خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -174
عاشقی قشنگه
به نقطه عشق رسیدی،
شورانگیز باش برای عاشقانه هایت
میان جمع رویش را ببوس...
میان مردم فریاد بزن "دوستت دارم"
و اگر کسی چشم غُره ای رفت،
دعایش کن تا عاشق شود!
عاشقی قشنگه
به نقطه عشق رسیدی،
شورانگیز باش برای عاشقانه هایت
میان جمع رویش را ببوس...
میان مردم فریاد بزن "دوستت دارم"
و اگر کسی چشم غُره ای رفت،
دعایش کن تا عاشق شود!
این روزهای من و همسر در هفته ای که گذشت
1- شنبه 95/5/23 : ساعت 8 صبح همسر با وانت هماهنگ کرد که اول وقت بیاد خونه ما و بعد هم ی صبحانه خوردیم و فول انرژی رفیتم سراغ کارها و با کمک خواهرا و همسر میز و صندلی و سایر وسایل رو که کرایه کرده بودیم برای مولودی جمعه بردیم توی پارکینگ و چرا که قرار بود وانت ساعت 9 بیاد و ببره و تحویل کرایه چی محترم بده که خب تا ساعت 11 با خواهر وسطی نشستیم توی پارکینگ تا بلاخره وانت اومد و وسایل رو تحویل گرفت، بعد هم من بدو بدو اومدم شرکت
2- یکشنبه 95/5/24 : طبق خواست همسر قرار گذاشتیم خانوادش رو دعوت کنیم که خب چون من یکشنبه دیگه کشش مهمونی دادن نداشتم و همسر هم دوشنبه شب شیبفت بود قرار گذاشتیم 3 شنبه شام خواهرها و مامان و داداشش رو دعوت کنیم و همسر قرار شد زنگ بزنه به مامانش و خبر بده که خب منم گفتم حالا عروس خوبه بشم و منم زنگ بزنم که چشتون روز بد نبینه، زنگ که زدم مادر همسر جان شروع کرد به غر زدن و بداخلاقی کردن که ما چند روزه مشهدیم ) از صبح جمع مشهد بودن و عصر هم که خونه ما دعوت بودن مولودی) شما نیامدید ما رو ببینید و ما 3 شنبه نیستیم و میخوایم بریم و خودتون زنگ بزنید با خودشون حرف بزنید ( منظور دخترهاش بود البته و همه اینها هم برای این بود که به دامادش احترام گذاشته بشه حالا عروس غلط کرده احترام میخواد و اصلا وظیفه عروس و پسر هست احترام گذاشتن مهم دخترها و دامادها هستند در کل قضیه) منم بعد که قطع کردم و کلی زحمت کشیدم بغضم رو قورت دادم و زنگیدم به همسر و گفتم ممانش چی گفته :))))))))))))))))). عصر مامان و خواهر وسطی اومدن خونه ما تا کمک کنن همراه همسر مبل هامون رو برگردونیم سر جاش ( برای مولودی و باز شدن دست پا چیدمانشون رو عوض کرده بودم) مبلهامون خیلی سنگین هستند و 4 نفری با مکافات بلندشون کردیم و برگردونیم سر جاشون توی پذیرایی. بعد هم مامان من رو مجبور کرد که با کلی قربون صدقه رفتن و از جان عزیز خودم مایه گذاشتن :) همسر رو وادار کنم برخلاف میلش بریم حضوری دیدن مامان و خواهرهاش و دعوت کردنشون خونمون( همسر میگفت وقتی با قلدری و بدخلقی حرف میزنن من حاظر نیستم همسرم رو ببرم دیدنشون) درمنزل برادرشوهر جان هم وقتی مادر همسر شنید ما ماشینمون رو میخوایم تحویل بگیریم فرمودن چه خوب پس هوا که خنک تر شد بیایید دنبال ما و ما رو ببرید رشت و ببرید قم و کلا ببرید مسافرت و.... موقع اومدن هم چون خیلی سر همسر منت گذاشتن که چرا زنگ نزده به شوهرخواهرش که اومده مشهد و احوالش رو نپرسیه منم با خنده به همسر گفتم مگه وقتی ما میریم .... ( شهر آبیا و اجدادی همسر) فلانی به شما زنگ میزنه و احوالت رو میپرسه؟ که خواهرشوهر دومی نه برداشت و نه گذاشت به من گفت در مسایل خانوادگی و خصوصی ما تو دخالت نکن، منم رو به جاری جانم کردم و گفتم خداحافظ شما و بدون اینکه حرفی بزنم اومدم بیرون چون واقعا اگر چیزمیگفتم حتما بغضم میترکید و دعوا میشد.ولی توی راه به همسر بینوا غر زدماما . البته وادرش هم کردم که حتما به شوهر خواهر کوچیکش زنگ بزنه و اونا رو خودش دعوت کنه که حرف و حدیثی نباشه ( دوست ندارم اینقدر بهش غر بزنن)
3- دوشنبه 95/5/25: تولد همسرم بود ولی من تبریک نگفتم بهش، یعنی همه حسم رو خاندان همسر به یغما برده بودن، رفتیم با هم ماشین رو تحویل گرفتیم و بریدم گذاشتیم پارکینگ خونه و همسر عصر رفت سر کار که شیفت بود شب منم رفتم گوشت خریدم برای قیمه فرداشب و رفتم خونه مامانم که هم شب تنها نباشم و هم مامان گوشت ها رو تکه کنه
4- سه شنبه 95/5/26: صبح شرکت بودم و ظهر رفتم خونه و به همسر هم سپردم حتما ساعت 3 خونه باشه و بعد هم با هم ظرف های چینی رو قاشق چنگال ها و... رو درآوردیم برای شب و لیست خرید دادم به همسر که برنج و مرغ و دوغ و.... بخره و خودم هم رفتم سراغ بار گذاشتن قیمه ( اولین بار بود قیمه برای 15 نفر میزاشتم بدون اینکه تحت لیسانس مامان جانم باشه:) ) عصر حدود 7 و نیم ی بخش از خاندان همسر اومدن و ساعت نزدیک 9 و نیم هم قسمت دومشن از راه رسیدن و سفره انداختیم و.... این وسط هم کلی اتفاق افتاد و ی چدتا ضربه مهلک از خاندان همسر دریافت کردم و البته دو یا 3 تا هم من زدم بهشون و ساعت 11 و خورده ای رفتن البته ی ادکلن هم برای همسر جان کادوی تولد آورده بودن همه با هممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم. بعد رفتنشون هم با عصبانیت به همسر گفتم یکی نیست به خواهر جان شما بگه دهنت رو ببند بعد هم نرو و شیرینی نخر و نیار برای عذرخواهی یا حداقل زبانی هم عذرخواهی کن برای حرف زشتت ( قصد دارم نزارم روابط اینجوری ادامه پیدا کنه اینقدر خاله زنک که هی به هم تیکه بندازیم و بعد هم به روی هم بخندیم هرچند خودم هم اینکار رو کردم ولی میخوام بعد این وقتی ناراحت شدم اعلام کنم و درخواست عذرخواهی کنم اونام همین حق متقابل رو دارن البته ومیدونم که من زیاد اهل قلمبه انداختن نیتسم یعنی نبودم که بخوام الان باشم)
5- چهارشنبه 95/5/27: پلاک ماشنی اومده بود و صبح همسر جان میخواست بره دنبال کارهای اون که البته چون خواهر جونشون دیشب 3 تا دونه انگشترشون رو خونه ما جا گذاشته بودن اول رفت اونا رو تحویل خواهرش بده و بعد بره دنبال کارهای ماشین.همسر دوباره شب شیفت بود و منم مامان اینا رو گفتم شب بیان خونه ما و قرار گذاشتیم برای جمعه ی تولد کوچول برای همسر بگیریم بلاخره از سر فرصت
6-پنج شنبه 95/5/28: از اونجایی که این روز ی روز تاریخی برای ملت ایران هست همسر بنده هم سعی کردن در یک مقیاس کوچولو تکرارش کنن و توی محل کار گویا با رئیسش حرفشون شده و برخلاف خواست رئیس ک. و. د. ت. ا. نموده و رئیسش هم همسر رو برای 5 شنبه و شنبه زورکی فرستاده به مرخصی به قول خود همسر تبعیدش کرده به بیرون از محل کار :)))))))))))))))) ما هم با همسر و مامان رفتیم ی کم دور دور ییلاقات اطرف مشهد که ی جاده باریک بود ی با هزارن پیچ بدجور اونقدری که همسر وسط راه به من گفت ببینم تو ترسیدی یا خوشحالی که دهنت این شکلی شده ؟؟ گویا دهم باز مونده بود( واقعا هم کمی ترسیده بودم) و ی 3 ساعتی هم رفتیم چالیدره و دریاچش و... و حدود ساعت 9 شب رفیتم خونه و لالا فرمودیم
7- جمعه 95/5/29 : صبح همسر با چندتا زا دوستاش رفتن ی تپه نوردی اطراف خونه :))))) و بعد هم رفته بودن دعای ندبه و بلاخره با کلی تلفن ساعت 9 اومد خونه و راه افتادیم سمت خونه مامانم و اونجا حسابی سورپرایز شد توسط خواهران محترمه بنده باری تولدش ( کیک خریده بودن و شمع و کادو ...) مامانم که پول عینک آفتابی بهش داد و گفت ببخشید گفتم خودت با سلیقه خودت بخری بهتره بعد هم ی ناهار مشدی دادن خوردیم و راه افتادیم سمت خونه عمه خانومم که تولد دخترش بود و اونجا ه باز کیک خوردیم و ما هم شیرینی ماشینمون رو دادیم و عمو جان هم ی خروس کشتن باری ماشین ما و .... خلاصه شب برگشتیم و از خستگی بیهوش شدیم دیگه
8- شنبه 95/5/30 : همسر در مرخصی اجباری به سر میبره و از صبح دنبال کارهای ماشین هست رفته برای بیمه سرقتش و الانم رفته دزدگیر بنصبه روی ماشین
تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل
3شنبه شب خاندان گرامی همسر جان تشریف آوردن خونه ما و شام درخدمتشون بودیم و اینجانب بر مبنای توصیه های دوستان و همکالران محترم سعی کردم به هیچ وجه اتو دست کسی ندم و اگر از موضوعی ناراحت شدم باز هم لبخندی شیرین بر لب بنهم و اصلا به روی مبارکم نیارم و سعی کنم اگر 4 تا میخورم حداقل یکی بزنم که فکر کنم موفق شدم :))))))))))))))))))))))))) یعنی المپیکی بود بار یخودش
فقط ی سوال در ذهنم بدجوری بدون جواب مونده که چرا خواهر شوهر وسطی دوست نداره من و همسر کنار هم بشینیم و همش میخواد همسر کنار اونها باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یعنی تحمل عشق بین دو نفر اینقدر سخته برای بعضی ها؟؟؟؟؟؟؟؟
ا امشب
امشب خاندان محترمه و مکرمه همسر جان با سلام و صلوات قراره تشریف بیارن منزل محقر ما رو گلباران کنند و افتخار بدن و شام درخدمتشون باشیم
منم اصلا نمیخوام خودم رو بندازم توی زحمت، گفتم هسر از بیرون برنج بخره و مرغ بریون، و تنها برای خوشحالی دل همسر گفتم خودم هم ی خورده قیمه بزارم ، همین و همین، هیچ گونه سالاد و دسری هم در کار نیست، میوه هم از مراسم چند روز پیش زیاد اومده
امان از توقعات بعضی هاااااااااااااااا
دیشب همسر جان به خاندان محترمشون خبر داد که ماشین ثبت نام کردیم و قراره فردا ( یعنی امروز) ماشین رو بهمون تحویل بدن که خب مادر شوهر جان فرمودن به به چه خوب پس هوا که خنک تر بشه بیا دنبالمون ما رو ببر رشت، ببر معصومه قم و ببر مسافرت دیگه
دیشب داستانش مفصله، اصلا الان انرژی و حوسله تعریف کردنش رو ندارم همینقدر بدونید که خواهر شوهر شماره دو محترم به من فرمودن در مسایل خانوادگی ما شما دخالت نکن اونم در جواب سوالی که من از همسر پرسیده بودم، یادم میاد دوباره عصبی میشم، فعلا بیخیالشون شدم
پینوشت
دل آرام نازنینم ینظری گذاشته بود که گفتم شاید این نظر مابقی دوستان هم باشه و ی توصر نهش که من بیخود گیر دادم به فامیل همسر، پس لازم دونستم ی توضیح کوچولو بدم
من که از این گوشم اومد از اون گوشم هم رفت ( البته با کمی درد :) ) ولی مسئله اینجاست که مادر همسر جان من رو آدم حساب نکرد که من بخوام بگم چشم و فرصت کنیم و با خنده رد کنم موضوع رو کما اینکه در یک موضوع که نظر دادم خواهر شوهر فرمودن در بحث های خانوادگی من لازم نیست دخالت کنم ، خلاصه از نظر مادرشوهر جان و سایر اهل البیت خاندان همسر ( شامل خواهران محترمه همسر و البته شوهر خواهران محترم ایشون ایضا) وظیفه پسرا وباشد که برن و مادر و خواهرشون رو ببرن سفر، حالا پدرشوهر جانم ماشین دارن ها ولی خب دوست ندارن هر ماه 15 روزش رو در سفر باشن ولی خب بانوان مکرمه محترمه دوست دارند و لذا پسران وظیفه دارند که ..........
برگذار شد
منظورم مولودی بود که برگذار شد
ی چیزی نزدیک 3 هفته است درگیر این قضیه مولودی بودم، یعنی روند اجراییش ها والا ی چیزی نزدیک 10 ماهه میدونم قراره مولودی بگیرم ، درست از شب شهادت حضرت رضا با خودم و خودش و همسر قرار گذاشتیم مولودی بگیریم تولد حضرت رو
خلاصه 3 هفته است که دارم دنبال جا میگردم و وسایل و مولودی خون و دف زن و سخنران و ایکه میوه و شیرینی چی بخرم و از کجا بخرم و چه جوری پذیرایی کنیم و کیا رو دعوت کنم و چجوری توی خونه جا باز کنم برای این تعداد مهمون و از3 شنبه هم که داشتیم همراه مامان و خواهرا و همسر جان می شستیم و جایبجا میکردیم و ...... خلاصه که خودم رو هلاک کردم دیگه :))))))))
دیروز جمعه هم به خیر و خوشی مجلس شروع شد و بعدم که مولودی خون و دف زن هاش کلی شور و حال دادن به مجحلس و... تا اینکه سخنران مجلسمون که ی خانوم محترم بودن و کلی هم از علمشون تعریف شنیده بودم تشریف آوردن و چشتون روز بد نبینه، رسما من رو از سر تا پا به رنگ قهوه ای درآوردن جلو مهمون ها و به مهمون های عزیزم هم ی حس بد عذاب وجدان از حضور در مجلس من دادن و هنوز که هنوزه تلخی کلماتش توی روحم مونده
خیلی ناراحتم کرد که چرا مولودی اینجوری میگیریم و مرتکب فعل حرام میشیم و....
حالا با همسر قرار گذاتیشم که سال بعد مولودی رو توی ی سالن بگیریم که تنها حرف منطقی خانوم سخنران از نظر من اجرایی بشه و اونم اینکه شنیدن صدای زن برای نامحرم حرامه و خب توی خونه های کوچیک آپارتمانی حتما صدای مولودی خون رفته بیرون اونم با میکروفنش :)))))))))))))))))
درضمن همسر گفته به این خانوم مولودی خون بزنگ و بگو خانوم محترم امر به معروف و نهی از منکر رو باید در خفی انجام بدی و لازم نبود جلوی مهمون های من داد و بیداد کنی که فعل حرام انجام شده و ... شما سخنرانیت رو میکردی و بعد به خود من میگفتی عزیزم اینجوری مجلس رو من قبول ندارم و.....
عاشقشمممممممممممممم
عاشق همسر جانم بس دوست داشتنیه این بشر
مثلا دیشب که خسته و کوفته ساعت 9 و خورده ای رسیدم خونه و کلی پیاده به همراه خاهور وسطی راه رفته بودم و یکی دوتا شیرینی فروشی سر زده بودم برای انتخاب شیرینی برای جمعه و ی تعداد زیاد هم میوه فروشی برای دیدن میوه و قیمت هاشون و... باناله از همسر میخواستم که بلند شه و کمک که منم بلند شم و بریم میز ناهارخروی رو از توی سالن ببریم توی اتاق کوچیکه که سالن ی کم جای بیشتری داشته باشه برای چیدن صندلی که همسر جان اخماش رو کرد توی هم و گفت واسه همین از مهمونی خوشم نمیاد، چرا خب عزیزم ( قبلش هم کلی گارد گرفته بودم توی ذهنم که بگه باید مثلا خرده فرمایش های شما رو انجام بدم حسابی به خدمتش برسم چون ی سگ داشت پاهامو گاز میگرفت ، البته خداییش هیچ وقت همسر بینوای من پیش نیومده از ا این حرفا بزنه ولی من بشدت منتظر بودم این حرف رو بزنه)؟؟؟؟؟ چون تو رو خسته میکنه، میخواهم مهمونی ها رو بزارم برای چند سال دیگه که همه کارهات رو با ی تلفن انجام بدی و دیگران واست پیاده راه برن و بهرتین ها رو بیان در خونت و تو آب توی دلت تکون نخوره جز به مهمونی و خوش بودن و خوش گذشتن به هیچ چیز دیگه فکر نکنی ، با همه خستگیم پریدم توی بغلش و کلی بالا و پایین پریدم و جیغ و داد راه اندختم که مرسییییییییییییییییییییییییییییییییی عزیزممممممممممممممممممم
مثلا صبح ها که گوشیش رو کوک میکنه برای ساعت 6 صبح و بعد ویبرش میکنه و میزاره زیر بالشش که صدای زنگش ی وقت خدای نکرده خواب صبح ملکه خونش رو بهم نریزه و بعد هم یواشکی خودش رو از لای بازوهای من میکشه بیرون که متوجه نمیشم و بعد بدون کوچکترین صدایی بین اتاق خواب و دستشویی و آشپزخونه حرکت میکنه ( که اگر من باشم کل خونه رو بیدار میکنم با بستن در مثلا دستشویی هرچقدرم تصمیم دارم بی سر و صدا باشم) و آماده میشه و ظرف غذاش رو از توی بخچال برمیداره و آماده رفتن میشه فقط گاهی موقع رفتنش توی خواب حس میکنم یکی داره با مهربونی نگاهم میکنه و به زور گوشه چام رو باز میکنم و میگم خداحافظ و لپم رو میارم جلو، اونم زانو میزنه کنارم و بوسم میکنه و میره گاهیم که بدون اینکه من بفهمم و بیدار شم بوسش رو میکنه و میره و بعد واسم تعریف میکنه مثلا امروز که خواستم بوست کنم موت چسبیده بود به شلوارم و... یا گوشیم رو کنارت جا گذاشتم و....
مثلا وقتی با هم اختلاف داریم سر کاری در اکثر مواقع بدون بحث و جدل اون کاری رو که من میخوام انجام میده حتی برخلاف میلش ( مگر جایی که بحث س ی ا س ی باشه و کوتاه نیاد پسرک من که اون مواقع گاهی حسابی هم بدخلق میشه :)))))))) )
مثلا وسط همه خستگی هاش هواسش به راحتی و خوشحال بودن و لذت بردن منم هست
و هزران مثلا دیگه
عاشقشمممممممممممممممممممممممممم بسی بسیار زیاد این مرد صبور و مهربون خودم رو
برم به خودشم توی تلگرام بگم که بهش افتخار میکنم :)))))))))))))
عجب گرفتار شدم ها
امان از دست خودم، یعنی موندم توی کارای خودم، میخوام ی مولودی بگیرم نمیدونم چیکار باید بکنم
از ی طرف مهمون هایی که میخوام بگم ی کم زیاده برای خونه خودمون چون میخوام صندلی بزارم توی خونه و این باعث میشه جام تنگ بشه
از اون طرف بخوام سالن بگیرم خب اینقدر مهمون ندارم و میترسم به زور برسونمشون به 60 نفر حالا این وسط هم ممکنه ی عده نیان و دلم بسوزه واسه هزینه ای که میکنم
یعنی ی دقیقه با خودم مشورت میکنم و تصمیم قطعی میگریم که ولش کن خونه میگیرم و حالا بلاخره ی جوری همه با هم به خوشحالی میگذرونیم دیگه، و مطمئن میشم که دیگه تصمیم تغییر نمیکنه و لیست کسانی که باید حذف بشن رو هم توی ذهنم میارم و این که چی باید از بیرون کرایه کنم و .... و باز ی دقیقه دیگه میگم نه این چه کاریه خب من که میخوام هزینه کنم حالا ی مقداری بیشتر و بیرون سالن میگیرم و چشمم کور میخواستم به امام رضا نگم من واست جشن تولد میگرم و.....
یعنی می ترسم تاریخ مولودی بیاد و مهمون های بنده خدای من توی زمین و آسمون بمونن و ندونن کجا باید برن
حالا هرکی ندونه فکر میکنه نذری نیازی چیزی داشتم یا دارم که اینجوری چسبیدم به امام رضا، اینکه نیاز دارم درش حرفی نیست ولی خب هیچ قصد و نذری پشت این مولودی من نیست و صرفا واسه این که اندر ولادت ایشون بشه ی عده رو شاد کردم میخوام این مولودی رو بگیرم واسه همینم هست که مصرم حداقل ی نیم ساعتش رو هم مولودی خونی با دف همراه باشه که اینم خودش ی مشکله چرا که ی سری جاها ک زنگ زدم برای گرفتن جا قبول نمیکنن دف داشته باشیم
ای داددددددددددددددددددددددددددد الان موهامو میکنم همشو
خوابی بس شیرین
دقیقا ی ربع ساعت چنان خواب شیرینی دیدم که هنوزم خلقم شیرینه، دقیقا هفت صبح بود که چشامو باز کردم و گفتم باید بلند شم که به موقع برسم و دیرکرد نخورم ولی بازم چشام رفت روی هم و با صدای خواهرم ساعت 7 و ربع بیدار شدم و این وسط مامان بزرگ عزیزم رو خواب دیدم، وای که چقدر دلم هواشو کرده بود وای که چقدر دل تنگش بودم. مامان بزرگم سال 87 فوت شدن و نزدیک 8 ساله که دلتنگ دیدارشون هستیم و دلمون رو خوش میکنیم به هر 1000 سال ی چند دقیقه توی خواب و رویا دیدنشون و تعریف کردن برا همدیگه
اینبار مامان بزرگم خیلی خوشحال بود و کلی حرف داشت که واسم بزنه و خوشحال بود از خونه ای که من و مامان رفته بودیم واسشون پسندیده بودیم.
ی کار خجالت آور کردم :((
گفته بودم میخوام مولودی بگیرم ، خب دارم میگیرم :))))))))) ولی از اونجایی که مهمون های من دو دسته مختلف هستند از این نظر که ی عده مولودی با دف دوست دارند و ی عده بدون دف، اینه که مجبورم مهمون ها رو در دو دسته دعوت کنم و نیم ساعت اول مهمونی دف داشته باشیم و بعدش نداشته باشیم و از اونجایی که اونایی که دف دوست دارند اکثرا بانوان جوان دوست و آشنا هستند که هرکدوم ی بچه 4 یا 5 ساله یا همین حدود هم حدقل دارند و مهمونی های دسته دوم بانوانی هستند که نمیتونن روی زمین بشینن و باید روی صندلی بشینن و از اونجایی که خونه من کوچیکه و تعداد صندلی هایی که قراره کرایه کنم به علاوه مبل و صندلی های خودم دقیقا به اندازه نفرات بزرگسال هست اونم اگر شانس بیارم و جا کم نیارم و خونه با چیدم میز به قدری تنگ میشه که دیگه کسی نمیتونه وسط مجلس و روی زمین بشیه، اینه که اندر دعوت به مهمون ها با هزار خجالت یادآوری میکنم بدون بچه بیان و تنها اگر بچشون کوچیکه به نحوی که روی پای مامانش میتونه بشینه بیارن بچه هاشون رو که خب فکر کنم ی همکار محترمم بهش برخورد و محترمانه از اومدن عذر خواست
میترسم حالا به هوای اینا از تعداد مهمون هام کم کنم و بعدش همکارن محترم هم بهشون بربخوره و نیان :))))))))))))))))))))
خلاصه تجربه اولم چندان دلچسب نیست
بعدا نوشتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
تصمیم گرفتم صندلی ها رو مدل سینمایی بچینم شاید فضای کم تری بگیره و تعداد صندلی های بیشتری چیده شه توی سالن
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ماشاءالله این مولودی خون های خانم عجب پولی درمیارن
دلمون خوشه ی مدرک داریم و سرکاریم و مثلا استقلال مالی داریم،
گنه کرد در بلخ آهنگری، به شوشتر زدند گردن مسگری :)))))))))))
:)))))))))))))))
آقا اینجانب یک خبط و خطایی کردم که جاری جان بینوا باید جورش رو بکشه گویا
عید که رفته بودیم شهر همسرجان اینا، یک لحظه عشق به خاندان همسر جان کل وجود من رو فرا رگفته و سرریز شد یهو و وادارم کرد رسما از همه دعوت کنم اگر تعطیلات تابستان قصد سفر به مشهد رو داشتن برنامشون رو بزارن برای میلاد امام رضا که شاید ما اگر زنده بودیم اگر هم تونستیم ی مولودی کوچیک میخوایم بگیریم و اونام باشن، هچی دیگه دیشب که رفتیم دیدن برادرشوهر و جاری جان که از کربلا برگشته بودن باخبر شدیم که آشی پختم ندانسته
اول که برادرشوهر پرسیدن این قضیه جشن شما چیه؟ میخواین جشن عروسی بگیرن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آقا چشای من و همسر جان گرد شده بود در حد یک عدد نعلبکی
عرض کردم عروسی؟ بعد اینکه یک ساله رفتیم سر خونه زندگی خودمون؟؟؟ مگه من عقده عروسی دارم، روزی که همه میگفتن جشن بگیر من بنا بر مصلحت همسر جان و اوضاع موجود گفتم عروسی نمیخوام حالا میخوایم این برنامه رو اجرا کنیم آیا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بعد عرض کردیم بابا گفتیم ی مولودی کوچیک اونم زنونه در حد ی ساعت. خلاصه با خبر شدیم دو فروند خواهر شوهر مرخصی گرفتن و میخوان عهد و عیال مادر و خواهر بزرگه و شاید خاندان برادرشوهر بزرگه رو بردارن و بیان مشهد و به جاری جان بنده خدا اعلام کردن به مدت یک هفته زا تاریخ.... لغایت.... خودت رو برای میهمانداری آمده کن
وقت برگشت به همسر گفتم ی زنگ بزن به مامانت آمار بگیر نکنه خاله ها و عمه هات رو هم دعوت کرده باشن حداقل بدونم چد نفر مهمون دارم باری تهیه تدارکات لازم
خلاصه من دو ساعت مهمون دارم و جاری جان بنده خدا ی هفته ده روز، سر دعوت بد موقع من
من مخالف اومدنشون نیستم ولی معتقدم کسی که میره سفر چشش کور باید هزینه جا هم بده نه اینکه کلا بره خونه فامیل برای یک هفته تا 10 روز ، باید اول ی جایی واسه خودش دست و پا کنه و حالا این وسط با فامیل هاش توی اون شهر دیگه برای بیرون رفتن و... هماهنگ کنه نه اینکه آوار شه سرشون