خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -153

ی سوال دارم

 

چرا ی عده فکر میکنن نگرفتن روزه هنری است بس بزرگ و افتخاری است بس سترگ که باید هوار بزننش و جار بکشن که روزه ندارن و روزه نمیگیرن و اونایی که روزه میگرن افرادی کوته عقل و ساده باور و... می باشند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا ی عده اینقدر درک و شعورشون پایین هست که حاظر نیستن قبول کنن ی عده بدون دلیل و صرفا چون دوست ندارن روزه نمیگیرن و نهایتا این نه بهمن و ایشون که صرفا به پرودگار عالم و اون بنه مورد نظر مربوط میشه و بس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا اکثر مردم این جامعه همه چیز رو سیاه و سفید میبینن البته معتقد هستن که خاکستری میبینن ولی نتایج حاصل از افکارشون که به زبونشون میاد نشون میده فقط سیاه خالص و سفید خالص میبینن که صد البته سفید سفید خودشونن و سیاه سیاه هم نظرات مخالفشون

آقا بیایید قبول کنیم روزه رو خداوند عالم واجب کرده خب حالا ی عده دوست ندارن روزه بگیرن اینم خب نگیرن دیگه و تمت حالا چرا این دو عده میخووان هم رو قانع کنن ؟؟؟؟؟ همانا که خداوند نخواست بندگانش رو به زور قانع کنه و بهشت زورکی هم نخواست بهشون بده ولی گروهی از بندگان نازنینش که در تصوراتشون کم از خدا ندارن میخوان زورکی همه رو بفرستن بهشت و. هی داد و قال که چرا فلانی روزه میگیره و چرا فلانی نمیگره، آقا خودش میدونه و خداش و دینش و.... و بازم و تمت :)))))))))))))))))

امروز نه اینکه سرم خیلی شلوغ بوده و ی روزه 3 تا و نصفی پروژه جمع کرم و اندر مناقصشون شرکت کردم اونم به صورت مشارکت که لازمش هماهنگی بین 3 تا شرکت هستش اعم ار تهرانی و مشهدی و همانگونه که بر همه واضح و مبرهن است کار تیمی اندر این مملکت از رفتن به فضا هم سخت تر وباشد لذا پدر پدر جدم رو هم آوردن جلوی چشمم به همین مناسبت تصمیم گرفتم تراوشات مغزم رو هم که نزدیک 14 روزه به زور توی کلم حبس کردم واستون بنویسم :))))))))))))))))))

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -152

بازم چندتا خلاصه

 

1- دیروز اندر شبکه خبر دیدم که تجاز عراق به احترام ماه مبارک زمضان تولید خرما رو بیشتر کردن تا قیمت اون افزایش پیدا نکنه و مردم در مشکل قرار نگیرن اونوقفت یادم اومد قیمت خرما توی همین ماه مبارک اندر کشور گل و بلبل خودم حدتاقل 2 برابر افزایش پیدا کرده و لذا کلاهم رو به افتخار تجار زمان سنج و زیرک ایرانی برداشتم

2- توی خونه ما برنامه ماه عسل به دلیل عدم علاقه همسرجان زیاد مرتب دیده نمیشه ولی خب دیشب که همسر نبود من نشستم و ی دل سیر ماه عسل نگاه کردم و لیتر لیتر اشک ریختم

قصد دارم به ی همکار بیشعور خواهر جان که پشت سرش حرف زده و گفته فلانی مطلقه است و.... درس شعور و ادب بدم تا هروقت خواست پشت سر ی بنده خدا حرف بزنه یادش بیاد و دهن گشادش رو ببنده ( خیلی عصبانیم و خیلی خودم رو کنترل کردم بی ادبانه ننویسم) 

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -151

امروز و خلاصه هایش

 

1- از سه شنبه سحر همسر جان رو ندیدم و دلم بسی بسیار تنگیده واسشششششششششش

2- دیشب کمی با شوخی و خنده غیبت مادرشوهرجان ر کردم اندر منزل مامان جان و بعد اون کل دیشب رو در هر دو پارت 11 شب تا سحر و بعد سحر تا 7 و نیم صبح مادرشوهرجان رو خواب دیدم، لازم به ذکر وباشد که مامان همسرجان رو دوست می دارم ولی خب به هرحال من عروسم و اون بنده خدا مادرشوهر و لذا غیبت کردن هردومون از هم حلاله حلاله :))))))))))))))))))))))))))

3- امروز افطار دعوتیم منزل دایی جان و عصری باید همسر رو بفرستم بره بعد از دوهفته شلوارش رو از خیاطی بگیره، البته اون بنده خدا شلوار رو دوخته ولی خب همسر جان من تنبلیش میاد قبل افطار بره مغازه و خیاط محترم هم بعد افطار تنبلیش میاد میاد بیاد  مغازه 

4- خواهرهای محترم فعلا که بیکار هستند و هنوز مامان به صورت مستقیم باخبر نشده فقط میبینه دخترا نمیرن سرکار که خب فعلا گذاشته پای اینکه ماه رمضون هست و.....امیدوارم درست بشه چون ی کم نگرانم

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -150

یاد ایام

 

امروز توی راه اومدن به شرکت یهو یاد گذشته افتادم یاد دوران مجردی، روزهایییییی داشتم هاااااااااااااااااااااااااا :)))))))))))))

منظورم مقایسه دوران مجردی و متاهلی خوب و بد کردن اونا نیست ولی خب میان ماه من تا ماه گردون، تفاوت از زمین تا آسمان است

من تا حدود 30 سالگی مجرد بودم و فارغ از عشق و عاشقی، یعنی منتظر بودم یکی پیدا بشه دلم رو بلرزونه و غیر از این حاظر به پذیرش ورود هیچ موجود مذکری توی زندگی نبودم و اندر این دوران به لذت جویی زندگی میکردم :))))))))))))  البته خودمون توی دوران مجردی من اوضاع مالی بابا جان بدجوری درهم شد و من همیشه درگیر مباحث مالی خانواده بودم چرا که فرزند بزرگ خونه بودم و چون پسری نداشتن ابوین بنده، ی جورایی جای پسر رو هم واسشون پر میکردم ، برای باباجان مثل ی مرد دغدقه خرج و مخارج زندگی و دادن قرض های بابا و.... رو داشتم و برای مامان جان جای پسری که بهش تکیه کنه و از این بابات خیلی سختی کشیدم ولی خب به عنوان یک دختر مجرد هم  تا جایی که شد سعی کردم از حداقل های زندگی مجردیم هم  لذت بردم. من جمله سفرهای مجردی در طول عرض جغرافیایی ایران و همچنین سفرهای گروهی با دوستان و.....، اما حالا اندر دوران متاهلی خبری از این سفرها نیست، نمیگم همسر اجازه نمیده نه، من دیگه نمیتونم، دلم نمی یاد تنهایی  و بدون همسر برم. پابندم کرد و رفت این جناب همسر خاننننننننننننننننن، البته قصد دارم خودم رو مجبور کنم دوباره از اون دست سفرها داشته باشم 

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -149

رمضان چیست؟؟؟؟؟؟؟؟

 

رمضان ماهی است که خداود دستور داده اندر آن بندگانش از خوردن و آشامیدن امتناع کنند ولی درحقیقت خداوند میخواسته است خواب و بیداری بندگانش را درهم و برهم کند و حتی باعث شود ی عده از بندگان میزان خوابشان به روزانه 4 ساعت تقلیل پیدا کند . یعنی بی خوابی بدجوری روی روح و روانم اثر گذاشته هااااااااااااا، یعنی صبح ها با کلی فحش به خودم و در  دیوار و ساعت و خورشید وبالش و گنجشگک توی آسمون و ...... بیدار میشم و با چشم گریون میام سمت شرکت، اینجام یعنی کلی کار دارم همین چند روز، اصلا نمیفهمن ماه رمضونم  و هی مناقصه برگذار میکنن اه اه اه. دلم واسه ی خواب شبانه 6 ساعته تنگیدههههههههههه، هوام که به نحو مزخرفی داغههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

 

بعدا نوتش: 

1- جمعه افطار که مهمون داشتیم باز سر اینکه باید مهمون رو دعوت کنیم خونمون یا مهمون خودش بیاد خونمون با همسر جان بحثمون شد :))))))))) و خب من ی خورده سر سنگین بودم با همسر  و صئ البته روز مهمونی هم خیلی خسته شدم و باز ی خورده دیگه از همسر دلخور شدم که ای بابا تا کاری رو ازش نخوام خودش نمیدونه باید انجامش بده و.... دیشب موقع خواب همسر بینوا پرسید هنوز عاشقمی؟؟؟ بدون درنگ جواب دادم بله چطور مگه؟ میفرمایند اگه عاشقمی خب چرا از دستم ناراحت میشی؟؟؟؟؟؟ عجبببببببببببببببببب، عرض کردم عزیزم عاشق بودن یعنی اینکه در حین عصبانیت هم میدونم بشدت دوست دارم و عاشقتم ولی خب نمیتونم عصبانی نشم کههههههههههههههههههههههههههههه

2- دیشب همسر بعد از افطار تشریف بردن ورزش و چون سالنش ازمون ی مقدار دوره نگران بود شب چجوری برگرده و کی برسه خونه که خب گویا شانس آورده و ی نفر هم مسیرش پیدا شده که موتور داشته و ایشون رو آورده بود تا نزدیکی های خونه، میخندید و میگفت آقاهه گفت بدجوری مهره مار داری شما، منم گفتم تازه چشاتم سگ داره و آدم رو میگره عزیزم :)))))))))))))))))))))))))))))

3- به دلیل اینکه کلی سوپ و غذا از مهمونی جمعه افطار زیاد اومده بود مامان و خواهرها رو دیروز دعوت کردم به مساعدت در تمام کردنشون چرا که درغیر اینصورت باید حداقل تا نیمه ماه رمضون میخوردیمشون تا تموم شن ( منظطور سوپ و دلمه بادمجان و کوکو سبزی و سالاد تن ماهی وباشد) از برنج های اضافه اومده هم دادم بردن واسه سحرشون

4- زندایی جونم دیشب کلی من رو شرمنده کردن چرا که زنگ زدن و گفتن من میخوام 4شنبه شب افطاری بگیرم ولی گفتم قبلش با شما هماهنگ کنم ببینم همسرجانت شیفت نباشه بعد به مابقی عزیزان خبر بدم  که خب اتفاقا همسر منم شیفت بود و هرچی اصرار کردم که خب مهمونی رو همون 4 شنبه برگذار کنید و ی وقت به خاطر ی همسر من تداخلی توی برنامه هاتون پیش نیاد فرمودن نخیر میزاریمش برای 5   شنبه شب ،آقاهه راست گفته همسر آقا مهره مار داره :))))))))))

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -148

خسته ام خسته هااااااااااااااا

 

دیشب دو نفر و نصفی مهمون داشتیم و من دیگه آخر شب که رفتن روی پام بند نبودم اینقدر خسته بودم که نصف ظرها رو نشسته گذاشتم و خونه رو هم که دخترکشون به برنج کشیده بود جارو نزدم و فقط ی لقمه نون و پنیر خوردم و به همسر گفتم من میخوابم و سحرم بیدارم نکن، همه کارها و بدو بدو های مهمونی یک طرف این غذاهای اظافی اومده رو جمع و جور کردن و توی ظرف های کوچیک کردن و توی یخچال جا دادن ی طرف، یعنی بعد مهمونی دلم میخواد هرچی زیاد اومده رو بریزم دور ها بس اذیت میشم اما چیکار کنم اهل اصراف نیستم  :)))))))))))))))))))))))))))))))))))))

آقا ی اعترافی بکنم، ذهن من بدجوری تصویر سازی میکنه چه از نوع خوبش چه از نوع ترسناک و سیاهش، و اینقدر گاهی غرق میشه اندر این تصاویر ساخت خودش که هرچند میدونم اینا تصاویر ساختگی هستن اما با تمام وجود و حس های 5 گانه لذت یا ترس از تصاویر رو هم حس میکنم ، مثل دیدن یک فیلم که خودتم درش بازی کنی، و حالا چند روزیه بدجوری درگیره با تصاویر داستان حاجی زهرای دعانویس که آنا نوشته، یعنی دیشب واقعا وحشت داشتم برم حمام نه اینکه بترسم و بگم چیزی هست نه، از اینکه توی حمام هی به ذهنم بگم بسه ولی اون هی بره توی ژانر وحشت و هی تصاویر بد نشونم بده :))))))))))))))) البته وقتی ی استرس یا درگیری ذهنی دارم ذهنم بیشتر میل میکنه به ساخت تصاویر دردآور یا ترسناک یا زشت کلا حالش خراب میشه و میگه برو استراحت کن تا حال منم خوب شه، هی باید نازش رو بکشم و بگم عزیزم چیزی نیست و بفرستمش سراغ چیزای خوب و تصورات شیرین، فکر کنم ی مکانیسم دفاعی واسه خودش طراحی کرده تا من رو مجبور کنه از استرس دوری کنم ولی مگه میشه

 

 

پینوشت

تصمیم گرفت تا اطلاع ثانوی داستنهای بو دار آنای عزیز رو نخونم چون معلوم نیست یهو وسطش چی در انتظارم باشه :))))))))))))))))))))

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -147

هردم از این باغ بری میرسد

 

خب خدا رو شکر که الطافش در ماه مبارک شامل حال ما شد و دوتا خواهرم بیکار شدن، حالا این وسط با هزینه های زندگی و اینهمه قسط و قرض من که واقعا نتمیتونم درست کمک کنم بهشون و.......................... چیکار کنم جناب آقا خدا؟؟؟؟ قراره چی رو درک کنم الان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -145

جمعه اول رمضان و اولین مهمونی افطاری من

 

تا بحال همچین تجربه ای ندارم و نمیدونم چیکار باید بکنم، قراره جمعه یکی دوتا از دوستان همسرجان رو دعوت کنیمنمیدونم توی این گرما چی غذا بپزم چی سالاد بزارم و... اصلا چایی باد بزارم واسه افطار یا نه همون شربت کافیه؟؟؟؟ و.... 

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -146

هردم از این باغ بری میرسد

 

خب خدا رو شکر که الطافش در ماه مبارک شامل حال ما شد و دوتا خواهرم بیکار شدن، حالا این وسط با هزینه های زندگی و اینهمه قسط و قرض من که واقعا نتمیتونم درست کمک کنم بهشون و.......................... چیکار کنم جناب آقا خدا؟؟؟؟ قراره چی رو درک کنم الان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -144

دیشب کلی به خودم حال دادم با غیبت کردن از فامیل همسر جان :))))))))))))))))

 

بله دقیقا همین کار ناشایست رو انجام دادم و بسی لذت بردم از انجامش، چی خیال کردین؟ من یک فقره عروس غیبت کنم دیگه :)))))))))))))))

قضیه از این قراره که طی یک هفته ای که خاندان همسر مشهد بودن ی شب مهمون من بودن، اونم با یک داستان بسی گریه درآور. چرا؟ چون قرار بود ما برای 3شنبه شب فقط مادر، پدر و خواهر همسرجان رو دعوت کنیم و لذا من جهت رفاه همسر جان و معذور داشتنش از خرید، با یک بررسی فریزر و یخچال گفتم برای 4 نفر گوشت داریم و قرمه سبزی می زارم و نیازی به خرید نداریم  برای شب اول و خرید بمونه برای فردا صبحش و همسر هم گفت پس من خودم میرم دنبالشون و عصری همه با هم میاییم، و چشمتون روز بد نبینه دوستان، ساعت 4 بعد ظهر روز 3 شنبه به من مسیج داد که ما همه داریم میاییم، همه یعنی چه کسانی همسر جان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و معلوم شد که همه شامل خاندان ابوی و اخوی محترم  ایشون هستند یعنی مهمون ها از 3 نفر تبدیل شد به تقریبا 10 نفر. فریزر ما هم تنها به اندازه 4 نفر گوشت خورشتی  داشت دیگه، هیچی منم دیدم همون اول جلوی این خشت کج رو نگیرم تا ثریا باید همینجوری کج کج بدو بدو کنم دنبال این خشت کج و لذا  با ریلکس بسی بسیار رفتم جلوی تلوزیون دراز کشیدم و منتظر شدم بیان، ( البته باید عرض کنم ی 700 گرمی گوشت چرخکرده داشتم که ی خورشت خوشمزه نخود سبز با اون پخیده بودم که شب نزدیک بود ملت انگشتهاشونم با اون بخورن) همسر جان تقریبا ساعت 7 و نیم به همراه مادر و خواهر و دوتا برادرزادش رسیدن و منم پریدم توی اتاق که لباس عوض کنم و کمی تا قسمتی تامل نمودم که همسر بیاد توی اتاق و خب اونجا بود که انفجار یک عدد تمشک رو با چشمان گرد شده ملاحظه کرد و فهمید که من بعد این اینجوری مهمون نباید بیاد خونمون ( امیدوارم) و باید وقتی ی عده پیشنهاد میدن که مشرف شن منزل ما بگه که باید با خانومش هماهنگ کنه و بعد هم عرض کنه خدمتشون که ما امروز شرایطمون جور نیست و مثلا فردا یا پس فردا درخدمتیم و.......... خلاصه همسر با چنان اخمی مواجه شدکه مثلش رو نیدیده بود :))  الهی بمیرم مثل یک فروند بچه که مامانس دعواش کرده و لون بازهم هیچ پناهگاهی جز همون مامان نداره دورم میچرخید و میترسید و هی میپرسید خب من الان باید چیکار کنم و منم میگفتم برو شام بخر و اونم هی میپرسید خب چی بخرم حالا من ی غلطی کردم شما بگو چی باید برم بخرم  و....... خلاصه همسر رو 3 بار فرستادم خرید کنه و غذا هم  از بیرون تهیه کنه برخلاف پیشنهاد خواهر همسر که میفرمودن حالا که غذا ندارین بیا ماکارونی بپز منم توی دلم گفتم حتما حتما عزیزم و................. خلاصه  با داستانهای بسیار مهمونی تموم شد و شب خواهر و مادر همسر موندن خونمون و مادرشوهر جان هی به من فرودن چرا اینقدر تکلف برای خودت درست میکنی و ما که مهمون نیستیم و .... منم عرض کردم به هرحال من ی سری خط و مرز دارم و معتقدم وقتی کسی رو دعوت میکنم خونم باید اون خط و مرزها رعایت بشه و...... فرداشبش هم که تشریف بردن از خونه ما ، منفجر شدم سر همسر که چرا خانواده ایشون میخوان دست جمعی من رو تغییر بدن و کلی غر و غر و غر، دیشب هم همسر شیفت بود و من خونه مامانم بودم و باز کلی غر زدم و دلم رو خالی کردم. این وسط مادرشوهر جان میفرمایند سالتون که داره تموم میشه برید ی خونه آسانسور دار رهن کنید تا ما بعد این از همون اول بیاییم خونه شما بمونیم فقط، منم عرض کردم هنوز که دو ماهی مونده تا سر اومدن سال خونه ما و بعدش هم ما پولمون به رهن همچین خونه ای نمیرسه و لذا تصمیم گرفتم برخلاف خواست دلم که میخواست امسال اگر میشه خونه رو عوض کنیم، از جام تکون هم نخورم تا کسی واسم تعیین تکلیف نکنه. به همسر هم گفتم خونه ما احترام میبینن و دوست دارن اونجا باشن و اونوقت به من میگن تکلف نداشته باش

خدایا بد عروسیم من میدونممممممممم ولی خب چیکار کتنم میخواستی بد نیافرینی :)))))))))))

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -143

کجایی ، دقیقا کجا خدای من؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

حال روحم و دلم اصلا خوب نیست، بشدت حس میکنم بدبخترین موجود عالمم و هرچی بدبختی هست راهش رو داره کج میکنه سمت من

خواهر وسطی که گویا بیکار شده و من نگران وضعیت درآمدی خونه مامان اینا شدم توی این وانفسای خرج و مخارج

وضعیت مالی شرکت ما بدجوری درهم شده شایدم نشده این رو نمیدونم ولی خبر از حقوق نیست و من و همسر براساس دریافت حقوق منظم رفتیم ماشین ثبت نام کردیم و اگر درست پول نیاد دستمون سر دادن قسطهاش چه گلی بریزم سرم، کم هم که نیست ماهی ی تومن هست قسطهاش منهای سایر قسهایی که داریم و دیر و زود میشه ولی قسط های ماشین قضیش فرق میکنه چون چک میگرین واسش و نمیشه نداد سر وقت

باید واسه تمدید خونه مامان اینا مبلغ رهنشون رو اضافه کنیم

دو ماه دیگه واسه خونه خودمون هم باید حتما پول رهن رو زیاد کنیم اگر راضی بشه و اجاره رو زیاد نکنه 

باز هم پ ر ی و د شدم و این بیشتر اذیتم میکنه چون دو شب پیش خونه مامان اینا خواهرا و مامان بدجوری داشتن از بچه میگفتن و اینکه خودشون نگهش میدارن و خودشون بزرگش میکنن و مامانم میگفت خدا بخواد و بچه بیاد خودم هستم و خواهرام قربونش میشدن و دیشب با روئیت تشریف فرمایی پ عزیز گریه دیگه امونم نداد و همسر کلی حرف زد تا آروم شدم و تا صبح خواب دیدم میخوان من رو به زور از همسرم جدا کنن میگن دیگه حق ندارم خودم رو همسر فلانی بدونم و................ یعنی عملا صبح باز اندر آغوش همسر جان گریه کردم  حسابی 

دلم میخواد بشه ی خونه کوچولو واسه ملامان اینا بخرم اما وضعیت مالی اجازه نمیده

یعنی بدجوری اعصابم خورده دلم یکی رو میخواد بزنم لهش کنم

دلم میخواد بر پدر و مادر هرچی م د ی ر توی مملکت داریم لعنت کنم که اینجوری باید امثال من حس بدبختی کنن

الان شماها هم یاد مشکلاتتون افتادین نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این وسط حوصله خونه و تمیز کاری و بختن ناهار و شام و مهمون داری که اصلا ندارم و میدونید که خاندان همسر مشهد هستند و باید دعوتشون کنم دیگه

مامانم هم میخواست ی مهمونی کوچیک بگیره و دایی هام رو همراه خانواده برادر و پدر و مادر همسر دعوت کنه که به قول خودش بعد ی سال فامیلی حداقل ی بار هم رو ببیننن ولی میدونم خانواده همسر نمیان  منم دوست ندارم مامانم دعوت بکنه و هزینه بکنه و سنگ روی یخ بشه پیش برادرهاش ولذا به همسر گفتم زنگ بزنه و خودش ی جوری مامانم رو منصرف کنه

هنوزم بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خلاصه خیلی دلم حالش بده خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییی، بزرگترین نگرانیم هم داشتن ی حداقل مالی هست برای داشتن ی زندگی واقعا واقعا معمولی و حداقلی، خدایا این خلیی زیاده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

 

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -142

خاندان همسر در مشهد

 

مادر همسرجان، پدرشون و خواهر جانشون دیروز جمعه تشریف آوردن مشهد، البته فعلا که منزل اخوی همسر ساکنند ولی خب گویا تصضمیم دارن تا آخر ماه رمضون بمونن مشهد و حالا من نمیدونم کل این ی ماه و اندی رو خونه جاری جان میمونن یا که ی مدتش رو هم مشرف میشن خونه ما؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فعلا که تصمیم داریم 3شبه شب در معیت خاندان برادرشوهر دعوتشون کنیم شام خونمون البته به همسر گفتم از باباجونش بپرسه میاد خونه ما یا نه؟ که اگر نمیاد حالا با دلیل یا بی دلیل من بیخود خودم رو توی زحمت نندازم و فقط مادر و خواهرش رو بگیم ناهار بیان 

این وسط مامانم زنگ زده که این مدت که هستند من ی ناهار فامیلا های شوهرت رو دعوت کنم که خب با مخالفت من مواجه شد همون اول چرا که دوست ندارم خودش رو بندازه توی زحمت و بلاخره ایشون فرمودن باشه دعوت میکنیمشون بیرون ، بازم من زیاد راضی نیستم، آخه پدرشوهر بنده ی اخلاقیات خاصی داره و زیاد اهل مهمون شدن و این مسایل نیست و نیادم بدجوری به من برمیخوره، و.............

کلا فعلا که کل سلول های مغزم درگیرهههههههههههههههههههههههه

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -141

ای ول به شهاب الدین حسینی و اون نخل طلاییش :))))))))

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -140

جمعه ای با جناب خان جان

 

آقا ما دیروز واسه خاطر جناب خان جان کلی جیغ کشیدیم :)))))))))

آقا ما دیروز از طرف شهرداری ی جشن دعوت بودیم، خاطرم نیست اینجا توضیح دادم یا نه، فرهنگسرای خانواده مشهد همراه با سایر فرهنگسراهای شهرداری مشهد ی برنامه جالب رو برای اولین بار در سطح کشور اجرا کردند به اسم باشگاه اجتماعی همسران مشهدی که مخففش میشه با هم و طی اون از کلیه مزدوجین سال 93 مشهدی درخواست کردن به فرهنگسرای نزدیکشون مراجعه کنن و ثبت نام کنن و خب بعد طی مدت تقریبا 8 ماه گذسته ی چند جلسه آموزشی با اساتید محترم کشوری و استانی برگذرا کردن برای رفع تعارضات زوجین و اصول همسر داری و این موارد که خب درسته به نظر خیلی از ما شرکت کنندها مدت زمانش خیلی خیلی کم بود ولی مطالبش بشدت آموزشی بود حتی یک جلسه اختصاصی آموزش و م دریت رخت خ و ا ب برای خانم و آقایون هم داشت که والا من اندر این 30 و چند سال سنم برای اولین همچین حرف هایی رو میشنیدم اونم  توی یک جمع :))) و قابل باور نبود یک خانم دکتر محترم این حرفها رو بزنه :))))))))))))))))))))) خلاصه دیروز جشن اختتامیه بود و ی جشن ازدواج دست جمعی بود برای 750 زوج و خانواده ها و میهمانانشون و دیروز هم برای همین حدود البته برگذار شده بود ، توی هر دو جشن هم جناب خان جان حضور داشته و ملت رو ذوق زده کرده و بعد تموم شدن برنامه اینقدر من جیغ زده بودم که  صدام گرفته بود و دستام میسوخت بس دست زده بودم، البته همسر جانم انرژیش فوران کرده بود و پابه پای من جیغ میزد :))))))))))))))))))) بعد هم بدو بدو سوار تاکسی شدیم و خودمون رو رسوندیم خونمون که همسر برسه به مسئولیت هاش، چرا که مسئول برگذاری جشن محله بود از طرف مسجد محل که خودش ناپدید بود البته در طی مدت آماده سازی  :)))))) خلاصه من ی سر رفتم خونه و لباس عوض کردم و رفتم پیش همسر اینا که چشتون روز بد نبینه هنوز ی بیست دقیقه از شروع برنامه همسرشون نگذشته بود که دونه های بارون شروع کرد به پایین افتادن و در کسری از ثانیه یهو دیدیم اوه اوه رعد و برق های وحشتناک و بارون سیل آسا.....................و چون غذا تهیه کرده بود مسجد محل اعلام شد که خب بخاطر بارون برنامه کنسل هست ولی تشریف ببرید دم مسجد و غذا رو بگیرید و ببرید که غذا خیلی زیاد تهیه شده و همسر گفت برای نزدیک 2000 نفر یا بیشتر غذا داریم و ............ یعنی بارونی هم میومد ها، جلوی مسجد وضعی بود که نگو، منم نگران همسر که از سر تا پاش خیس بود و بدو بدو داشت، خلاصه دیدم ساعت شده ده و نیم و هوا هم داشت سرد میشد و هنوز همسر بینوای من وسط بارون و باد ممشغول بود و از رنگ روش معلوم بود که سردشم شده و لذا رفتم واسش ی گرمکن آوردم  از خونه و بعد هم مردم رو به همسر سپردم و رفتم خونه :))))))))))) دیگه نزدیک 12 و نیم اومد گفت ختم به خیر شده و غذا ها اندر وسط هجوم ملت توزیع شده ، صبح هم مثل یک فقره تمشک له و کوبیده شده بلند شدم و اومدم شرکت با این حسرت به دلم که کاش امروز رو مرخصی گرفته بودم، آخه دیروز صبح هم طی یک برنرامه از قل پیش بینی نشده با دعوت دایی جان رفتیم باغشون برای خوردن توت و این وسط من هم  ی کم برگ انگور جمع کردم واسه دلمه، حالا اصلا حالشو ندارم برم دلمه بدرستم عصری :((((((( 

 

بعدا نوشت: 

ی فکر شیطانی بر سرم زد یهوییی، آقا من واسه مامان اینا هم برگ جمع کردم دیروز که هنوز نبردم بهشون بدم ( خودشون هم دیروز بودن ها ولی برگ جمع نکردن تنبل خانوما) پس واسه فردا ظهری دعوت میکنم مامان اینا رو خونمون و میگم زود بیایین و وقتی اومدن برگ های دلمه رو میزارم جلوشون که بدرستن همه دسته جمعی بخوریم :)))))))))))))))))))))))))))