خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -91

آخرین روز آبانتان بخیر دوستان

 

خوبید همه انشاءالله؟

پاییز زمستونیتونم بخیر و شادی

این روزا گرفتار بودم ی خورده

راستش برادرزاده همسر که مشهد دانشجو هست همراه با همسر محترمش 5 شنبه ظهر مهمونمون بودن  خب طبق معمول وقتی که مهمون دارم به قول همسر خودم رو کشتم

البته کاری نکردم ها

فقط اتاق های شلوئغ رو جمع و جور کردم

جارو کشیدم خونه رو

سرویس بهداشتی رو شستم

کیک پختم که با شیر موز همراه کردیمش اندر پذیرایی

و خورشت فسنجون همراه با سالاد شیرازی

برنج و جوجه هم از بیرون گرفتیم

اما، ی مشکل بزرگ داشتم، غذاها سرد سرد بودن

چرا؟؟؟؟؟؟ نمیدونم اصلا ، زیر غذاها رو خاموش کردم و رفتم سراغ درست کردن سالاد و نمیدونم چرا اینقدر زود غذاها یخ کرده بودن

وقت کشیدن هم امتحان نکرده بودم و صرفا به داغی قابلمه دلخوش نموده بودم و.... بله شد آنچه نمی باید

ولی من از این بیدا نیستم که با این بادا بلرزم، ی کم ناراحت شدم همون روز و... ولی بعدش گفتم بیخیال باباجان

هههههههههههههههههههههههههه

تازه کادو هم نگرفتم برای عروس خانوم و آقا داماد، یکی گفت باید برن خونه خودشون که بهش هدیه پاگشا بدی، یکی گفت الان باید بدی، من دیدم که هنوز 3 ماه نمیگذره که ی ربع سکه بهشون دادیم پس بیخال اینم شدم دیگه

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -90

این روزهایم

 

این روزهایم، روزهایی است مثل هر روز دیگر

روزهایی که گاه من درگیر کار و همکارانم و گاه کار و همکاران  درگیر من

گاهی من خسته م کسلم از سخت گیری های دنیا و گاهی دنیا خسته از بیفکری های من

خلاصه روزهایی مثل هر روز

این وسط دارم ی رومانم میبخونم:)  پنماریک

و متاسفانه وقتی داستانی میخونم ناخودآگاه با یکی از شخصیت ها که اصلا هم معلوم نیست شخصیت اصلی باشه یا فرعی ترین شخصیت داستان، بدجوری شروع به همذات پنداری میکنم و این کمی بدخلق و عصبیم میکنه و دائما ذهنم درگیر ماجراهاست و درحال بررسی شرایط و اینکه چرا باید.....

داستان این رومان هم جالبه، زندگی آدم هایی که با هم وابسته هستند در یک زمان ممتد از زبان هریک از آنها

تازه دارم قانع میشم که ممکنه چند نفر در ایجاد یک اتفاق حضور داشته باشند و هرکدوم برداشت های خاص خودشون رو از قضیه داشته باشند درست در جهت مخالف برداشت اون یکی و براساس این برداشت ها قضاوت هایی بکنن که میتونه یک رندگی رو نابود کنه یا.... 

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -89

چرا اینقدر سریال های تلوزیون آبکی شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

اونوقت دنبال دلیل و آمار میگردن که چرا بچه های بیگناه مردم میشینن پای این شبکه های ترکی و.... و گناهشم می ندازن گردن دشمن!!!!!!!!!!!!!

باباجان، بخدا تقصیر از دشمن مادر مرده نیست، وقتی تلوزیون ایران همش میشه سریال آبکی، خب بپه های بیگناه مردم باچی سرشون رو گرم کنن که بهتر از شبکه های ترکی نباشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

همین سریال مسخره نفس گرم، یعنی موضوع آبکی تر از این نبود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ازدواج مجدد یک مرد با خدا و مومن و صد البته خدا رو شکر مال و منال دار

و همسرشون چی؟ یک بانوی مدرس دین

خب خدا رو شکر حالا این بانو ملز استه گردن بنهد بر حلال های دین و چون یک زن هست و یک انسان و نمی تونه احساسات انسانیش رو کلا ن ادیده بگیره، باید سکته قلبی کنه و با درد و رنج تحمل کنه و........

چرا نباید این زن معترض بشه به وضعیت پیش اومده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مردش حق داشته بره زن بگیره!!!!؟ خب قبول ، آیا اون خانوم حق نداشته باخبر شه از اینکه چی به سر زندگیش اومده؟؟؟؟ نباید اون مرد عاشق پیشه قبل اینکه زندگیش رو دوپاره کنه بهش میگفت عزیزم، من دارم میرم یکی دیگه رو هم بیارم تو قلبم و............

اصلا این سریال رو دوست ندارم و چون بهم انرژی منفی میداد از همون قسمت اول مخالف دیدنش توی خونه بودم، دیشب همسر جان از سر بیکاری زده بود روی HD و این رو نگا میکرد و خب منم که در حال شپآزی بودم جسته و گریخته میدیمش و سر آخر به خاطر مظلومیت هر دو زن که شدن هووی هم، زدم ریر گریه، بینوا همسر حیرون مونده بود . آخه هم خانوم اولی مظلوم بود و قلبش از اینهمه ظلم به درد اومد و هم خانوم دومی که از خجالت دومی شدن قلبش داشت وای میستاد، خدا نگذره از مردهایی که این ظلم ها رو درح ق زنان بینوا میکنن و صد البته خدا نگذره از نان دومی که بنا به هر علتی با اینکه می دونن این مرد همسری داره و زندگی ای، باز حاظر میشن بشن همسر دوم و بیازارن یک زن همجنس خودشون رو، چون حسادت کورشون کرده و اینقدر خودخواه هستن که فقط و فقط به منافع خودشون فکر میکنن و نه موجودی از جنس خودشون

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -88

از همسر جان عصبانیم

 

دیروز اسفناج خرید کردم و چون همسر شیفت بود بردم خونه مامان و امروزم که مستقیم اومد شرکت، مامان بنده خدا زنگ زده که من میشورم اینا رو واست و بیایین ببرین عصری

زنگ زدم به همسر که شب وقت اومدن سر راه برو خونه مامان ، می فرمایند خودت برو، میگم من خسته ام خب، می فرمایند منم خسته ام

حالا منم که مغرور و زود بهم بربخور، گفتم نمیخواد بری خودم میرم، قصد شومی هم البته دارم واسش که شاید ادب بشه( البته بعید می دونم) شب که بیاد متوجه میشه، میخواستم واسش پلو و خورشت مرغ و انار بپزم، منصرف شدم و شاید سیب زمینی  سرخ کنم و با تخم مرغ بدم بخوره، فردا ناهارم خودش ی فکری واسه خودش بکنه، اما اگر  شیطون تمام تلاشش رو بکنه و گولم بزنه و هی کنار گوشم بگه گناه داره بنده خدا، ممکنه گوشام مخملی شه و تصمیم بگیرم ی کم مهربون باشم و ی کم برنج بریزم توی ظرف و آبش رو هم بریزم روش و چند تکه مرغم بزارم روش و یفرستمش توی فر، دیگه این نهایت لطفم میتونه باشه

دهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -87

بنظرتون انجام میدم؟

 

آقا عصری میخواییم با همسر جان بریم منزل جاری جان

بنظرتون میتونم ی کیک بپزم و ببرم؟؟؟ دفعه قبل هم همچین تصمیمی داشتم ولی نتوستم

حالا ببین میشه!!!!

چیه خوب؟ دقیقا قصد خود شیرین کنی دارم :)))))))))))))))))))

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -86

درد دل های آخر وقت اداری نوشت

 

شرکت ما در دو طبقه است و مدیران محترم در طبقه دوم تشریف دارن، مدت های طولانی من درخواست کردم من رو منتقل کنن طبقه بالا چون بیشترین کارهای من مرتبط با مدیران محترم هست و هی باید کلی زونکن رو زیر بغل میزدم میردم بالا و هی میاوردم پایین، خلاصه یکی دوماه اصلا پیگیر این جابجایی نیستم دیگه چون هم تصمیم به بارداری گرفتم و خب حوصله بالا رفتن اینهمه پله رو رد روز نداشتم و گفتم نهایتش میگم همکار واحد خدماتمون زونکن هام رو ببره بالا امضاء بگیره و بیاره پایین و هم اینکه بنا بر دستور مدیریت محترم واحد کارشناسان بالا رو ، رو به دیوار چیدن، یعنی چی؟ میگم براتون، یعنی سیستم پشتش به دیوار هست و نیروها مثل ی کافی نت پشت به هم دیگه، پشت  میزهاشون نشستن، کلی اعتاراض کردیم که مدیرعامل محترم فرمودن در شرکتهای موفق دنیا و کشور، همه با این سیستم نشستن کارشناسانشون و شما نوفهمید اینا رو.  ولی ما در واحد سمت چپ پایین طی یک عمل انتحاری میزها رو برگردوندیم و روبروی هم نشستیم با همکارها، آخه حس بدی داره نشستن رو به دیوار، فکر میکنی وسط یکی از این فیلم های دوره کمونیستی روسیه هستی و هرکدوم از همکارها داره دید میزنه یواشکی سیتمت رو و تو رو و همه جاسوس هستن و.............

تازه با همکارهای این طبقه بیشتر احساس نزدیکی میکنم

خلاصه امروز فرمودن من باید برم طبقه بالا

حالا که من دلم نمیخواد برم

ولی خب برم بگم چی؟ بگم من میخوام باردار شم و سختمه پله ها رو بیام بالا بعدش؟ به مدیرعامل در حین رفتنشون گفتم مهندس من پایین رو دوست دارم به دلیل تغییر وضعیت میزها که فرمودن اونجا رو هم درست میکینم، شما نگران نباش، چرا که در یک حکومت دو مدل اعمال حاکمیت وجود نداردددددددددددددددددد

 

خلاصه اینم از امروز

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -85

کشفیات جدید من

 

آقا من از دیشب ی کشف جدید کردم

اونم اینکه قناریهای کوچولی مامانم بسی بسیار عاشق آواز استاد شجریان و جناب شهرام ناظری هستندددددددددددددددددددددد، باور کنید وقتی گوشی رو میزاری روی قفسشون و آواز این دو بزرگوار رو پلی میکنی خودشون رو میکشن بس آواز میخونن و هیجان  از خودشون بروز میدن،

یعنی دیشب ساعت 10 شب که رفته بودن توی حالت خواب این جوجوها، من واسه خودم آواز شهرام ناظری رو پلی کردم که دیدم حیوونکی ها شروع کردن ب جنب و جوش و بعدش دیگه کلا خواب فراموششون شد :)))))))))))))))))))

 خلاصه دیشب من و قناریهای کلی حال کردیم با موسیقی و امروز صبحم همینطور

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -84

کشف ی حس جدید

 

دیشب با همسر جان نشسته بودیم و میوه میخوردیم که یهو لازم دونستم ی اعترافی به همسر بکنم

بهش گفتم یادته تقریبا 9 ماه پیش بهت گفتم خانوادت رو دوست ندارم چون دوستم ندارن، گفت آره ( از حق نگذریم کاملا منطقی برخورد کرد با این واکنش من سال قبل و اصلا بدخلقی و دعوا نداشتیم و من راحت حرف دلم رو زدم بهش) گفتم حالا اعتراف میکنم مامان و باابت رو دوست دارم علی الخصوص حاج آقا رو، خندید  ی خنده شیرین و کلی کیف کردم و خدا رو شکر کردم بابت اینهمه تغییری که از سال قبل تا الان توی زندگیمون ایجاد شده، سال قبل فقط همسر من رو دوست داشت و خانوادش به خاطر همین دوست داشتن خودش رو هم بایکوت کرده بودن و امسال کاملا پذیرفته شدم توی خونشون، البته هنوز یکی از خواهراش ی کم بدقلقی میکنه ولی خب همه چی آرومه و حتی مادرشوهر جان دیشب زنگ زد احوالم رو پرسید چون روز عاشورا که خونشون بودیم من ی کم حال ندار بودم 

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -83

بلاخره پایز خودنمایی کرد

 

سلام دوستان

امروز کلی انرژی مثبت دارم هاااااااااااااااااا، دعا کنید توی شرکت اذیتم نکنن که همش بپره :))

دیروز با مامان و همسر جان رفتیم شاندیز و حسابی از دیدن رنگ های پاییز لذت بردیم، یعنی چشای حریص من خسته نمیشه از دیدن اینهمه زیبایی

اینقدر گفتم وایی خدا چقدر خوشگله وای خدا که همسر دیگه خسته شد و سر آخر وقتی دوتا درخت خیلی خوشگل دیدبم کناز رودخونه و گفتم وای چقدر اینا خوشگلن آدم دلش میخواد بقلشون کنه و بوس کنه این پوسته صاف و خوشگلشون رو، کاسه صبر همسر جوش اومد و چراغ حسادتش با شدت روشن شد و لب ورچید و بهش برخورد و ..... :)))))) یعنی تو خونه میگفت برو درختای خوشگلت رو بغل کن و سمت من نیا :)))))))))))))))))) ، این مشکل رو چند روز پیش با قناری های مامانم داشتیم، وقتی  آخر شب رفتیم خونمون همسر کلی ابراز نگرانی فرمود از پیدا شدن دو عدد هووی جدید که باید باهاشون برای جلب توجه من رقابت کنه

بله همچین همسر جان حسودی دارم من

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -82

دوقلوهای جدید مامان جان

 

مامان جون من نه چک زد و نه چونه، ی جفت دوقولو اومد توخونش :))))))))))))))))))))))

ی چند ماهی بود که خواهرا متفق القول میگفتن باید ی پرنده واسه مامان بگریم آخه روزها جفتمون میریم بیرون تا شب و مامان تنها میمونه، تابستون که گذشت و هوا رو به سردی رفت این دوتا خواهر بنده مصمم تر شدن برای اجرای نقششون و معتقد بودن با سرد شدن هوا مامان کمتر میتونه بیاد بیرون و بنده خدا گناه داره اینقدر شب و روزش شده تلوزیون و تنهایی، البته من زیاد موافق نبودم چون هم مامان رو پابند خونه میکرد این کار و هم این که مامان من زود دل میبنده و اگر اتفاقی واسه جوجه هاش می افتاد تا ی مدتی ناراحت بود ولی خب خواهرها هم حق داشتن و از اونجایی که از نی نی ما هم خبری نیست فعلا نقشه خواهر ها عملی شد

خلاصه دیشب با خبر شدم که ی جفت قناری واسه مامان آورده خواهر کوچیکه و امروز من و همسر جان مامور شدیم اندر وادی نت بگردیم و واسشون آواز دانلود کنیم و رژیم غذایی و....... ( آخه گویا قاری هاش هنوز کوچیک هستن و آواز خوندن رو درست از والدینشو.ن یاد نگرفتن ، چی بگم والا ما که نیدونیم) 

حالا شب میخوام برم دیدن دوقلوهای مامانم :))))))))))))

ولی عجب دوقولهای پرخرجی هم هستن ها، غذای اصلیشون تخم کتان هستششششش

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -81

این روزها و اون روزها :)

 

سلامن دوستان، احوالتان؟ خوبید؟ 

عزاداری هاتون قبول

دلم واستون تنگیده بود، این مدت خیلی درگیر کار بودم و البته چند روزی هم رفتیم ولایت همسر جان منزل ابوی عزیزشون

چرا که همسر جان دلش بدجوری تنگیده بود برای مراسم عاشورا و تاسوعای در شهر آبا و اجدادیش و لذا یهوووووویی بلیط رفت گرفتیم درحالی که بلیط برگشت داشتیم و راه افتادیم و رفتیم، کلی هم استرس داشتم برای برگشت چرا که روز یکشنبه قت دکتر داشتم و باید حتما برمیگشتیم

خدا رو شکر بلیط برگشتم گیرمون اومد 

3 روزی هم که منزل پدرشوهر جان بودیم خدا رو شکر خوب بود و بدون حاشیه و.... 

 خلاصه من هنوز هستم و نفس میکشم و دست به دعا برداشتم خدا یهو یا 3 قلو نصیبم کنه یا 5 قلو، البته سالم و صالح :)))))))))))))))))))))))

شماهام دعا کنید واسم، فعلا که دکتر خانوم جان هی دارو میده و هی آمپول میده و هی میگه برو بعد 4 روز بیا و هر دفعه هم که میرم باید 70 تومن پول وزیت و سونو بدم و تا الان نزدیک 500 تومن هزینه دکتر و آزمایشات من و همسر و وزیت و ..... شد و نی نی جون که هنوز تصمیم به اومدن نداره، دستم بهشون برسه پوست همشون رو میکنم بس هزینه رو دست من و باباشون میزارن آتیش پاره ها