خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -139

ای روزها

 

این روزها اصلا موضوع خاصی نداره برای نوشتن، دچار روزمرگی کامل شدیم با خانواده و همسر جان

تنها اتفاقات مهم این روزها

تصمیم خواهر وسطی برای اینکه نره سر کار فعلیش و دنبال کار جدید بودن ایشون ( واسه من بسی بسیار استرس و نگرانی داره این اتفاق)

هماهنگی کرن با صاحبخونه مامان اینا و راضی کردنش برای کم کردن پول اضافه ای که میخواد بگیره( یعنی اصلا بلد نیستم چی باید بهش بگم، چجوری بگم مبلغش رو کم کنه و....) اینم کلی استرس و  نگرانی داره برای من باز

ازدواج دو نفر از همکارها که خیلی قبل تر ها من و ی همکار حدس زده بودیم و پیش بینی کرده بودیم وقوعش رو

پیشنهاد ی کار دوم برای من که تصمیم دارم قبولش نکنم به این دلیل که صبح ها من نمیتونم وقت بزارم و بعد از ظهرها هم فایده چندانی نداره برای اون شرکت و الزاما ی نفر صبح باید ی سری کار رو آماده کنه و تحویل من بده و ..............

اصرارهای همسر برای اینکه بشینم درس بخونم و خودم رو آماده کنم برای آزمون سردفتری یا وکالت که بازم برای من استرس و نگرانی داره و حس تنبلیمبدجوری مورد هجوم قرار میگره :)))))))

بیحوصلگی مفرط و مداوممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -138

آیا من تنبلم؟ معلومه که نه

 

از شنبه پیش که ی سرسری خونه روجارو کشیدم دیگه دست به ترکیب خونه نزدم و هی به خودم میگفتم باشه 5 شنه و جمعه تمیز میکنم اساسی، یعنی الان روی میزهامون انگشت بکشی جای انگشتت میومنه، خونه هم حسابی جارو میخواد ولی خب 5 شنبه که چون همسر جان شیفت بودن رفتم خونه مامان اینا، صبح جمعه هم همسر جان فرمودن بریم بیرون شهر و بدین ترتیب نقشه نظافت منزل اجرایی نشد

راستش من کلا دوست ندارم روزی بیشتر از یک کار انجام بدم البته منهای پخت غذا  و شستن طرف ها که اونم از ساعت 4 یا 5 که میرسم خونه و تازه ی ناهار میخورم شروع میشه و تا ساعت 10 شب طول میشکه همراه با خوردن شام و ... یعنی نشده من شبی زودتر از 11 برم بخوابم ( نمیدونم مابقی بانوان کارمند که بچه هم دارن چجوری سر و ته زندگی رو به هم وصل میکنن ) و لذا ی روز لباس میشورم، روز بعدش حال کنم تازه لباس ها رو جمع میکنم و خب روز بعدش که حتما میریم خونه مامانم چرا که دو روز بوده نرفتیم خونشون، روز بعدش میوه و سبیزیجات میخرم که وقتم صرف شستن و تمیز کردن و جابجا کردن اونا میشه، روز بعدش شاید اتو کشیدن لباس ها و روز بعدش هم باز خونه مامانم و ..... :)))))))))))))  یعنی گاهی اصلا نمیرسم خونه رو جارو بکشم، و هفته ای که جارو کنم و گردگیری و شستن سرویس بهداشتی، حتما اتو کشی و شستن لباس نداریم و.......................:))))))))))))))))))))))) اینم بگم که اگر 5 شنبه و جمعه خونه باشم و همسر جان هی غر نزنن که روز تعطیل کار هم تعطیل و ولش کن خونه رو :) و خودم هم حال اساسی داشته باشم برای کدبانوگری، همه جا جارو میشه، گردگیری میشه، شسته میشه، دیگه لباسی توی سبد حمام نشسته باقی نمیمونه، کمدها سرو سامان میگیرن، آشپزخونه مرتب میشه و همه جا تر و تمیز .......کیک میزم و .... اما دیگه از غروب جمعه تبدیل میشم به ی جنازه متحرک که نا نداره  و دارای ی همسر ناراحت که آقا من در طول هفته ی جمعه خانمم رو میبینم درست و حسابی اونم اینجوری نمیخوام که حتی حال نداری یک کلمه حرف بزنی با من، خب پس چرا باید اینقدر خودم رو اذیت کنم ؟  بعد حتما تا ی ماه به خودم اسراحت میدم دیگه :))))))))))

اصولا دوست ندارم کار خونه حستم کنه و زده بشم از کار کردن، خدا رو شکر که همسر هم زیاد اهل غر زدن نیست

 

بعدا نوشت

من از سیستم برنامه زندگی خودم راضیم و مشکلی باهاش ندارم فعلا که، فقط نمیدونم چرا ی عده دوست دارن برنامه زندگی دیگران رو بهم بزنن و خوشحال میشن از این سیستمشون، منظورم اونایی هستن که  سرزده زنگ میزنه که ما تا نیم ساعت دیگه میاییم خونتون  و این بشدت من رو عصبانی میکنه چون برنامه زندگیم بهم میخوره، هرجورم سعی کردم بهشون بفهمونم باباجان سیستم من اینجوریه که حداقل از روز قبل خر بدین زیر بار نمیرن، دیگه دارم به این نتیجه میرسم مستقیم بگم لطفا از روز قبل به ما خبر بدین والا شرمنده ایم از پذیرش میهمان

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -137

مهمونی

 

دیشب دعوت بودیم خونه رفیق گرمابه و گلستالن همسر جان، ایشون و همسرشون همشهری همسر هستند که اومدن مشهد، بنده خدا خانومش خیلی حس غریبی میکنه مشهد و تقریبا هر ماه یکی دو هفته  همراه با دختر کوچولوش میره شهرشون  و شوهرش تنها میمونه، قبلا که همسر مجرد بود :) بعضی شبها که دوستش تنها بود میرفت پیشش ولی خب الان دیگه نوشه :)))))))))))))))

به هرحال مهمونی خوبی بود، این دوست همسر هم مثل خودش اهل فلسفه و بحث و.............. وباشد و کل شب همه با هم داشتیم در مورد موضوعات مختلف بحث میکردیم و میزدیم توی سر و کله هم :)))))))))))))))))))))

آقا ی چیزی از دیشب مونده رو دلم، من ی کیک شکلاتی بزرگ خریدم و بردیم با خودمون همش هم توی راه به همسر میگفتم خدا کنه موقع اومدن ی کم ازش رو بدن خودمون ببریم خونمون  ( بین خودمون بمونه موقع خرید اشتباه کردم و ی کیک بزرگ برداشتم چیزی که فکر کنم ی هفته زن و شوهر و دخترکشون بخورن بازم تموم نشه) اما اصلا باز نکردن جعبه کیک رو و ی قاچ هم بهمون ندادن بخرویمممممممممممممممممممممممممممممممم، من از کیک دیشبی میخوام الاننننننننننننننننننننننننن

 

پینوشت

آقا دیشب یک فقره زن برادر بدجنش شدم:))))))))))))) خیلیم خوب کاری کردم

 خانوم دوست همسر موقع اومدن بهمون ی بسته هدیه داد به عنوان پاگشا فکر کنم :)))))) اومدیم خونه دیدیم بنده خدا ی چادر رنگی مجلسی گذاشته برای من و ی قواره فاستونی برای شلوار مردونه برای همسر، منم از سر بدجنسی به همسر گفتم حالا این پارچه چادری رو ببین و اونی که خواهر جونت دادن به من رو ببین، عزیزم من قصد ندارم هی بگم خانوادت فلان ولی خب خودت انصافا بگو  اون پارچه ی جور توهین نبود ؟ کسی که ایشون رو مجبور نکرده بود چیزی بده به ما که

آخه این خواهرشوهر جان محترم در اولین حضور ما در منزلشون ی پارچه چادری داده بود به من که به لعنت خدا نمی ارزید و بسی بسیار عصبانی بودم که گفتم واسه عید میدم به دختر خودش و مامانم اینقدر قربون صذقه من رفت و گفت و گفت تا منصرفم کرد و به عنوان ی راه حل گفت حالا نمیخوای به عنوان چادر ازش استفاده کنی ی چیز دیگه بده است بدوزن، منم تبدیلش کردم به رو تشکی، مامانم گفت میاد میبینه زشته، گفتم اتفاقا میخوام ببینه، یعنی بیاد خونمون هرجوری هست این تشک رو نشونش میدم تا یاد بگیره با من دیگه اینجوری نکنه :))))))))))))))))))))))))))))))) ی عمر مامان من گفت کسی هدیه یمبره یا در شان خودش میبره یا شان طرف مقابل، بازم میگم من توقع هدیه ندارم ازشون ولی خب انتظار دارم وقتی خودشون قصد اینکار رو دارن پس با دادن هر جسارتا آشغال و چیز بی ارزش به من توهین نکنند و بعد هم متوقع باشن از من که خب ما که هر رسم و هر کاری که باید رو انجا دادیم و خدا رو شکر دیگه و........ به هرحال به همین نحو جبران خواهد شد واسشون شاید رستگار شوند

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -136

صبح شنبه ی تان بخیر

 

آقا دخترک اندرونم از پشت دیوار بلند بتنی که کشیده بود دور خودش با هزار و یک بوس و بغل و عزیزم بلاخره بیرون اومدف البته نه بیرون بیرون ها، اومده نشسته سر دیوار 10 متری و پاهاشو آویزون کرده ، حالا منم ترس از ارتفاع  دیگران دارم به قول رامبد جوان و هی دلم میلرزه و هرچی بهش میگم عزیزکم بیا پایین ایشون با ی زبون دارازی جوابم رو میده :)))))))))))))))، خلاصه که فعلا احوالات اندرونما بهترک است گویا

آقا من دیشب زنگیدم به مادرشوهرجان که حالشو رو بپرسم، همسر هم که شیفت بود، و این وسط دختر خواهرشوهرجان واسم ی مادرشوهر بازی درآورد که نگو و نپرس، یعنی الان رسیدم به حرف قدیمی ها که دختر خواهرشوهر، خواهرشوهرتر از خود خواهرشوهره، والا بخدا، البته جوابش رو دادم که ولی خب از اونجایی که بچه است در حد دوم راهنمایی فکر کنم، نمیدونم فهمید که این یعنی مراقب خط قرمزت باش یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ امیدوارم فهمیده باشه چون درغیر اینصورت مجبورم ی جور دیگه بهش بفهمونم :))))))))))))))))

همه رو هم میزارم پای این که توی خونه بین مامان و مامان بزرگ و خواهرهاش این حرف ها زده میشه که اونم پای تلفن به من میگه، نمیدونم از سر بدبینی هست یا نه ولی معتقدم کوچیکتر ها همون حرف هایی رو میزنن که بزرگترهاشون میگم

 

بگذریم

آقا ی هفته بود گوشیم گیر داده بود و هنگ بود و  روشن نمیشد  نهایتا بردیم و دادیم فلش کردنش و اطلاعاتش  پاکیده شد:(((((((((((((، این وسط هم همسر گیر داده بود بریم گوشی بخریم واست و اون گوش رو بده به من ، و بلاخره موفق شدمخ من رو بزنه  و در یک اتقدام یهوییی من یک فقره گوشی نو خریدم و گوشی قبلی رسید به همسر جان جان

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -135

میگه وقتی قهری هم حرف بزن، هم بخند، والا

 

 ی سوال دارم دوستان

میگم همه مردها بی ملاحظه اند آیا؟ یعنی وسط بحث و بیان دلخوری و حالا کمی تا قمستی مثلا دعوا هرچیزی که به نظرشون میرسه و ناراحتشون کرده رو بدون درنظر گرفتن اینکه ممکنه به طرف مقابلشون بربخوره بیان میکنن یا این زن ها هستند که حتی توی اینجور مواقع بازم هواسشون رو جمع میکنن که فلان حرف رو نزنم که ممکنه فلان برداشت رو بکنه و ناراحت شه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیروز اندر تلگرام یک بحث مسخره با همسر جان داشتم که ناشی از برداشت من از یک اتفاق و برداشت همسر جان از یک جمله من اندر یک گروه بود و خب من موقع نوشتن حرف هام هزار دفعه مطالب رو پاک میکردم که ی وقت فلان کلمه یا حرف من برداشت جدیدی و ناراحتی جدیدی ایجاد نکنه ولی همسر بسیار راحت هرچی برداشت کرده بود و حس هاش رو گفت وصد البته که من بیشتر دلخور شدم :)))))))))))))))))))))))))))))))))) حالا باید بیشتر زحمت بکشه تا از دلم دربیاد

ی اعتراف هم بکنم ، این روزا خیلی حالم خوب نیست خودم میدونم، حوصله ندارم، زد بهم برمیخوره، دلم میخواد دعوا کنم با یکی ، اصلا هم ربط به هورمون نداره

 

 

بعدا نوشت:

قهر نیستم هاااااااااااااااااااااااااااااااااا، یعنی کلا من و همسشر توان قهر کردن نداریم، ولی مثلا من خیلی سنگین حرف میزنم 

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -134

ی سال گدشت

 

20 خرداد خونه مامان اینا سالش سر میاد، درگیر اینم ببینم صاحبخونشون چی میگه برای تمدید سال بعد

امیدوارم منصف باشه

 

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -133

اخبار جدید

 

دیروز تولد خواهر کوچیکه بود و ..... البته من هیچکاری نکردم، خواهر وسطی گل خرید، هدیه خرید، کیک خرید، از طرف من و همسر وجه نقد اورد و داد به خواهر کوچیکه :))))))))) مامان جانم رفته بود ماهیچه و باقالی خریده بود و شب جاتون خالی شکممون رو ساپرت کرد

البته من هم زحمت کشیدم چندتا عکس گرفتم و تبریک گفتم تولد رو ، دیدن خیلی هم بیکار نبودم دیگه

آها، راستی میوه هم خریدم بردم خونه مامان اینا

 

کلا این روزا انرژیم زیر صفر هستش و به زور دارم هر ثانیه رو به ثانیه بعدش وصل میکنم، 

 

پینوشت SOS

راستی کسی راه حلی داره برای ممشکل جدید من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  آقا چند روز پیش توی خونه ما لوبیا توسط اینجانب بار گذاشته شد و بعد به دلیلی مجبور شدیم بریم بیرون اونم با عجله خیلی خیلی زیاد به حدی که فراموش کردم زیر قابلمه رو خاموش کنم. شب که برگشتیم خونه پر دود بود ، حالا توی خونه ی بوی بدی پیچیده که اصلا از بین نمیره، هرچقدر پنچره ها رو باز گذاشتم، آبلیمو توی خونه اسپری کردم، عود سوزوندم ولی فقط این بوی بد از حالتی به حالت دیگه تغیرر میکنه اما از بین نمیره، یعنی دیشب بنظرم میومد کسی تو خونمون داره قلیون میکشه ، حالا تنها امیدم شما هستید، آیا راه حلی دارید برای دفع این بوی بددددددددددددددددددددددددد

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -132

همسرجان من و هدیه روز مردش :)))))))))))

 

من که واسه روز مرد هدیه ای برای همسر نخریده بودم، قبلا کگفتم که ی اقتصاد مرتاضانه شدید دارم اعمل میکنم و خب بشدت دستم خالی بود، انشاء الله واسه تولدش جبران میکنم

ولی مامان اینا واسش هدیه خریدن :)))))))

واقعیتش اینه که هعمسر طی مدت مجردیش و در عنفوان جوانی پیش خیاط سرکوشون شاگردی کرده ی مقدار و  از همون اول با این کار هوشمندانه همسر آیندش یعنی  من رو که هیچ خیاطی بلد نیستم راحت کرده،  طی این ی سال هم که خونه خودمون هستیم هی حرفش بو.د ی چرخ خیاطی بخریم که کارهای خورد و ریز رو خودش انجام بده و هی مزاحم مامان نشیم و لذا در یک اقدام عجیب مامان جان برای داماد جونش رفته و ی چرخ خیاطی ژاپنی خریده :)))))))))))))))))))))))))))))

 

راستی دیروز واسه تبریک روز عید رفتیم منزل برادرشوهر جان و در این بین ناخو.استه یک درس اخلاقی خوب هم بهشون دادیم

آخه 4 دفعه بود اینا زنگ میزدن بیان خونه ما و جور نمیشد، البته نه اینکه از روز قبل یا حداقل از مثلا صبح اون روزی که تصمیم داشتن بیان زنگ بزنن ، نخیر دقیقا نیم ساعت به اومدنشون زنگ میزدن و خب قبلا تعریف کردم ،ی دفعه هم که من زنگ زدم به جاری جان و گفتم خب جای اینکه زنگ بزنید به همسر جان،  ی روز قبل یا ی نصف روز قبل با خودم هماهنگ کنید که اینجوری نشه، که ایشون با خنده فرمودن باشه بعد این به فلانی( برادرشوهر جان) رو میگم به شما زنگ بزنه و هماهنگ کنه و این موند موند تا 5 شنبه که بنده به همسر جان گفتم زنگ بزن اخویت و تبریک بگو و بعدم بپرس بین جمعه کی وقت دارن ما بریم دیدنشون، که ایشونم گفته بودن  بعدظهر بیایین، ما هم جمعه بعدظهر رفتیم و جاری جان ی نیم ساعت بعدش اومدن پایین و گفتن خواب بودن و خلاصه وقت خداحافظی جاری جان بلاخره گلایشون رو کردن و به ما فهموندن نباید بدون خبر میرفتیم خونشون که منم عرض کردم ما دیروز زنگ زدیم و بعد هم خیلی مظلومانه از همسر پرسیدم مگه شما زنگ نزدی خونه؟؟؟؟ ( خودم گفته بودم به همراه برادرت زنگ بزن :))))))))) ( و جاری جان کلی عذرخواهی کرد و گفت به ایشون خبر داده نشده ما میاییم

وقت برگشت همسر جان گفت فکر کنم دیگه بعد این روئز قبل زنگ بزنن

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -131

5 شنبه و تعطیلی و مهمونی

 

مامان اینا چند روزی هست که دائم میگن ما 5 شنبه شب میاییم خونه شما  یعنی ما :)))))))) میدونم وقتی مامان من یانقدر اصرار داره که میان حتما برای همسر جان یک هدیه خریده، حالا این وسط چه دلیلی داره کی جرات داره به مامانم بگه!!!!!!! 

اینم لیست غذایی بنده جهت اون شب، البته اگر برسم

لیست غذا ها و دسر ها و.....

غذ : کسرول اگپلنت پارمزان         -     کسرول گوشت و لوبیا

شیرینی :  چیز کیک بدون نیاز به فر 

دسر: دسر بادام و پسته 

 ژله: ژله نوشابه

من رو میشناسید دیگه حتما، عاشق فر وباشم و غذاهای تنبلانه فری

 

بعدا نوشت

آقا ی چیزی فراموشم شده بودددددددد بگم ، 

کیک هم میخوام زبرا کیک بدرستم، گفتم ی وقت نگفته نمونمممممممممممممممممممممممممممممم گلوم درد بگیره از این نگفتن :))))))))))))))))))))