجا ببینم کسی طرف حق هست چه همسر اول باشه چه همسر دوم حتما بهش راه حل میدم و حق  رو صرفا با همسر اولی ها نمیدونم

پس لطفا من رو داخل دسته بندی ها و جناح بندی های خودتون نفرمایید چون من فقط طرف حق هستم چه شما اون رو بپسندید و چه نپسندید و چه حق بدونید و چه ندونید

 

یعنی تا بحال اینقدر استرس نداشتم :(

شنبه اسناد ی مناقصه خیلی مهم از نظر شرکت رو فرستادم و این مهم بودنش بدجوری رفته رو مخم و حالا ، هرچی میگذره هی شک میکنم که فلان مدرک رو گذاشتم ؟؟؟؟؟؟؟ و چیزی که دو شبه نمیزاره درست بخوابم اینه که آیا برگه های قیمت رو مهر زدم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

باید برم اعتراف کنم موضوع رو به رئیس بخش نفت و گاز و راه کار بخوام

خدایا متنفرم از اینکه اینجوری خودم رو ببرم زیر سوال وقتی تقریبا مطمئنم مدارکم مشکل نداره و این شیطان درونم هست که داره عصبیم میکنه و سوارم میشه خوشحال خوشحال :((((((((((((((((((((((((

 

بعدا نوشت با ی دل پررررررر

دلم میخواد سر بردارم بزنم به کوه و بیابون ، یعنی این آقایون رئسا از همون اول رئیس بودن ؟؟؟؟؟؟ یعنی هیچگونه اشتباهی نداشتن در طی سنوات خدمتشون ؟؟؟؟؟ حالا خوبه من مطئنم مدارکم درسته ، ولی خب خیلی استرس دارم ، زنگ زدم به مدیر بخش نفت و گاز که : مهندس اگر موردی نداره حتی اگر نمیخواید رقم رو تغییر بدید ، لطفا روز بازگشایی پاکات ، پاکت قیمت رو تعویض بفرمایید و مجددا ی پاکت دیگه که خود گردن شکستم آماده کردم  رو تحویل بدید که اون استرس منم تموم شه ، میفرمایند من اگر در نمازم هم شک کنم دیگه نماز نمیخونم و صد البته ی خنده تمسخرآمیز هم پشت سرش میفرمایند ، برباد فنا رفت 9 سال کار  ......

 

پلیز ، انرژی مثبت نیازمندیم

دوست جونا ، لطفا دعا بفرمایید واسمون ، که ی خونه باب میلمون و ی صاحبخونه خوبببببببببببب گیرمون بیاد ، بدجوری داره وقت میگذره و ما همیجور آلاخون والاخونیم

خدا جونم ، میدونم همیشه میشه تکیه کنم بهت ، الانم فقط توکلم به خود خودته ، لطفا  ما و خونه مورد نظرت رو به هم برسون ، پیشاپیش کمال تشکر رو دارم ازت آفریدگار مهربونم

از قدیم گفتن هنر نزد ایرانیان است و بس :)

امروز صبح کله سحر بیدار شدم و سریع بلند شدم که حاظر شم برم شرکت و یهو مغزم که دیرتر بیدار شده بود سایر اهعضا؟ء رو متوجه این امر مهم کرد که بابا جان فتیله امروز تعطیله عزیزانم ، و اعضاء محترم هم سریع پریدن توی تخت و تخت خوابیدن باز ، خلاصه لنگه ظهر بیدار شدم و هوس پخت کیک نمودم و این شد نتیجش

 

شرمنده دوستان ، هرچه میکوشم عکسی از هنرنمایی شخص شخیصم را به اشتراک بگذارم تا رویت نمایید ، بلاگفا اجازه صادر نمیکند و به نمایش نمیگذاردش  ( فکر کنم میترسد انگشت مبارکتان را بدجوری به دندان بگزید که آیا این است نتیجه اینهمه پز دادن و داد و فریاد که بنده کیک بخیدم مثلا ؟؟؟ )

 

 

بعد دلم هوس دیدن یار کرد و زنگیدم و راهش انداختم بریم بیرون ، سمت ییلاقات مشهد و تازه اون وقت بود که دوباره مغزم از خواب پرید که خب حالا ظهر میخواین چی میل بفرمایید سرکار علیه که مهمونم دعوت میکنید ؟؟؟؟؟؟؟  و بدین سان مجبور شدم دست در جیب مبارک کنم و برم کباب بخرم و ببرم با خودم که از شدت گرسنتگی گیر ندیم به روزگار و باهم دعوامون نشه :)

 

 

 

فردا میخوام یخنی درست کنم به شیوه مردمان درگز ، امیدوارم یک پنجم طعم و مزه ای که ابوی گرامی میپزن رو داشته باشه ، دعا بفرمایید آبرویمان حفظ شود نزد فامیل محترم تا درس عبرتی نگردم برای آیندگان

اما من شعر میگفتم اگر ، میفرمودم با من بنشین :)

منشین با من! ، با من منشین!
تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم ؟؟؟

تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من
چه جنونی ، چه نیازی ، چه غمی ست ؟
یا نگاه تو ، که پر عصمت و ناز
بر من افتد ، چه عذاب و ستمی ست؟

دردم این نیست ولی
دردم این است که من بی تو دگر
از جهان دورم و بی خویشتنم

پوپکم ! آهوکم!
تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم!

مهدی اخوان ثالث

 

هنوزم بستنی میخوام

دیروز از صبح جناب عشق عصر رو رزف فرموده بودن برای دیدار روی ماه بنده ، منم گفتم اگه کشیک نیست بریم بیرون که هی ها و نه کرد و بلاخره فرمود چون شما خواستی بریم ( به قول همکار ، منم داشت گوشام مخملی میشد :) ) بنا به پیشنهاد من و دیر وقت بودن ، رفتیم پارک جنگلی وکیل آباد و بستنی خوردیم ، وایی که هنوزم میخواستم و الانم دلم ی عالمه بستنی میخواد

 

بستنی تموم شد زود برگشتیم که مثلا شام بخوریم سمت خونه ما ، اما نه کباببی کباب آماده داشت ( گفت برید ی ساعت دیگه بیایید ) و نه دو تا غذاخوری نزدیک ما غذای خوبی داشتن ( آخه من زیاد اهل گوشت قرمز نیستم و دلم هوس جوجه کرده بود و نداشتن ) هیچی دیگه من گرسنه برگشتم خونه و آقای عشق هم واسه خودشون به اصرار من سالاد الویه آماده گرفتن و رفتن سمت کلبه محقرشون

 

طفلک پشت گردنش بدجوری آفتاب سوخته شده از اون بیرون رفتن 5 شنبه و جمعه خانوادگیش ، یقش میخورد پشت گردنش طاقت نمی آورد و نمیزاشت منم ببینم ، تو اوتوبوس هواسش نبود و منم یقشو دادم عقب و تا دیدم اونجوری قرمز و سوخته دلم کباب شد واسش :)

 

با توجه به اینکه عطش بستنی میل نمودن اندر دلم همچنان زبانه میکشد ، عصر میرم که حتما ی دسر حسابی بدرستم با بستنی  ( منظورم همون دسر تابستونی تیرامیسو هستش با بستنی و اون طعم تلخ شکلات تلخ و نسکافش  :)

 

آمین فراموش نشه :)

خداجونم ، امروز اول هفته است ، لطفا و پلیز و خواهشا واسه من و همه دوستان و خانواده هامون و دوستانمون و همشهریهامون ، با خیر شروع کن هفته رو و سراسر هفته رو به خیر بگذرون و با خیر تمومش کن ، ی هفته ای که همه خوشحال باشیم از گذروندنش با خوشی و سلامتی ، ممنون

 

خب اجازه بدید از رو منبر بیام پایین و ی چایی بخورم که چایی بعد روضه میگن خیلی میچسبه :)

راستی اون خونه که 5 شنبه عصری با بابا رفتیم برای قولنامه ، نشد ، یعنی بابایی و جناب صاحبخونه محترم به توافق نرسیدن ( نمیدونم چرا بعضی ها فکر میکنن چون خونه دارن و میخوان بدنش اجاره ، پس مستعجر حتما ی جورایی ، ی رده از اونا پایین تره و حق دارن یخورده همچین رئیس مابانه برخورد کنن ؟؟؟؟؟؟؟ )) امیدوارم ی خونه خوب با ی صاحبخونه عالی و انسان نصیب ما بشه و ی مستاجر خوب هم نصب اون بنده خدا البته

 

پدر و مادر جناب عشق تشریف بردن و شاید بعد 13 روز ، امروز موفق بشیم به دیدن رویشان نه اشتباه گفتم ، ایشون موفق بشه به زیارت من ، شایدم ناز کردم و نرفتم ( یعنی میتونم به نظر شما ؟؟؟ ) :)

 

دومین پست امروز و تعریف گذشته نچندان دور اما تلخ

این جناب عشق بنده بسیار اهل نت گردی بودن تا همین چند ماه پیش و البته هنوز هم هستن ولی فکر کنم به دلیل تغییر سمتشون توی محل کارشون ، کم رنگ شده ( اما خود خنگ من با اصراری که دارم مبنی بر خرید یک فقره لپ تاپ ، بنظرم باز دارم هلش میدم به این سمت ، ولی خب واسه رشته تحصیلیش و پیشرفت توی کارش لازمش داره آخه ) خلاصه بعد از اومدنشون مشهد و مستقر شدن توی محل کار جدید ، یکی از کارهاشون طبق شرح وظایفشون ، ایجاد حساب کاربری در شبکه های اجتماعی و تبلیغات برای سایت محل کارش بود و خب یکی از این شبکه های اجتماعی فیس آباد خودمان میباشد دیگر ، من هم که ی دوسالی قبل از اومدن ایشون در فیس میگشتم و از اومدنش خوشحال شدم ( حالا چه فایده داشت ، ایشون صبح سر کار بود و من توی محل کارم نمیتونستم وصل فیس شم و شب هم ایشون نبود مگر گاهی اوقات ) خلاصه اول که فقط به اسم محل کارش ی صفحه ایجاد کرد و بعدش فرمود چون تو بسیار مایلی ی صفحه خصوصی هم باز میکنم و منم خوشحال که حداقل میتونم اونجا واسش پیام بزارم اگه لازم شد اما نگو خبرهای دیگه ای بوده و من بیخبر ، مدتی گذشت و گذشت و یهو بنده چشم باز کردم دیدم توی صفحه شخصیشون کنار متن های گاه و بیگاه من ، ی چندتا متن عاشقانه دیگه هم هست ، اوایلش که فقط لایک میزدم و اصلا حساس هم نبودم ، دیدم بیشتر شدن این مطالب ، فضولیم گل کرد ی سر زدم ببینم کی هست حالا این بنده خدا ، دیدم ی خانوم هستن به اسم یاس با 47 یا 48 سال سن طبق نوشته خودشون که دستی هم بر روانشناسی دارن و نقاشی هم میکشه ( البته این مطالب رو بعدا از سایر دوستان فیس که این خانوم برای اون ها هم پیام گذاشته بود و آشنا شده بود فهمیدم ، نگید دوستام فضولین ها ، نخیر نیستن علی الخصوص یکیشیون که از عشق آتشین من خبر داشت بدجوری هی من رو حساس میکرد و بیشتر از من صفحه جناب عشق رو چک میکرد ببینه چه خبره اونجا :) )

 

ی روز که با عشق رفته بودیم ددر و ناهارمون رو هم خورده بودیم خیلی اتفاقی بحث فیس شد و منم گفتم ها راستی این سرکار خانوم یاس خوب واست مطلب میزاره ها و ایشون هم هی شوخی کرد و هی به من گفت ای حسود ، چش نداری ببینی یکی دیگه هم هست و بازم من زیاد جدی نگرفتم ، ی شب یکی از آقایون توی اد لیستم ( فکر بد ممنوع ، 90 درصد اد لیست های من شناخته شده هستن و در دنیای واقعی باهشون ارتباط داشتم و این آقا هم سرپرست یکی از گروه هایی هستن که گاهی میریم سفر کمپینگ باهاشون ) به من پیام دادن که خانوم فلانی شما کاربری به اسم یاس میشناسی ؟؟؟؟؟؟؟ گفتم چطور ، گفت میگه دوست مشترک من و شماست ولی من نمیبینم با شما دوست باشه ، عرض کردم نخیر ایشون جزء ادلیست های یکی از دوستان من هست و چون دیگه ی حس بدی داشتم پیدا میکردم به این خانوم و حضور پررنگش در اطرافم بهش پیام دادم ، سرکار خانوم یاس ، لطفا به دوستان من درست ادرس بدید و تا وقتی جزء ادلیست ها من نیستید ، از دوستی با من مایه نزارید در ارتباط هاتون

ایشون بهشون گویا برخورده بود و پیام زدن که مگه واسه انتخاب دوستهام در فیس باید از شما اجازه بگیرم و .....

منم نوشتم واسش که ، شما آزادی با هر بنی بشری ارتباط به هر نحوی که بخوای داشته باشی ولی اگر اجازه من لازم هست باید عرض کنم دوستیت با .... ( منظور جناب عشق ) به هم بزن که دیگه خانوم هرچی ازدهنشون دراومد نثار من کردن و حتی اینقدر عصبانی بودن که نگاه نکرده بودن من از ایشون کوچیکترم و فرموده بودن از سنت خجالت بکش و .... و همه رو برده بودن گذاشته بودن کف دست جناب عشق و چغولی و اینا

عشق محترم زنگیدن که داری چیکار میکنی و اصلا وقتی من نیستم چرا میری فیس و اونجا رو اصلا نمیپسندم واسه تو و نهایتا رسیدن که چکار اون خانوم داری و وقتی عصبانیت من رو ددین فرمودن اون خانوم ی مزیت داره به تو که حرف گوش کن هست !!!! منم همونجا که گوشی کنار گوشم بود و اشکام در حال ریختن صفحه پیام رو باز کردم و متنی رو که داشتم برای سرکار خانوم یاس تایپ میکردم رو بلند بلند برای جناب عشق هم خوندم با این مضمون که از نظر من زنی که متاهل هست و خودش این مطلب رو نوشته توی پروفایلش و با مردی که حداقل 18 سال از خودش کوچیگتره و میتونه جای پسر یا برادر ایشون باشه ارتباط داره درواقع یک ف ا ح ش ه بیشتر نمیبینم و بعد یاس رو جزء بلک لیست خودم قرار دادم که بیشتر از این آزارم نده  حضورش

آها فرامشم شد بگم ی بارم که رفتم به صفحه این بانو سر زدم دیدم به به چشم دلم روشن ، جناب عشق ی شعر زیبای عاشقانه واسشون گذاشتن شاید اگر هرجای دیگه میدیم خودم هم زیر اون شعر مطلب میزاشتم ولی اینجا حس ششمم بدجوری داشت آلارم میداد و من معتقدم به این حسم که بیخود تحریک نمیشه

اینا بود و بود تا اینکه ی شب که بیرون بودیم با عشق محترم ، بدون مقدمه گوشی من رو رداشت و هی چرخید توش و گیر داد به مسیج هایی که بعضی از آقیون ( اعم از همکاران و یا همسفران ) واسم فرستاده بودن و منم عرض کردم عموما مسیج تبریک اعیاد یا نمیبدونم متنهای ادبی هستن و من اگر ریگی تو کفشم بود این بندگان خدا رو با اسم و فامیل کامل و با لفظ آقا جلو اسمشون توی گوشیم سیو نمیکردم ، دید حرفم منطقیه گفت اصلا چرا اینا رو تو گوشیت نگه داشتی و مسیج های من رو پاک میکنی و از اون شب به بعد دیگه من توی گوشیم هیچ مسیجی جز مسیج های ایشون رو که اتفاقا حال و احول روزانه است و یا خبر اینکه اومدم و رفتم توی گوشیم سیو ندارم

 

تقریبا اوایل بهمن سال 91 ی شب که باز دوباره بحثمون رسیده بود به این خانوم و اتفاقا جناب عشق هم هیچوقت کتمان نمیکرد حصضر ایشون رو ، آخر شب واسم مسیج داد که حدست درست هست و من مدت 6 ماه هست که با این خانوم توی نت آشنا شدم و بنا به خواست من ایشون اومد فیس و ارتباطمون هم تا حدودی خدمونی شده و من هرچبی گشتم زا تو نقط ضعفی پیدا کنم تا خودم رو قانع کنم نتونستم ، ازت شکست خوردم  .... هر مسیجی که میداد نیشتری بود به قلب من و اون شب تا صبح چند دفعه گلاب به روتون بالا آوردم و از شدت معده درد خوابم نبرد  ، ی هفته اصلا حوصله گوشیم رو نداشتم و زنگ هم نمیزدم به ایشون و نهایتا ازش خواستم بیاد با هم حرف بزنیم و من تکلیف خودم رو بدونم این وسط ( یکی از بدترین مسیج های اون شب ایشون این بود که اگر بدونی عشقت بعضی شبها از طریق مسیج میره تو بغل ی زن دیگه ، مطمئنم دیگه من رو نمیخوای و این دیگه آخرین ضربه رو زد بهم و اون شب یکی از بدترین شبهای عرمم شد )

قرارمون رو توی ی پارک اطراف خیابون دانشگاه گذاشتیم و وقتی یاشون اومد من اصلا حرفی نداشتم برای زدن چرا که چشام اجازه نمیداد و فقط اشک میریختم ، اونم حرفی نمیزد و نگاهم میکرد ، بعد دست من رو گرفت و محکم زد تو گوش خودش باهاش ، که این باعث شد زبونم باز شه و پرسیدم چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟ اگر ی دختر جوون میبود قبول میکردم و درکت میکردم ، ولی ی زن 48 ساله ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چی داشت که .... ( ایشون ی دفعه به من گفته بود این خانوم رو چهرش رو دیده و خب صداشم که شنیده بود از پشت تلفن ) عشق گفت که این خانوم کلی از زندگیش واسه من گفته ، از مشکلاتش با شوهرش و ... گفتم آها پس شما در نقش ی مشاور بودی ، ی مشاور عزیز که گاهی نیاز بود بغل هم بکنی طرف رو و اون مسیجی که نوشته بود گاهی از طریق مسیج .... رو نشونش دادم و گفتم این خانوم توی مسایل س ک س ی هم نیاز به مشاوره داشت با توجه به متاهل بودنش و مجرد بودن تو ؟؟؟؟؟ واقعا باورم نمیشه که تو نصف شب با زنی رابطه داشتی که میدونستی تا ی ساعت قبل توی بغل همسرش بوده و واسه همین هم توی این یکی دو ماه آخر تا میرسیدی خونه پیام میدادی که خسته ای و میری لالا و من احمق زود باورم ..... گفت میدونه کارش اشتباه بوده ولی اون خانوم میگفته روابطش با شوهرش سرد هست و .... خلاصه گفتم یا ترکش میکنی یا من ترکت میکنم ، و ایشون فقط سکوت کرد و منم بلند شدم که بیام ، ولی اونم همراهم اومد و با اینکه من علنا سعی میکردم حضورش ر نادیده بگیرم و کمکش رو ، ولی اون میومد باهام ( رفتم واسه مامان گوشی خریدم و اتفاقا کمی هم کم داشتم که کارتشو داد فروشنده و نشد جلو فروشنده پرت کنم تو صورتش کارتش رو ) وقتی من داشتم میرسیدم ایستگاه مترو ، وایسادم و گفت من حرفم جدی بود ، اگه ترکش نکنی من نیستم ، چون من بدم میاد تو با ی ف ا ح ش ه حرف بزنی و هم صحبت منم بشی . گفت باشه ترکش میکنم اما اون کمک لازم داره ی فرصت بده ، گفتم یا قول بده از همین امشب نه بهش زنگ بزنی ، نه مسیج و نه جایی که اون هست نت باشی و به پیام هاش جواب بدی چون من جنس خودم رو خوب میشناسم و میدونم اون زن از راه تحریک دلسوزیت یا از راه عصبانی کردن و تحقیرت بازم وادارت میکنه به همراهی ، جناب عشق قول داد و تا الان هم مطمئنم به اینکه به قولش عمل کرده ، ولی دو هفته پیش باخبرم کرد اون خانوم یاس ( که به یکی از دوستان گفته بود در دنیایی مجازی حضور فعالی داره و مشاوره میده به دلیل علاقش به روانشناسی و .... ) بعد از اون قضیه یکی دوبار دیگه بهش زنگ زده و فرموده ارتباطش با همسرش رو به بهبود هست و همین تابستونی هم رفتن سفر برای فراموش کردن اون اتفاقات بد ، ولی دیگه من اون حس بد رو و حس از دست دادن عشقم رو ندارم و میدونم اینبار واقعا از سر ترحم هست که جواب تلفنمش رو میده و قول داده دیگه اینم جواب نده

اگر قول نمیداد و با قلبش قول نمیداد و قلبم مطمئن نبود از حقیقت قولش ، واقعا ترکش میکردم هرچند برای داشتنش حاظرم با همه دنیا بجنگم ولی این وضع واسم غیر قابل تحمل بود ، بهش گفتم ببین من معتقدم به اینکه انسان هم مثل خدا رحیم است و هم رحمان و دایره رحیم بودن کوچکتر از دایره رحمان بودن است ، پس تو حق داری به عنوان یک انسان نگران حال انسانها باشی حتی این خانوم ، ولی در دایره رحیم بودن قلبت تنها باید نزدیکانت حضور داشته باشن و وقتی میبینی من دارم عکس العمل نشون میدم به حضور این خانوم ، بدون که این خانوم رو از دایره رحمانیت به دایره رحیم بودن منتقل کردی و این دیگه قابل قبول نیست

اما واقعا واسم قابل درک نیست این خانوم ، چرا مینویسه متاهل هست و این کلمه مقدس رو به لجن میکشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حداقل این رو توی دنیای مجازی مخفی کن

یک روز شلووووووووووووووووووووغ

واقعا خسته شدم ، ار صبحی بدجوری درگیر تهیه مدارک ی مناقصه هستم ، مدیر محترم بخش گاز از راه دور امر فرمودن مدارک امروز بره ، و خوب که من بیچاره با هزار مکافات مدارک رو تهیه کردم ، مدیرعامل محترم فرمودن باشه شنبه تا از روی فرصت و بررسی قیمت مناسب بدیم ، بابای بابابزرگم اومد جلوی چشام یعنی تا الان  ( ساعت 3 و نیم روز 5 شنبه که مرده هام دیگه آزاد هستن الا من بیچاره )، و باز شنبه هم این پروسه پر استرس ادامه داره ، چرا که کارپرداز محترم شرکت هی خواهند پرسید خانوم ..... ( یعنی من :) ) کی این مدارک آماده میشه بدید ببرم ؟ دیر میشه ها ، نمیخواید بگید زودتر قیمت بدن ؟ و ...... انگار این وسط منافع این مناقصات میره تو جیب بیچاره من که از هر دوطرف مدیران و همکاران فقط منم که باید پاسخگو باشم و هی دعوا بشنوم ( مدیر گروه گاز مناقصه رو نداده معاونت فنی و ایشون کلی با من بدخلقی کردن و فرمودن اصلا من قیمت نمیدم و .... فکر کنم من پرتقال فروشم که همه جهت رفع عدم هماهنگی ها و حل مشکلات ، من رو میابند :) )خلاصه اعصاب فولادین منم داره کم میاره

 

عصر میخوایم با بابا بریم بنگاه و بنگاهی هم پیله که چک و مقداری از مبلغ رو بیارید والا قولنامه نمیکنیم ، حالا وسط همه درگیری های کاریم ، هرچی میگم بابا جان من ، اخوی گرامی ، بزار ما ببیایم و صحبت کنیم با صاحبخونه به گوش مبارک ایشون نمیره که نمیره ، دعا کنید عصر ختم به خیر شه

 

و اما جناب عشق

دیروز بعد 10 روز ی ربعی دم حرم دیدمشون ، البته اونجا کار داشتن که اومده بودن نه واسه دیدن من و خب منم بدجوری به این نتیجه دارم میرسم که در عشق هم کفو بودن لازمه ، لطفا غر نزنید که احمق بودی اگه در این مورد شک داشتی ، منظورم اون هم کفو بودن نیست که تا الان هزار نفر گفتن من و جناب عشق نداریم براساس روحیات و اخلاقیات و معتقدات و افکار و .... ، منظورم اینه که ایشون برای من مثل هوا میمونه که نبودش منجر به خفگی میشه و من واسه ایشون بنظرم مثل ی کتابم اونم ی کتاب رومان که هروقت فرصت کنه و هروقت سرش خلوت باشه و هروقت مانعی نباشه و کار واجب تری نباشه و .... میاد سراغش و ممکنه اینقدر یهو کار داشته باشه که بعد برگشت ندونه کدوم صفحه این رومان بوده اصلا ، دیروز بعد 10 روز هی به من میگفت چی شده مگه اینقدر ناراحتی ؟؟؟؟ ی هفته است مهمون داشتم و نتونستم ببینمت دیگه ، اخم نکن ، اینجوری میکنی دلم خون میشه و برای نشنان دادن مخالفتشون با بدخلقی های من، چنان بازوم رو فشار دادن ( نیشگون گرفتن ) که هنوزم دست میزنم جاش درد میکنه ، نمیدونم شاید دیروز واقعا بد بودم ولی اصلا دست خودم نبود ، بداخلاقی نکردم ، غر نزدم ولی گویا خیلی سرد بودم ، منتظر اوتوبوس شدم و وقتی اومد خداحافظی کردم

منظورم این نیست که درکش نکنم و انتظار بیجا داشته باشم ، ولی خب این دل بیصاحبم دوست داشت حداقل هی نشنوم ی هفته ، حداقل واسه اونم 10 روز گذشته باشه ، یا اینکه حداقل توی این 10 روز و به قول ایشون ی هفته ی بارم مینشیدم ممنون بابات تحمل کردنت ، یا اینکه توی ی وقت پرت که خانوادش هی نپرسن کجایی مثلا 2 تا 4 بیا فلان جا ببینمت و .... شایدم من زیادی متوقعم و لوس ، نمیدونم

دیروز گفت 5 شنبه و جمعه با خانواده داریم میریم ددر و خب منم امروز اصلا زنگ نزدم که ی وقت خانواده مشکوک نشن ، باورم نمیشه یا ما تو خنمون خیلی آزاد هستیم و همه احترام میزاریم به این آزادی هم دیگه و صد البته پامون رو هم از خط قرمز اونطرف نمیزرایم یا اینکه ایشون و خانواده سیستم درستی دارن که ی آقا پسر بالای سی جرآت نداره جز محل کار و خونه جایی بره و باید به خانواده دقیقه به دقیقه رو گزارش کنه کجا هست  کجا بوده و کجا میره ، یعنی وقتی خانواده ایشون نیست فکر کنم اندر بهشت هستن ایشون ، شایدم ایشون خودش اینقدر سخت میگیره و اون بندگان خدا اصلا اینجوری نیستن ، الله اعلم

 

 

تصمیم کبری

میخوام ی بنر بدم واسم بنویسن با این مضمون :

 

ای مرد کوچک چهارپای ، چهارپا سوار ، مگر نابینایی

اونوقت صبح ها که دارم میام بگیرم دستم وقتی دارم از روی خط عابر پیاده توی خیابون رد میشم ، والا بخدا ، بس مراعات میشه حق عابران محترم و علی الخصوص محترمه

 

( جکش رو وقتی جناب عشق عزیزم  با لهجه شمالی میگه دلمو میگیرم از خنده )

 

ظهر نوشت :

نمیتونم فکرم رو متمرکز کنم ، رفتم ی خونه رو همراه بابایی دیدم صبحی و بعد بنگاهی باز آدرس ی خونه دیگه داد ، کلا از دو دل بودن بدم میاد ، خلاصه هرچند این خونه جدید خوشگل تر و مرتب تر بود و. امروزی تر با 3 خواب و 2 حمام :) ولی خب من همون خونه قدمی رو واسش بیعانه گذاشتم ، اون نزدک تر بود به محل کارم و ی جورایی دور و اطرافش شلوغ تر و پر رفت و آمد تر ( اما ته ته دلم اصلا راضی نیستم از گرفتن خونه تو این منطقه ولی دیگه با توجه به فرس بودن تخلیه خونه اجدادی و دست تنها بودن من توی رفتن به بنگاه که از هر چندتاشون یکی رو میرفتم با عنایت به شلوغ بودنشون و .... مجبور شدم ، حالا دعا کنید بیعانه ما رو پس ندن و اجاره ندنش به یکی دیگه )

دعا فراموش نشه

 

کسی تعبیر خواب میدونه ؟؟؟؟ یوزارسیفم آرزوست الان :)

دیشب ی خواب عجیب دیدم که الان هرچقدر به جزئیتاش فکر میکنم زیاد یادم نمیاد ( آخه خدا رو شکر با صدای زنگ گوشیم که روی 6 صبح کوک شده بود بیدار شدم و نجات پیدا کردم از اون خواب ) اندر خواب میدیدم که توی کشور سوئد نیروهای اطل اعات دستگیرم کرده بودن ( چرا سوئد نمیدونم فقط نگران سرما بودم ، فکر کنم چون چیزی روم ننداخته بودم صبحی از سرمای هوا فکر کردم توی سوئد هستم :) ) محل زندان ی جایی دور بود که کم از سیبری نداشت و کلی پنگوئن هم بود و شب هم که میخواستم بخوابم از نگهبان ها خواستم بهم پتو بدن که گفتن اونجا هنوز تابستون هست و پتو ندارن و شاید توی زمستون پتو بدن به زندانی ها و حالا خوبه فقط من یکی بودم مثلا زندانیشون ، ازشون خواستم حداقل فردا بهم قلم و کاغذ بدن که موافقت کردن و با خودم توی خواب فکر میکردم حداقلش اینه شروع میکنم به نوشتن خاطراتم تا شاید با انشارشون مردم دنیا بفهمن چقدر بیگانهم و بی جهت زندانی شدم و ی راه پیمایی ، چیزی داشته باشن واسه آزادیم حتی چند سال بعد ، خلاصه در همون حال افسردگی بودم که دیدم مامان جونم اومد و گفت من نمیزارم بچم اینجا بمونه و به من امر کرد زود خرت و پرتات رو بردار و حاظر شو که میبرمت با خودم  من متحیر که مامان من مگه چه قدرتی داره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ که زنگ گوشی بیدارم کرد

 

اینکه چرا این خواب رو دیدم رو درک نمیکنم ولی اینکه چقدر دلم واسه مامانم تنگ شده اصلا درش حرفی نیست

حدودا نزدیک 4 ماهه دارم بدون مامان و تنهایی زندگی میکنم ، منی که توی ی خانواده 5 نفره و پر سر و صدا و پر مهر و محبت بزرگ شدم خیلی سخته واسم ، توی خونه ما همه حق دارن حرف بزنن و اظهار نظر کنن ، ولی کسی دخالت نمیکنه توی کار کسی ، کلا سیستم تربیتی و مدل زندگیمون رو دوست دارم و معتقدم به شیوه های ارتباطیمون ، هرچند شاید از نظر خیلی ها ما لوس هستیم و پدر و مادرم زیاد بهمون آزادی دادن و خیلی خیلی خودمختار باشیم ولی لازمه به عرض همه برسونم درعین آزادی که داریم ، هیچکدوم بدون اطلاع و درصورت لزوم بدون اجازه و اطلاع خانواده و علی الخصوص مامان حتی ی لیوان آب هم نمخوریم ، مثلا من 3 سال قبل اگه اشنتباه نکنم با دونفر از خانوم های شرکت رفتیم ی کافه سنتی و خانوما قلیون هم سفارش دادن و به من اصرار که حالا ی پک بزن ، من حتی اون  ( نمیدونم بهش چی میگن ) شلنگ قلیون رو هم بردم کنار لبم ، ولی نتونستم ، علاوه بر اینکه از بوش بدم میومد و خودم مایل نبودم ، میدونستم مامان هم اصلا راضی نیست ، واسه همین همیشه معتقدم به تربیت درست و دادن آزادی

 

پی نوشت :

الان ی چیزی یادم اومد ، اینکه یکی از مراجعین اداره جناب عشق ، وقتی داشته آدرس ظاهری ایشون رو به همکارش میداده که مثلا دیروز فلانی اینجوری بهم گفت ، گفته اون آقایی که شبیه حضرت یوسف هستش :))))))))))))))))))))) آخه ی خورده از نظر ظاهر قابل تعریفه این جناب عشق بنده ، چشای رنگی داره و پوست سفید ( طفلک در کنار من اصلا قدرت مانور نداره روی این ظاهر ، چون چشای من هم رنگیه و پوستم هم سفید تر ، یعنی من شبیه اروپایی ها هستم و ایشون شبیه مردمان مثلا لبنان ) ، ی سفر کاری که برای من پیش اومده بود سمت بندرعباس و جناب عشق هم اتفاقا همون موقع اون سمت کار داشت و تونستیم ی نصف روز هم رو ببینیم ( ایشون اهل جنوب نیست ها ، اتفاقا ی جورایی سمت شمال هست شهرش ) توی ی فروشگاه که رفته بودیم خرید ، فروشنده شروع کرد به انگلیسی حرف زدن با ما  ( قابل توجه دوستان ، توی اون ماموریت کاری ، مامان جان و خواهر کوچیکه هم با من اومدن که توی ی سهر غریب تنها نباشه ی دختر خوب مثل من ، پس اصلا نگران نباشید  )

 

این رو امروز خوندم با عنوان انواع عشق

دوست داشتن به شکل صحیح : دوستت دارم نه چون تازه با تو آشنا شده ام (عشق تازگی) ،دوستت دارم نه چون محتاج توام (عشق نیاز) ،دوستت دارم نه چون ناکام در وصال توام (عشق محدودیت) ، دوستت دارم چون دوست داشتنی هستی (عشق لیاقت).

 

 

شب نوشت اندر منزل پدری ( اونم تنهای تنها :( )

دوست عزیزی که متن بالا باعث شده بود ی خورده در شناخت نوع عشقت سردرگم شی ، اینم متن کاملی که توی ی سایت خوندم به صورت اتفاقی ( ی سایت خبری هست مثلا ) ، اگه بازم کمکی نکرد در رفع مشکل ، دیگه بخدا من بیتقصیرم

 

انواع عشق !

 عشق تازگی : با شروع ارتباط آغاز میشود ، یعنی به نوعی به خاطر تازگی و نویی آن جذب آن میشوید. و خوب طبعا به مرور زمان از تازگی آن کاسته خواهد شد ؛ دوستی دختر و پسر از این نوع است و صرفا پس از بدست آوردن همدیگر فروکش میکند.

 عشق نیاز : با بحران شروع می شود و شما نیاز پیدا می کنید به کسی ، چیزی ، شرایطی و یا هر نیاز دیگری و عشق و دوست داشتن بصورت احساسی مبهم شروع میشود ؛ خوب این بار هم با عادی شدن شرایط عشق کم میشود و زمان مرگ آن از بین رفتن نیاز و یا ارضای آن است.

 عشق محدودیت : چیزی را که ندارید و یا اجازه ندارید که داشته باشید شما را مشتاق میکند و عاشق و این محدودیت و فراق و یا دوری احساس شما برانگیخته میکند ؛ مرگ این نوع عشق و رابطه وصال است! به محض اینکه به هم میرسند سیر می شوند.

عشق های راه دور از ۲ شهر یا ۲ کشور و اینترنتی از این گونه اند ، شاید نمونه هایی را دیده باشید که ۲ نفری پس از مدت مدیدی دوستی و عاشق و عاشقی لیلی و مجنون وار ، به محض ازدواج از هم جدا میشوند.

 عشق لیاقت : با شناخت و تناسب آغاز میشود و چون هیجان در آن کم است سرعتش هم کم است ولی ارزش و اعتبار بیشتری دارد ؛ شما در شرایط عادی کسی را می بینید و با در نظر گرفتن کلیه  جوانب او را انتخاب می کنید.

حتما می پرسید مثل ۳ مدل قبلی عشق ، مرگ و یا همان پایان آن کجاست؟ خب اجازه بدهید که من به شما بگویم که این عشق ، مرگ ندارد ؛ پدران ما و یا خانواده هایی که در اوج کهولت هنوز هم عاشقانه به هم مینگرند و عاشقند از نوع عشق لیاقت دارند که تا پایان عمر کنار هم قرارشان خواهد داد.

 

چرا اینقدر دیر افسران محترم رهنمایی و رانندگی ؟!!!! البته از این اقدام نیکو و بجای شما کمال تشکر رو

از امروز بیشتر مراقب خط عابر پیاده باشید

رییس پلیس راهنمایی و رانندگی تهران بزرگ از آغاز طرح تشدید برخورد با تجاوز به گذرگاه عابر پیاده از شنبه خبر داد.شاید مرگ بیش از ¼ عابران پیاده در روی خط عابر پیاده باعث شد تا پلیس تصمیم بگیرد سخت گیری های بیشتری را اعمال کند .

اینجانب ، به عنوان ی عابر پیاده مشهدی ، کمال تشکر رو از افسران زحمت کش و محترم راهنمایی و رانندگی دارم به جهت این تصمیم گیری مفیدشون ، البته امیدوارم هرچه زودتر توی مشهد هم اجرایی بشه این قانون به جا و مفید

هنوز درگیر خونه هستیم و معلوم نیست کار من به کجا ختم بشه ، شاید مامان اینا همون نزدیک مزرعه و جالیزشون :) خونه بگیرن و من میمونم و دوری راه و ..... و مجبور میشم با ی همکار چند شب در هفته رو همخونه شم ، امیدوارم خودمون مشهد خونه بگیریم ، البته در اون صورت بابا بنده خدا اذیت میشه ولی خب ایشون مرد هست دیگه

جناب عشقمان همچنان در حال انجام وظایف ی فرزند نمونه هست و از یکشنبه پیش دیگه ندیدمش و این دل بینوای کوچولوی بنده  دیگه از تنگی شده اندازه سوراخ جوراب انگشت کوچولوی مورچه سایه فسقلی :)

 

ی کشف جدید :)

پس از ساعت ها تفکر و سالها تجربه ، تازه متوجه شدم چرا خدا گفته بهشت زیر پای مادران است ، آخه خدا میدونسته مردان مسلمان چه مردان خود رآی و اکثرا خودخواهی هستن که از همه راه که درمیمونن ، زن رو با گرفتن بچش تهدید میکنن و متاسفانه قوانینشون هم به هیچ وجه از یک مادر حمایت نمیکنه ، چون این قوانین رو همون مردان نوشتن و خب کیه که وقت نوشتن قانون برضد خودش چیزی رو مصوب کنه ؟؟؟ بعدم ی جورایی بندش میکنن به اسلام و دیگه کسی هم حق نداره و هم جرآت نداره درموردش مخالفت کنه ، آخه باباجان این چه حرفیه که اموال و فرزندان رو ملک پدر باید دونست ( توی دانشگاه یکی از اساتید میگفت این ی روایت هست که خیلی هم سندش قوی نیست ، نمیدونم ولی خب دیگه مورد تایید قانون گذاران ایرانی قرار رگفته ) و امان از روزگاری که ی مرد ، سر لجبازی با همسرش بیافته ، جدیدا هم که با توجه به معزل روزافزون طلاق توی ایران ، قضات محترم عسر و حرج رو هم درصورتی قبول میکنن طبق گفته دوستان وکیل که دیگه رگ حیات زن قطع شده باشه ، والا چشم کبود و روح خسته اصلا عسر  حرج محسوب نمیشه ، منظورم این این نیست که مردان همه بد هستن ، ولی معتقدم همینطور که ی مرد حق داره از سختی فرار کنه و به راحتی خودش رو نجات بده از یک زندگی که نمیپسنده ، ی زن هم این حق رو باید داشته باشه نه اینکه کفش آهنین بپوشه تا بتونه به همه ثابت کنه در سختی هست چه به عرف و چه به قانون

 

هرچند به بیشتر این بانوان یادآوری میکنم همیشه ، که این جامعه گل و بلبل ایران روز به روز داره بیشتر و بیشتر از انسانیت فرار میکنه و بنابراین حتما شما رو به عنوان یک زن مطلقه آزار خواهد داد و دولت هم اصلا و اصلا شما رو مورد حمایت مادی قرار نمیده و مجبوری چند برابر ی مرد کار کنی تا خرج زندگیت رو دربیاری و هر روز پاسخگوی نگاه ها و حتی سوالات آقایون باشی که که با مشکلات جن سی خود چه میکنی و اکثرشون مشتاقانه پیشنهاد بدهند که حاظرند این مشکل تو رو تنها و تنها برای رضای خدا حل کنند ، پس اگر واقعا کارد به استخوانت رسیده ، خود را نجات بده از زندگی مشترکت والا بساز و بسوز مثل بیشتر زنان قبل از خودت ( میدونم ظالمانه ترین پیشنهادی هست که میشه داد و همین الان نمونه ای رو توی فایمل میبینم که دختری جوان واقعا مثل ی شمع داره میسوزه و ..... اما ..... )