خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -229

این روز های من و نی نی

 

 

احساس میکنم بچه اومده پایین و داره خودش رو آماده میکنه برای تغییر دنیاش

خدا کمکش کنه بچم رو  که این تغیر رو به آسانی و بدون استرس و درد بگذرونه، الان جدای از خودم نگران اونم هستم، اونم داره ی فرآیندی رو تجربه میکنه که تجربش رو نداشته مثل من، پس اونم بهش استرس زیادی ممکنه وارد شه و این منم که باید کگمکش کنم

خدایا هر دومون رو به خودت سپردم

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -228

این روزهای من و نی نی

 

 

دیروز بعدظهر رفتم پیش مامای محترم  برای چک آپ ماهیانه،و ایشونم از وضعیت موجود منهای وزن من راضی بودن و برای دو هفته دیگه یعنی 17 خرداد وقت مراجعه مجدد گذاشتن

راستش من ی خورده ترسیدم و استرس دارم چون بچه 5 شنبه و جمعه و شنبه قبل ی کم تحرکش کم شده بود و ضدت ضرباتش هم کم رفتم زایشگاه بیمارستان نزدیک خونه که گفتن باید ی نوار قلب بگیریم از نی نی و خب اینکار طولانی شد و این وسط ی بنده خدایی هم نزدیک زایمانش بود و خلاصه خود بخوانید حدیث مفصل از این مجمل و حال و هوای من :)))))))))) البته چیزی که خیلی ناراحتم کرد برخورد نچندان مناسب ماماهای شیفت بیمارستان بود با اون خانوم بنده خدا، ایشون هی التماس میکرد بهش مسکن بزنن و اینا هم دعواش میکردن و با لحن بدی بهش میگفتن زایمان مسکن نداره، من اصلا نمیخوام بگم کدوم طرف حق داره و کدو طرف نه، ولی خب فکر میکنم کسی که تحت فشار مداوم درد باشه دیگه منطقی واسش نمیمونه که بخواد منطقی فکر بکنه و منطقی حرف بزنه، پس چرا باید با اون بنده خدا دعوا کرد و با لحن تند سرش داد کشید و..... و صد البته خدا رو شکر کردم با ی مامای خصوصی میرم تا کمتر نگران دعوا و بدخلقی باشم ( درضمن این بیمارستان خصوصی بود نه دولتی)

از سرکار خانم ماما پرسیدم شیردوش برقی بخرم، فرمودن نخیر چرا میخویا بری 400 تومن هزینه کنی که بعدشم ی بار که عصبی هستی بخوای شیر بدوشی و دردت بیاد و شیردوش رو پرت کنی اونطرف و بعدشم دیگه اصلا ازش استفاده نکنی، بزار بچه دنیا بیاد لازم بود ی دستی بخر کفایت میکنه

درمورد چرب کردن شکم و اینا پرسیدم گفت اصلا لازم نیست

درمورد خوردن عرق کاسنی برای اینکه بچه بعد تولد زردی نگیره پرسیدم بازم مخالف بودن و گفتن ببین مامان جان همه میخورن و همه بچه هاشون زردی دارن بعد تولد پس اصلا لازم نیست چون بچه ی موجود جدا و منفصل از بدن تو هست 

خلاصه فعلا من و نی نی داریم خودمون رو آماده میکینم برای ی اتفاق بزرگ، سعی هم میکنیم استرس رو از خودمون دور کنیم

شما هم دعا کنید واسمون

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -227

من و نی نی و حجت تمام شده

 

 

آره دیگه حجت بر من و نی نی تمم شد با اعلام نظر بزرگ دفتر نقاشی کشور او که فکر میکند ابر مرد سیاسی این مرز و بوم  وباشد تتلو نازنین :)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))

همینه که هست :))))))))))))))))))))))))))))))))))))))

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -226

این روزهای من و نی نی

 

 

من و نی نی همین امورز وارد هفته 32 شدیم، یعنی 9 هفته دیگه نهایتا این سفر دونفرمون تموم میشه و نی نی با ی شخصیت مستقل زندگی رو واسه خودش شروع میکنه جدای از مامان، 

فعلا هم که خبر خاصی نیست جز اینکه  یهو به این فکر افتادم چی خیلی کم و کسر دارم برم بخرم عایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ی چیز دیگه هم هست اینه که خیلی زود ناراحت میشم و بهم برمیخوره از رفتارها و حرف های همسر بینوا، خودمم میدونم کارام از روی منطق نیست ولی خب دلخور میشم دیگه چیکار کنم. مثلا همین دیشب ساعت حدود 11 و 45 دقیقه تلفنش شروع کرد به زنگ زدن و ایشونم البته چون شب قبلش شیفت بود خواب بود، صداش کردم گوشیت زنگ میخوره، بلند شد و گوشی رو قطع کرد ولی اونی که پشت خط بود ولکن نبود و هی زنگ میزد، ازش پرسیدم کیه این وقت شب ؟ جوابی نداد، دفعه بعدی که طرف زنگ زد عصبانی شدم و گفتم کدوم نفهمی این موقع داره زنگ میزنه بازم جواب نداد ، منم رفتم توی فاز و هزار و یک جور فکر احماقانه، حالا میدونمم که همسر من وقتی میاد خونه ساعت از 9 بگذره دیگه تلفنی کسی رو جواب نمیده و میگه تو که کنارمی بقیه هم باید بدونن الان وقت تلفن زدن نیست حتی خانواده خودش رو ، میدونمم الان واسه بحث انتخابات با دوستاش وقتشون پر هست و این تلفن هم قطع به یقین توی همون زمینه هست ولی خب میگم منطق بینوام دیگه قادر به قانع کردنم نیست ضمن اینکه من هیچوقت روی تلفن های همسر اصلا کنجکاو نبودم و حتی وقتی تلفنش زنگ میخوره و مثلا خوابه یا بیرون از اتاق و... نگاه به صفحه گوشی هم نمیکنم ببینم کیه چون تلفن همراه هست و شخصی، ولی اینبار  اخمام رفت تو هم، لپام پر باد شد و صدام پر بغض و گرفته، بعد دو ساعت کلنجار رفتن با خودم ، بلاخره تونستم روانم رو آؤوم کنم و بخوابم، حالا همسر مثل پسر بچه بیگناه مدتها بود خوابیده بود هاااااااااااااااااااااااا، ولی شانس آورد مثل دو شب پیش ی چندتا مشت محکم نثارش نشد بس من رو ناراحت کرده بود، خلاصه این وسط هرجور بود در مقابل این خواسته  مقاومت کردم  وگفتم گناه داره امشبم باز شیفته و ی دیشب رو فرصت داشت ی خورده بخوابه

 

ظهرانه نوشت:

صبحی که از محل کار به همسر زنگ زدم بازم این هورمون های بارداری ریختن روی اعصاب مغزم و هی گفتن بپرس کی بود کی بود :)))))))))))) پرسیدم و همسر متعجب از اینهمه پیگیری من گفت دوستان مستقر در ستاد :)))))))))))) خودم میدونستم البته

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -225

مشهد باز رفت روی ویبره

 

 

دیشب دوباره شدت زمین لرزه به حدی رسید که اکثر مردم متوجه شدن با توجه به اینکه از 16 فروردین به بعد خیلی مشهد لرزیده و دیگه همه عادت کردن ولی دیشبی شدتش بالای 5 بود و کمی ترسوند باز همه رو، من و دخترا بیدار شدیم ولی همسر و مامانم متوجه نشده بودن و خواب بودن، امروز هم که توی محل کار دو سه بار حسش کردیم منهای اونایی که میاد و حس نیمشه :)))))))))))) یکی بالای 4 بود و از همه شدیدتر

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -224

من و رویاهای دلنچسب

 

 

ای امان از احوالات متغیر روح و روان ادمیزاد در دوران بارداری :)

پریشب ی کم بد خلقی پیش اومد بین من و همسر سر مسائل خیلی بیخود، البته که دیشب همسر کلا منکر ناراحتی خودش در شب قبل شد و گفت فقط خسته بودم چون شب قبلش شیفت بودم همین، ولی خب من معتقد بودم همسر ناراحت بود چون نه گذاشت شام درست کنم و نه اینکه درست و حسابی به حرفام گوش کرد و بدون توجه به من خوابید و... خلاصه از اینا بگذریم میرسیم به خواب آشفته من اندر اون احوالات درحالی که منم به قول  عامه باد کرده بودم و  پشتمو کرده بودم به همسر و خوابیده بودم و همه حق ها رو هم به خودم میدادم که بابا جان من باردارم و یکی باید نازم رو بکشه دهههههههههههههه خوابم برد و چشتون روز بد نبینه در طی 4 ساعت هزار دفعه بیدار شدم و با هزار و یک مکافات از این پهلو به اون پهلو شدم و باز تا چشامو بستم دنباله همون خواب مزخرف رو دیدم، دیدم همسر جان بنده ، همسر دوم اختیار کردن و از در با ایشون اومدن خونه و بعدم مشرف شدن توی اتاق و در رو بستن و بعدم صدای شوخی و خنده و بوس و.... و من چه دردی توی قفسه سینم حس میکردم آخر خواب هم دیدم که به همسر میگم من که قبلا بهت گفته بودم اگر در همچین شرایطی قرار بگیرم میرم از زندگی یو و حالا دارم میرم و باز هم چه دردی توی قفسه سینم داشتم . فردا صبحم که بیدار شدم سرم درد میکرد حال روحم خراب بود و.... این بود تا شب که همسر اومد خونه و وقتی حالم رو پرسید دیگه تحمل تموم شد و زدم زیر گریه ، همسر بفلم کرد و هی پرسید چی شدی چرا گریه عزیزم؟ منم هق هق کنان خواب مسخره رو واسش تعریف کردم همسر محترم هم  هی مسخرم کرد و کلی شکلک از خودش دراورد و ... بعد که ی کم من آروم شدم به خنده گفت ببین خواب خودت بوده به منم ربط نداره ولی واسه اینکه از این خواب ها نبینی لطفا باور کن تو تنها زنی هستی که من دلم خواست به عنوان همسر انتخابش کنم  و الان مادر بچه منی که داره توی وجودت رشد میکنه پس اینقدر فکرت رو مشغول این نکن که شاید من زن مو مشکی رو بیشتر از موطلایی خودم دوست دارم یا شاید ی زن باریک اندام و کم سن تر  از تو واسم عزیز تر میتونسته باشه درضمن برو فکر منحرف خودت رو اصلاح کن. حالا این وسط میفرمایند حالا میشه واسم تعریف کنی چه شکلی بود ی کم حالشو ببرم آخه من که از این خوابا نمیبینم ، نزدیک بود کشته شه ولی خب ترسیدم از پول دیش :)))))))))))))))))))

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -223

این روزهای من و نی نی

 

 

4 شنبه پیش مامای عزیزمون رفته بودم، آره همون که قبلا نوشتم کلی من رو دعوا کرده بود توی اولین دیدار و قبل بچه دارشدنم و کلی به همسر جان حال داد :))))))))))) ایندفعه کلی هم من رو تحویل گرفت اینم ازفواید باردادر بودن، البته من چند ماهی میشه که مطب پزشک متخصص زنان نمیرم و میرم مطب این بانو که ماماهستن ولی خب 3 ماهی بود که چون پاشون شکسته بود خودشون نبودن و یکی از همکارنشون من رو وزیت میکرد ولی 4 شنبه قبل که رفتم خدشون اومده بودن، فقط سر اینکه من نزدیک 15 کیلو وزن اضافه کرده بودم ی خورده دعوام کردن و گفتن باید مراقب باشم چون اضافه وزن من باعث میشه بچه وزن نگیره و ریز بمونه و برنامه غذایی دادن بهم که بیشتر شامل سبزیجات و مغزیجات هست و فرمودن برنج و ماکارونی و سیب زیمین و نون رو باید به نصف مصرف قبلم کاهش بدم و شب اصلا شامم شامل این 4 ماده غذایی نباشه و.... فعلا که چند روزه وزنم بالا نرفته هرچند هنوز زوده برای نظر دادن، قرص آهنی هم که مصرف میکردم رو تغییر دادن و البته تبدیل کردن به دوتا قرص آهن چون کم خون بودم ی خورده، زمان تقریبی زایمان رو هم اعلام کردن بهم

جالبش اینه که ایشون فقط طرفدئار زایمان طبیعی هستن و اونم بدون بی حسی و.....  ( درصورتی که خطری مادر و جنین رو تهدید نکنه ) معتقد هستن اون لحظه زایش باید بهوش باشی و لذت کامل ببری از چیزی که فقط تو درک میکنی و نوزاد و صد البته خدا ولا غیر :((((((((((((((((((((   

روز جمعه هم که تولد خواهر کوچیکه بود و کلی درمورد تولد سال بعد خواهر کوچیکه همراه با نی نی صحبت شد و خاله هاش قربون صدقش رفتن منم گفتم وقتی رفت دستش رو فرو کرد توی کیکت و مالید به زار و زندگیتون اونوقت ببینم بازم قربون صدقش میشین که گفتن بله بازم میشیممممممممممممممممممم

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -222

برای پسرکم

 

 

نازنین کوچولوی عزیز: آیا تو هم مشتاق زمینی شدن بودی یا صرفا ما خواستیم که زمینی شوی؟کاش خودت هم زمینی شدن را آرزو کرده باشی عزیزم چرا که دلم آرام تر خواهد بود 

من و پسرکم وارد هفته 31 شدیم

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -221

این روزهای من و نی نی

 

 

کمرم بشدت درد میکنه و شبا با هزار و یک بدبختی میخوابم، صرفا که باید روی ی پهلو خوابیددر شرایط من دیگه ( یعنی ماه 7) و وقتی با درد شدید اون طرف بدن بیدار میشم باید با کلی آه و نتله و آخ آخ بچرخم، گاهی همونجوری دراز کشیده سعی میکنم بچرخم که ازا شدت کمر درد دیگه نالم بلند میشه و گاهی هم بلند میشم میشینم و با نق نق فراوان میچرخم و پهلوم رو عوض میکنم و میخوابم :)))))))))))))))))))))))

دیروز رفتیم و از طرف نی نی و باباجونش واسه مامان من ی اتو هدیه خریدیم بابت تشکر از زحمات این مدت و صد البته سایر زحماتی که بعدا خواهیم داشت براش، هرچند که این هدیه ناقابل ما جیران اینهمه زحمت مامان رو نمیکنه ولی خب حداقل نشون دادیم میفهمیمم که خارج از وظیفه و توانش داره واسه ما زحمت میکشه و صد البته که باز هم مثل همیشه با اخم مامان مواجه شدیم که چرا خریدین و چرا پولوتون رو میبرید بیخود خرج میکیند و حالا مگه همون اوتوی قدیمی اتو نمیکرد خب جوابش این بود نخیر نمیکرد :)))))))))))))))))))))))))))

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -220

این روزهای من و نی نی

 

 

راستش نمیدونم باید بگم یا نه ولی هنوزم حس زیادی به بچه ندارم، یعنی مثل خیلی  ها که هنوز بچه دنیا نیومده کلی قربون صدقه بچه میشن نیستم حتی مثل مامانم که هی فدای نی نی جونش مبیشه :))))))))))))))))))))) نمیگم دوستش ندارم نه اصلا این حرف نیست ولی اون عشق سوزان مادری رو شاید هنوز خوب حس نمیکنم درون اندرونم، البته که کلی به خودم سختی میدم که ی وقت بچه نازدونه اندر وجودم سخت بهش نگذره ولی خب این رو به معنی عشق شعله ور مادری نمیبینم هنوز :))))))))))))))))))))))))))) 

از اونجایی که فسقل خان ما شبا بیدار تشریف دارن و وول میخورن و صبح ها معمولا خواب ، صبح ها که از خواب بیدار میشم نی نی رو هم صدا میزنم که بیدار شه بریم سر کار و هی بهش یادآوری میکنم که مامان جان هر آدمی باید کار کنه و در کنار امرار معاش و درآوردن پول ی فایده ای هم به بقیه برسونه، بعدشم کلی آخ و اوخ میکنم بابات کمر دردهایی که ای روزا نی نی واسه مامانش سوغاتی آورده و میریم تا شب دیگه، اوه اوه الانم یا خسته شده از اینکه من پشت میز نشستم یا گرسنش شده شازده داره هی وول میزنه، ی حس عجیب دارم وقتی وول میخوره، 

چند روز پیش از خواب که بیدار شدم خیلی گرسنم بود ولی حال نداشتم بلند شم از جام اینقدر وول زد و لگد پروند که باباشم متوجه شد و گفت این چیه، عرض کردم بچتونه که لگد میزنه میگه گرسنم شدهههههههههههههههههههههه، 

خب دیگه مامان جان بلند میشم دهههههه این منم ها مامانت خجالت بکش اینقدر لگد نزن بهم 

راستی هی میخونم مادر یا کس دیگه ای که شکم رو نوازش کنه و ضربات آروم بزنه بچه بهش واکنش نشون میده و حرکت میکنه ولی بچه ما اصلا همچین واکنشی نداره تازه وقتی داره وول  وول میکنه اگر شکم رو نوازش کنی کلا آروم میگیره