خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -10

آیا خبر داری هست تا که خبر کند مرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

ای اهالی واقعی دنیای مجازی، آیا از یاسی ترین سینه سرخ دنیای وبلاگ نویسی کسی خبری دارد تا خبر دهد از احوالش مر مرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

http://yasitarin.blogfa.com/

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -9

دلتنگی

 

بلاخره 4 شنبه هفته قبل وسایل خونه مامان اینا منتقل شد این خونه جدیده که من واسه ی سال قولنامش کردم.

از اردیبهشت این پرسه کشنده پیدا کردن خونه و جور کردن پول رهن و جابجا کردن وسایل خیلی اذیتم کرد.

میخواستم خونه نزدیک من باشه و خب مامانم هم که خونه آپارتمانی دوست نداشت، از اونطرف نزدیک ما بیشتر خونه ها آپارتمان هست و اگرم ویلایی باشه خب قیمت رهنش بالا بود

خلاصه ی واحد توی طبقه 3 رهن کردیم و الان مامان خونه رو دوست نداره :)

بهله، سناریوی جدید زندگی ما اینه دیگه الان

تا ببینیم چی بعد این یپش میاد

بابا جونمم که سر قضیه جدایی خواهر کوچیکه کلا بیخیال ما شده، این وسط هم خاندان عمه جان بد جوری موش دووندن و ی جوری قانعش کردن که ما دوستش نداریم و.... اگر اینجا بود همین الان بهش میگفتم که تعجب میکنم از شما بابا جان ، شما که میدیدی هر کدوم از ما واسه کمک به شما چیکار میکینم، اون وقت ها که بچه تر بودیم و هنوز محصل و دانشجو، سعی میکردیم خونه رو آروم نگه داریم و حتی وقتایی که مامان به حق عصبانی بود از وضع زندگی و شما ، ی جوری آرومش میکردیم تا بابا جانمون ی قصه دیگه اظافه نشه روی مشکلاتش، هزینه هامون رو اینقدر پایین می آوردیم که اصلا قابل باور نبود واسه کسی تا جایی که حتی وقتی میدیدم دست شما خالیه اسمی از مثلا پاره شدن شلوار یا کهنه شدن مانتومون  نمی آوردیم و مامان بنده خدا هرجرو بود لباس این یکی رو واسه اون یکی آماده میکرد، بزرگتر هم شدیم و خب هرکسی به میزان تواناییش شروع کرد به کسب درآمد سعی کردیم بار زندگی رو هرچقدر میتونیم از روی دوش شما برداریم و حداقل باری نباشیم واسه شما، خدا شاهده من 11 ساله دارم بیرون کار میکنم و دوتا خواهر کوچیکم هم خب حداقل 6 سالی میشه، و هیچکدوم از ما هیچ پس اندازی نداره، کل ورودی پولی که میومد توی خونه خرج خونه میشد بدون اینکه کسی بگه پول من یا تو، و باز هم نیازهامون رو به حداقل میرسوندیم چون از مامان یاد گرفته بودیم زندگی با قناعت رو ( بنظرم این بزرگترین لشتباه مامانم بود که قانع بود و اصلا اسمی از نیازهای خودش نمی اورد )، این رو حتما یادته بابا؟ روزهایی رو که شما واسه تهیه نون روزانه هم مشکل داشتی و مامان واسه اینکه برنج کمتری مصرف بشه و و چون قراره بدون خورشت خورده بشه، بچه هاش فقط برنج سفید نخورن و جو  پوست کنده رو هم قاطیش میکرد و اینقدر خوشمزه درست میکرد و اینقدر ازش تعریف میکرد که ما فکر میکردیم خوشمزه ترین غذای دنیاست و شما غر میزدی که اینا چیه زدی توی برنج.  علاوه بر اینا حتی چند باری هم  در حد توان مالیمون قرض های شما رو تصفیه کردیم. قصدم این ینست بگم ما خیلی شاخ بودیم یا مثلا خدایی ناکرده شما مدیون ما هستی، نه به هیچ وجه، ولی وقتی میشینم با خودم فکر میکنم میبینم بچه هیا بدی نبودیم واسه شما.

حالا شما حاظر نیستی درست نقد کنی گذشته رو و نمیخوای اشتباهات خودت رو ببینی و یادت بیاد که گاها تقصیر کار بودی و از مسئولیت هات توی خونه شونه خالی میکردی و همه زندگی رو میسپردی به ما، پس چرا الان دلخوری و میگی من توی زندگی هیچ کاره ام؟ کجا هیچکاره بودی بابا جان؟ همین 4 سال اخیر ، شما اینقدر سرت رو شلوغ کرده بودی که تا میگفتیم بابا موعد جابجا شدنمون نزدیکه و کی میری خونه ببینی میگفتی فرصت ندارم و این وسط با تمام مخالفت های مامان و تنفرش از رفتن من تنهایی به بنگاه ها برای پیدا کردن خونه، رفتم و خونه دیدم و پیدا کردم و بعد شما رو گفتم بیا واسه قولنامه، تا جایی هم که داشتم کمک کردم برای رهن خونه، تا جایی هم که شد اجاره رو دادم. از زمانی که کمی بزرگتر شدم و تقریبا 14 سالم بود اگه ممامان حالش بد بود و نیاز به دکتر داشت، چه شب چه روز خیالت راحت بود من هستم. خرید خونه لازم بود چه نون روزانه و چه .... میدونستی مامانم هست.خواستیم فرش بخریم، ماشین لباسشویی بخریم، مبل بخریم، کمد بخریمو... خودمون بودیم دیگه چه مادی چه خرید و چه کلکل با کارگر واسه تحو.یلش و...مهمونی خواستیم بریم نبودی و خودمون بودیمو خودمون، چه وقتی بچه بودیم و مامان بنده خدا بس ما غر میزدیم که بریم به اجبار میومد و باسختی با 3 تا دخرت بچه برمیگشت خوه و چه وقتی بزرگ شده بودیم و مدعی بودیم که خودمون ی پا مردیم.... و.....

سر قضیه خواهر کوچیکه هم که من اول به شما زنگ زدم و گفتم بابا اینا یک ماهه با هم قهر هستن و خواهر میگه دیگه نیمخواد این خواهر زاده شما رو به عنوان هسمر و شما شروع کردی به داد و قال و آخرشم گفتی اصلا به من مربوط نیست و دیگه توی این مورد با من حرف نزنین و هر علطی دوست دارین خودتون انجامش بدین و.... ولی بازم من با همه بدخلقی هات زنگت میزدم و اوضاع رو بهت میگفتم تا جایی که مامان عصبانی شد و گفت اصلا وقتی بابات کاری به این کار نداره و رفته پشت پسر خواهرش رو گرفته چرا تو هی زنگش میزنی و غرهاش رو تحمل میکنی؟

اونوقت خاندان خواهرت بگن شما توی زندگیت هیچ کاره ای و فلانی ( یعنی من) شده همه کاره خونت وشما هم این رو باور کنی و بتوپی به ما و.......

شما ندیدی توی این 30 سال، من مثل ی برادر حامی دوتا خواهر کوچیکم بودم، خودت راضی نبودی از این موضوع تا همین 6ماه قبل؟ حتی واسه خود شما سعی نکردم جای ی دختر بودن، ی پسر باشم تا اونجایی که می تونستم؟ اونوقت چون اینجا حمایت کردم از خواهرم و  توی این6 ماه خواهرکم رو بردم خونه خودم که نزدیکم باشه و بتونم حداقل کمک روحی بهش بکنم رو بزاری پای دخالت من توی زندگی پسر خواهرت؟ یعنی نشناختی من رو؟ نمی دونی حاظرم جونم رو بدم واسه راحتی و آسایش خواهرام؟ اونوقت فکر کردی اینقدر احمقم که بخوام مهر طلاق رو بچسبونم روی پیشونی خواهرم؟ مگه خود من طبق خواسته شما خواهرک رو راضی به این ازدواج نکرده بودم؟ چی بهت گفتن و چهجوری پیش خودت حساب و کتاب کردی خب بابای من؟

اینقدر عصبانی بودی از من که وقتی زنگت زدم و گفتم بابا بیا خونه ما برو حمام  و لباسم واست خریدم عوض کن، گفتی اصلا دلم نمی خواد بیام خونه تو حرفی هست؟ بغض کردم ولی نزاشتم حتی شما بفهمی و با خنده گفتم نه خب، حق داری خونه داماد هست دیگه و هرجروی بود مرخصی گرفتم و کلید خونه رو از مامان که حالش خوب نبود و اومده بود خونه ما گرفتم و اومدم خونه که شما بری حمام و لباس عوض کنی.

 رفتم خون خودم و چون نمیخواستم فشاری بیارم روی شما، با وجود اینکه نیمی دونستم اوضاع مالیت چجوریه ، گفتم من جهاز نمی خوام و هرچی مامان گفت ی حداقلی که لازمه و هرچی گریه کرد که جسارتا خاک بر سر من و بابات بکنن که دختر مثلا فرستادیم خونه شوهر، اخم کردم و باهاش دعوا کردم که مگه خودم مردم؟ هرچی لازم باشه خودم و همسر میخریم و اصلا رسم جهاز ی رسم مزخرف هست، هنوزم معتقدم رسم جهاز مزخرفه ولی وقتی شنیدم که گفتی اگر خواهر کوچیکه حاظر باشه با پسر خواهر شما برگرده سر زندگیش شما گوسفندات رو می فروشی و واسشون خونه اجاره میکنی و لوازم لازم رو هم مییگری، دلم ی خورده شکست، گفتم به من حتی نگفتی بابا چیزی لازم نداری؟ ولی باز به خودم نهیب زدم نکنه حسادت کنی، خب اون پسر خوارهش هست و واسش از شوهر تو عزیزتره و مگه میخواد واسه کی اینکار رو بکنه، غیر خواهر کوچیکه تو؟ پس بازم بیخیال شدم، حالا خواهر کوچیکه راضی نشد من تقصیر دارم؟ اصلا گوش کردی به حرفاهای دخترت ببینی چرا قبول  نداره این خواهرزاده شما رو؟ چرا گوش کردی ولی گفتی توی مردم چجوری سرم رو بلند کنم؟ یادته بهت گفتم بابا یعنی راضی باشیم این بره و عذاب بکشه فقط بخاطر مردم؟ و شما برگشتی به من گفتی پس من چی، من چجوری برم توی مردم؟ اصلا واسم قابل درک نبود این حرفت چون ی عمر مامان رو دیدم که گفت اول بچه هام و.... 

اینا همه گذشت ولی میدونی چی دلم رو حسابی شکست بابا؟ اینکه اون وامی که از روی حساب من برداشته بودی رو قسطاش رزو ندادی و وقتی زنگ زدم که بابا از موسسه م ی زان زنگ زدن که چک من رو میبرن میزارن اجرا و شما چرا 10تا از قسط هاش رو ندادی، نگفتی نداشتم، نگفتی حالا فعلا تو ببر بده، گفتی به من چه، اون وام مگه مال من بوده؟ اینقدر عصبانی شدم که گفتم رابطه پدر و فرزندی ما دیگه تموم شد، میدونم حرف بی جایی زدم ولی شما هم بعدش گفتی پول اون تکه زمین رو کی داد بهت؟ منظورت اون زمینی بود که من و خواهر کوچیکه دو سوم پولش رو داده بودیم و شما یک سومش رو و بعد برخلاف خواست مامان که میگفت حق ندارین زمین رو بزنین به اسم باباتون چون اینم مثل بقیه دارایی هاش از دست میده،من راضی نشدم ولی هرچی گفتم سند رو بزنیم به اسم شما، گفتی نه بزن به اسم خودت، یادت باشه همون زمین رو هم به اصرار شما خریدیم و من چقدر حرص خودم تا پولش جور شد، اونوقت برداشتی به خواهر کوچیکه گفته بودی به فلانی( یعنی من) بگید بره زمین رو بفروشه و بده دست فلانی و فلانی( دوتا پسرهای خواهرت) که برن باهاش ی کاری واسه خودشون راه بندازن بدون اینکه بگی این تنها سرمایه دخترام هست و بدون اینکه توجه کنی که من گفتم میخوام بفروشمش و ی جوری وام جور کنم خونه بخرم واسه شما و مامان. و حالا داشتی همون رو میکوبندی توی سر من؟ خب میشه بگی دیگه چیکار کردی واسم باباجان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

همه اینا رو گفتم که بگم دلم واست تنگ دشه

خییل وقته ندیدمت

شاید 4 ماه

تنها آرزوم و تنها دعای این روزهام هم اینه که خدایا اینقدر زندگی بابام رو پر از اسایش و راحتی کن که حتی برای ی لحظه هم محتاج من و اون دوتا دختر دیگش نشه

دلش رو سنگ کن تا دلتنگ ما نشه

خدایا فقط راحتی و شادی میخوام واسه بابام

ببینش و کمکش کن

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -8

عشق و طرب و باده به وقت سحر افتاد

 

بلاخره ماه مهمونی هم شروع شد، لابلبته ی کم گرم هست و روزاش طولانی ولی خب میزبانش خیلی باحاله

مبارک باشه به همه

 

آمد رمضان و عید با ماست

قفل آمد و آن کلید با ماست


بربست دهان و دیده بگشاد

وان نور که دیده دید با ماست


آمد رمضان به خدمت دل

وان کش که دل آفرید با ماست


در روزه اگر پدید شد رنج

گنج دل ناپدید با ماست


کردیم ز روزه جان و دل پاک

هر چند تن پلید با ماست 


روزه به زبان حال گوید

کم شو که همه مرید با ماست


چون هست صلاح دین در این جمع 

منصور و ابایزید با ماست

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -7

گاهی فکر میکنم صبری دارن این آقایون بینوا

 

عملا دیوانه کرد مامانم من رو

گفته بودم که قراره خونه رو عوض کنن

بعد کلی گرفتاری و گشتن ی خونه تقریبا نزدیک من واسشون پیدا کردم و رفتم بنگاه و اجاره کردم 

توی ی مجتمع که خب با توجه به نبودن باباجان، خیالمون هم از امنیتش راحت باشه( درگوشی بگم ها، هنوز نگفتم به مامان خانومم که ماهیانه باید 30 تومن شارژ بدیم والا باید منتظر طوفان بانوی اول خونه پدری باشم :) میخوام برم با مدیر ساختمون هاهنگ کنم سر ماه خودم یا خواهرا بریم و پول رو بدیم و فیش رو بگیریم و ایشون چیزی در این زمینه به مامان نگن) 

دیروزم رفتم خونه رو تحویل گرفتم

اون صاحبخونه هم ی خانوم بنده خدا هست بدون مرد گویا همراه با دختر خانوم جوونش

وقت تحویل گفت که در یکی از کشوهای کمدشون کنده شده و ریل یکی از کابینت های زیر گاز هم باید عوض بشه و خب چوپ پرده ها رو هم کارگرهایی که اومدن وسایلش رو ببرن اشتباهی باز کردن و باید یکی رو بگیم بیاد درست کنه منم گفتم عیبی نداره ی کاریش میکنم دیگه و خودم یکی رو میگم بیاد درست کنه

حالا مامان رفته و کلی سر و صدا که بگو بلند شه بیاد خونه رو درست تحویلمون بده

و اینکه من اصلا این خونه رو نمیپسندم

حالا بیا و درستش کن

میدونم اینا نتیجه نگرانیش از بابت جابجا کردن وسایل هست و نبودن بابا ولی خب منم تحملم کم شده دیگه این وسط

خلاصه رسما دیوانه شدم رفت

 

 

 

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -6

چه غریبانه پرواز کردند دریا دلان جوان این مرز و بوم

 

چند وقت پیش که خبر پیدا کردن غواصان مظلوم کشورم رو توی اخبار به صورت اتفاقی شنیدم یهو و بدون کنترل شروع کردم به گریه کردن. یادمه سر سفره شام بودیم خونه مامانم و همسر داشت شبکه ها رو هی عوض میکرد که آخبار صاعت 10 شبکه دو بود و اونم ی تاملی کرد و من قاشق توی دستم بود که جلوی دهنم ثابت شد وقتی شنیدم جسد این عزیزان درحالی پیدا شده که دستاشون بسته بوده و زنده به گور شدن

از انسان بودن خودم خجالت کشیدم،از اینهمه توحش، به چه جرمی آخه؟ جرم دفاع از خاکشون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دلم سوخت، دلم آتیش گرفت، اشکام میریخت ولی قادر به خاموش کردن آتیش دلم نبود، حالم بد بود.

گذشت تا دیشب که بازم اتفاقی درحال چرخوندن شبکه ها توی شبکه افق ی کلیپ دیدم درخصوص نشیع جنازه این بزرگ مردان مظلوم 

بازم دلم سوخت

خدا صبر بده به چشم در راهان اونا که حالا بعد اینهمه سال بشنون عزیزاشون زنده به گور شدن اونم با دست بسته

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -5

االوعده وفا

 

سلام

صبح همه بخیر

  بریم سر داستانمون 


خدمت  آقایون و خانومایی که شما باشین دوستان عزیزم، عرض کنم که طی این مدت که نبودم کلی اتفاق افتاده واسم

 

ولی خب اول میریم سراغ اتفاقاتی که مربوط میشن به فامیل شوهر جان

این همسر بنده بعد از اینکه عید نوروز رفتیم شهرشون دیدن پدر و مادرش، یهو هوا برش داشت و گفت الا ایها المحبوب دلم، بیا هر ماه یکی دو روز بیاییم دیدن ابوین بنده ، بنده هم عرض نمودمی که ای عزیزتر از جانم هرچند من با اتوبوس سختمه مسافرت و شب توی اتوبس بودن ولی چون شما می فرمایید پس سمعا و طاعتا :))))))))))) اما خب اردیبهشت رو که هر جور بود از یک اتنوبوس سواری نجات یافتم تا رسیدیم به نیمه خرداد و تصمیم گرفتیم تعطیلات نیمه شعبان و نیمه خرداد رو بریم شهر آقای خونمون، یادمه سه شنبه عصری راه افتادیم و چهارشنبه اونجا بودیم، صبح که رسیدیم بس شهرشون گرم و شرجی بود من کلا گیج و منگ بودم و فکر کنم کل روز رو چرت میزدم، همون روز باخبر شدیم که جاری بزرگه، دختر بزرگش رو جواب داده و همون روز چهارشنبه مقارن با نیمه شعبان عقدش هست، بله عقدش، اونوقت ما بیخبر بیخبر بودیم، حالا ملت رفتن روی مخ همسر بنده که شما هم عصری بیایین بریم، منم به همسر جان عرض کردم که من که نمیام عزیزم، چون غیر از همین تیشرت توی خوه چیزی دیگه ای نباوردم با خودم( عرض کنم اهل پوشیدن لباس زربفت نیستم توی یک مجلس عروسی ولی معتقدم حداقلش اینه که ی سر و وضع مرتب باید داشته باشم دیگه) اما اگر شما میخوای پیراهنت رو اتو بزنم و برو که ایشونم گفت نه منم نمیرم و این شد سرفصل یک سری داستانها وبدخلقی های خواهران محترمه همسر جان و ی خورده هم مادرشوهر جان البته به طبع دخترانش.

خلاصه چهارشنبه عصری شد و مادر و خواهر همسر راه افتادن و رفتن عقدکنون و من و همسر جان موندیم خونه که آقا تلفن همسر دیگه شروع کردن به ترکیدن بس زنگ خورد و تازه اونجا با خبر شدیم که اصلا هیچکدوم از برادرهای همسر هم دعوت نشدن به دلیل اینکه هرکدوم ی طرف مملکت زندگی میکنن ( چه بهانه خوبی واسه دعوت نکردن:) ) خلاصه وقتتون رو نگیرم، آقا ساعت 12 شب که مادر و خواهر شوهر محترم برگشتن خونه کم مونده بود من و همسر جان رو درسته قورتمون بدن که حالا مگه لخت بودین که نیومدین، حالا مگه کی به شما کار داشت که بهانه لباس آوریدن و... که خب معلوم بود حسابی توسط اون دوتا خواهر شوهر دیگه  تحریک شده بودن، حتی مادرشوهر جان برگشت یه آقازادش  گفت تقصضیر من بوده، من باید ازت میخواستم بیایی و بعد میدیدم کی می تونه بهت بگه نیا و...، منم ساکت ساکت نشسته بو.دم و نگاهشون میکردم و لبخندی ملیح تحویلشون میدادم.

بعدم ی ظرف غذا واسه ما آورده بودن که تق آوردن کوبیدن به زمین و گفتن اینم شامتوت بخورید، همسر جانم هی با چشم و ابرو به من میگفت بلند شو سفره بنداز و منم گفتم من شامم رو که میل کردم الان دیگه، سیر سیرم عزیزم، توی همین حین پدرشوهر جانم از راه رسیدن( ایشونم بنا به دلایلی نرفته بودن مجلس عقد کنون نوه گرامیشون) که خب چون ایشونم میخواست شام بخوره مجبور شدم برم سر سفره

فردای اون شب کذایی، کل روز به همصحبتی با پدر شوهر جان گذشت، البته ایشون می فرمودن سوال کنید از من قبل از اینکه من رو بکشید و منتظر سوالات علمی و فقهی بنده بودن در کل روز و اینجوری بود که کل نظام فکری بنده رو با یک مکر عالمانه کشف کردن :) و این سیستم مکارانه :) ادامه داشت تا شد عصر( اینم بگم که ما برای پنج شنبه شب بلیط داشتیم، یعنی من چون حدس میزدم ممکنه مخ همسر رو کار بگیرن و بخوان ما رو واسه جمعه هم نگهمون دارن از هم مشهد همسر رو راضی کردم به گرفتن بلیط برگشتن، نه به دلیل غیر منطقی و مثلا فرار از اقوام همسر ها، نخیر چون اگر جمعه شب میومدیم باید شنبه خسته و کوفته راه به راه میرفتم شرکت) 

میگفتم، تا اینکه عصر شد و ما گفتیم که شب ساعت 9 راهی هستیم، اون وقتم ی طوفانی به پا شد از جانب مادرشوهر جان که چرا به من چیزی نگفتین و اصلا چرا جمعه شب نمیرین و تو که هر وقت میومدی جمعه شب میرفتی که همسر هم گفت خب اون موقع ها خودم تنها بودم ولی حالا  اوضاع فرق میکنه و...، منم دیدم اوضاع اینجوری هست به همسر گفتم من ی کوچولو دارز بکشم و بعد بلند شم که جمع و جور کنم و.. همسر هم گفت باشه پس توی همین فاصله من و آقا هم بریم خونه آبجی... که ی سری برنامه واسه گوشی آقلا دانلود کنم با اینترنت خونشون و ... گفتم باشه. هنوز سرم روی بالش نزاشته بودم که تلفن خونه زنگ خورد و بعدم جیغ و داد و فریاد توی سالن بلنتد شد،و چند دقیقه بعدش همسر جان من رو صدا زدن توی ی اتاق دیگه، رفتم که دیدم به هوای اینکه میخواد لباس عوض کنه صدام زده و تند تند میخواد گزارش ماوقع رو بده که اون یکی خواهرش زنگ زده و گریه و زاری که اینا چرا نمیان خونه ما و مگه متظرن پاگشاشون کینم که منم فرمودم خب بله دیگه پس چی :) ، هنوز حرفم تموم نشده بود که پدرشوهر جان صدام زد و بلافاصله هم سرش رو کرد توی اتاق و به من گفت شمام بیا بریم، منم بدون چون و چرا شروع کردم به پوشیدن لباس، همسر چشاش داشت درمیومد و گفت اگه من میگفتم که الان پوستم رو کنده بودی حالا چه تند تند لباس می پوشی، منم ی لبخند ژوکند تحویلش دادم و در حال بوسیدن لپش عرض کرد پدرشهر هست دیگه 

خلاصه اول رفتیم خونه خواهر کوچیکه همسر و ی نیم ساعتی نشستیم و باز به شدت مورد بازخواست قرار گرفتیم که چرا دیشب نیومدین مراسم فلانی و تا باشه خوشی فامیل باشه و بعدم رو به برادرش کرد و گفت اصلا از فامیل فراری شدی و به قول فلانی( خواهر دومیشون) تو دیگه احترام نمیزاری به فایمل و ....، خلاصه خوب که قلمبه بار من شد به نحو نامحسوس ما بلند شدیم و راهی شدیم که بریم منزل اون یکی خواهر شوهر. جلوی در خواهر شوهر خانوم محترم ی پلاستیک گرفتن جلوی من که ببخشید و من به هیچ وجه آمادگی پذیرایی شما رو نداشتم و اینم ناقابله و...( حالا خوبه نیم ساعت قبلش کلی جیغ و داد راه انداخته بوده پشت تلفن که چرا خونه من نیومدن اینا) حالا منم مرهمتی ایشون رو نگه داشتم که عید واسه دخترشون کادو کنم و جای عیدی برش گردونم بس که عزیزه واسم هدیشون و فقط در شان خود ایشون هست اینقدر عزت و احترام

خلاصه بعد رفتیم خونه خواهر دومی که در روی ما باز نکرد، حالا من هیچی، همسر هیچی، در رو واسه احترام به پدرش هم شده باز نکرد و این باعث شد که پدر همسر جان توی ماشین گفت رفتیم خونه به مامان چیزی نگو که رفتیم در خونه فلانی و در روباز نکردن، بعدم برگشتیم خونه و ما بار و بندیلمون رو جمع کردیم و رفتیم ترمینال و برگشتیم خونه، این وسط من کلی دلخور بودم و اصلا حال و حوصله حرف زدن و مهربونی های همسر رو نداشتم 

حالا پریشت ساعت 11 گوشی همسر زنگ زد و بعد درجریان قرار گفتم که خاندان همسر تشریف آوردن اینجا و بازم خدا رو شکر اون وقت شب نیومدن خونه ما ، فکر کنید بدون خبر و بدون هیچ هاهنگی

منم کلی با همسر بحثم شد ، آخه من توی این هفته کلی برنامه داشتم، از جمله اسباب کشی مامانم اینا و اصلا فرصت نداشتم که بخوام ی برنامه دیگه قاطیش کنم

خلاصه بعد کلی بالا وپایین کردن برنامه ها، دیشب رو خالی کردیم و دعوت کردیم از خاندان همسر که تشریف بیارن، حالا این وسط مادرشوهرجان میگن هرچی آقا بگه و آقا هم اصلا گوشی رو نمگیره که با من حرف بزنه و بعدم خواهر شوهر بزرگه محترم می فرمایند که هماهنگ میکنیم باهات اگه خواستیم بیاییم، یعنی این وسط منم ی گلابی، اصلا درک نمیکنن خب من دوست ندارم اینجوری مهمون بیاد خونم، دوست دارم واسه مهمونم یک مهیماندار خوب باشم نه کسی که مثل ی گربه گیج دور خودش بچرخه و ندونه قراره چیکار بکنه

خلاصه نشستم و مکر زنونم رو گذاشتم وسط و به همسر جان زنگ زدم که عزیزم بیا ساعت 4 بعدظهر قبل اینکه خانواده عزیز شما برن حرم اول ما بریم دیدنشون و سلامی عرض کنیم و حضوری دعوتشون کنیم خونمون

خلاصه خسته و گرسنه و تشنه از محل کار بدو بدو رفتم اون سر شهر و همسرم اومد و رفتیم منزل اخویش و خب حضوری خانواده پدرشوهر و اخویش رو واسه شام دعوت کردیم و بدو بدو رفتیم خرید و برگشتیم خونه و من تازه ساعت 7 و نیم شب رفتم سراغ آشپزخونه، موندم اون همه کار رو چحجوری انجام دادم، شتسن و خورد کردن سبزیجات، شستن مرغ و مزه دار کردن و بعدم پختن توی فر، پختن سوپ، درست کردن سالاد، وخرده ریزهای دیگه، آماده کردن مواد برای نوشیدنی و...... و هی درخواست کردن از همسر برای انجام کارهایی مثل درآوردن چینی ها و قاشق ها و تکه کردن هندونه و...

شب ساعت 10 مهمون ها اومدن ولی از 10 نفر آدم فقط دونفر و نصفیشون، بله فقط مادرشوهر اومد و خواهر شوهر و دختر برادرشوهر جان، مابقی نیومدن چون پدر همسر فرموده بودن خسته هستن

تا امروز درک نکرده بودم چقدر کار زشتی هست اینکه جایی دعوت شی و نری، آخه اون صاحبخونه بنده خدا کلی زحمت کشیده و برنامه ریخته و .... ی چیزی رو درگوشی بگم، خانواده همسر من اهل مراعات این مسائل نیستن ، یعنی بدون دعوت میرن مهمونی و از اون طرف با دعوتم ممکنه نرن، این اصلا واسه من قابل تحمل نیست و عصبیم میکنه، دوست ندارم با منم همین معامله بشه

حالا تا ی هفته غذا داریم توی یخچال

 خب حسابی درد دل کردم، فعلا برم تا بعد و مابقی ماجراها

 

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -4

یهویی های فامیل همسر جان

 

عرض کنم که خدا از سر تقصیرات من بگذره که اینقدر غیبت میکنم اونم از اقوام همسرجانم ولی خب چه کنم

ای داد

آقا احظار شدم همین الان

فردا میام و واستون درد دل میکنم بلکه از دردهای دلم کم شه

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -3

دوست ندارم، دوست ندارم دوست ندارم

 

آقا من اینجا رو دوست ندارم-منظورم بلاگ اسکای بوده-

چرا نمیشه فقط ادامه مطلب رو رمزی نوشت؟ خب دوست ندارم همه مطالبم رمزی باشه

دههههههههههههههههههههههههه

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -2

نخیر ما را به بلاگفا امیدی نیست

 

سلام

این پست تمرینی هست برای آشنا شدن با این خونه جدید

ببینم جوری میشه رمزی نوشت؟ 

درن درررررررررررررررررررررننننننننننننننننننننننننننننننننننن ( آهنگ پلنگ صورتی بو د فر کنم نه ) :)


اونایی که قبلا خوندن نوشته های نچسب من رو ( آخ چه دلم یهو هوای خونه صورتیم رو کرد، ای خدا نگذره از سر این مسببین دوری من از خونمممممممممم توی بلاگفا) میدونن که من جشن عروسم رو متفاوت برگذار کردم، چرا و چگونش بماند

خلاصه لباس عروس نپوشیدم، به قول آقای شوهر توی ماشین عروسم که ننشستم و... بماند، اینم بگم که حسرتش رو نمیخورم ها، اصلا و ابدا، واسم زیاد مهم نبود، ولی خب گاهی میگم توی مثلا لباس عروس چه شکلی میشدم یعنی من؟ 

حالا ی تصمیم دارم

4 مهر سالگرد ازدواجومون هست، تصمیم دارم یک  فروند لباس خوشمل بدم زن عمو جانم که خیاط هستن بدوزن

البته بگم ها ی لباس خوشگل ولی کم هزینه

منم که خدای مدل های عجیب و غریب درآوردن از خودم در فن خیاطی که اصلا هم ازش سر رشته ندارم

میدونم که در طراحی دوخت اگر وارد میشدم یلی بودم واسه خودم و صاحب یک برند :))))))))))))))))

خلاصه قصد دارم جناب همسر جان رو حسابی بسورپرایزم

و صد البته خودم رو، 

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -1

همیشه مهاجرت اجباری دردناک بوده :)

خیلی خیلی ظالمن اونایی که کلید در خونه آدم رو ازش میدزدن و پسش نمیدن و تو هی هر روز میری در خونت و در میزنی و در میزنی  ولی کسی نیست در رو به روت باز کنه

شاید بلاخره منم مجبور شم به مهاجرت از بلاگفا

تصمیم داشتم تا اول تیرماه صبر کنم ولی خب نشد دیگه

حالا اگر تا اول تیر بازم بلاگفا منت بر سر ما نهاد و بعد از کلی بدقولی و بی توجهی و... بلاخره سایت رو به روز کرد که برمیگردم سر خونه و زندگیم، والا همین جا ی خونه تازه بنا میکنم

خلاصه فعلا که سلام

نمیدونم چجوری باید اطلاع بدم به دوستان که اینجام

توی این مدت کلی اتفاق افتاده 

 خب از اونجایی که بلد نیستم ادامه مطلب رو چجوری میشه اینجا رمزگذاری کنم، ادامه مطالب رو بعدا مینویسم در یک مطلب جداگانه تا همش رو رمزی کنم

میگم آقا این عزیزان معتاد چه میکشند در نبود مواد :))))))))))))))))))))))))))))))))))

راستی فراموشم شد معرفی کنم

http://mahbubedelam.blogfa.com/ این منم، شایدم من اینم :)