خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -30

............................

 

واقعا تیتری برای حال و احوالم نیافتم

اصولا وقتی کسی بدون برنامه و خواست خودم در یک عمل انجام شده قرارم میده اونم وقتی نمی دونم آخر این برنامه کی هست، اوضاعم بهم میریزه، دوست ندارم کسی برنامه زندگی خودم و اطرافیانم رو بهم بزنه

خلاصه ........................

بله دیگه

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -29

صبح بعد عیدتان مبارک

 

سلام به همه

خوبید؟ خوشید؟ به قول قدیمیا ها دماغتون چاقه؟ کیفتون کوکه؟ 

ما هم شکر خدا بد نیستیم

فقط بشدت خوابم میاد، یعنی در حد تیم ملی، هوام که گرم، کارهای توی شرکتم فراوان و اعصاب خورد کن:))))))))))))))))) منم غرغرو

توی فکر دعوت کردن ی گروه دیگه از خاندان پدری شامل 2 تا عموهام و زن و بچشون بودم به خونمون که خب بدلیل بروز مشکل واسه همکارم که همسایمونم هست و محجبور شده پسرکش رو ببره پیش مامانم، فکر کنم باید مهمونی رو کنسل کنم، فقط مشکلم اینجاست که یکی از عموهام باید برگردن بوشهر. البته فکر کنم شهریور مشهد باشن ولی خب میترسم ی وقت پیش خودشون فکر کنن قصد و قرضی دارم از این دیر دعوت کردن، نه اینکه ی عده از عمه ها رو دعوت کرده بودم قبل این.... بماند فعلا که مجبورم دیگه

من و همسر جان تعطیلات عید جایی نرفتیم و کمال حسن استفاده رو بردیم از باهم بودن، آخه از امروز همسر از صبح میره و شب برمیگرده و خیلی خیلی کم خوام دیدش

 

آها راستی، واسه تبریک عید زنگ زدم منزل مادرشوهرجان اینا که خب دیگه .... همسر اون شب شیفت بود و مادرشوهر جان گویا به مذاقش خوش نیومد و گفت فکر کردم.... ( همسرجان) زنگ زده :))))) بنده هم عرض کردم نه حاج خانوم، فلانی شیفت هست و پیش من نیست،  البتهشایدم بنده خدا پیش خودش فکر کرده بوده عجب دختریه این عروسه، گوشی رو نمیده بچم حالش رو بپرسم، چه میدونم والا

 

 

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -28

هر پدیده ای پایانی دارد

 

خب به پایان این رمضان هم نزدیک و نزدیک تر میشیم

پیشاپیش عید همه مبارک

امیدوارم روزهای سراسر نور و شادی و سلامت و سعادت منتظر تک تکمون باشه

الهی آمین

 

امروز افطار مهمون حرم یار هستم، قابل بودم  سلام همه رو میرسونم

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -27

که عشق آسان نمود اول

 

خب باید به عرض خودم و شما برسونم که بنده دیروز و دیشب و پریشب با جناب همسرجان بسی بسیار سرسنگین بودم

علت سرسنگینی هم مسئله ای جزءی بود که مثل یک بهمن هی بزرگ شد و هی بزرگ شد، للبته شاید در نظر من

قضیه این بود که ما دوشنبه شب افطاری دعوت بودیم رستوران و خب همسر جان چون تا ساعت 6 بعداز ظهر باید در محل کارشون می بودن تصمیم گرفتیم دیگه نیاد خونه و من واسش لباس ببرم توی پارک عوض کنه، حالا بماند که اینقدر دیر راه افتاد که وقتی اذان میگفتن ما هنوز توی پارک بودیم، بعد هم عصبانی شده بود که مگه توی دستشویی پارک جای لباس عوض کردنه و مگه من بدون اینکه لباس عوض کنم راهم نمیدنم؟  خلاصه با عصبانیت رفتیم و با عصبانیت برگشتیم

شبم توی خونه با هم سرسنگین بودیم و وقت خواب هم من کلی گریه کردم که ایشون اصلا متوجه نشد که نشد

منم ی خصلت بد دارم وقتی ناراحتم بشدت توی خودم میرم و کم حرف میشم و این شد که دیروزم بشدت کم حرف بودم و حتی وقتی زنگ زدم به محل کارش جز سلام و خوبی حرفی نداشتم برای زدن

دیشب همسر بعد افطار ضمن محصور کردن بنده اندر بغلش، خواست حرف بزنیم که بازم من حرفم نمی ومد و با حرف های همسر که گله کرد چرا گاهی با لجبازی مجبورم میکین به انجام کاری؟  من بیشتر ناراحت شدم

ولی وقت خواب بلاخره چشام روبستم و سرم رو فرو کردم توی سینش وتونستم با زور و فشار بلخره  به صدایی گرفته و بغضی  بگم از 3 تا قضیه ناراحتم که البته همگی مستدلا و منطقی از جانب همسر محترم رد شد و پاسخ داده شد، ولی خب استدلا چه بدرد من میخوره، من حرفم ی چیز دیگه است

خلاصه تصمیم گرفتم کم تر بدخلق باشم و مثلا الان بهترم

اینم بگم که بازم دعوا روزی انجام شد که همسر محترم دو روز بود به دلیل شیفت و کار و... خونه نوبدن :))))))))))))))) خلاصه امان از این دیر دیدن ها

 

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -26

سهم من از تو

 

همسر جان بعد از ظهرهاشون هم بشدت پر شد از دیروز و شاید برای یک مدت طولانی وضع همینطور باشه

میدونم زندگی رو اینجوری پر شتاب و مشغول دوست داره و حتی اگر این مشغولیت واسش پولی هم نداشته باشه بازم راضی هست ( آخه من میگم وقتی وقت میزاری و من ازت دور میشم حداقل ی درآمدی که واسمون داشته باشه والا نرو دنبالش ولی خب ایشون این نظر رو قبول ندارن) 

اما این وسط من چی؟ خب  منم حق دارم از زندگی مشترک همسر بخوام دیگه مگه نه ؟ این نشد که من صبح ساعت 6 با چشم های نیمه بسته همسر رو ببینم که داره میره و شب ساعت 9 شب خسته تحویلش بگیرم که ایندفعه چشای اون نیمه بسته است و این وسط هر هفته 2 الی 3 شب هم شیفت کاری داشته باشه و نبینمش اصلا

چیکار کنم؟ هم دوست دارم سنگی نباشم بسته شده به پاهاش و هم  منم دلم تنگ میشه و جدای از اون زندگی مشترک نیاز داره به حضورش، یعنی بعد این کل بار زندگی روی دوش من خواهد بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

واقعا فکرم مشغوله مشغوله

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -25

من یک دیکتاتورم

 

کل خانواده رو وارد یک برنامه اقتصادی مرتاضانه و شدیدا بسته کردم، باید تا سال بعد بتونیم ی کاری بکنیم آخه

 

خدا لطف بدون میزان و اندازش رو شامل حال خواهرک های نازنین  من کنه

 

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -24

شب قدر با یار در حرم یار

 

....

التماس دعا 

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -23

فرزند:.........

 

هممون این جای خالی رو بارها و بارها پر کردیم

بدون کمی تامل و فکر کردن

 

برگرفته شده از صفحه Tahmineh milani اندر وادی ف ی س آباد

 

داستانی تکراری ، اما قابل تامل !

 در را زد و و وارد اتاق شد. مدیر یکی از بخشهای دیگر مؤسسه بود. یک فرم استخدامی پر شده دستش بود و بعد از حال و احوال مختصری، فرم را داد دست من و گفت: "نگاه کن این چه جالبه!". کمی بالا و پایین فرم را ورانداز کردم. به نظرم یک فرم معمولی می آمد حاوی مشخصات خانمی که برای استخدام مراجعه کرده بود. پرسیدم: "چی ش جالبه؟" گفت: "مشخصات فردیش رو ببین!" شروع کردم به زیر لب خواندن مشخصات فردی ... نام ... نام خانوادگی ... تا رسیدم به آنجا که بود “فرزند:

دیدم جلویش نوشته: "رضا و پروین". چند لحظه مکث کردم ...؛ مکث مرا که دید، لبخندی زد و گفت: "ببین، من هم به همین جا که رسیدم، مثل تو مکث کردم، بعدش به خانم متقاضی گفتم: "چه جالب! ... دو تا اسم نوشته اید." صدایش را صاف کرد و جواب داد: "انتظار داشتید یک اسم بنویسم؟ خب ... من فرزند دو نفر هستم نه فرزند یک نفر! چند لحظه به فکر فرورفتم. به یاد آوردم که همیشه هنگام پر کردن فرم ها، بدون مکث و اتوماتیک جلوی قسمت "فرزند: ..." فقط یک اسم می نوشتم: "علی"! چطور تا به حال به چنین چیزی فکر نکرده بودم؟ چقدر واضح بود این، و هم، چقدر مغفول! حس عجیبی پیدا کردم. یک ملغمه ای بود از تعجب، غافلگیر شدن، حس بعد از یک کشف مهم و تامل برانگیز ... و کمی که زمان می گذشت، مقداری هم عصبانیت ... عصبانیت از دست خودم. چطور از چیزی تا این حد بدیهی، این همه سال غافل بوده ام؟

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -22

یا نور ، یا نور فوق کل نور

 

"یا نور ‏النور، یا منوِّر النور، یا خالق النور، یا مدبِّر النور، یا مقدِّر النور، یا نور کلِِّ نور، یا ‏نوراً قبل کل نور، یا نوراً بعد کل نور، یا نوراً فوق کل نور، یا نوراً لیس کمثله نور" ( بند 47 دعای جوشن کبیسر)

ای نور نورها، ای روشنی بخش روشنایی‌ها، ای آفریننده نور، ای تدبیر کننده نور، ای ‏تقدیرکننده نور، ای نور همه نورها، ای نور قبل از هر نور، ای نور بعد از هر نور، ای نوری ‏که برتر از هر نوری؛ و ای نوری که همانندش نوری نیست

 

ای مهربان ترینم، دیشب بازهم بهون نشون دادی  که چطور می تونی اصلاح کنی و تربیت، چطور می تونی چشم هایی رو که جز لذت دنیا نمیبینه به روی حقیقت هستی باز کنی. اما ای کاش نصیب من هم میکردی این تولد دوباره رو تا اینقدر خجل و شرمگین درگاهت نباشم

 

** نمیدونم دیشب برنامه ماه عسل رو دیدید یا نه، داستان زندگی آقایی بود 40 و اندی ساله که از 14 سالگی ساکن آمریکا شده بود و تا 27 سالگی در عیش کامل زندگی میکرد و از لذت های زندگیش کمال استفاده رو میبرد، تا اینکه تصمیم گرفت برای کامل شدن این لذت ها و فرار از مکررات زندگیش در آمریکا به برزیل سفر کنه و در جشن کارنوال این کشور شرکت کنه و اینجا بود که دست های خدا با قرار دادن قرآن در سر راهش به یاری روحش شتافتن و اون رو نجات دادن از نابود شدن در سیاهی مطلق، البته به قول خودش اول قرآن رو با خودش همراه کر تا با نگاه کردن به مطالب اون بتونه به خواهرش اثبات کنه که خرافاتی هست ولی ......، شد آنچه باید می شدو خوشا به سعادتش که از نجات یافتگان بود

 

آخ که دلم بین الحرمین میخواد و حرم یل بنی هاشم، دلم میخواد سعی بین صفا و مروه رو من اوتنجا انجام بدم

 

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -21

ی کم روزانه نوشت

 

آقا دیروز بعد اینکه کاشف به عمل اومد عمده ترین علت  اون حال خرابم چی بود، با دل درد رفتم خونه، البته قبلش به مامانم زنگ زدم که ببینم خونه ماست یا خونه خودشون و دیدم از شانس بد من رفته خونه خودشون ولذا کسی نبود تا اطلاع ثانوی یعنی نزدیک افطار نازم رو بکشه. پس خود طفلکم رفتم خونه و اول ی قرص ژلوفن میل نمودندم و بعدشم کتری رو گذاشتم جوش بیاد تا ی لیوان آب جوش نبات همراه با زنجبیل و زعفران :) نوش جان کنم و بعدم خودم رو پیچیدم لای پتو و رفتم لالا تا افطار که همسر جان اومد و به زور و کمک همسر ی افطاری آماده کردیم و باز من لالاییدم و البته اینبار همسر کمی نازم رو کشید

این وسط هی تب میکردم و هی خزئبلات خواب می دیدم. ی دفعه صدای هراسان خودم روشنیدم که 2 بار پیاپی و بلند و لرزان همسر رو صدا میزدم و چشام رو که باز کردم دیدم همسر بینوا هراسون نشسته روی سرم و میگیه جونم؟ چی شده؟ منم با ترس گوشه فرش رو نشون دادم و گفتم ی سوسک سیاه و بزرگ اونجا بود و داشت فرار میکرد، حالا هرچی اون بینوا میگفت نه سوسکی نبود و نیست من میگفتم بگرد ببین نیست واقعا و اینگونه همسر جان بنده ی ده دقیقه ای دنبال سوسک خیالی گشته بود و بعدم ی نیم ساعتی هم به من دلداری می داد و عذرخواهی میکرد بابات رفتار بد چند روز قبلش که اینجوری ذهن من رو نسبت به سوسک هراسان کرده بود :) این یکی رو گویا راست میگفت، آخه تا صبح هی خواب سوسک میدیدم 

آخه من مثل اکثر بانوان محترم از سوسک بدم میاد و چندشم میشه ، هروقتم ی سوسک دیدم به همسر گفتم با تانی و تامل رفته سراغش برای کشتن و یا گفته خب خودت بکشش شاید من نبودم خونه و این وسط مسطام هی به من گفته خب چه خبره مگه، ازدها که ندیدی، خلاصه چند شب قبل که آخرین باری بود تا امروز که یک سوسک واقعی توی خونه ما دیده شد ( نمی دونم اینقدر سوسک از کجا میاد توی خونه ما، مثلا طبقه سوم هستیم ها) همسر بازم گفت حالا ازدها که نیست و تا ی به دور خودش گشت سوسکه رفت و قایم شد، منم بهم برخورد، آخه انتظار حمایت داشتم نه اینجوری برخورد کردن با موضوعی که کنترلش دست خودم نیست و دوست ندارم اطرافم سوسکی باشه، ولذا سرسنگین شدم با همسر جان و گویا دیشت که تب داشتم این ترس ها و دلخوری ها بدجوری خودش رو نشون داده بود

خلاصه امروز هم با حالا نزار اومدم شرکت

این بود نوشته بنده درخصوص روزانه های دیروز و امروزم

فردام کلی کار دارم باز شرکت و شبم افطاری دعوتم

 

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -20

.........................

 

بی حوصله ام و کسل

سعی میکنم مثل یک ماشین فقط به کارهایی که باید انجام بدم برسم

بشدت نگرانم، اما نگران چی؟ نمیدونم

حالا وسط این احوال مسخره، توی شرکت یهو به اندازه کوه اورست کار ریخته سرم، این موضوع هم باعث افزایش استرس و بیشتر شدن بدخلقی و بی حوصلگیم میشه

کار لعنتی من چون با مناقصات مرتبطه و مناقصه هم که یعنی تهیه کلی مدرک در یک بازه زمانی محدود و حالا اگر همزمان این مناقصات بشن مثلا 6 تا یعنی یک خروار استرس 

دلم میخواد فرار کنممممممممممممممممممممممممممم

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -19

به هوشید؟ به گوشید؟

 

مردم شهر به گوشید ...؟ 

امشب همه ی میکده را سیر بنوشید ... 

با مردم این کوچه و آن کوچه بجوشید ...
دیوانه و عاقل همگی جامه بپوشید ...
در شادی این کودک و آن پیر زمینگیر و فلان بسته به زنجیر و زن و مرد بکوشید ... 

امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال که بر باد فنا رفت...
نخور جان برادر به خدا حسرت دیروز عذاب است.

مردم شهر به هوشید...؟
هر چه دارید و ندارید بپوشید وبرقصید و بخندید که امشب سر هر کوچه خدا هست.
روی دیوار دل خود بنویسید خدا هست.
نه یک بار و نه ده بار که صد بار به ایمان و تواضع بنویسید خدا هست...خدا هست.

سر آن سفره خالی که پر از اشک یتیم است...خدا هست.
پشت دیوار گلی پیرزنی گفت:خدا هست.
آن جوان با همه خستگی و در به دریها سر تعظیم فرو برد و چنین گفت:خدا هست.

کودکی رفت کنار تخته...
گوشه تیره این تخته نوشت:در دل کوچک من درد زیاد است ولی یاد خدا هست.

مادری گفت:دلم میلرزد!کودکانم چه بپوشند؟!
چه بگویم که بدانند نداری درد است!پدر از شرم سرش پایین بود....زیر لب زمزمه میکرد:
خدا هست..
خدا هست...
خدا هست....

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -18

خدا، هوس بریونی کردی توی ماه مهمونیت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

وحشتناک گرمه، نمی دونم همه کشور اینجوریه یا که شرقش، ولی هرچی هست دیگه داره خارج از حد توان میشه

تازه میگن هفته دیگه گرمترین هفته سال هست

خدا به خیر کنه

 

دوستان ی سوال؟ آیا وقتی یک تازه عروس را به منزلمان دعوت مینماییم باید یک عدد هدیه به او تقدیم نماییم؟؟؟؟؟؟؟ توی فامیل مامان من رسمه که بعد عقد، فامیل دو طرف، تازه عروس و داماد رو پاگشا میکنن و خب هدیه میمونه برای جشن عروسی و رفتنشون به خونه خودشون که دیگه اون موقع هدیه اساسی هم هست و کمترینش یک سکه مثلا، ولی دیدم سمت مادرهمسر جان اینجوری نبودن ومثلا به من ی پارچه دادن. قصدم مقایسه نیست بابا جان، سوال دارم ازتون. میخوام دختر جاری جان بزرگه رو دعئو کنم، همونی که نیمه شعبان عقدش بود، نمی دونم باید چیزی واسش بخرم؟ چی بخرم اگر باید بخرم؟ و....

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -17

جانم فدای قدم های تنهاترین کوچه گردان کوفه

 

و اکنون بعد از 1400 و اندی سال

جمعیت امام علی ( , ) هم اقدام به این کار زیبا و حخداپسندانه کرده

 

آیین ملی کوچه گردان عاشق

 

متن ایمیل دریافتی من از جمعیت امام علی

آدرس اجمعیت امام علی     http://sosapoverty.org/ 

 

به نام خداوند بخشنده و مهربان
.
  سلام بر شما دوست عزیز  
:) 
از شما دعوت می کنیم تا همراهمان شوید  در 
آیین ملی کوچه گردان عاشق

.
می خواهیم با یاری شما و تلاش نیروهای داوطلب در سراسر کشور  حداقل برای یک ماه گرسنگی را از خانه های کودکان بی پناه ساکن سرزمین ایران دور کنیم. 
... امسال شانزدهمین آیین ملی کوچه گردان عاشق در 31 استان کشور با هدف تحت حمایت قرار دادن بیش از 7000 خانواده آسیب دیده برگزار خواهد شد.  .

اقلام موجود در کیسه های آذوقه شامل موارد زیر است:


jadval aghlam

هزینه تهیه یک کیسه آذوقه  175 هزارتومان برآورد شده است 
...
ما باور داریم که
 قطره های عشق ما اقیانوس مهر خواهد شد
برای سیراب کردن تشنگی کودکان این سرزمین
و کمک
 مالی هر چند اندک هر یک از ما در پیشبرد این حرکت موثر خواهد بود..
به
 میزانی که کمک های مردمی برای این طرح تامین شود تعداد کیسه های آذوقه بیشتری دآخرین میزان کمک های مردمی به طرح و تعداد کیسه هایی که می توانیم توزیع کنیم 

هر هفته در وبسایت رسمی طرح کوچه گردان عاشق اطلاع رسانی می شودwww.kuchegardan.org 

.روش های همراهی با آیین کوچه گردان عاشق

1-    حمایت مالی

شماره حساب جاری جام بانک ملت شعبه هجرت؛ به نام جمعیت دانشجویی امام علی  شماره حساب۹۴ / ۵۷۷۴۶۸
. شماره کارت عابر بانک همین حساب6104
3377
7003
1308
.
کد
 شبا 
IR980120000000000057746894

 .
پرداخت از طریق تلفن همراه

برای این منظور کافی است کد زیر را با تلفن همراه خود شماره گیری
و از طریق شماره 16 رقمی عابر بانک و رمز دوم آن
اقدام به پرداخت مبلغ اهدایی خود نمایید:

۵۴۳#*۷۲۴*

.پرداخت اینترنتی  

جهت واریز کمک‌های خود به صورت اینترنتی
شما عزیزان می توانید با مراجعه به بخش اهدای برکت در اینجا 

 

http://kuchegardan.sosapoverty.org/

هر یک از اقلام کیسه های آذوقه کوچه گردان عاشق را به دلخواه
و بر اساس میزان کمک مالی که می خواهید، انتخاب و اهدا نمایید.
امکان واریز مبلغ از تمام کارت های عضو شتاب از طریق درگاه اینترنتی بانک ملت
و با کمک شماره کارت عابربانک و رمز دوم وجود دارد.
.جمع آوری کمک های مالی بین المللی شماره حساب بین المللی جمعیت برای دریافت کمک های بین المللی با همکاری نمایندگی جمعیت در استرالیا:  
Bank Name: National Australia Bank  
Account Name: Society of Students Against Poverty Limited  
BSB: 082-286  
Account number:13-123-1490  
SWIFT code is NATAAU3303M  
لطفا واریز کمک های بین المللی به حساب استرالیا را از طریق تلفن 88930816 - 021  و یا مسیج به صفحه فیسبوک جمعیت دانشجویی امام علی- علیه السلام
http://www.facebook.com/ sosapovertyو یا از طریق ایمیل 
info@sosapoverty.org 
به ما خبر دهید تا برای همین منظور استفاده شود

 

...

2- اهدای نذورات برای برنامه

عزیزان نیکوکار می توانند نذورات خود شامل هر یک از اقلام موجود
در کیسه های آذوقه را به هر میزان که مایل هستند تقبل نمایند.

برای اهدای اقلام غیر نقدی
لطفا با دفتر روابط عمومی مرکزی جمعیت امام علی 88930816
و یا با شماره ستاد مرکزی کوچه گردان عاشق در تهران 55613436 و 
۵۵۱۵۴۱۶۵ تماس بگیرید.
همچنین می توانید تلفن رابطین اجرای طرح در سراسر کشور را با کلیک بر استان خود، در اینجا    http://kuchegardan.sosapoverty.org/           پیدا کنید.

3- حضور در برنامه در سراسر کشور  
در سراسر کشور هر کس می تواند با در نظر گرفتن میزان وقت و علاقه ای که برای شرکت در این آیین دارد
جهت
 کمک حضوری در اجرای طرح، از طریق تکمیل فرم زیر ثبت نام کندhttp://kuchegardan. sosapoverty.org/hamkari
اسامی

ر سراسر کشور توزیع می شود. .

 

 

 

 

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -16

الان من کدومم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

ی سر رفتم خونه گولوی عزیزم و دیدم آدرس ی تست شناخت شخصیت کهن مستتر در وجودمون رو گذاشته، منم که کلا فضولم ببینم بلاخره این کدوم بانوی کهن هست که داره اندر وجود من فرمانروایی میکنه، رفتم و خوشحال حوشحال تست رو زدم،اما چشتون روز بد نبینه، با دیدن جوابش گیج شدم و همون ی ذره شناختی که از خودم داشتم رو هم کلکم از دست دادم

ی کم صبر کنیدشما هم که جواب رو ببینید جواب رو ببینید مثل خودم گیج و منگ میشید، آخه 7 بانو اندر وجود من با رقابتی شدید دارن سر رسیدن به تخت پادشاهی میجنگننننننننننننننن، بیخود نیست همه چیز و همه کار و ... خلاصه همه رو دوست دارم :)))))))))))))))))))

 

و اما جواب

 

کهن الگو یا آرکتایپ غالب شخصیتی شما، آرتمیس است

1 ● آرتمیس ‎34 امتیاز

خدابانوی شکار و ماه - خدابانوی حیوانات وحشی- شکارچی- جنگاور- رقابتجو- آسیب ناپذیر- خواهر- کمانگیر- عشق شدید به طبیعت بکر -مستقل- هدفگرای بی منطق- حفظ هویت فردی- ورزشکار- نامنفعل- کله شق و لجباز- عجول- دختری عاری از زنانگی -پرانرژی، هیجان زده و آزاد -متنفر از نشانه های زنانگی -حمایت از ضعیف ترها -الگوی قدرتمند در ارتباط با مردان
طرفدار حقوق زنان -پیچیده ترین خدای المپ

 

2 ● آفرودیت ‎30 امتیاز

خدابانوی عشق و زیبایی و هنر - خدابانوی کیمیاگر - ایزدبانوی شهوت - اغواگر - خلاق و عاشق پیشه -دوستدار زیبایی -زیبا و جذاب و دوست داشتنی -شور زندگی -عاشق زندگی - انتخابگر تجربیات زندگیش - متنوع - خاص - پیشرو - درگیر ظاهر- 

منحصر به فرد و شبیه به هیچ کس - زندگی در لحظه - تقلید نمی کند -خالق مد - هنرمند و دوستدار هنر - طبیعت دوست
مرکز توجه - ارزش دادن به خود - با ذوق و هیجان و انرژی - مدیر روابط مختلف و موازی - برقرار کننده رابطه جنسی انتخابگرانه
رقصنده - طلای هر چیزی را دیدن و کشف کردن - هارمونی و هماهنگی - عاشق نور، رنگ، رقص و شادی

 

3 ● آتنا ‎29 امتیاز

خدابانوی عقل و مهارت- خدابانوی صنایع دستی - خدابانوی تمدن و پیشرفت و صنعت - رزم آرا - استفاده از تدابیر رزمی در زمان جنگ - ایجاد صنایع دستی در زمان صلح - دختر تحصیل کرده و عاقل پدر - عاقل - منطقی - مدیر و مدبر - عقل محور و عقل گرا - نماینده تفکر منطقی زنانه - تحصیلکرده و مدرک گرا - به دنبال کسب علم - علاقه مند به شغل و حرفه و تحصیلات

علاقه مند به آموزش و پرورش، فرهنگ، مسائل اجتماعی و سیاسی - در حوزه سر - عدم ارتباط با احساسات و عواطف -
محافظه کار - دارای انگیزه برای موفقیت - اهل رقابت - هدفمند - کمال گرا - داشتن صراحت - عاجز از رابطه عمیق - حامی مردان قهرمان و موفق و قدرتمند

 

4 ● دیمیتر ‎26 امتیاز

خدابانوی مادر- خدابانوی غلات- مادرانی خستگی ناپذیر و تسلیم ناپذیر- روزی دهنده- غریزه مادری -مراقبت، تامین، -سازماندهی و پشتیبانی- قلدر و توانمند -پرورش جسمانی و معنوی -عاشق بچه ها- عاشق مهمان و مهمانی دادن - آغوش گرم و نرم - مهربان و صمیمی - فداکار - با گذشت - ایثارگر - کنترل کننده نامحسوس - غذا دادن به همه چیز و همه کس - 

حمایت بی دریغ - سرویس دهنده بی انتها و بدون حد و مرز - رسیدگی به همه - مدیر عاطفی و پر توان - بهترین چیزها برای دیگران و باقی مانده بدرد نخور، قبل از حرام شدن و ضایع شدن برای او - ضدِ افسردگی

 

5 ● هرا ‎26 امتیاز

خدابانوی ازدواج - همسر - وفادار به همسر - پایدار و ماندگار در زندگی مشترک - عاشق شوهر کردن - عشق عروسی - 

ازدواج زود هنگام - علاقه به خرید جهیزیه - زنِ زندگی  - اتاق خواب مثل معبد - فرزند، ابزار تحکیم پیوند - حسود - کینه توز و ستیزه جو - کنترل کننده همسر - مرد شناس - کامل شدن به واسطه ازدواج - روحانی و مقدس بودن ازدواج - همسر مهمتر از همه و مرکز زندگی - شغل اصلیش شوهرداری - حلقه ازدواج نگین دار - ابروهای مدل هشتی - کفش پاشنه بلند - لباسهای فاخر ماکسی بلند  انحصار طلب - خشم و حسادت - بدون مرد یا شوهر نمی تواند زندگی کند - شیک و خوش پوش - ملکه

 

6 ● پرسفون ‎26 امتیاز

خدابانوی دوشیزه - ملکه جهان زیرین - مظهر دوشیزگی - نماد دخترانگی - مظهر بهار - دخترِ مادر - نماد اضطراب جدایی از زندگی قبلی به یک زندگی جدید - معصوم - انعطاف پذیر - پذیرا و پذیرنده - نقش پذیر و منعطف - داری بستر آمادگی و یادگیری فراوان - بی تجربه - دختر ساده لوح - خطر گول خوردن - بی خیال و بی مسؤولیت و سر به هوا - وابسته - شخصیت مفعول و منفعل - تقلید کننده و دنباله رو - فنجان خالی و آماده برای پر شدن از هر چیز - از این شاخه به آن شاخه پریدن - 
بی خبر از توانمندی های خود - منتظر یک معجزه و تحول - عدم ارزش به خود - بی هدف و سرگردان - دنیای درون - سطوح بالای خودآگاهی

 

7 ● هستیا ‎23 امتیاز

خدابانوی آتشکده و معابد - زنی دانا - خاله و عمه دوشیزه - کدبانو و خانه دار - خرد و معنویت - نیایش - صبر و شکیبایی-
الهه آتش قلب - گرمابخش - نور تزکیه دهنده درون - دارای بینش روحانی - ساده پوش و ساده زیست - انرژی گرفتن از خود
در راه رسالت شخصی - مقدس - در عالم معنوی خود - دارای خلوت و آرامش درونی - تمرکز به درون خود - دارای احساس امنیت زیاد - ناپیدا - بی ریا - ساکت و آرام - درون گرا - دارای ادراک غریزی شهودی - پذیرش آگاهانه مسائل و اتفاقات - کاملِ کامل با خودش - حس کمال و یگانگی درونی

 

 

چیه؟؟؟؟گیج شدین الان؟؟؟؟ گفتم که

ولی خب، الان که فکر میکنم میبینم از هر کدوم ی مشخصه ای دارم، فرصت کردم مشخصات شبیه به هر کدوم رو مشخص میکنم تا از گیجی در بیاییم :)

 

 

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -15

روزه داری ، گرما ، زندگی تنبلانه

 

عجب هوا گرم شده، ی کوچولو هم ته دلش رحم نمیکنه به روزه دارهای تشنه لب گرما زده

چند روزیه با توجه به گرمای هوا و تشنگی مفرط و... فکرم بدجوری درگیر شده به اینکه آیا خود من از سر عشق هست که به حرف معبودم میکنم و روزه مییگرم، یا تنها از سر بندگی و اطاعت و یا اینکه خدای ناکرده از سر عادت و یا متاسفانه از سر هم رنگ حماعت بودن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خدایا دوست دارم صرفا نتیجه عاشقی باشه تحمل کردن سختی های این روزها، اما از خودم می ترسم، کمکم کن

 

به ی موضوعی باید اعتراف کنم، آقا توی این مدت 6 ماه گذشته که من و آقای خونه مستقل شده بودیم مثلا، شخص شخیص بنده به هیچ وجه فکر نمیکردم مستقل شدم و همش فکر میکردم موقتا رفتم مثلا به ی هتل و قراره بگردم پیش خانوادم، علی الخصوص با وضعیت پیش اومده برای خواهر کوچیکه و مستقر شدنش توی خونه ما و بعدم آمد و رفت مامان و اون یکی خواهرکم  و.....، اما بعد از اسباب کشی مامان اینا و مستقر شدنشون توی خونه جدید، یواش یواش داره باورم میشه من دیگه توی خونه مامانم اینا مهمونم، البته اینم بگم ها توی این مدت ماه رمضون من و همسر جز یک افطار که مامانشون خونه ما بودن، اصلا افطار خونه خودمون نبودیم ها، یا مهمون بودیم یا خودمون رو دعوت کردیم خونه مامانم :))))))))))))))))))))، خلاصه زندگی تنبلانه خیلی خوبی هست فعلا که، افطار خونه مامانشونیم و حدودای 11 میریم خونه و سحرم با عنایت به خودکشی سر افطار، دیگه جا نداریم برای خوردن ولذا فعلا آشپزی در حالت تعطیل به سر می بره خونه ما

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -14

یکی ی راه حل بده لطفا

 

آقا من باید اخوی همسر رو که تنها نماینده خاندانش در مشهد هست رو واسه افطاری دعوت کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ باید صبر کنم اونا اول دعوتم کنن؟؟؟؟؟؟؟؟ به حرف همسر جان گوش کنم که میگه نمیخواد دعوت کنی چون اذیت میشی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ :)

چه وکنم دوستان؟

البته اعتراف میکنم خودمم حال و حوصله مهمونی دادن با زبون روزه رو ندارم هاااااااااااااااااا

 

 

بعدا نوشت:

اقا، دوستان گل، ی وقت برداشت شاتباه نشه، اینکه میگم دعوت کنم یا منتظر باشم ببینم اول دعوت یمشم نه براساس برداشت های خاله زنکی و.... که بر مبنای عدم شناخت از خاندان محترم همسر جان هست. نمیدونم اقعا رسم و رسومشون متفاوت هست یا به من که می رسه متفاوت میشه

خلاصه این وسط دوستان هم هرک واسه خودش ی طز میده بهم

نمی دونم چیکار کنم

دعوت کنم ی وقت بگن عجب دختره خود شیرین کنی :)

دعوت نکنم، بگن عجب عروس بدور از مراودات خانوادگی

چمیدونم والا

من که عروس عجیب و غریب بودم( دوستانی که قبلا می خوندن میدونن چی میگم) می ترسم الان بدتر و بدتر هم بشم :)

 

البته یک ی درصدی هم بزارید پای همون خاله زنک بازی ها، خب منم ی زنم دیگه، دوست دارم ی خورده بهم احترام گذاشته بشه اندر میان اقوام همسر جان، هرچند من همه چیز رو بخاطر روی ماه همسر ندید میگریم ولی خب گاهی توی دلم میگم کاش...

 

خلاصه منتظر نظر شمایان نیز وباشم

بلاخره بازم سلام

میگن اینجا روبراه شده، نمیدونم درسته یا غلط، ولی خب من کوچ کردم، هرچند اولش سخت بود رفتن ولی الان  ی خونه جدید دارم و دیگه فکر نکنم برگردم اینجا، شاید هرچند وقت ی سر بیام و بگم هستم هنوز :)

 

اینم آدرس خونه جدیدم

دوست داشتین تشریف بیارن، قدمتون سر چشم

http://mahbubedelam.blogsky.com/

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -13

از پنج شنبه ها متنفرم

 

میگن 5شنبه ها مرده هام آزدن ولی من تا جایی که خاطرم هست ، 5شنبه های من در 90درصد موارد توی شرکت، از سخت ترین و پرکارترین روزهام بوده، مثل امروززززززززززززززززززز

دیروز رفتم برای تحویل خونه و همونجوری که حسم بهم میگفت با آدم های صادق و جوانمرد و احترام گذارنده به حقوق دیگران روبرو نشدم، مثلا

1-من خونه رو با رضایت خودشون وسط ماه خالی کرم و ایشون کل اجاره یک ماه رو از بنده گرفتن و فرمودن که به من ربطی نداره، یعنی تا 13 تیر رو من اجاره دادم و کلید الان دست خود شخص صاحبخونه است و همراه با همسر و فرزندان و نوادگان دارن توش خوش میگذرونن .

2-شهرویر سال قبل که ما رفتیم برای اجاره خونه، من به صاحبخونه گفتم اگر راضی باشید ما کمد دیواری بزاریم برای خونه و خب ایشون موافقت کرد و رفت شهر خودش و گفت با سلیقه خودت نصب کن، بماند که خانومش اومده بود چه ناجور با مامانم حرف زده بود چرا؟ چون سلیقه ما ساده و شیک بود و ایشون دلشون کمدهایی شلوغ و ... میخواسته واسه خونش، سر پول کمدها هم طبق توافق قرار شد من پول رو بدم و دفعه بعدی که جناب صاحبخونه اومدن مشهد بریم بنگاه و اظافه کنیم مبلغ رو به رهن خونه و درعوض ماهی 50 تومن از اجاره خونه رو کم کنم، ولی هر دفعه اومد هی گفت نمیرسم و باشه آخر سر و من قبول دارم شمارو و.... حالا سر حساب کتاب مگیه نه اصلا من همچین حرفی نزدم و شما خودت خواستی کمد بزاری و اون 50 تومن رو که کم کردی از اجاره خونه من باید برای این 10 ماه به صورت کامل بدی و خلاصه بنده هم شریک شدم در کمد دار شدن خونه ایشون. بینوا مستاجر بعدی که باید ی مبلغ اظافه هم بده برای این آبشن اضافه شده به خونه

کلید رو از من گرفت بدون اینکه پول رهن من رو بده و گفت من توی این شهر غریبم و اگر توی خونم نباشم روزه ام باطل میشه

سر آخرم فرمودن ما اهل روزه و نمازیم و دلمون نمیخواد ی یک قرون از پول ناسالم وارد مالمون بشه و راضی باش حاجیه خانوم

دیشب به همسر گفتم من اشتباهات خودم رو قبول دارم ولی تا روزی که پول رهن رو بهم نده راضی نیستم و نماز و روزشون میشه غصبی :) چقدرم که واسشون مهم بود، شنیده بودم همون سال قبل از همسایه ها که اینا آدم های قابل اعتمادی نیستن ولی...............، کلا نظرم رو نسبت به مردم منطقه خودشون منفی کردن، آدم هایی خشن و قلدر که فقط منافع خودشون واسشون مهم هست حتی به قیمت نادیده گرفتن حقوق دیگران

 

 

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -12

خدایا به قول حضرت موسی اشرح لی صدری و یسرلی امری واحلل عقده من لسانی یفقهوا قولی

 

امروز باید برم و خونه قبلی مامان اینا رو تحویل صاحبخونه بدم

خدایا کمک کن

درسته پارسال هم من خونه رو تحویل دادم ولی خب بنظر میاد این صاحبخونه امسالمون ی کم بدقلقی کنه، خونه مال خانمش هست و خب متاسفانه وقتی پای یک زن میاد وسط اوضاع بدجوری درهم گره میخوره، قبل اینکه بهم حمله کنید بزارید توضیح بدم، آقا من خودمم یک بانویم هااااا، منظورم اون خانوم هایی هستن که در محاسبات مالی خیلی خیلی ممسک و سخت گیر و عجالتا غیر منطقی و ناآگاه به عرف می باشنددددددددددد .

خودم رو به تو میسپارم ای مهربان میزبان این روزهایم، هرچی حق من هست بهم برگردون و نزار حقم پایمال شه، میدونی که در این زمینه چقدر ضعیفم و چقدر خجولانه از حق خودم دفاع میکنم

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -11

از هر دست بدی از همون دست میگیری، این ی قانونه گویا

 

ما ی همکاری داریم توی شرکت که داستان همکار شدنش با ما برمیگرده به تقریبا 2 سال و اندی پیش، وقتی که یکی از همکارهای خانم که مسئول بخش دبیرخونه بود باردار شد و این خانوم اومد جای ایشون و بعدش یکی دیگه از همکارهای خانم که مسئول دفتر مدیرعامل بود باردار شد و بازم این خانوم با حفظ سمت، جای ایشونم گرفت و نکته جالبش اینجاست که الان همین خانم هم باردار شده و اون دوتا خانم قبلی میخوان برگردن سر کار و حالا بسنجید استرس ها و نگرانی ها و .....

کارای خدا هم مو لا درزش نمی ره ها

 

نگید عجب شرکتی و عجب همکارهای خانم فعالی:) توجه بفرمایید که این 3 فقره ازدیاد نسل در طول 3سال تقریبا ایجاد شده بابا جان!

پس خونم کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چقدر دلم آدم میگیره وقتی بعد ی مدت که در خونت رو روت بسته باشن، با ی دنیا دل تنگی بتونی برگردی خونت و بعدش بینی ی خرابه رو بهت پس دادن جای خونه نقلی خودت