جای لغمان خالی واسه ادب آموزی !!! آی لغمان آی لغمان

آقا من دیروز توسط یکی از همکاران محترم و عزیزمممممممممممممممم متوجه این وبلاگ شدم

 

http://mar /    ( آدرسش رو گذاشته بودم ولی بعد تصمیم عوض شد ، گفتم ی وقت یکی از شماها وسوسه نشه بره و وقت عزیزش رو اونجا تلف کنه :) )

رفتم و بیخود وقت ارزشمندم رو گذاشم و ای ی خورده هم توی دل خنگولم بهش حق دادم که ای داد بنده خدااااااا ، ولی خب همون دیروز واسش نوشتم که جناب شما جایی از نوشته هاتون ندیدم نوشته باشید همسر محترمتون رو دوست دارید و فقط نوشتید ایشون رو تحمل میکنید و این رو به کرات دیدم توی نوشته هانون ، پس چه انتظار عشقی دارید از جانب اون خانوم ، ضمن اینکه ایشون حتما خلق و خوشون اینه و تغییرش هم مطمئنا سخته واسشون ( بماند که توی دلم گفتم حتما ی چیزی هست که به قول ایشون اون خانوم یهو و بیخود بدخلق میشه آخه مغز نخودی کی باورش میشه که ی زن یهو جو پر از مهر خونشون رو آشفته کنه و بدخلقی کنه )، این تا اینجای قضیه ، امروز صبح همکار جان گفتن سر زدی ببینی ایشون چی نوشته ؟ گفتم نه ! و بعد متوجه شدم که جنابشان فرمودن ازدواج موقت فرمودن ، رفتم خوندم و براشون نوشتم که پس جناب آقای همه چی تموم و خیلی خیلی فهمیده ، تمام اون مطالبی که نوشته بودی و هر عیب و ایرادی رو میتونستی در ی انسان پیدا کنی به همسرت نسبت داده بودی در حقیقت ننه من غریبم بازی بوده برای پوشوندن هوسبازیهات ، وگرنه ی زن تنبل و شلخده و همیشه در حال خواب و کسل و بیحال و درحال تلوزیون دیدن و بداخلاق رو که احترام همسرشم نگه نمیداره و فقط خوبیهاش خوندن نماز اول وقت هست و دعوا و قهر با شوهرش به دلیل اینکه نماز صبحش قضا شده ، کسی به عنوان نون خور اضافه تو خونش نگه نمیداره و بره سراغ ی خانوم همه چی تموم و زیبا و صاحب خونه و ماشین و ایجاد ی خرج جدید برای خودش ، ایشون نظر من رو پاک کردن که خب معلومه چرا و بعد اونم تحریر فرمودن هم نظرات بی ادبانه رو دیلت کردن و هم آدرس شونرو و ... چیدونم ( این پست جدید رو نخوندم چون اصلا حاظر نیستم ی دقیقه دیگه وقتم رو اونجا تلف کنم و فقط از طریق همکار باخبر شدم ازش ) خلاصه اومدم عرض کنم خدمت ملت که ، ای ملت ، بعد این وقتی از دست تنبلی های همسرتون دنبال ی راه حل گشتین ( البته اونم درصورتی که ی نفره مسائل رو مطرح کردین و همه چیز رو به نفع خودتون تموم کردین و خوشحال از قضاوت خودتون برگشتین و به قول مامان بزرگ مرحوم من یکه به قاضی رفتین و خوشحالم برگشتین ، حتما بگردید دنبال ی خانوم خوشگل و دارای خونه و ماشین ، مشکلتون حل میشه و اونوقته که به خودتون میبالید که من صاحب دو گوهرم الان و برتر از خیلی ها و موندم توی شعور اون خانوم خوشگله صاحخب ماشین و خونه که که خب خوشگل خانوم تو که همه چی تمومی واسه چی رفتی نشستی رو خرابه های ی زندگی دیگه ، مگه اینکه تو هم داری همه چی تموم بودن رو نمایش میدی یا اینکه تو هم ی موجود هوبسازی و این صفت تنها مختص مردان نیست

برو خوش باش جناب ، منم نیازی ندارم به ثبت نظرم ، همینقدر که حرفم رو به سمع و نظرت رسوندم کافی بود ولی خب حس کردم خیلی های دیگه هم باید ببددونن چه خبره ، حیف واللللللل

 

امروز روز جنگهههههههههههههههه

امروز میخوام ی متلک آبدار نثار مدیر مثلا محترم گروه گازمون کنم ، مردک........ هرچی احترامشو نگه داشتم ، هرچی گفتم مواظب حرف زدنت باش دختر این آقا طبق گفته های خودش به اندازه سن تو سابقه کار داره ، هرچی گفتم حرمتشو حفظ کنم ، دیدم نمیشه ، ایشون گویا خیلی به خودش مدعی هست و کلا درصدد اینه که مشکلات رو بندازه گردن دیگران و خودشون مبری از هر اشنباه میدونه و مدیریتش رو هم در سطح فرا ملی میدونه ، به عنوان ی نمونه کوچیک و قابل عرض اینه که ی ماه پیش فرمودن رزومه من رو بزاری چلوی سنگ ، سنگ رو آب میکنه و در کل کشور ی نفر پیدا نمیشه که رزومه کاری مثل من داشته باشه ، یعنی همچین مدیری هستند ایشون و من الان میخوام برم بگم ، مهندس ! این رزومه شما که سنگ های خراسان جنوبی رو آب نکرد که ، تا دیگه اون باشه روزی که من نیستم واسم پیغام و پسغام نفرسته ، کلا ی جنگ سرد درگرفته بین ما و آغاز کنندش هم خود ایشون بوده

 

قلب زنان سریع تر می شکند

کسی در این قضیه شک نداشته که ، چرا اینهمه روش هزینه کردن و تحقیق فرمودن :)))))))))) دلیلشم اینه که ما خانوما خیلی خوبتریم از آقایون :)

 

قلب زنان سريع تر مي شكندمیزان ابتلای زنان به “سندرم قلب شکسته” ۷ تا ۹ برابر مردان است. یافته‌های جدید محققان شواهد علمی را ارائه کرده که نشان می‌دهند قلب زن‌ها بسیار سریعتر و ساده‌تر از قلب مردها می‌شکند. پزشکان قلب در پی یکی از اولین مطالعاتی که در سرتاسر آمریکا بر روی نوعی اختلال قلبی انجام داده‌اند، اعلام کردند میزان ابتلای زنان به “سندرم قلب شکسته” ۷ تا ۹ برابر مردان است، وضعیتی که در پی وارد شدن فشار عصبی طولانی در اثر شکست سخت عاطفی و یا از دست دادن یکی از عزیزان ایجاد شده و می‌تواند نشانه‌هایی مانند حمله یا اختلال قلبی را در زنان ایجاد کند. معمولا بیماران پس از ابتلا به این سندرم بدون آسیب دیدگی جدی مداوا می‌شوند. به گفته محققان دانشگاه پنسیلوانیا یکی از رایج‌ترین وضعیت‌هایی که در پی آن زنان دچار این سندرم می‌شوند، از دست دادن همسر یا مشاهده بیماری شدید همسر است. این سندرم برای اولین بار توسط پزشکان ژاپنی و در سال ۱۹۹۰ شناسایی شد. ژاپنی ها نام این وضعیت را “بیماری قلبی تاکوتسوبو” گذاشتند. تاکوتسوبو نام دام‌هایی ویژه اختاپوس‌ها است که یادآور فرم کوزه مانند قلب‌های آسیب‌دیده است. این سندروم زمانی رخ می‌دهد که شوک عصبی شدیدی به بدن وارد می‌شود. این شوک در بدن حمله آدرنالین و دیگر هورمون‌های عصبی ایجاد می‌کند. این حمله هورمونی اتاقک اصلی پمپ خون قلب را به صورت ناگهانی مختل می‌کند. مبتلایان به این سندرم معمولا پس از چند هفته کاملا بهبود می‌یابند اما در نمونه‌هایی نیز فرد جان خود را از دست داده است. پزشکان برای یافتن دلیل رواج ابتلا به این سندرم در میان زنان، مطالعه‌ای گسترده را انجام داده و نتایج آن را در کنفرانس انجمن قلب آمریکا مطرح کردند. در این تحقیق بررسی اطلاعات ثبت شده در هزار بیمارستان نشان داد تنها در سال ۲۰۰۷ در حدود ۶ هزار و ۲۲۹ نفر در آمریکا به این سندرم مبتلا شده‌اند که از این میان تنها ۶۷۱ مبتلا مرد بودند. پس از انطباق دادن شرایطی از قبیل فشار خون بالا، سیگار کشیدن و دیگر عواملی که می‌توانند بر روی اختلالات قلبی تاثیرگذار باشند دانشمندان دریافتند زنان ۷٫۵ برابر مردان به این سندرم مبتلا می‌شوند. همچنین میزان ابتلا به این سندرم در میان زنان بالای ۵۵ سال سه برابر زنان جوان بود و زنان جوانتر از ۵۵ سال ۹٫۵ برابر مردان در سنی مشابه به این سندرم مبتلا شده بودند. هنوز دلیل مشخصی برای این پدیده کشف نشده است و تنها مشخص است این سندرم اختلال قلبی است که زنان را بیشتر از مردان تحت تاثیر خود قرار می‌دهد. بر اساس گزارش واشنگتن پست، یکی از نظریه‌های ممکن، نقش هورمون‌ها در ابتلا به این سندرم است. نظریه دیگر این است که تعداد گیرنده‌های آدرنالین در سلول‌های قلب مردان بیشتر از قلب زنان است و از این رو مردان بهتر می‌توانند استرس را در خود کنترل کنند.

نظر شما چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیشب که داشتم میرفتم خونه ، توی اتوبوس شنونده ناخواسته حرفهای چندتا خانوم دانشجو بودم که گویا یکیشون متاهل بود و بقیه مجرد و اون خانوم متاهل معتقد بود بعد تموم شدن درسش دوست نداره بره سر کار ،  تاقبل اینکه این جمله رو بگه بدون اینکه بخوام حرفاشون رو مجبوری گوش میکردم ولی بعد اون هدفمند بود گوش کردنم :) البته بگم ها یواش صحبت نمیکردن بلکه بلند بلند حرف میزدن و نمیخواستم هم مجبور بودم به  استراق سمع ، خلاصه این خانوم معتقد بود چرا باید بره سر کار ؟؟؟؟ چه فایده ای داره جز اینکه چیزی از زندگیش نفهمه و مثل ی بیچاره و بدبخت از صبح بلند شه بدو بدو کنه تا بوق سگ و نفهمه از زندگی چی میخواد و چی داره و .... ، واقعا بعد 10 سال کار کردن بیرون منم به این نتیجه رسیدم و تاییدش میکنم و هرکس ازم میپرسه در مورد نظرم درباره کارکردن بیرون از خونه خانوم ها عرض میکنم خدمتش که عزیزم حماقت نکن ، بماند که من دختر خونه بودم و هیچ مسئولیتی در قبال وظایف خونه و بچه و شوهر و فامیل های دو طرف و .... نداشتم و ندارم هنوز ، ظهر میرفتم خونه سفره واسم هنوز پهن بود و من زحمت میکشیدم غذام رو که گرم نگهداشته شده بود میخوردم و بلند میشدم میرفتم استراحت و بعد اونم تصمیم میگرفتم برم بیرون یا هرکار دلخواهی که میخوام رو انجام بدم و شب هم صدام میکردن بیا میوه بخور یا بیا شام و صبحم بیدارم میکردن برم سرکار ، بدون اینکه متوجه بشم ظرفی باید شسته بشه یا لباسی باید اتو بشه یا ...... حتی گردگیری توی اتاقم رو هم مامان بنده خدا انجام میداد که دخترش عصر که میاد و خسته است بتونه استراحت کنه ( فدای مامانم بشم ) ، با همه اینا من خسته شدم از کار بیرون و تنها دلیلم برای ادامه این شکل از زندگی پرداخت قسط هام هست و صد البته جناب عشق هم بسی خرسند میباشد که نیازی نیست با من سر اینکه دوست ندارم خانومم بیرون کار کنه کلکل داشته باشه ، البته عرض کردیم خدمتشان چون وجدان ما بسی و بسی الاغ است و در نتیجه مایل نیستیم سنگینی پرداخت قسط هایمان را بیندازیم روی دوش ابوی یا همسرمان ، مجبوریم ی دوسال و نیم دیگه تشریف مبارکمان را ببریم سر کار که خب چون ایشان هم مایل نبود به پرداخت قسط های همسر آیندشون فرمودن که اگر شانس آوردن و از جناب عشق بودن به همسرجان تغییر موضع دادن برای اینجانب همون 2 و سال نیم رو برم سرکار تا قسط هام رو خودم بپردازم ، اینجوریاست شانس بنده ، خدای ممنون از این خزانه غیبت :)

 

ی دلیل دیگه واسه شکر خدا !!!!!!!!!!!!!!!!!

امروز به عینه و خیلی ملموس درک کردم که در میان چه ملت گل و بلبلی زندگی میکنم ، دلیل اینهمه دیر متوجه شدنم هم اینه که سابقه خدمت رسانی در ادارات دو.لتی رو ندارم و به دلیل سیستم کاریم هم چندان مراجعه ای به این عزیزان دل ندارم البته تلفنی خیلی خیلی در ارتباطم با واحدهای قراردادها در اکثر شرکت های دولتی در سطح کشور که خب این هم دلیل خوبی هست برای شکر چون مایه خالی شدن انرژی منبسط شده در وجودم میشن اکثر مواقع این بخش از هموطنان عزیز و زحمت کش مان  که خودش حدیث صدمن کاغذه اگه بخوام بتعریفم ، حالا بریم سر موهبتی که امروز متوجه شدم باید شاکرش باشم ، آقا من بارها و بارها شنیده بودم از همکارانی که مراجعه میکنند به ادارات دولتی که عزیزان کارمند با آستین ها بالا زده از بدو ورود سر صبحشون که میشه مثلا ساعت 8 منتظر وقت نماز هستند و تجدید وضو و مکالمه با خالق ، یعنی 8 که میان همیجور آستین ها بالا زده است ، میرن صبحانه هم همیجوررررر و طی صحبت و درد دل با همکاران و بحث هاشون درخصوص مسائل مباحث مکانیکی ماشین هاشون  و اعلام نظر درخصوص نرخ ارز و مسکن و غیبت های خاله زنکی ( البته خانوم های محترم تنها در دل منتظر اذان هستند و بنا به دلایل ... از آستین بالا زدن محروم هستند ) و گاها هم در این بین از دستشون در میره و ی تلفنی جواب میدن و ی 10 تا اراباب رجوع هم وزیت میفرمایند ، ودر نهایت این مشتاقان نماز به شنیدین اولین الله و اکبر چون سیلی خوروشان جهت تجدید وضو و نشستن در صفهای اول جماعت به سمت سرویس های بهداشتی و نمازخانه محل کار حمله مینمایند و بعد اون هم که نوبت وقت ناهار هست و وقت ناهارام که ارباب رجوع باید شعور داشه باشه و مزاحم نشه ، فقط من موندم چرا هی آمار بی نمازهای این مردم داره بیشتر میشه ؟؟؟؟؟؟؟؟ البته مطمئنا این جماعت بینماز جمعی خ س و ..... واقعا مایه تعجبه واسه من ، خب برادر ، خواهر ، خدا خودشم گفته حق الناس واجب تر هست از حق الله ، الان زنگ زدم شرکت گاز یکی از استان های بسیار با فرهنگ کشورمون و بعد کلی زنگ زدن ی آقایی جوابم رو دادن و حین صحبتشون صدای اذان رو شنیدم و کاملا متوجه شدم چرا قبلش جواب نمیدادن چرا که از نفس نفس زدنشون معلوم بود در حال تجدید وضو بودن و به فاصله چند ثانیه که مجدد تماس گرفتم تا ی خبری رو که منتظرش بودن عرض کنم خدمتشون ، دیگه کسی پاسخگو نبود و انشاءالله که در صف اول نماز جماعت نشستن ایشون

 

وای بر مردمی که خوشون اینقدر به خودشون ظلم میکنن ، منظور خودمم ها البته ، والا بخداااااااااااا

 

دلم تنگیدههههههههههههههه

خب چیکار کنم که اینقدر دلم ساده لوحه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!! آقا این سه روز تعطیلات ، یعنی تاسوعا و عاشورا و خب جمعه بعد اون ها رو پیش مامان اینا بودم و دیشب که میخواستم برگردم دلم داشت میترکید و امروزم کلی گرفته ، یعنی این دل ساده لوح من فکر کرده بوده زندگی برگشته به روال سابق

 

جناب عشق هم تعطیلات رو در منزل ابوی مشغول عزاداری برای امام حسین بودند و امروز برگشتن مشهد

 

سلام بر حسین و سلام بر اولاد حسین

روایت کربلا از زبان رقیه (س)

صلی الله علیک یا بنت الحسین(ع) یا رقیه
آن هنگام که خورشید وجودت در گودی قتلگاه به خون نشست و لحظاتی بعد در افق کربلا طلوع کرد، آسمان تیره و تار شد.
صدای برادرم علی بن الحسین(علیه السلام) را می‌شنیدم که به عمّه‌ام زینب کبری(سلام‌الله‌علیها) فرمود : این همان لحظه‌ای است که همه ارکان هستی، از زمان هبوط آدم(علیه السلام) تا قیامت کبری بر آن گریسته‌اند.

زمین و زمان ناله می‌کرد و کودکان می‌دویدند. نبودی ببینی که دامنهایشان آتش گرفته بود و از گوشهایشان خون می‌چکید و من در آن میان مأمن و مأوایی جز دامن عمّه‌ام نداشتم. زمان به سختی می‌گذشت.قرار بر رفتن نداشتم. دوست داشتم که بیشتر نزدت می‌ماندم. اماّ مگر داغ تازیانه ها‌ بر جان کوچکم امان داده بود؟ کربلا جهنّم دشمنان تو شده بود و بهشت تو و یارانت. نمی‌توانستم چشم از چشمان به خون نشسته‌ات بردارم.مرا به زور می‌کشیدند. چقدر سخت بود جدا شدن از پاره‌پاره‌های وحی.

کاش مانده بودم و غبار از چهره‌ات برمی‌گرفتم. کاش پروانه وار دور شمع وجودت می‌گشتم و در پرتو عشق تو می‌سوختم. قرار بر رفتن نبود. از پا‌های آبله دارم بپرس که در این مسیر چقدر دویدم و الآن که سر زیبای تو در دامنم به میهمانی آمده؛ در گوشه‌ی این خرابه، در شهری که مردمانش بویی از مردانگی  نبرده‌اند، به برکت آمدنت آرام گرفته ام.من بهشت را در آغوش گرفتم، من به وصال محبوبم رسیدم.اماّ ای کاش زودتر می‌آمدی چون رقیّه‌ات دیگر توانی در جان خسته و رنجورش ندارد.دختر سه‌ساله‌ای که گرمی چشمانت او را متعالی می‌کرد.

 می‌گویند من رقیّه‌ام۱،کسی که جهتش به سوی تعالی است. آری، از آن زمان که در تقدیر تو متولد شدم؛ من دختر تو شدم و تو بابای من، رفعت گرفتم و بال‌و پر برای پرواز در آوردم و برای عروج آماده شدم.
من در کربلا دیدم که ملائکه به تو و اهل بیتت غبطه می‌خوردند. خودم صدای شیون آن‌ها را هنگامی که بر سرنیزه بودی شنیدم.خودم دیدم که دسته‌دسته جنیان و ملائکه از برای یاری تو آمدند و در برابرت زانو زدند.خودم دیدم که از مقتل تو آیه والشّمس‌وضحِها تفسیر شد، خودم دیدم که خداوند تأویل آیه‌ی «یا ایها النفس المطمئنّه اِرجِعی اِلی رَبِّکِ راضیه مَرضیّه فَادخُلی فی عِبادی وَادخُلی جَنَّتی»2 را در قیام تو و یارانت به ظهور رسانید.

چه لذّتی دارد هم کلام شدن با تو. چه شیرین است لحظه‌ی وصال. جانم دیگر طاقت ماندن ندارد. دستان کوچکم را بگیر و با خودت ببر تا در محضر تو، باب‌الحوائجیم امضا شود.می‌خواهم مانند علی‎اصغر و علی‌اکبر(علیهمالسلام)، نزد جدّمان رسول خدا حاضر شوم و بگویم دشمنانت با تو و فرزندانت چه کرده‌اند. 

 

امان از این ملت :)

کتری مثل مادر شوهره مدام در حال جوشیدن !
عروس مثل قوریه که با جوشیدن کتری اونم کم کم داغ میشه !
پسر مثل استکانه نصفشو کتری و نصفشو قوری پر میکنه !
خواهر شوهرم مثل قاشق چای خوریه میاد به هم میزنه و میره ! :))

 

فیلم کفشهای میرزا نوروز رو دیده بودین ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!

آقا الان من دقیقا در همون وضعیت اون میرزا نوروز بنده خدا قرار گرفتم ( بچه بودم و زیاد از فیلمش یادم نیست ، همینقدر که علی نصیریان بازیگر نقش میرزا بود و قصد داشت از شر ی جفت کفش کهنه خلاص شه و نمیشد ) اون کت معروف جناب عشق و ریختن عطر و .... که یادتون هست ، دیروز رفتم کتش رو که داده بودم خیاطی تعمیرش کنه بگیرم که جناب خیاط فرمودن من دیدم ی خورده دفرمه شده کت ، تعمیرش نکردم ، خب برادر من ، اینو آوردم که شما از اون وضعیت د فرمه بودن درش بیاری دیگه ، خلاصه دوباره کت با همون وضعیت آستری پاره و نیاز مبرم به تعمیر رو داد دستم و گفت اگه خواستین بندازینش دور ، بیاریدش مغازه من تا حداقل از این بوی عطر خوبش استفاده کنیممممممم ، نفهمیدم مسخره میکنه یا داره جدی میگه :) و حالا باز من دنبال خیاطی میگردم برای تعمیر این کت کذایی

 

یک زن استثنائی باشید

حتما در آینده به کار میبرم این روش رو ، علی الخصوص که جناب عشق دوست دارن  وقتی تشریف فرما میشن منزل من دست به سیاه و سفید نزنم و فقط بشینم کنار ایشون تا از روزش بگه و از برنامه هاشو ایده هاش و درد دل هاش و ...

 

لحظه ای که شوهر در خانه را باز می کند، انتظار دارد همسرش را چگونه ببیند؟ با موهای آشفته و درهم یا به گونه ای دیگر؟

لحظه ای که شوهر در خانه را باز می کند، انتظار دارد همسرش آراسته و زیبا و با رویی گشاده و خوشحال، در حالی که خانه مرتب و منظم است و بوی غذای دلخواهِ جا افتادهِ ایرانی ، به مشام می

رسد، به استقبالش برود، اما، خانه را شلوغ و به هم ریخته و همسرش را با موهای آشفته و لباس خواب که از صبح عوض نکرده و بداخلاق مشاهده می کند، او هم ناخود آگاه اخمهایش در هم رفته و به سراغ تلویزیون می رود.

یک زن خانه دار و معمولی، هر روز صبح ، یعنی به محض این که شوهر و فرزندانش از منزل بیرون می روند، نگاهی به خانه می اندازد، در خانه، هر گوشه ای فریاد می زند: “تمیزم کن”

خانم از خودش می پرسد که: اول باید چکار کنم؟ ظرف ها را بشورم؟ تختخواب ها را مرتب کنم؟ شام درست کنم؟ لباسهای چرک را در ماشین لباسشویی بریزم؟ یا اینکه به خرید میوه و سبزی بروم و یا برای انجام کارهایی از خانه خارج بشوم؟

در بحبوحه این همه کار، ناگهان زنگ تلفن به صدا در میاید، یکی از دوستانش است که با شوهرش اختلاف دارد، با یک ساعت گوش دادن به غم و غصه او ، گرفتاری ها و کارهای خودش فراموش می شود، و وقتی به یاد آنها می افتد که نیمی از روز سپری شده !

خانم خانه دار با خودش می اندیشد این همه کار، حالا چه کنم؟ و چون احساس کسلی و بی حوصلگی می کند، یک فنجان چای برای خودش ریخته و تلویزیون را روشن می کند و به تماشای تکرار سریال های شب قبل و شاید هم سالهای قبل می پردازد. وقتی بچه ها به منزل میایند ، سر آنها فریاد می کشد چرا که از دست خودش عصبانی است.

ساعت ۵ بعد از ظهر با بداخلاقی به آشپزخانه شلوغ و به هم ریخته می رود، ابتدا به فریزر روی می آورد و انتظار دارد که غذای او به طور معجزه آسایی آماده باشد، سپس در قفسه های آشپزخانه به جستجوی ماهی تُن و غذاهای آماده می گردد، در حالیکه می داند هر کدام از این غذاها، آه و ناله همسرش را به آسمان بلند می کند.

خودتان را در لیست وارد کنید. هر روز یک زمانی را در لیست برای شخص خودتان در نظر بگیرید، زمانی برای استراحت، ورزش، درست کردن ناخنها، کتاب خواندن و غیره. این کارها را حتما در لیست وارد کنید و گرنه هیچوقت به آن نمی رسید

لحظه ای که شوهرش در خانه را باز می کند، انتظار دارد همسرش آراسته و زیبا و با رویی گشاده و خوشحال، در حالی که خانه مرتب و منظم است و بوی غذای دلخواهِ جا افتادهِ ایرانی ، به مشام می رسد، به استقبالش برود، اما خانه را شلوغ و به هم ریخته و همسرش را با موهای آشفته و لباس خواب که از صبح عوض نکرده و بداخلاق مشاهده می کند، او هم ناخود آگاه اخمهایش در هم رفته و به سراغ تلویزیون می رود.

بعد از صرف شام ، خانم با عجله ظرف ها را جمع می کند و در حین صحبت کردن با تلفن به نظافت منزل می پردازد و هر وقت هم که شوهرش به سوی او میاید، سر خود را به کاری گرم می کند.شوهر او هم در درون احساس تنهایی و سر در گمی می کند و روز بعد با خود می گوید: چرا باید زود به خانه بروم در حالی که آنجا هیچکس منتظر من نیست؟! پس وقت خود را با کار اضافه و سپس با دوستانش می گذراند.

اگر این قصه هر روز ادامه داشته باشد ، خودتان حدس بزنید چه اتفاقی می افتد؟

حالا راهی به شما نشان می دهیم که علاوه بر اینکه به تمام کارهای خود می رسید، زمانی هم برای درست کردن ناخن ها و یا حتی چرت زدن داشته باشید!

بسیار ساده است. ابتدا لیست تمام کارهایی را که می خواهید فردا انجام دهید ، از شب قبل آماده کنید و سپس آنها را به ترتیبِ اولویت شماره گذاری نمایید و فردا صبح کارهایتان را با شماره یک شروع کنید ، و آنقدر ادامه دهید تا کامل شود، سپس کار شماره ۲ را شروع کنید و تا وقتی آن را کامل نکرده اید به سراغ کار دیگری نروید، بعد از آن کار شماره ۳ را انجام دهید، به همین ترتیب ادامه داده تا به همه کارهایتان برسید.

اگر نتوانستید تمام کارهای لیست را انجام دهید مهم نیست ، زیرا حداقل شما مهم ترین کارها را انجام داده اید. راز موفقیت در انجام پی در پی این روش است.

اگر نوشتن لیست کارهایتان را به صبح فردا موکول کنید ، دچار وحشت شده و ممکن است تمام روز وقت شما را بگیرد.حتما آن را شب قبل انجام دهید. کارهای خسته کننده و آنهایی را که دوست ندارید، در اولویت قرار داده و آنها را برای ساعت ۵ بعد از ظهر نگذارید،صبح انجام دهید چون سرحال هستید.

در ساعات اولیه روز که مهمترین کارها را انجام می دهید، آنها را از ایست حذف کنید، با این کار یک احساس کامیابی از عملکردتان به شما دست می دهد که دلگرم می شوید، بقیه کارها را هم با سرعت بیشتری انجام دهید .

روز قبل در مورد شام فردا شب تصمیم بگیرید، بسیاری از زنان کامل، شامشان ساعت ۱۱ صبح آماده است.اگر همسرتان کاری از شما خواست ، آن را در بالای لیست قرار داده و با بهتر انجام دادنش خوشحالش کنید.

بعضی وقتها ممکن است کاری به تعویق بیفتد و یا شاید در انجام کاری دیگر موفق نشدید، این نقطه ضعف را پنهان نکنید و باشجاعت، آن را در راس کارهای فردا قرار دهید.

اگر تغییری در برنامه تان رخ داد، نترسید و با آغوشی باز به استقبالش بروید و بدانید که زندگی دائم در حال تغییر کردن است و به آن به چشم تنوع نگاه کنید.

نکته مهم این که: خودتان را در لیست وارد کنید. هر روز یک زمانی را در لیست برای شخص خودتان در نظر بگیرید، زمانی برای استراحت، ورزش، درست کردن ناخنها، کتاب خواندن و غیره. این کارها را حتما در لیست وارد کنید و گرنه هیچوقت به آن نمی رسید.

با انجام این روش، در ساعت ۵ بعد از ظهر می توانید دوش گرفته، لباس مناسب بپوشید ، آرایش کنید و با آرامش منتظر ورود همسرتان شوید و شب بسیار آرام ، رویایی را داشته باشید، مثل زمان نامزدی.

منبع:تبیان-با نگاهی به کتاب زن کامل

 

و امروز اینچنین آغاز شد :)

خداوند را بسی شاکر میابشم که صبح اولین روز هفته رو با خدمت به یکی از خنگول ترین انواع مخلوقاتش آغازیدم ، خدمت که چه عرض کنم با ایجاد سرگرمی برای این مخلوق ، شنبه یمان شروع شد درحقیقت ، توضیح بدم ؟؟؟؟؟؟ ای به چشم ، امروز صبح من نقش ی دلقک رو برای ی عده ببیی اجرا میکردم که حسابی سربه سرش میزاشتن و حال میکردن  ، بهله بنده اینم دیگه :) کامل بخوام بگم اینجوریاست که دیروز عصری رفتم پیش مامان اینا و امروز صبح که بیدار شدم دیدم همشون رفتن دنبال ی کاری ( خدا شاهده ساعت 6 بیدار بودم ها ولی خب اونا زودتر بیدار شده بودن ) خلاصه لباس پوشیدم و یواش یواش جوری که اگه جناب ببری خان محترم ( هاپوشون رو میگم ) رو جایی مشاهده نمودم بتونم چون فشنگی به سمت منزل بدو بدو نمایم ، رفتم بیرون و دیدم که چندتا ببیی با چوپانی خواهر وسطی عزیز همون نزدیک در مشغول شکم چرانی هستن و منم همونجا با خواهر مشغول صحبت شدم و هی دست نوازش سر ببیی ها کشیدم و هی ازشون تعریف کردم و خواهر هم با غیضی در چشمان هی با سر حرفهایم را تایید نمودندی که بله بله درست میگیی شما ، تا اینکه باباجان اومدن و خواهر رو فرستادن دنبال کاری و بعد هم خیلی ریلکس فرمودن بابا جان فعلا تو مواظب این چندتا گوسفند باش تا خواهرت بیاد ، عرض نمودم بابایی جان ی وقت اذیت کنن من از پسشون برنمیام ها ، فرمودن نترس عزیزک بابا ، فعلا که سرگرم خوردن هستن و الانم خواهرت میاد ، خلاصه نشون به اون نشون که بابا رفت و خواهر هم خیلی خیلی دیر اومد و من به این نتیجه رسیدم که اصلا این جمله که گوسفند مغز نداره درست نیست ، چرا ؟؟؟ میگم ، این ببیی ها اولش که بابا رفت آروم موندن ، بعد ی خورده از هم فاصله گرفتن و هی زیر چشمی من رو نگاه کردن و خب وقتی دیدن چوپانی چون من خنگول تر از اوناست شروع کردن به بازی کردن با من ، آقا هی من بینوا که دمپایی هم پام بود با هزار مکافات میدوییدمممم  ی عدشون رو از توی زمینی که تازه جو کاشته بودن ، بیرون میکردم ی عده دیگشون از اون طرف میرفتن داخل باز بدو بدو میرفتم سراغ اینا و هلشون میدادم عقب و باز ی عده دیگه ، آخرش کارم به التماس کشیده بود که ببیی جونا ، خوشگلا ، نازنیننا خب نرید توی اون زمین و اونام هی بع بع میکردن و هی ته دلشون به من میخندیدن فکر کنم ، آخه وقتی خواهر جان اومد کلی به روش کار بنده خندید و شروع کرد به تکرار حرفهای صبح خودم، خلاصه الان ی تمشک بانوی حسابی ورزش صبحگاهی نموده نشسته روبروی مانیتور :))))))))))))

 

خدایا انصافت رو شکر

خداااا ، این انصافه یعنی ؟؟؟؟ عقل بشری من که اصلا قادر به درکش نیست ، چرا یکی سالها واسه داشتن یکیش زار میزنه در خونت و هرچی به فکرش میرسه نذر میکنه و هرکی رو تو میشناسی و عزیزه واست واسطه میکنه بلکه ی دونه بچه بهش بدی و اونوقت واسه یکی اینجوری میکنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کی قراره توضیح بدی این اقداماتت رو ؟؟؟؟؟

 

 

یک خانم در روسیه با آوردن ۱۰ فرزند رکوردی عجیب از خود در جهان بر جای گذاشت.
 
به نقل از خبرگزاری دانشجو، خانم ارینا Ирина که هم اکنون در بیمارستانی در شهر کورسک روسیه Курск از بچه‌هایش نگهداری می‌کند از وضعیت بچه‌های خود بسیار راضی است و حال عمومی وی هم رضایت بخش است.
 
شوهر این خانم از ترس مخارج فرزندان خود گریخته است و گویا قصد بازگشت به خانواده خود را ندارد.در پی این رویداد، ولادیمیر پوتین رییس جمهور این کشور تعهد کرده است هزینه نگهداری این نوزادان را بپردازد.وزن ۱۰ نوزاد در مجموع هنگام تولد ۳ کیلو بوده است .

 

فکر کنم بچه های این خانوم اندازه ی بچه موش باشن :)))))) شاید دلیل فرار باباجونشون این باشه نه ترس از مخارج هاااااااااااااااا

 

ای اماااااااااانننن ( اینو در حال آواز و دست زیر گوش بخونید )

از 3شنبه عشق را ندیده ایمممممممممممممممم و الان هم خواهرجان امر فرمودن که تشریفم را ببرم خونه که  امروز تشریف فرما میشوند ایشان ( فدای خواهر کوچیکه بشم با دستور صادر کردنش :) )  و این یعنی من باید عصری برم خونه و باز هم عشق بی عشق و فردا هم که میرم پیش مامان جان و دیدار با عشق میرهههههه تا شنبه شب بعد کلاس ایشون و بعدم که باز یکشنبه شیفت هستش و فرداشم میره شهرشون تا شنبه بعد ، نمیخوام وقت دیدار با عشقمان خیلی کمهههههههههههه ، به کی برم بگم وقتش رو زیاد کنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

سرما خورده ایم در حد زکام و تب و اینا ( اصلا حالم خوش نیست )

 

شده ماه حسین من میزبان گم کرده ام

ای ساربان آهسته ران آرام جان گم کرده ام

آخر شده ماه حسین من میزبان گم کرده ام

 

در میکده بودم ولی بیرون شدم چون غافلین

ای وای ازین بی حاصلی عمر جوان گم کرده ام

 

پایان رسد شام سیه آید حبیب من ز ره

اما خدا حالم ببین من مهربان گم کرده ام

 

ای وای ازین غوغای دل از دلبرم هستم خجل

وقت سفر ماندم به گل من کاروان گم کرده ام

 

نعمت فراوان دادی ام منت به سر بنهادی ام

اما ببین نامردی ام صاحب زمان گم کرده ام

 

من عبد کوی عشقم و من شاه را گم کرده ام

آقا تو را گم کرده ام مولا تو را گم کرده ام

 

بنوشتم این نامه چنین با خون دل ای مه جبین

اما ببین بخت مرا نامه رسان گم کرده ام

 

ماجراهی سریالی من ، عشق و عطر

ی غلطی نموده و برای عشق عطر خریدیمممممممممممممممممممممممم و حالا بلانسبت شما همچون یک درازگوش پشیمانیمممممممممممممممممم چرا ؟؟ عرض میکنم

 

آقا اون از انداختن ی عطر که مورد پسندم نبود توسط فروشنده بهم ( البته منظور بدی ندارم چون هرکس بوی اون عطر اولی رو استشمام کرد کلی ازش تعریف کرد مگر شخص خودم ) ، بعد اونهمه مکافات کشیدن و بهم ریختن اوضاع معدم بر اثر استشمام بوی عطر شماره یک ، کلی وقت گذاشتن برای اینکه برم و عطر رو عوض کنم ، سر دادن 10 تومن سر عطر جدید به فروشنده محترم ، ترکیدن شیشه عطر توی جیب جناب عشق ، لک شدن کت جناب عشق ، سردرد شدن همکارن جناب عشق از بوی عطر روی کت  ( دیروز میگفت کتم رو بردم توی ی کمد دم در ورودی محل کار گذاشتم بازم ملت شاکی بودن ، همچین عطر بدرد بخوری انتخاب نمودم من :) ) ، لک شدن پیرهن جناب عشق براثر رنگ خودکاری که توی جیب کتش بوده و عطر رنگش رو طی ی عمل شیمیایی برده و چسبونده به پیرهنش ، و بدتر از همه ، این آقای عشق هی گفت نمیرسم کتم رو ببرم اتوشویی و لذا پیشنهاد نمودم خب خودت بشورش ( چون تازه واسه مهر ماه از اتوشویی گرفته بود ) و ببر بده اتو کنن فقط واست و ایشونم دیشب شسته و صبحم دیده هنوز خشک نشده برده چسبوندتش به بخاری و خب بله دیگه ، آستریش کاملا چسبیده به بخاری و حسابی گند زده اندر روزگار بخاری و ..... هنوز تموم نشده ها ، امروز صبحی رسوندتش به من و منم بردمش دادم خیاطی .واسش تعمیر کنه و ی اقدام انتحاری دیگه هم نمودم ، گفتم واسش بدون اندازه گیری تنگ کنه جناب خیاط کت رو ، حالا معلوم نیست اصلا این کت دیگه تنش بشه یا نه :))))))))))))))))

 

واسه من دنیا ورچپه شده به قول مشهدی ها :)

امروز صبحی رفتم واسه جناب عشق پلیور گرم بخرم که بین انتخاب 2 رنگ سرمه ای و مشکی دو دل شدم ، زنگش زدم که بنظرت چه رنگی انتخاب کنم و ایشون فرمودن : هیچکدوم ، خشکه حساب کن و پولشو بده خودم !!!!!!!!!!! بهله

 

اینم از ژاپنی های عزیز ! از عربها دیگه جای تعجب نیست پس

گویا هرکجای عالم مردان محترم تصمیم بگیرن قدرتشون رو به رخ هم بکشن و عشق قدرت چشمشون رو کور کنه و مثل جیوانات وحشی جای استفاده از منطق برن سراغ زور آزمایی و جنگ ، بار مضاعفش رو زن بینوا باید تحمل کنه ، اون از فتواهای عجیب اعراب برای حضور زنان در جبهه های سوریه و اینم از سربازان ژاپنی ، گویا واقعا قدرت انسانیت رو ازشون دور میکنه که جای عذرخواهی این عمل رو ی امر طبیعی میدونن و منطقی حتی

 

 

تجاوزهای اجباری به دختران نوجوان در جنگ دوم جهانی


بیش از ۲۰۰ هزار تن از دختران نوجوان در طول جنگ دوم جهانی که عمدتا کره‌ای و چینی بودند، مورد تجاوز سربازان ژاپنی قرار گرفتند. ژاپنی ها بعضی از این زنان را که "زنان مایه‌ تسلی" خوانده می‌شدند پس از تجاوز به قتل می‌رساندند.

 

 

به گفته بسیاری تاریخ‌ نگاران، سرنوشت تلخ کیم سون دوک، دختر ۱۶ ساله‌ی کره‌ای را که با وجود صغر سن، در واحدی از ارتش اشغالگر ژاپن مجبور به "فاحشگی" شد، نمونه‌ بارز جنایات ارتش ژاپن در جنگ جهانی دوم می‌دانند. او در روز دست‌کم، ۴۰ بار مورد تجاوز جنسی سربازان ژاپنی قرار می‌گرفت.

شاهد زنده
"لی اک سون" به عنوان یکی از نادر شاهدان زنده‌ جنایات ارتش ژاپن در این جنگ، در باره‌ زندگی روزانه در "روسپی‌خانه‌ ارتش" می‌گوید: ما را هر روز می‌زدند، با چاقو تهدید می‌کردند و اگر از خدمت به آنان سرباز می‌زدیم، بی‌مهابا زخمی‌ مان می‌کردند.
"اک سون" که اکنون ۸۶ سال دارد، اضافه می‌کند: ما یازده تا چهارده ساله بودیم و نمی‌توانستیم تصور کنیم که روزی از آن شکنجه‌‌ها جان سالم به‌درمی‌بریم.
لی اک سون 14 سال بیشتر نداشت که به چنگ شکارچیان ارتش ژاپن افتاد و در "روسپی‌خانه‌" آن که به "ایستگاه تسلی" معروف بود زندانی شد، .او نیز مانند کیم سون دوک، ناگزیر بود به تجاوزات متعدد و روزانه‌ سربازان ژاپنی تن در دهد: خیلی از دخترها سعی کردند که خودکشی کنند. خودشان را دار زدند یا بدون این که شنا بلد باشند، به دریا رفتند و غرق شدند. من هم چند بار به فکر خودکشی افتادم. لی اک سون، سه سال در این "ایستگاه تسلی" در "خدمت" سربازان ارتش ژاپن بود.
این زن زجرکشیده در سال ۱۹۴۵، یعنی پس از پایان جنگ جهانی که به شکست آلمان و تسلیم ژاپن‌ انجامید، از "روسپی‌خانه‌ ارتش" آزاد ‌شد: «اول نمی‌دانستم چه کار باید بکنم، کجا بروم. بالاخره تصمیم گرفتم در چین بمانم و همان‌جا بمیرم. چطور می‌توانستم به خانه برگردم؟ از چهره‌ام پیدا بود که من هم از گروه "زنان مایه‌ تسلی" هستم. نمی‌‌توانستم به صورت مادرم نگاه کنم.

پوزش و پرداخت خسارت
نخستین قربانی این جنایت، خاطرات تلخ خود را ابتدا در سال ۱۹۹۱ منتشر کرد و در اختیار رسانه‌های جهانی گذاشت. پس از او، ۲۵۰ زن دیگر نیز از فجایعی که تحمل کرده بودند، سخن گفتند و از دولت ژاپن خواستند، به‌طور رسمی پوزش بطلبد. وکلای این قربانیان، با مراجعه به دادگاه‌های محلی نیز، تقاضای پرداخت خسارت ارائه دادند.

 

دولت ژاپن، در سال ۱۹۹۳ از پذیرش مسئولیت این جنایت سر باز زد. در این سال، پژوهشی معتبر در توکیو منتشر شد که گفته‌های "زنان مایه‌ تسلی" و نقش فعال ارتش این کشور را در این ماجرا تایید می‌کرد. دولت ژاپن بر این مبنا، چند بار به‌طور لفظی از قربانیان یا بازماندگان آنان عذرخواهی کرد. ولی خواست پرداخت خسارت آنان را نپذیرفت.

 

سندی دیگر
کیم مون گیل، رییس موسسه‌ فرهنگ‌پژوهی کره - ژاپن در شهر بوسان، در ماه مه امسال نیز اعلام کرد که سندی محرمانه از اسناد ارتش ژاپن یافته است که نشان می‌دهد، این ارتش در طول جنگ جهانی دوم برای تامین نیازهای جنسی سربازان خود در آسیای جنوب شرقی، زنانی را به خط مقدم جبهه گسیل کرده است.
بنا به گفته‌ کیم مون گیل، این سند که با شماره‌ ۹۳۵ آرشیو شده، در بایگانی سوابق تاریخی وزارت دفاع ژاپن پیدا شده و رییس ستاد ارتش ژاپن در تایوان، در تاریخ ۱۳ ژوئن ۱۹۴۲ برای آجودانی ارتش ژاپن ارسال کرده است.
در پی اعلام یافته شدن این سند، برخی از سیاستمداران ژاپن به دفاع از "شیوه‌ عمل ضروری ارتش" برخاستند. تورو هاشیموتو، شهردار اوزاکا از جمله گفت که تجاوز به "زنان مایه‌ تسلی" در زمان جنگ برای "حفظ انضباط" ارتش ژاپن، لازم بوده است.
لی اک سون، موضع‌گیری شهردار اوزاکا را "بی‌شرمانه" ارزیابی می‌کند و می‌گوید: «من نمی‌توانم بفهمم، چطور می‌شود چنین ادعایی کرد؟ کسی که نمی‌خواهد ببیند در گذشته چه اتفاقی افتاده، که ژاپنی‌ها به چه کارهایی دست زدند، به نظر من آدم نیست.

فکر نمیکنم اگه قوانین ما هم اینجوری بشه مخالف اسلام باشه

نمیدونم این دختر بچه اهل کدوم کشور بوده ولی واقعا قانونش ازش حمایت میکنه کاش بچه های ما هم همین اندازه مورد حمایت بودن

 دختری که باید سگ می‌شد تا کتک نمی‌خورد!!

 والدین دختر ۹ ساله که او را وادار به درآوردن صدای سگ می‌کردند توسط پلیس دستگیر و به میز محاکمه کشیده شدند.

به نقل از آسوشیتدپرس؛ پدر و مادر دختر ۹ ساله با بستن قلاده الکتریکی که مخصوص حیوانات خانگی نظیر سگ است،  به قصد تنبیه کردن دخترشان به گردن وی بستند.

 ”ادواردو” و “پائولو” مونتانز والدین این دختر ۹ ساله پس از بستن قلاده الکتریکی به گردن وی، او را وادار به “درآوردن صدای  سگ” نمودند.

معلمان و مسئولین مدرسه هنگامی متوجه این قلاده شدند که وی با پوشیدن لباسهای یقه دار قصد پنهان کردن قلاده را داشت.

در ابتدا مسئولین مدرسه گمان می کردند قسمت برآمده گلوی این دختر ۹ ساله بر اثر بیماری متورم شده است که پس از بازرسی متوجه قلاده شدند.

درپی تماس تلفنی مدیر مدرسه با سازمان حمایت از کودکان و با حضور پلیس والدین وی به اتهام کودک آزاری و سوء استفاده از آنان دستگیر شدند.

پس از بازرسی های بیشتر بر روی بدن این دختر ۹ ساله آثار ضرب و شتم مشهود بود که به گفته وی به دلیل پارس نکردن مورد ضرب و شتم والدین خود قرار گرفته بود.

والدین وی پس از محاکمه شدن با پرداخت ۲۵۰ هزار دلار جریمه برای ادوارد مونتانز ۴۳ ساله پدر وی و همچنین پرداخت۲۰۰ هزار دلار جریمه برای پائولو مونتانز ۳۴ ساله مادر وی در نظر گرفته شد و تا پرداخت جریمه به صورت موقت به زندان منتقل شدند.

سرپرستی دختر ۹ ساله با استخدام یک پرستار برای نگهداری از وی از طرف فرمانداری شهر دنبری به عهده گرفته شد.

 

یعنی باور کنم !!!!!!!!!!!!

آقا خدمتتون عارض شم که طبق فرمایشات گهربار خودمان گویا ملت چشممان زده اند در حد تیم ملی ، آخه هیچ راه حل دیگه ای ندارم واسه وضعیت پیش اومده ( قبول دارید که انرژی بعضی ها اونقدررررررررررررررررررررر زیاده که در عالم واقع هم ممکنه منجر به وقوع حادثه ای بشه مگه نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ) از اولش بگم ، این جناب عشق بنده با عنایت به قدرت بالای حس بویایی بنده و داشتن پسند خاص در خرید عطر ، ی مدتی بود سفارش خرید عطر داده بود به من و 2 شب پیش که داشتم بدو بدو میرفتم تا خودم رو برسونم به ایستگاه اتوبوس و برسم خونه ، چشم افتاد به ی عطر فروشی و رفتم خرید کنم واسش ، اون عطری که من سفارش دادم رو فروشنده آور و خودشم شروع کرد به تعریف از ی عطر دیگه و اسپری کرد واسم تا بوش رو بهتر بفهمم و تا بخوام تصمیم بگیرم کدوم بهتره رفت سر اینکه هر گرمش چند هست و اگه این شیشه رو ببرید میشه اینقدر و این اسپری رو ببرید میشه 50 تومن و کلا ذهن من رو درگیر قیمت کرد و نهایتا تا بخودم اومدم دیدم ی اسپری از اون عطری که خودش تعریف میکرده با قیمت 30 هزار تومن داده دستم ، خلاصه رفتم خونه و ی حس بدی داشتم ، کلا دل و رودم بهم میپیچید  گلاب به روتون حالت تهوع داشتم و خیلی هم عصبی بود ، گذاشتم پای اینکه عطر به انتخاب خودم نبوده و حس گول خوردن دارم شدیددد ، عطر رو دادم پسرهای عمه بو کردن و گفتن بوی خوبی داره و ... اون شب گذشت با دلداری دادن به خودم که خب عطر مردونه است دیگه و باید ی مرد بپسنده نه من و خلاصه فرداش که داشتم میومدم مشهد گفتم بزار قبل دادنش به عشق ، خودم ی تست بزنمش :) ولی بعد استفاده باز همون حال بد اومد سراغم و دیدم نخیر اصلا از این بو خوشم نمیاد و تنها قرار نیست عشق ازش استفاده کنه که بلکه با هر استفادش من هم قراره استشمامش کنم دیگه فلذا ظهر دیروز سر قرار ناهار با عشقمان  اندر ی پارک ، عطر رو دادم بو کنه ، حس کردم اونم زیاد خوشش نیومد و گفتم تا تو میری دانشگاه منم میرم این رو عوض میکنم و ساعت 6 میبینمت ، خلاصه رفتم و فروشنده ی 10 تومن دیگه ازم گرفت و از اون عطری که خودم میخواستم بهم داد ، منم خوشحال رفتم سر قرار با عشق و تعریف از سلیقه خودم و تبلیغات واسه عطر و نهایتا با خوشحالی دیدم ایشونم خوشش اومده از بوی این دومی ، خواستم بزارم توی کیفم تا وقتی رسیدیم به مقصد بهش برگردونم که گفت نه دیگه بزار توی جیب کتم ( توی اتوبوس نشسته بودیم و چون گرمش بود کتش رو داده بود دست من و خودش داشت با لپ تاپش ور میرفت و منم عاشقانه نگاهش میکردم و ملت توی اتوبوس هم حیران ما :) ) منم گذاشتم توی جیب بغلش ، بعد ی نیم ساعتی هی بوی ی عطر شدیدا میخورد به مشامم گفتم شاید در شیشه رو باز گذاشتم ولی با توجه به اینکه اسپری بود توجه نکردم ، ی 5 دقیقه که گذشت عشق هم نسبت به این بوی عطر حساس شد و گفت این چه بوییه ؟؟؟؟؟؟؟؟ چشتون روز بد نبینه تا دستم رو کردم توی جیب بغل کتش دیدم اوه اوه خیس خیسه ، اسپری رو آوردم بیرون وقتی درش رو باز کردیم دیدیم شیشه داخلش کلا ترکیده و هرچی بوده داخلش ریخته بیرون  ، هرچی فکر کردیم راه حلی نیابیدیم جز اینکه یکی بدجوری انرژیش رو فرستاده سراغمون ، اینا بماند کتش لک افتاده به چه بزرگی و این هم بماند الان حتما توی اتاق محل کارش همه خفه شدن از اونهمه بوی عطر  و همه اینا ی طرف 40 هزارتومن پول بی زبون من ی طرف دیگهههههههههههههههههههههههههههههههههههههه و همه اینا ی طرف فرمایش عشق ی طرف دیگ که فرمودن فعلا تا 3 ماه اصلا فکر خرید عطر نباشی ها با این شاهکار

 

 

راسیتی جمعه ی آش دوغی پخیدممممممممممممممممم توپ ، البته عشق محرتم فرمودن به آش مامانشان که نمیرسد ولی خوب خودمان ودانیم که بسی عالی بود چرا که بسی میل نمود و هنوز هم مایل بود به خوردن ، واسه دفعه اول ی قابلمه بزرگ بختیدم و ی سطل فرستادم واسه عمه اینا ، ی سطلم واسه مامان اینا بردم و چون همه این 10 نفر دفعه اولشون بود آش دوغی اردبیل رو میخوردن بسیار بسیار تعریف نمودند از دست پخت پزندش :)

ی کم روانشناسی

اینا به نظرم خیلی درست اومدن چرا که اثرات عرم رعایتش رو دیدم توی زندگی نزدیکان ، پس بخونید و اگه مزدوجید بکار ببرید و اگه نه یادتون نگه دارید واسه روز مبادا ( کسی نگه پس ی زن باید مهر سکوت بزنه به دهنش و از حقوقش بگذره و ... نه اصلا ، بلکه ی زن باید سیاست داشته باشه توی زندگی و این سیاست اصلا زشت نیست اگر برای رسیدن به آرامش خودش و خانوادش باشه )

 

 

امروزه شرایط زندگی مشترک، گونه جدیدی از روابط زناشویی را بوجود آورده است چراکه سنت و مدرنیته در کنار هم راهی نو باز کرده‌اند. ما نکاتی از آن را برایتان بازگو می کنیم تا در جهت جلوگیری از بروز هر نوع سوء تفاهم، ابتکار عمل داشته باشید.

۱. همسرتان را به عنوان یک مرد بپذیرید و برای شناخت دنیای مردانه او دانش و آگاهی خود را افزایش دهید.

۲. همسر خود را به چشم یک شی‌ء مسئول ننگرید بلکه به شخصیت وجودی او احترام بگذارید.

۳. جنبه یا بخش‌هایی از شخصیت شوهرتان را که باعث تمایز او از سایرین می‌شود را مورد توجه و تحسین قرار دهید.

۴. برای اینکه همسرتان با شما روراست باشد سعی کنید او را درک کرده و برای افکار و احساساتش ارزش قایل شوید. اگر حرف‌ها و گفته‌های او مطابق میل شما نیست از خود واکنش تند نشان ندهید زیرا به این وسیله بذر بی‌اعتمادی را در زندگی خود می‌کارید.

۵. وقتی همسرتان با شما درد دل می‌کند و راز دلش را با شما در میان می‌گذارد، احساساتش را بپذیرید و به او نگویید که اسرار درونش ناخوشایند و بی‌رحمانه است‌.

۶. به طور مداوم از شوهرتان انتقاد نکنید زیرا انتقاد پیاپی باعث می‌شود که شوهرتان از شما فاصله بگیرد.

۷. او را به درک نکردن‌، عدم صمیمیت و بی‌احساس بودن متهم نکنید. زیرا او درک کردن‌، صمیمیت و با احساس بودن را به شیوه مردانه نشان می‌دهد.

۸. نیازهای واقعی شوهرتان را دریابید. این امر اتفاق نمی‌افتد مگر اینکه همسرتان این نیاز‌ها را باز گوید و به همین جهت در مواقع مناسب با لحن ملایم در مورد نیاز‌هایش از وی سؤال کرده و دیدگاههای واقعی وی را به خود و زندگیتان دریابید و در ‌‌نهایت جوابی را که شوهرتان می‌دهد بدون انتقاد و جبهه‌گیری بپذیرید.

۹. زمانی که همسرتان با شما صحبت می‌کند به دقت به حرفهای او گوش فرا دهید زیرا عدم توجه شما به گفته‌های او عدم علاقة شما را نشان می‌دهد.

۱۰. هیچ وقت از کارهایی که همسرتان برای جلب محبت شما انجام می‌دهد انتقاد نکنید برای مثال وقتی او به شما محبت می‌کند آن را بیش از اندازه لوس ندانید او به شیوه خود ابراز محبت می‌کند.

۱۱. او را به شیوه خودتان دوست نداشته باشید بلکه به وجود او نیز اهمیت بدهید. به عنوان مثال اگر در سالگرد ازدواج‌تان‌، هدیه‌ای به او می‌دهید سعی کنید از قبل در مورد هدیه مورد علاقه‌اش اطلاعاتی به دست آورید.

۱۲. از همسر خود انتظار نداشته باشید که با تمامی طرح‌ها و ایده‌ها و افکار شما موافق باشد و آن‌ها را تحسین کند. واقع بین باشید و به او اجازه دهید که نظرش را هر چند که برخلاف میل شما باشد، بیان نماید.

۱۳. اصرار زیادی برای جلب محبت همسرتان نداشته باشید و این نکته را زمانی که وی عصبانی است بیشتر مراعات کنید. در بسیاری اوقات حالت روحی او برای ابراز محبت به شما مناسب نیست و اصرار زیاد شما منجر به مخالفت شدید او می‌شود.

۱۴. برای همسر خود نقش یک زن حساس و شکننده را بازی نکنید. زیرا این حالت شما باعث می‌شود که همسرتان فکر کند شما ضعیف و بی‌طاقتید و اگر چیزی بگوید باعث رنجشتان می‌شود. بنابراین سعی می‌کند که ارتباط کلامی کمتری داشته باشد و همین امر باعث ناراحتی شما می‌گردد.

۱۵. سعی کنید که در ارتباط با همسرتان همواره هویت خود را به عنوان یک زن و همسر حفظ کنید. زنی که توجه به روابطش به قیمت از دست دادن هویتش تمام شود به خود و روابطش صدمه می‌زند.

زیرا این مسئله باعث می‌شود که وی خود را بخشنده‌تر و دوست داشتنی‌تر از شوهرش ببیند و فکر کند که همسرش بی‌‌‌نهایت خودخواه و ناسپاس است‌. مرد‌ها با زنی به عنوان همسر در ارتباط دایمی باقی خواهند ماند که هویت مستقل و قوی خود را حفظ کند.

۱۶. اگر احساس می‌کنید که در روابط خود با همسرتان از عزت نفس پایینی برخوردارید و میل دارید که او را وادارید تا در این زمینه به شما کمک کند که از احساس خوبی برخوردار شوید اشتباه می‌کنید. این مسئله مشکل شماست شخصاً روی آن کار کنید و در صورت لزوم از یک روان‌شناس کمک بخواهید.

۱۷. زمانی که همسرتان از فشار عصبی رنج می‌برد سعی نکنید از لحاظ احساسی به او نزدیک شوید. زیرا اگر برای صمیمیت و نزدیک شدن به او فشار آورید فقط او را عصبانی‌تر کرده و از خود دور می‌کنید. زمانی که استرس او کم شود به حالت عادی خودش بر می‌گردد.

۱۸. در زندگی زناشویی خویش سعی کنید خود را مسئول خوشبختی خود بدانید. زنی که مسئولیت خوشبختی زندگی مشترک را فقط بر عهده شوهرش می‌گذارد یک همسر آزرده و افسرده به بار می‌آورد.

۱۹. او را به دوست نداشتن و گریزان بودن از همسر و زندگی متهم نکنید. زیرا وی اعتقاد دارد که شریک زندگی‌اش را دوست دارد و از او گریزان نیست ولی به نظرش او را متهم به چیزی می‌کنید که در موردش صدق نمی‌کند و این مسئله موجب کدورت در روابط می‌شود.

۲۰. وقتی شما درمی‌یابید که در ایجاد مشکلات زندگی خود سهم داشته‌اید و آن را به همسرتان بگویید عشق و محبت بار دیگر در زندگیتان شکوفا می‌شود. زیرا بعد از آن همسرتان نیز سهم خود را می‌پذیرد و با کمک شما درصدد رفع مشکل بر می‌آید.

 

خدایا واسه اینم شکرت

جاتون خالی دوستان ، امروز صبح ما پذیرایی شدیم با ته مونده میوه و شیرینی جلسه شب قبل  آقایونی که قبلا ( تا همین دوره قبل شورای شهر ) کلشون گنده بوده و الان شدن مهر سوخته :) ( دیشب شرکت ی جلسه کاری داشتن ی سری از آقایون و امروز صبح معده همکاران بسی خدا رو شاکر شده از بابت جلسه دیشب چرا که اولش شیرینی دادن بهمون بعدش شیر کاکائو و الانم میوه ) ، تو راه که میومدم همیجورررررررررر که نشسته بودم توی صندلی اتوبوس ( درحقیقت ولو شده بودم و سرم رو گذاشته بودم روی دسته پشتی صندلی ) به خدا میگفتم خداجون بابت آرامش امروزم ازت تشکر میکنم ها ولی خب لطفا من رو مهمون اون خزانه غیبت کن و کمک کن این 5 میلیون تومنی که بدهکارم رو با خیال راحت بپردازم و خدا هم ما رو امروز مهمون خزانه غیبش کرد ، ولی آقا خدا جونم اینا اصلا درحد 5 میلیون نبود ها ، منتظرم من ، زیاد صبرم که ندارم ، یعنی میشناسیم که اصلا صبر و تحمل ندارم ، پس جون هرکی دوست داری زود بهم برسون ، ممنونم ازت ، امضاء : ی بنده کم صبر و تحملت

 

شمام دعا کنید بلکه خدا این راه رسیدن لطفش رو از ی مسیر کم ترافیک انتخاب کنه تا زودتر برسه دستم ، مثلا در حد یکشنبه یا دوشنبه هفته دیگه ، از شمام ممنون

 

ی جوابیه عملی برای بستن دهن ی عده

من موندم چرا ی عده هی  فریاد میزنن اون طرف دنیا عاطفه وجود نداره ؟؟؟؟؟؟؟ مگه میشه ؟ من تا خودم نرم و تجربه نکنم زندگی اون طرف رو اصلا باور نمیکنم حرف های ملت رو :)

 

دختر بچه ای که برای نجات جان مادرش ، جان خود را از دست داد

الکسیس گوگینس دختر بچه آمریکایی تازه وارد کلاس اول دبستان شده بود که به خاطر نجات جان مادرش، جان خودش را از دست داد. این دختر بچه که به او لقب”فرشته ای از بهشت” را داده اند مانع از تیر خوردن مادرش در یک دعوا شد. مادر این کودک در حال نزاع با یک مرد بود که ناگهان مرد اسلحه کشیده و شلیک می کند. اولین تیر به مادر میخورد اما شش تیر بعدی به “الکسیس” اصابت می کند که میان مادر و تفنگ قرار گرفته بود. این دختر بچه پس از این حادثه و به دلیل شدت جراحات جانش را از دست داد.

 

هل من ناصرا ینصرنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دوستان من بدجوری دچار ی مشکل لاینحل شدم

 

میخوام آش دوغ درست کنم خب ، بگید خب  ! البته این مشکلم نیست ها ، مشکلم سر دستورات مختلف این آش هستش ، صبح جناب عشق طبق روش پخت مامان محترمشون ( که اصالتا اردبیلی هستند گویا ) ی جور آموزش دادن و ی سری مواد ، الان هم که توی نت 2 نمونه دستور پخت دیگه دیدم هرکدوم با ی سری مواد و ..... ، هم اکنون انگشت حیرت به دندان نشستم که چه ملتی هستیم ما واسه ی آش چندتا دستور پخت دارم وای به حال موضوعات مهم تر از آش ، لاجرم تصمیم گرفتیم اول طبق دستور مامان جان عشقمان آش بپزیم تا دفعه اول یاد بگیریم و بهانه دست عشق محترم نیافته که آش من درآوردی پختیدی و بعدش بریم سراغ نوآوری اندر آش دوغ :)

 

از اینطرف و از اون طرف تر :)

آیا این خبر توسط وزیر تکذیب خواهد شد یا ابعادی رسمی خواهد یافت؟

 

پس از اعلام موضع اخیر وزیر فرهنگ و ارشاد در باب عدم ایراد تک خوانی زنان در صورت مفسده نداشتن، از دقایقی قبل خبری در شبکه های اجتماعی در حال دست به دست شدن است، مبنی بر حضور وزیر ارشاد در مراسم تک خوانی زنان، که از جمله توسط فرهاد جعفری نویسنده رمان پرغروش "کافه پیانو" و فعال سیاسی حامی محمود احمدی نژاد شیر شده است. به گزارش کافه سینما، در متن خبر آمده: بعد از ۳۵ سال ممنوعیت تک‌خوانی بانوان در ایران دیشب در مراسم خانه فرهنگ ایران و با حضور وزیر فرهنگ کشور، گروه ماه با تک‌خوانی خانم مهدیه محمدخانی تابوی ۳۵ ساله را شکست.

وزیر فرهنگ پس از تک‌خوانی خانم محمدخانی گفت: من اشکالی در تک‌خوانی بانوان نمی‌بینم!

پیش از این علی جنتی در حاشیه مراسم رونمایی از نهج‌البلاغه مطلا در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی؛ در جمع خبرنگاران در ارتباط با تک‌خوانی بانوان در اجرای آثار موسیقی گفته بود: هرکس در اظهار نظر شخصی خود در این باره آزاد است اما حتی بین مراجع تقلید هم نظر واحدی در این زمینه وجود ندارد. بعضی از مراجع تقلید گفته‌اند تک‌خوانی خانم‌ها اگر موجب مفسده نباشد؛ ایرادی ندارد.

 

من موندم این موضوع مگه چقر مهمه ؟؟؟؟؟؟ چرا ی خورده نگران کمبودها و مشکلات مردم نیستیم جای اینکه دنبال این مسائل حاشیه ای بدو بدو کنیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ واقعا ی عده بیکارن به خدا ، کاش انرژیمون رو میزاشتیم مثلا برای اینکه بهبود وضعیت معاش مردم روستاهای بدون امکانات رو با داد و بیداد از مسئولین تغاضا کنیم یا مثلا در مورد معضلات و مشکلات محیط زیست کشور و یا بهبود امکانات آموزشی واسه نسل جوان یا برنامه ریزی مناسب برای ارتقاء فرهنگیمون یا  ......................

 

بخونید و لذت ببرید

این شعر رو توی وب آقا محمد دیدم ولی چون ایشون امکان کپی رو از وبشون برداشتن مجبور شدم سرچش کنم و پیداش کنم ( خوب یکی نیست بگه برادر من ، اخوی ، چرا امکان کپی کردن رو برمیداری و ملت رو گرفتار زحمت های بیخود میکنی :))))))))))))))) )

 

ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینم بجز رویت نمی‌خواهم که روی هیچ کس بینم
من اول روز دانستم که با شیرین درافتادم که چون فرهاد باید شُست دست از جان شیرینم
تو را من دوست می‌دارم خلاف هر که در عالم اگر طعنه است در عقلم، اگر رخنه است در دینم
و گر شمشیر برگیری، سپر پیشت بیندازم که بی شمشیر خود کُشتی به ساعدهای سیمینم
برآی ای صبح مشتاقان اگر نزدیک روز آمد که بگرفت این شب یلدا ملال از ماه و پروینم
ز اول هستی آوردم، قفای نیستی خوردم کنون امید بخشایش همی‌دارم که مسکینم
دلی چون شمع می‌باید که بر جانم ببخشاید که جز وی کس نمی‌بینم که می‌سوزد به بالینم
تو همچون گل ز خندیدن لبت با هم نمی‌آید روا داری که من بلبل چو بوتیمار بنشینم
رقیب انگشت می‌خاید که سعدی! چشم بر هم نه! مترس ای باغبان از گل، که می‌بینم، نمی‌چینم!

 

حالا هی من بگم کار کردن بیرون خونه واسه ی خانوم خوب نیست

آخه روحم بتونه قبول کنه زندگی مزردونه رو ، جسمم که تحمل نمیکنه که ، دیروز حدود ساعت 2 و درحقیقت آخرای ی روز کاری مدیر نچندان محترم یکی از بخشهای دفتر فنی شزکتمون چنان پیاده روی نمودن اندر اعصاب بنده ( اونم بدون کفش و با پاهایی خشن و کثیففففففففففف ) که امروز صبح وقتی بیدار شدم دیدم نتیجه اونهمه استرس وارده  ، شده اختلال در هرمون های بدن ، واقعا موندم چرا بعضی ها موقع حرف زدن فکر نمیکنن چی میگن و چرا اینقدر سخته برای من به کسی که به اندازه سن من مثلا سابقه کاری داره بگم حق توهین به من رو نداره ؟ ایشون طی ی نطق قرا اونم بین همکارهای همون بخش ، فرمودن در صورت برنده نشدن در فلان مناقصه من و یکی از همکارها که دو.ست صمیمی من هست و اصلا به ارسال اسناد این مناقصه ربطی نداشته از سیستم ایزوله خواهیم شد و من که سابقه قبلی این مثلا مدیر رو داشتم متوجه شدم ایشون منظورش اینه که شماها قیمت من رو فروختین به ی شرکت رقیب ، یعنی مقز در حد ی جلبک دارن این جناب مدیر

 

خواهر جان وسطی و حیواناتش :)

خواهر جان شماره 2 و ببیش به اسم قشنگ و هاپو کوچولوش به اسم سیه چشم

 

 

این گوسفند فسقلی هرکجا باشه و صدای این خواهر رو بشنوه با سرعت نور خودش رو میرسونه بهش و درخواست نوازش و ناز کشیدن میکنه  :)

سگشم که قراره محافظ ایشون باشه در بزرگسالی و درحال حاظر فقط توسط ایشون غذا داده میشه بهش و روزا فقط با ایشونه و کنارش میخوابه و بازی میکنه و یادش داده دست بده با آدم

 

اینجام گربه لوسشم اظافه شده به جمع که اسمشو گذاشته زشت :) اینقدر حسادت میکنه به این سگ و تا فرصت دستش بیاد حمله میکنه بهش و میزندش حتی به اون گوسفندم میپره و اگه ببیی بینوا خوابیده باشه میزنه تو سرش ، مامان میگن ی روز میخواستم نماز بخونم هی میومد توی دست و پام و با چادرم بازی میکرد منم هلش دادم ی طرف و گفتم برو کنار ببینم ( البته با دعوا ) همین که رفتم سجده اومد و دو دستی زد تو سرم :)

 

بلاخره بلاگفا آشتی کرد اونم بدون شیرینی

چرا اینقدر مامان من حساس شده و با کوچکترین موضوع پیش اومده اینقدر خودش رو اذیت میکنه که ...... البته همش تقصیر خانوادش هست ، انتظار نداشت خواهر و برادر کوچیکش باهاش اینجوری رفتار کنن و از طرف دیگه هم حس میکنه منت بابا سرشه هرچند بابای بنده خدا چیزی نمیگه ولی گویا ی بار اشاره کرده اگر این رفتار رو فامیل های من میداشتن معلوم نبود چیکار که نمیکردی شما و این شده بزرگترن منت عالم رو سر مامان من ( مامان جان بنده بسیار حساس هستند و بسیار احساساتی و بدجوری هم لمسی ولی اینقدر مغرور تشریف دارن که همه اینا رو زیر ی پوست بدخلقی مخفی کردن و من هم تا همین یکی دو سال آخر متوجه این موضوع نشده بودم و فکر میکردم مامان جان نه از بغل کردن خوششون میاد و نه از بوس و .... امان از این غرور )

 

حالا موضوع اخیر چی بوده که به قول خواهر وسطی مامان رو تا سر حد سکته رسونده ؟  اینکه تقریبا ی ماه قبل مامان با گوجه های خوشگل و خوشمزه همون چندبوته گوجه فرنگی که کاشته بودن رب درست کردن خودشون و البته قوبول دارم با سختی و روی اجاق و با آتیش اینکار رو کردن و خیلی واسشون این رب ها ارزش داره ( خب واسه منم داره ) ولی از همون روز اول گفتن چون ما واسه امسال رب داریم اینا رو اگه کسی خواست میفروشیم و خب روز جمعه گذشته هم عمه جان به من گفتن که ی 7 کیلو از اون رب رو بیار خونه ما که واسش مشتری دارم و کیلو 7 تومن هم فروخته و الان مامان در حد همون سکته از دست من عصبانی هست که چرا به ایشون نگفتم و سر خود رب رو بردم و ایشون این رب رو میخواستن نگه دارن واسه خودمون ، زنگ زدم معذرت خواهی کنم و قبول تقصیر ولی مامان جان حاظر نشد گوشی رو بگیره و با من حرف بزنه ( این یعنی اوج فاجعه ، چرا که اصلا امکان نداره با من اینجوری کنه ) و حالا ی من دلشکسته داره براتون مینویسه ، ی من با دلی پر غصه ، غصه واسه مامانم که اینقدر خودش رو اذیت میکنه ، ی منی که نمیدونه چیکار باید بکنه با مامانی که روز به روز حساس تر میشه و از کوچکترین عمل و حرفت بهش برمیخوره ( چند روز پیش که پیششون بودم داشت واسم درد دل میکرد و از بابا میگفت و وسط حرفاش گفت 3 تا دختر رو با همه مشکلاتشون من بزرگ کردم از مریضی و دوا دکترشون تا بردن مدرسه و  دانشگاه و ..... ( کلا ابوی زیاد خودش رو درگیر مشکلات خونه و بچه ها و ... نمیکرد و نمیکنه علی الخصوص که ما دختر بودیم نه اینکه پسر بخواد و ما رو دوست نداشته باشه ، نه ، همیشه و همه جا میگه خدا رو شکر میکنم و ی سر سوزن هم غصه نمیخورم که پسر ندارم ، ولی خب معتقد بود همه مسائل ما به مامان مربوط میشه حتی دکتر رفتن و خرید کردنمون) بعد گفت منتی سر شما ها ندارم ها و منم گفتم چرا ندرای میتونستی مثل خیلی ها خیلی خودت رو اذیت نکنی و بگی خودشون بزرگ میشن دیگه و ایشون اینجوری برداشت کرد که بلاخره ما بزرگ میشدیم و اصلا نیازی به اینهمه زحمت شما نبوده و یهو زد زیر گریه ( کاری که تا همین ی سال پیش اصلا یاد ندارم و ندیدم اشک مامانم رو مگه واسه تعزیه مامان و باباشون ) حالا ی ساعت توضیح دادم که مامان من ، اصلا منظور من این نبود و ..... )

جناب عشق دلداری دادنم سر صبحی و گفتن میخوای من زنگ بزنم به مامانت و جای تو ازشون عذرخواهی کنم ؟ مامان خیلی دوسش داره ولی میدونم که جناب عشقمان اینکار رو نمیکنه چون خجالت میکشه از مامانم ( بایدم بکشه  البته ) اگه پیشش بودم ی جوری که خودشم متوجه نشه وادارش میکردم زنگ بزنه ولی خب الان ایشون اونطرف شهر سر کار هستن و من اینطرف شهر متاسفانه

 

دیروز بلاخره اون کاری رو که تصمیمش رو داشتم ولی ارادش رو نداشتم انجام دادم :)