این جناب عشق بنده بسیار اهل نت گردی بودن تا همین چند ماه پیش و البته هنوز هم هستن ولی فکر کنم به دلیل تغییر سمتشون توی محل کارشون ، کم رنگ شده ( اما خود خنگ من با اصراری که دارم مبنی بر خرید یک فقره لپ تاپ ، بنظرم باز دارم هلش میدم به این سمت ، ولی خب واسه رشته تحصیلیش و پیشرفت توی کارش لازمش داره آخه ) خلاصه بعد از اومدنشون مشهد و مستقر شدن توی محل کار جدید ، یکی از کارهاشون طبق شرح وظایفشون ، ایجاد حساب کاربری در شبکه های اجتماعی و تبلیغات برای سایت محل کارش بود و خب یکی از این شبکه های اجتماعی فیس آباد خودمان میباشد دیگر ، من هم که ی دوسالی قبل از اومدن ایشون در فیس میگشتم و از اومدنش خوشحال شدم ( حالا چه فایده داشت ، ایشون صبح سر کار بود و من توی محل کارم نمیتونستم وصل فیس شم و شب هم ایشون نبود مگر گاهی اوقات ) خلاصه اول که فقط به اسم محل کارش ی صفحه ایجاد کرد و بعدش فرمود چون تو بسیار مایلی ی صفحه خصوصی هم باز میکنم و منم خوشحال که حداقل میتونم اونجا واسش پیام بزارم اگه لازم شد اما نگو خبرهای دیگه ای بوده و من بیخبر ، مدتی گذشت و گذشت و یهو بنده چشم باز کردم دیدم توی صفحه شخصیشون کنار متن های گاه و بیگاه من ، ی چندتا متن عاشقانه دیگه هم هست ، اوایلش که فقط لایک میزدم و اصلا حساس هم نبودم ، دیدم بیشتر شدن این مطالب ، فضولیم گل کرد ی سر زدم ببینم کی هست حالا این بنده خدا ، دیدم ی خانوم هستن به اسم یاس با 47 یا 48 سال سن طبق نوشته خودشون که دستی هم بر روانشناسی دارن و نقاشی هم میکشه ( البته این مطالب رو بعدا از سایر دوستان فیس که این خانوم برای اون ها هم پیام گذاشته بود و آشنا شده بود فهمیدم ، نگید دوستام فضولین ها ، نخیر نیستن علی الخصوص یکیشیون که از عشق آتشین من خبر داشت بدجوری هی من رو حساس میکرد و بیشتر از من صفحه جناب عشق رو چک میکرد ببینه چه خبره اونجا :) )
ی روز که با عشق رفته بودیم ددر و ناهارمون رو هم خورده بودیم خیلی اتفاقی بحث فیس شد و منم گفتم ها راستی این سرکار خانوم یاس خوب واست مطلب میزاره ها و ایشون هم هی شوخی کرد و هی به من گفت ای حسود ، چش نداری ببینی یکی دیگه هم هست و بازم من زیاد جدی نگرفتم ، ی شب یکی از آقایون توی اد لیستم ( فکر بد ممنوع ، 90 درصد اد لیست های من شناخته شده هستن و در دنیای واقعی باهشون ارتباط داشتم و این آقا هم سرپرست یکی از گروه هایی هستن که گاهی میریم سفر کمپینگ باهاشون ) به من پیام دادن که خانوم فلانی شما کاربری به اسم یاس میشناسی ؟؟؟؟؟؟؟ گفتم چطور ، گفت میگه دوست مشترک من و شماست ولی من نمیبینم با شما دوست باشه ، عرض کردم نخیر ایشون جزء ادلیست های یکی از دوستان من هست و چون دیگه ی حس بدی داشتم پیدا میکردم به این خانوم و حضور پررنگش در اطرافم بهش پیام دادم ، سرکار خانوم یاس ، لطفا به دوستان من درست ادرس بدید و تا وقتی جزء ادلیست ها من نیستید ، از دوستی با من مایه نزارید در ارتباط هاتون
ایشون بهشون گویا برخورده بود و پیام زدن که مگه واسه انتخاب دوستهام در فیس باید از شما اجازه بگیرم و .....
منم نوشتم واسش که ، شما آزادی با هر بنی بشری ارتباط به هر نحوی که بخوای داشته باشی ولی اگر اجازه من لازم هست باید عرض کنم دوستیت با .... ( منظور جناب عشق ) به هم بزن که دیگه خانوم هرچی ازدهنشون دراومد نثار من کردن و حتی اینقدر عصبانی بودن که نگاه نکرده بودن من از ایشون کوچیکترم و فرموده بودن از سنت خجالت بکش و .... و همه رو برده بودن گذاشته بودن کف دست جناب عشق و چغولی و اینا
عشق محترم زنگیدن که داری چیکار میکنی و اصلا وقتی من نیستم چرا میری فیس و اونجا رو اصلا نمیپسندم واسه تو و نهایتا رسیدن که چکار اون خانوم داری و وقتی عصبانیت من رو ددین فرمودن اون خانوم ی مزیت داره به تو که حرف گوش کن هست !!!! منم همونجا که گوشی کنار گوشم بود و اشکام در حال ریختن صفحه پیام رو باز کردم و متنی رو که داشتم برای سرکار خانوم یاس تایپ میکردم رو بلند بلند برای جناب عشق هم خوندم با این مضمون که از نظر من زنی که متاهل هست و خودش این مطلب رو نوشته توی پروفایلش و با مردی که حداقل 18 سال از خودش کوچیگتره و میتونه جای پسر یا برادر ایشون باشه ارتباط داره درواقع یک ف ا ح ش ه بیشتر نمیبینم و بعد یاس رو جزء بلک لیست خودم قرار دادم که بیشتر از این آزارم نده حضورش
آها فرامشم شد بگم ی بارم که رفتم به صفحه این بانو سر زدم دیدم به به چشم دلم روشن ، جناب عشق ی شعر زیبای عاشقانه واسشون گذاشتن شاید اگر هرجای دیگه میدیم خودم هم زیر اون شعر مطلب میزاشتم ولی اینجا حس ششمم بدجوری داشت آلارم میداد و من معتقدم به این حسم که بیخود تحریک نمیشه
اینا بود و بود تا اینکه ی شب که بیرون بودیم با عشق محترم ، بدون مقدمه گوشی من رو رداشت و هی چرخید توش و گیر داد به مسیج هایی که بعضی از آقیون ( اعم از همکاران و یا همسفران ) واسم فرستاده بودن و منم عرض کردم عموما مسیج تبریک اعیاد یا نمیبدونم متنهای ادبی هستن و من اگر ریگی تو کفشم بود این بندگان خدا رو با اسم و فامیل کامل و با لفظ آقا جلو اسمشون توی گوشیم سیو نمیکردم ، دید حرفم منطقیه گفت اصلا چرا اینا رو تو گوشیت نگه داشتی و مسیج های من رو پاک میکنی و از اون شب به بعد دیگه من توی گوشیم هیچ مسیجی جز مسیج های ایشون رو که اتفاقا حال و احول روزانه است و یا خبر اینکه اومدم و رفتم توی گوشیم سیو ندارم
تقریبا اوایل بهمن سال 91 ی شب که باز دوباره بحثمون رسیده بود به این خانوم و اتفاقا جناب عشق هم هیچوقت کتمان نمیکرد حصضر ایشون رو ، آخر شب واسم مسیج داد که حدست درست هست و من مدت 6 ماه هست که با این خانوم توی نت آشنا شدم و بنا به خواست من ایشون اومد فیس و ارتباطمون هم تا حدودی خدمونی شده و من هرچبی گشتم زا تو نقط ضعفی پیدا کنم تا خودم رو قانع کنم نتونستم ، ازت شکست خوردم .... هر مسیجی که میداد نیشتری بود به قلب من و اون شب تا صبح چند دفعه گلاب به روتون بالا آوردم و از شدت معده درد خوابم نبرد ، ی هفته اصلا حوصله گوشیم رو نداشتم و زنگ هم نمیزدم به ایشون و نهایتا ازش خواستم بیاد با هم حرف بزنیم و من تکلیف خودم رو بدونم این وسط ( یکی از بدترین مسیج های اون شب ایشون این بود که اگر بدونی عشقت بعضی شبها از طریق مسیج میره تو بغل ی زن دیگه ، مطمئنم دیگه من رو نمیخوای و این دیگه آخرین ضربه رو زد بهم و اون شب یکی از بدترین شبهای عرمم شد )
قرارمون رو توی ی پارک اطراف خیابون دانشگاه گذاشتیم و وقتی یاشون اومد من اصلا حرفی نداشتم برای زدن چرا که چشام اجازه نمیداد و فقط اشک میریختم ، اونم حرفی نمیزد و نگاهم میکرد ، بعد دست من رو گرفت و محکم زد تو گوش خودش باهاش ، که این باعث شد زبونم باز شه و پرسیدم چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟ اگر ی دختر جوون میبود قبول میکردم و درکت میکردم ، ولی ی زن 48 ساله ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چی داشت که .... ( ایشون ی دفعه به من گفته بود این خانوم رو چهرش رو دیده و خب صداشم که شنیده بود از پشت تلفن ) عشق گفت که این خانوم کلی از زندگیش واسه من گفته ، از مشکلاتش با شوهرش و ... گفتم آها پس شما در نقش ی مشاور بودی ، ی مشاور عزیز که گاهی نیاز بود بغل هم بکنی طرف رو و اون مسیجی که نوشته بود گاهی از طریق مسیج .... رو نشونش دادم و گفتم این خانوم توی مسایل س ک س ی هم نیاز به مشاوره داشت با توجه به متاهل بودنش و مجرد بودن تو ؟؟؟؟؟ واقعا باورم نمیشه که تو نصف شب با زنی رابطه داشتی که میدونستی تا ی ساعت قبل توی بغل همسرش بوده و واسه همین هم توی این یکی دو ماه آخر تا میرسیدی خونه پیام میدادی که خسته ای و میری لالا و من احمق زود باورم ..... گفت میدونه کارش اشتباه بوده ولی اون خانوم میگفته روابطش با شوهرش سرد هست و .... خلاصه گفتم یا ترکش میکنی یا من ترکت میکنم ، و ایشون فقط سکوت کرد و منم بلند شدم که بیام ، ولی اونم همراهم اومد و با اینکه من علنا سعی میکردم حضورش ر نادیده بگیرم و کمکش رو ، ولی اون میومد باهام ( رفتم واسه مامان گوشی خریدم و اتفاقا کمی هم کم داشتم که کارتشو داد فروشنده و نشد جلو فروشنده پرت کنم تو صورتش کارتش رو ) وقتی من داشتم میرسیدم ایستگاه مترو ، وایسادم و گفت من حرفم جدی بود ، اگه ترکش نکنی من نیستم ، چون من بدم میاد تو با ی ف ا ح ش ه حرف بزنی و هم صحبت منم بشی . گفت باشه ترکش میکنم اما اون کمک لازم داره ی فرصت بده ، گفتم یا قول بده از همین امشب نه بهش زنگ بزنی ، نه مسیج و نه جایی که اون هست نت باشی و به پیام هاش جواب بدی چون من جنس خودم رو خوب میشناسم و میدونم اون زن از راه تحریک دلسوزیت یا از راه عصبانی کردن و تحقیرت بازم وادارت میکنه به همراهی ، جناب عشق قول داد و تا الان هم مطمئنم به اینکه به قولش عمل کرده ، ولی دو هفته پیش باخبرم کرد اون خانوم یاس ( که به یکی از دوستان گفته بود در دنیایی مجازی حضور فعالی داره و مشاوره میده به دلیل علاقش به روانشناسی و .... ) بعد از اون قضیه یکی دوبار دیگه بهش زنگ زده و فرموده ارتباطش با همسرش رو به بهبود هست و همین تابستونی هم رفتن سفر برای فراموش کردن اون اتفاقات بد ، ولی دیگه من اون حس بد رو و حس از دست دادن عشقم رو ندارم و میدونم اینبار واقعا از سر ترحم هست که جواب تلفنمش رو میده و قول داده دیگه اینم جواب نده
اگر قول نمیداد و با قلبش قول نمیداد و قلبم مطمئن نبود از حقیقت قولش ، واقعا ترکش میکردم هرچند برای داشتنش حاظرم با همه دنیا بجنگم ولی این وضع واسم غیر قابل تحمل بود ، بهش گفتم ببین من معتقدم به اینکه انسان هم مثل خدا رحیم است و هم رحمان و دایره رحیم بودن کوچکتر از دایره رحمان بودن است ، پس تو حق داری به عنوان یک انسان نگران حال انسانها باشی حتی این خانوم ، ولی در دایره رحیم بودن قلبت تنها باید نزدیکانت حضور داشته باشن و وقتی میبینی من دارم عکس العمل نشون میدم به حضور این خانوم ، بدون که این خانوم رو از دایره رحمانیت به دایره رحیم بودن منتقل کردی و این دیگه قابل قبول نیست
اما واقعا واسم قابل درک نیست این خانوم ، چرا مینویسه متاهل هست و این کلمه مقدس رو به لجن میکشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حداقل این رو توی دنیای مجازی مخفی کن