خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -66

دعوای خونم اومده پایین

 

قصد دارم با همسر جان دعوا کنم

البته شانس آورده امشب که شیفته  ولی فرداشب حتما دعوا میکنم

دهههههههههههههههههههه

حالا دعوای دعوا که نه ولی خب دلخورم ازش، الگوش توی رفتارشدر خونه به عنوان یک مسر به صورت ناخودآگاه شده پدرش و من از این عصبانیم، اگر نخواد تغییر بده رویش رو من تغییر میدم سیستم موجود رو تا ببینم کی دست برمیداره زا این کاراش

تنها وظیفه مرد این ینست که از صبح بلند شه بره بیرون خونه واسه کار کردن و شب هم برگرده و کل خونه و مسئولیتش روی دوش خانوم خونه باشه و شعارشون هم این باشه که زن خونه مدیر و مدبر وباشد و ..... ، میخوام بگم عزیزم بین مدیر و کارگر باید فرق قائل شی توی آموزه هات

خلاصه فعلا که عصبانیم و قصد دعوا دارم

4 شنبه می نویسم دعوا کردم یا بازم گوشام مخملی شد

البته نه اینکه اصلا کمک نکنه ها، ولی خب من ی کم انتظار بیشتر دارم وقتی ایشون انتظار داره شب که میاد من همه کارهام رو کرده باشم و بیام بشینم کنار ایشون و دست به سیاه و سفید نزنم و گل بگم و گل بشنوم، توقع زیادی دارم؟؟؟؟؟ مثلا وقتی من بعد از ی روز کاری خسته و کوفته  3 کیلو لوبیا سبز گرفتم و بلافاصله بعد از عوض کردن لباس هام و خوردن ی مثلا ناهار اونم ساعت 5 بعدظهر میرم توی آشپزخونه و بدون حداقل نیم ساعت استراحت شروع میکنم به  شستن و ریز کردن و فریز کردن اون لوبیاها در کنار شام پختن و کشیدن شام و شستن ظرف های شام و خلاصه ساعت 11 شب از آشپزخونه با کیسه زباله بیام بیرون که به همسر جان یادآوری کنم اینا رو صبح ببری بندازی توی سطل ، من باید دلخور باشم که کمک نکرده ایشون تا حداقل یک ساعت زودتر کارها توم شه یا ایشون باید دلخور باشه که من دائم توی آشزخونه ام و بعد هم خسته میرم توی رخت خواب و میفرمایم به من دست نزن که خوابم میاد وبعد هم بیهوش شم

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -65

عشق چیست؟

 

عشق ، پیچیده ترین و ناشناخته ترین واقعیت زندگی بشر و صد البته شیرین ترین و در عین حال غم انگیزترین واقعیت زندگی او، به قول قدما درد بی درمانی که شیرینترین درد عالم است

آنای عزیز نوشته بود که برایش غیر قابل باور است عشق هایی که از نت شروع شده

براش نوشتم که عشق من و همسر هم از همین نت شروع شد

اینم بگم که برای بقای این عشق بنظرم باید به بلوغ فکری و احساسی رسیده باشی درغیر اینصورت عشق کوری است که با هیجان کاذب شروع یمشود و با تلخی به پایان میرسد چرا که دست یابی به شناخت و پایداری در این روش بسیار بسیار سخت تر از دیدارهای رودرو و آشنایی های دیگر است

عشق با آشنایی و شناخت ایجاد میشه و خب در نت هم اگر آدم ها میان خود واقعیشون با مجازشون تفاوتی نباشه میشه منتظر جرقه های آتشین عشق هم بود

به قولی

انسانهای هم فرکانس می توانند اندر نت هم همدیگه رو پیدا کنن حتی از فاضله های دور دور

انگار جایی نوشته بودند اینها باید در یک مدار باشند

و یک روزی

یک جای باید باهم برخورد کنند و آنوقت میشوند همدم، میشوند دوست، میشوند رفیق، اصلا میشوند همشکل

مهرشان آکنده از همه، حرفهایشان میشود آرامش

خنده شان، کلامشان مینشیند روی طاقچه دل هایشان

نباشند آن دیگری دلتنگشان میشود

هی همدیگر را مرور میکنند

از هم خاطره میسازند

مدام گوش بزنگ کلمات و ایده ها هستند

و یادمان باشد حضور هیچکس اتفاقی نیست

 

 

بعد نوشت

دل آرام عزیزم ی سوالی پرسیده بود که خب من توی کامنت ها جواب دادم، ولی خب گفتم شاید این سوال دیگرانی هم باشه که این مطلب رو میخونن، پس ی توضیح  رو همراه با سوال ایشون و جوابش اینجا اظافه کردم، ضمن اینکه بنظرم  این کار باعث میشه ی ذهنیت غلط رو از بین ببرم و خدای نکرده ی الگوی ناجور برای عزیزان کم سن و سال نباشم

ارتباط من و همسر جان درسته مدرن بود و برای سال 87  و شایدخیلی هم نابخشودنی و نادرست، ولی خب از همون اول مامانم از موضوع خبر داشت و خیلی هم کنترل شده بود و به هیچج وجه رنگ و بوی بچگانه و هوس آلود نداشت و بعد هم که دیگه عشق اومد وسط، البته پر واضحه که اول من عاشق شدم و همسر در منطق خودش گرفتار بود ولی بعد از اینکه منطقش عاشق شد دیگه هیچی حتی مخالفت خانواده اش هم نتونست مانع بشه چرا که توی این 5 سال تمام موضوعات رو سنجیده بود و منطقی بهشون نگاه کرده بود،

 3 سال اول ارتباط ما فقط دوستانه بود مثل همه ارتباطات دیگه ، مثل دوتا همکار یا همکلاسی که با هم تبادل اطلاعات میکردیم و حرف های روز مره میزدیم و از اوضاع احوال س یا سی و اج تما عی و ورزشی و ... میگفتیم ( اینم بگم من و همسر در دوجبهه کاملا مخالف سی یا س ی هستیم :) ) ، بعد من عاشق شدم و دلبسته و بعد در سال چهارم دیگه همسر هم سرش بوی قرمه سبزی عشقولانه میداد :))))))))))) ی سال صبر کردیم شاید خانواده همسر راضی بشن و توی این ی سال منم خانواده خودم رو راضی کردم و خب رسیدیم به وصال

 

سوال:

جالبه. بعدش که آشنا شدید باقی شناخت و گفتگوها که حضوری بوده درسته؟

جواب

4 ماه اول هم رو ندیدیم اصلا

ولی بعدش تا ی ک سال هر 3 ماه هم رو میدیدم و بعد اون کمتر شد این فاصله و بعد هم که همسر اومد مشهد برای تحصیل و کار و خب دیگه تقریبا هر روز هم رو میدیدم

اینم بگم که توی همون سال اول مامانم ایشون رو دید البته به عنوان ی همکار من که خارج استان هست اینم زیاد دروغ نبود چون من ی سری از کارهای شرکت رو توی استان همسر

 میدادم یاشون انجام بده ( اینم بگم من به مامان ی توضیح کوچولو دادم که ما با هم توی اینترنت حرف میزنیم)

و وقتی اومد مشهد که کلا مامان در جریان دیدارهای ما بود

 

 

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -64

خانه ای ترکیده از شلوغی و میهمانی چند روزه

 

آقا من نمیدونم چجوریه که همیشه ی بمبی توی خونه ما ترکیده و خونه شلوغ پلوغه، یعنی دیگه عقلم کار نمیکنه هاااااااا

یکی بیاد بگه چیکار میکنید شماهایی که خونتون مرتبه همیشه، خب جمعه کلی لباس شستم معلومه که امروز صبح که بیدار شم اتاق ها پر از لباس شسته و روی هم ریخته شده باشه، خود جمع و جور کردن اون لباس ها ی پرسه است دیگه، گردگیری هم که ی مکافاته، بعد اونم جارو کشیدن خونه

حالا وسط این شلوغی دختر جاری جان بز رگه هم دیشب زنگ زده که ایهالزنعمو جان، من این ترم تکلیف خوابگاهم معلوم نیست و با اجازتون من یکشنبه که رسیدم مشهد بیام خونه شما؟؟؟؟؟؟؟؟ فعلا تا 5 شنبه هستم و عید قربان میرم خونمون و  باز از شنبه برمگیردم مشهد ( نمیدونم از شنبه هم میخواد بیاد خونه ما باز؟؟؟)

خلاصه کلام نیست یاری کننده ای که یاری کند مرا آیااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

صبحی یادم اومد امروز 28 شهریور هست و من عصری هم وقت دکتر دارم و لذا با پرویی هرپه تمام تر زنگ زدم مامان جان و گفتم بعداز ظهری بیاد و کار سخت گردگیری رو  لطفا انجام بده ایشون

واسه مرتب شدن وضعیت خونه از دیروز صبح ی تصمیماتی گرفتم البته ( باور کنید جمعه صبح قبل اینکه بدونم قراره مهمون بیاد واسم این تصمیم کبری رو با خودم و همسر  مطرح کردم باور کنید ) ، اینجوری که 

شنبه و یمکشنبه ها رو در هفته اختصاص بدم به آشپرخونه و مرتب کردن وسایل و تمیز کردن یخچال و................

دوشتنبه و سه شنبه ها برای مرتب کردن و جارو کردن سالن و اتاق ها

سه شنبه و چهار شنبه برای تمیز کردن سرویس بهداشتی و حمام و .....

پنچ شنبه و جمعه هم برای شستن لباس ها و مرتب کردنشون و اتو کشیدن و.............

البته باید دید آیا تنبلی و فرار کردن از چهارچوب ها و قوانین که در بنده نهادینه شده و اصلا فکر کنم دیگه ذاتی محسوب میشه اجازه انجام این برنامه ریزی مدون رو میده یا نه :)))))))))))))))))))))))))))))))

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -63

ممنونم از همه

 

از همه همتون ممنونم که تبریک گفتین و دلم رو شاد کردین ، بوس بوس بوس

راستی دیشب مادرشوهرجان زنگ زدن و سالگردمون رو تبریک گفتن ، کلی تعجب کردم، حالا چه خودشون یادشون بوده چه ی بنده خدای که اصلا منظورم همسر جان نیست بهشون یادآوری کرده باشه ، بسی مایه مسرت و شادی شد تبریکشون

 

از اون جایی میگم شاید کار همسر بوده یادآوری تبریک که چند شب پیش من زنگ زدم گوشی مادرشوهرجان که حالشون رو بپرسم بعد از یک هفته و خب خواهر شوهر بزرگه برداشتن گوشی رو و قبل اینکه اجازه بدن من احوال حاج خانوم رو بپرسم شروع کردن به نصیحت کردن من که کموتاه بیا و زنگ بزن به فلانی ( خواهر وسطیشون که با من مشکل داره و .....) و حالا چی یمشه مگه  تو بببخش و از پیامر یاد بگیر و..... منم گفتم بخشش از بزرگتره که دیگه کلا ایشون رفتن بالا منبر و بعد هم که گوشی رو دادن مامانشون ، خب ایشون هم لازم دیدن چند کلمه ای من رو ارشاد کنن. من هم که می دونید چه عروس خوب و حرف گوش کن هستم دیگه ، گفتم چشم حاج خانوم بزارید همسر بیاد چشم ( البته مدیونید فکر کنید این چشم فقط و فقط برای بستن دهان مبارک مادرشوهر بود و بس، چون حال و حوصله توضیح و برداشت های نادرست الز حرفام رو نداشتم :) ) 

فرداشبش با اینکه با خودم قرار گذاشته بودم این حرفاهای خاله زنگی رو به همسر منتقل نکنم ولی بعد اینکه همسر پرسید با مامانم صحبت کردی، سر درد دلم باز شد و از خواهر شوهر بزرگه گله کردم و گفتم بخوان اینجوری کنن خب منم یکی دوبار زنگ میزنم و بعد دیگه مثل بقیه میشم و سال به سال زنگ نمیزنم، اصلا میدونی تقصیر عروس ها نیست، تقصیر مادرشوهر و خواهرشوهر هست که آدمی به نام عروس رو دور میکنن از خودشون با دخالت ها، غیر این خواهر وسطی شما وقتی شما بدون من میری شهرتون شما رو دوعت میکنه خونش ولی وقتی من هستم میریم دم در خونش ولی در رو به حرمت بابات هم که شده باز نمیکنه، پس من حق دارم منتظر معذرت خواهی ایشون باشم، حالا تبریک نگفتن برای ازدواجم حداقل عذرخواهی که بکنه بابت رفتارهای زشتش، همسر بینوا هم فقط ساکت گوش کرد، البته بعدش حس کردم ی کم بی حوصله و بدخلق شده ولی خب دیگه حرفی نزدم، آخر شب هم عذرخواهی کردم بابات وارد کردنش در بازیهای پشت پرده و خاله زنکی :))))))))))))))

خلاصه حالا مشکوکم باری حسنه شدن روابط گوشی داده به خاندان که سالگرد رو تبریک بگکن و مادرشوهر عزیزم تبریک گفت، اینم بگم همسر منکر این شد که خبری داده باشه هاااااااااااااااااااااااااااا

درکل خانواده همسر رو دوست دارم ( منهای خواهر وسطیشون رو که بهم توهین کرده با رفتارش و تا عذرخواهی نکنه همینم که هستم، متنفر نیستم ولی باید احترامم حفظ شه) ولی خب من عروسم و اونا خاندان شوهر دیگه و باید که عرف و رسم و رسوم رو اجرا کنیم یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پس همچنان این حرف های خاله زنکی ادامه د ارد 

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -62

چشم بر هم زدنی بود گویا

 

باورم نمیشه، سالگرد ازدواجمون نزدیکه

بنا بر قول همسرجان روز اول ذی حجه و بنا بر قول من یعنی تمشک بانوی ترش و شیرین و خوشمزه :)،  4 مهر ماه

البته 7 مهر روز رسمی شدن عقدمون هست هاااااااا

یعنی ما با اینکه مجلس عروسی نداشتیم ولی الان 3 روز داریم برای گرفتن جشن سالگرد ازدواج وای به اینکه ی تاریخ قمری و هجری بابت روز عروسی هم بهش اظافه میشد

پارسال روز اول ذی حجه مقارن با روز ازدواج حضرت علی و فاطمه من و همسرجان در حرم یار به عقد هم دراومدیم و 7 مهر هم توی دفتر ازدواج،  عقدمون رسما ثبت و  ضبط شد و حالا در طرفة العینی شد ی سال  از باهم بودنمون زیر ی سقف

پیشاپیش مبارکم باشه :)

البته باید برم توی کار اینکه چی باید هدیه بدم به همسر

فعلا که نظرم روی ی گوشی هست تا ببینم چی پیش میاد

درضمن باید منتظر باشم ببینم زور کی بیشتره و تاریخ مورد نظرش ثبت میشه برای سالگرد گرفتن ( با اینکه تاریخ قمریش روز خوبی هست ولی من دوست ندارم سالگرد ازدواجم به قمری باشه و هر سال بچرخم توی روزها و ماه ها و بعد 30 فراموشم بشه من عروس روزهای آغازین پاییز بودم عروس فصل عاشقی،  من همون 4 مهر رو روز ازدواجومن میدونم و همون روزم کادو میدم به همسر ولی فکمر کنم ایشون روز اول ذی الحجه مد نظرش باشه ، چه تفاهمیییییییییییییی مگه نه)

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -61

من یک فراموشکارم

 

چرا؟چرا؟چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نمی دونم

هزار دفعه به خودم میسپارم توی گوشش زمزمه کنم که دوستش دارم ولی ......

نمیدونم این فراموشکاری از سر به هوایی همیشگی من هست یا از درگیری ذهنی ام که نصف روز به کار و شرکت مشغولم و نصفه دیگه به کار خونه و لباس های که باید شسته شه و اتو شه و ظرف هایی که باید شسته شه و چیده شه سر جاش و غذایی که باید پخته شه و لیست خریدی که باید هواسم باشه بخرم و کسری هایی که لازمه و.... یا اینکه این فراموشی ناشی از حس مالکانه ای هست که بعد از ازدواج حاصل میشه و خیالت راحت میشه که هست و مال خئودمه

هرچی هست دوست ندارم این فراموشی رو، چرا اون با این همه مشغله یادش میمونه و هرچند شب ی بار وقتی محکم توی بغلش گرفتدم زممزمه شیرینش رو میشنوم و با لذتی شیرین به خواب میرم

دوست ندارم این خود فراموشکارم رو

باید که فراموش نکننمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

باید که یک همسر باشم نه مادری که فقط هواسش به زندگی هست

باید یک همسر باشم

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -60

نمی دونستم اینقدر منتظرش هستن همه

 

همین چند روز پیش توی تل گرام ی جک خوندم با این مضمون که:

خارجیا پزشک خانوادگی دارن، وکیل خانوادگی دارن، مکانیک خانوادگی دارن و........ ما ایرانیها هم فضول خانوادگی داریم

دیشب فهمیدنم نویسنده مطلب آدم عاقل و واقع بینی بوده

دیشب مامانم مهمون داشت، یکی از عموها و مادرجانم

و در این بین من شنیدم که یکی از اقوام از یکی از اقوام دیگه  اندر یک میهمانی که من نوبدم در مورد من سوال کرده در این خصص که، فلانی ( یعنی من تمشک بانو) کی زا ی ما ن میکنه؟؟؟؟؟؟ یعنی دیگه انتظارشون و حرفاشون از اینکه بار   دار هستم یا نه گذشته و خودشون من رو فرستادن اتاق عمل و امروز و فرداست که از هم بپرسن فلانی کی پسرش رو داماد میکنه و کی دخترش رو عروس والا بخدا

به همسر جان که گفتم خندید و گفت پس بیا بریم پرورشگاه یک دختر 17،18 ساله و ی آقا پسر همین سن و سال رو به فرزندی قبول کنیم و بعد بریم توی پرسه عروس و دااد کردنشون ، بزار مردم هم موضوع برای حرف زدن داشته باشن بندگان خدا

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -59

اهم گزارشات

 

خوانندگان عزیز توجه فرمایید

 خوانندگان عزیز توجه فرمایید

 تمشک بانو،  از بدو بدو کردن برای آماده سازی خونه و زندگیش برای پذیرایی از میهمان معاف شد

:)

بله دیگه چون برادرشوهر سومی اینا با خواهرخانومش اومدن و تا 3شنبه هم بیشتر نیستن، دیشب دعوت ما رو رد کردن و گفتن انشاء الله دفعه بعد، مام زیاد تعارف نکردیم دیگه، گفتیم 3شنبه ظهر ناهار بیایید که گفتن نه

به همسر جان گفتم امرزوز زنگ بزنه و بازم دعوتشون کنه، قبول کردن شیفت امشبش رو جابجا کنه و فردا رو هم مرخصی بگیره و بیاد والا که خب هیچی دیگه

 

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -58

ای امان زا روزگار و بازیهاش

 

همین امروز صبح داشتم فکر میکردم که ی 3 یا 4 تا مهمونی دیگه باید بگیرم و یکی دوتا از دایی ها و عموها رو که موندن دعوت کنم و بعد گفتم  از اونجایی که فعلا شهریورپول لازمیم  به دلیل تمو شدن مدت اجاره خونمون و باید ببینیم صاحبخونه چی میگه برای تمدید ی ساله، باشه از مهر برنامه بریزم  واسه مهومنی های باقیمونده که همین الان همسر جان زنگ زد و گفت اخویشون که رشت زندگی میکنن همراه با زن و همسر و فرزند و خانواده خواهر زن و... اومدن مشهد، یعنی پس انداز و کم خرجی فرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

بله ی مهومنی اجباری افتاد تو کاسمون

ناراحت نیستم هااااااا، فقط ی کم برنامه هام برهم خوردندی شدندی

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -57

شروع مجدد

 

سلام 

خب ی هفته دیگه و ی شروع دیگه

راستش فعلا که خبری نیست اینطرفا پ، خدا رو شکر بابت آرامش البته

فقط اینکه هوا سرد شده ی کم و شبا باید حتماتو بندازی روت که واسه ی تمشک تنبل مثل من مایه اعصاب خوردی هست، آخه فرداش باید جمعش کن، اصلا چه کار ایه:(

مطلب ندارم خب چی نبویسم :)

راستی دیرئز کیک کدئ سبز پختم، عالی بود ولی به پای کیک های خواهر کوچیکه نمی رسید

هان راستی خواهرک من 5 سال پیش مغازه لباس بچگانه داشت که جمع کرد بنا به دلایلی و ی مقداری از جنس هاش مونده بود، دیشب کلی لباس دخترونه و پسرونه برداشتم ازش، ابته چون هنوز اصلا بچه ای در کار نیست و اصلا معلوم نیست جنسش چی میخواد باشه و اصولا کی دنیا بیاد بیشتر لباس های پاییزه و زمستونه رو  برای 2 سالگی برداشتم

خلاصه توهم برم داشته بود دیشب، همش هم تقصیر این همسرجانه ها،هی میگفت به مامان بچه من بگید واسه بچمون لباس انتخاب کنه :)))))))))))) ولی خب واقعا قیمت های لباسش ارزون بود و کیفیت جنس هم عالی، منم گفتم چه کاریه بلاخره که بچه ای خواهد بود و 2 ساله هم خواهد شد و زمستونم خواهد دید دیگه چرا الان این لباس های خوشگل و شیک رو با قیمت پایین بده دست دیگران و اون موقع من برم با چه گرونی و سخت پسندیم بخرم

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -56

دل منَ، سفر، آخر هفته و...

 

دلم مسافرت میخواد، اونم حداقل به مدت مثلا 10 روز  و صد البته هرچی بیشترتر، بهترتر

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -55

سلامممممممممم، سلام، همگی سلام

 

من برگشتم

البته دیروز برگشته بودم ولی شرکت اینقدر سرم شلوغ بود فرصت نکردم بیام و سلام کنم خدمت همه

الان میخواین ازم بپرسین خوش گذشت منزل مادرشوهرجان آیا ؟؟؟؟؟؟؟ درسته ؟ نه!!! یعنی تعریف نکنم؟؟؟؟؟؟

ولی من نمی تونم حرف نزنم خب :))))))))) پس گزارش وار مینویسم وقایع رو

راستش روز اول صبح که رسیدیم مورد استقبال مادرشوهرجان واقع شدیم ولی پدرشوهر محترم و خواهر شوهر گرامی اصلا انگار نه انگار، خودشون رو زدن به خواب، بعد خوار شوهر بلند شد و ی خوش آمدید گفت و سر خوردن صبحانه دیدیدم پدرشوهر بدون هیچ حرفی با ما رفت :)))))))))))) خب اخلاقشون اینجوریه دیگه، 

بعد ناهار همسر محترم رو مجبوریدم زنگ بزنه به برادرزاده جونش که عقدش کرده بودن و بپرسه هستن بریم هم تبریک بگیم بهشون و هم هدیش رو بدیم بهش؟ از مادرشوهرم پرسیدم که واسش هدیه ربع سکه آوریدم خوبه حاج خانوم یا اینکه بریم عوضش کنیم که گفت نه خیلیم خوبه

خلاصعه عصر رفتیم اونجا و چون میخواستن شب برن عروسی ی یک ساعتی نشستیم و بعدم بلند شدیم رفتیم ی دوری زیدم و ساعت 10 شب برگشتیم خونه و چشممون به جمال جاری جان سومی و بیچه هاش که تا بحال ندیده بودمشون روشن شد ، عجیبه ها، جاری خانوم در همون حین که من رفتم چادر بپوشم و بیام به مادرشوهر گله فرمودن اینا چرا ما رو جشن عروسیشون دعوت نکردن؟؟؟؟؟ یعنی اینقدر پرت از اتفاقات خانواده هستن گویا

 روز جمعه خواهر شوهرهای محترم زنگ زدن به منزل ابویشون که ما میخوایم بریم جنگل شما هم میایین؟ پدرشان هم فرمودن اگر جای میرید که دسشتشویی داشته باشه واسه مامانتون آر اینام میان

بعد هم من و همسر رو جدا جدا صدا زدن توی اتاقشون و فرمودن که اعمال و رفتار شما برای بچه ها بدآموزی داره، خدا شاهده همینجوری، من موندم آخه کدوم رفتار ما بدآموزی داره  بعد اونم که ما اصلا جایی با این بچه های اینا نبودیم تا الان که ( همین جا توی پرانتز بگم که توی خونه مامان من همسر جان خیلی خیلی ریلکس عمل میکنه و جلوی مامان و خواهرم راحت بغلم میکنه و بوس میکنه و شوخی میکنه و..... ولی توی خونه خودشون فقط ی بار در حضور پدر و یکی از برداراش که پسرش امسال کنکور داشت دستش رو انداخت دور شونه ام، همین ولاغیر، تنها کاری که توی خونشون انجام میشه اینه که ما کنار هم میشینیم چه سر سفره چه وقت دیگه همین و همین، و تنها شوخی مون هم اینه که  وقتی سرم لخته کش موهام رو میکشه در میاره و منم هی میگم نکن همین )

خلاصه من که سرم رو انداختم پایین هیچی نگفتم و بعد هم به من گفتن که امروز که میرید بیرون شهر فکر کن با شوهرت قهری و اونجوری رفتار کن، تو قاطی زن ها باش و شوهرت با مردها، گفتم چشم، و بعد ایشون گفت چون میدونستم تو قبول میکنی بهت گفتم، کمک کن که این مشکل من امروز حل شه اینجا

بعد فهمیدم که به همسر هم گفته رفتارتون بداموزی داره که همسر گفته مگه چیکار میکنیم ما  بعدشم گفته همین یکی دو موردم فلانی ( یعنی من) به من تذکر داده 

و سرانجام رفتیم بیرون با ی خورده بدخقی هایی که ایجاد شد و پدرشوهر گفت اصلا من نمیزارم مامان ( همون مادرشوهر بنده ) بیاد و شماها برید و منم از خدا خواسته رفتم توی سالن و کنار مادرشوهر نشستم و گفتم منم نمیام و بسی مورد استقبال پدرشوهر واقع شد این حرکت و ...... :) به این میگن عروس

رفتیم بیرون شهر و خواهرشوهر کوچیکه که اومده بود مشهد خونه ما زودتر رفته بود که جا بگیره و ی احوال پرسی با هم کردیم  و همه منتظر شدن تا خواهر شوهر وسطی محترم تشریف فرما شه. البته من میدونستم اون حرفای پدرشوهر جان از گور کی بلند میشه، احسنت همون خواهر شوهر وسطی محترم، به همسر جان هم گفته بودم ( بنده خدا خودش رو خیلی بد کرد پیش برادرش، من چیزی بدی نگفتم دربارش ها، فقط گفتم این حرفای باباجونت نتیجه حرفای فلانی هست و بس میگی نه برو خودت تحقیق کن )

اونجلام ایشون اصلا به رو خودش نیاورد که من هستم، منم با اینکه میدونستم کارم درست نیست ولی اصلا انگار نه انگار ایشون در جمع هستن، سر سفره هم مادرشوهر جان رو گفتم بین من و همسر بشینه و هروقت همسر اومد طرفم گفتم ببین ما با هم قهریم پس برو اونطرف تا عصری که راه افتادیم سمت آبشار و چون باید از کوه میرفتیم بالا و منم دمپایی پام بود همسر همراه من شد

شنبه هم باز رفتیم بیرون شهر اونم به دعوت برادرشوهر دومی که داده بود ی گوسفندم کشته بودن به دلیل صعودهاشون به قلل مرتفع ایران و گرفتن مدرک دکترا شون :))))))))))))))، ولی اونجا قبل رفتن به همسر گفتم ببین عزیزم، حرف دیروز پدرشوهر فقط شامل دیروز می شد و بعد این من حاظر نیستم اونی نشون بدم که ینستم، اگر کسی ما رو دوست داره باید با همه خوبی ها و بدی هامون  دوستمون داشته باشه و همسر هم بیشتر از من خواهان تموم کردن این بازی بود، پس روز شنبه همونی شدیم که بودیم، سر سفره هم کنار هم نشستیم ( بنظر شما این خیلی بد آموزی داره؟ البته دقت کردم دیدم هیچکدوم از جاری خانوم ها پیش شوهرشون نیستن ) بعد ناهارم رفتیم روی ی نیمکت نشسشتیم و یواش یواش مادروشهر و خواهرشوهر بزرگه و جاری بزرگه و دختراشون هم اومدن پیش ما نشستن، یهو دیدیم خواهر شوهر وسطی همسر رو صدا میزنه، رفت  بعد که پرسیدم که چی فرمودن، گفت که گفته چرا اینقدر قاطی زنا میشینی که همسر هم گفته والا من با ی زن نشسته بودم بعد مادرم و خواهرم و براردزاداه هم  اظافه شدن و خواهرشون گفتن حدیث داریم با زن نشین که عقلت نصف میشه و همسر هم گفته جدی، خب پس با اجازت خواهر چون خودت گفتی با زن نشین من برم دیگه :)))))))))))))))))))))))))))، خلاصه خوش گذشت تا عصری که تو راه برگشت کل جماعت رفتن در خونه همین خواهرشوهر وسطی که اگه خاطرتون باشه گفتم دفعه قبل ما رفتیم همراه پدرشوهر خونشون ولی در رو باز نکرد رومون، ایندفعه اینقدر شوهر بنده خداش خم و راست  شد و دعوت کرد بریم داخل که دیگه بعد بیست دقیقه مجبور شدم برم داخل و بازم بی محلی های خواهر شوهر محترم

بعد شب که رسیدیم خونه مادرشوهر گفت که میدونم تو خیلی خانومی ولی به قول فلانی( همون دختر وسطیش) چی میشد سلامش میکردی تو کوچیکتری، گفتم حاج خانوم ما رفتیم درخونش و راهمون نداده ( بماند پارسال قبل ازدواج هم زتگ زد به مامانم و کلی ناراحتش کرد) مادرشوهرجان می فرمایند اولا اون خجالت زده هستش ( عجب ) بعدشم تو بگذر عزیزم، تو خیلی خانومی( بازم عجب) منم عرض کردم حاج خانوم من نه اهل کینه ام نه دنباله حرف ها رو میگیرم و نه بد میگماز کسی ( الان همتون شهادت میدین دروغ میگم نه :) ) ولی وقتی از کسی و چیزی هم دلخور بشم و ناراحت دیگه گذشت کردن واسم خیلی سخت میشه، الانم این خانوم هروقت تشریف آوردن مشهد قدمشون سر چشم بیان منزل براردشون، ولی من به هیچ وجه خونه ایشون نمی رم از شما هم خواهش میکنم هروقت اومدم به زور من رو بر ندارید ببرید اونجا که دیگه نمیام داخل خونه، امروزم به حرمت شوهر ایشون و شما اومدم تو

خلاصضه که فرداشم بودیم بدون حاشیه و شبش برگشتیم

فعلا هم بیخبرم از وضعیت اونجا

این بود انشای من از چند روز سفر به ولایت همسر

ولی در کل فامیل همسر رو دوست دارم و خیلی دیگه بهم سخت نمی گذره پیششون، مادر شوهر و پدرشوهر رو هم دوست دارم هرچند گاهی بعضی کارهای عجیب رو انجام میدن هااااااااااا :)))))))))))))))))

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -54

یک عدد تمشک مسافر

 

:))))))))))))))))))

سلام به همه، 

آقاااااا ایییی چه وضعشه خوب؟؟؟؟؟ چرا برای رفتن به منزل اقوام همسر باید برم کلی پول زبون بسته رو بدم کفش بخرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اصلا چرا این فکر احمقانه باید بیاد توی کله تمشکی من و بعد با همسر مطرحش کنم و ایشونم برخلاف انتظار من کلی استقبال کنه و ی دفعه بدون برنامه برم 100 و اندی بدم کفش بخرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مگه مجبور بودم آخه دههههههههههههههههه

دیشب ما مثلا رفتیم برای دختر جاری که دیشب مراسمش بود و ما نرفتیم کادو ازدواج بخریم و همسر جان آخر الامر فرمودن ولش کن ی ربع سکه که خونه داریم همون رو میدیم و منم با خنده فرمودم نکه به من دادن؟؟؟؟؟ ولی خب واسم مهم نبود قبول کردم شاید ی کم کل خاندانشون خجالت بکشن( بعید میدونم :)))))))))))))))))))) ) وقت خواب توی ذهنم کلی به خودم بد و بیراه گفتم که شدم عین خیلی ها که قبلا اصلا روش و منششون رو قبول نداشتم و افتادم توی ی دور و اصلا یعنی چی که میخوام برای خرید هدیه عروسی یکی دیگه تلافی ی عده دیگه رو دربیارم و............. در همین حین تمشک بانوی نازنازی درونم عشوه ای کرد و ی عرض اندامی نمود و با پشت دست آرم زد توی دهن اون تمشک بی ادبه که داشت بد  بیراه میگفت  و عرض نمود که عزیزم کاش میتونستیم ی مثلا سکه کامل بخریم و هدیه بدیم و اصلا بحث حسودی نیست ولی خب هر دختری وقتی ازدواج میکنه خیلی خوشحاله و روی ابرا سیر میکنه و از اطرافیانش انتظار داره توی شادیش شرکت کنن و اگر این وسط حتی ی هدیه کوچیک و از نظر مالی کم ارزش رو با عشق بهش بدن و نشون بدن که چقدر از شادی اون شادن بسی بسیار راضی و خشنود خواهد بود از همون هدیه کوچیک و بسی بسیار براش ارزشمند هست همون، ولی وقتی این هدیه کوچیک رو با این حس بهش بدن که مجبوریم و همینم از سرت زیاده و .... خب معلومه دنبال تلافی هست دیگه مگه نه؟؟؟؟ دیدم خوب توجیه میکنه این خوشگل خانوم پذیرفتم ولی چه کنم که اهل تلافی نیستم 

بله دیگه ما امشب راه می افتیم سمت دیار همسر و انشاءالله شنبه برمیگردیم ( خیلی زیاده نه !!!!!!!!!!!!!! :( )

 

راستی ی سوال: چرا وقتی شیر کیلویی 1500 تومنه، ی قوطی کویک شیر ی نفره باید 800 تومن باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

امروز چقدر حرف از این چرک کف دست زدم هااااااااااااااااااااا، من اصلا  ی آدم هپلی ام و چرک کف دست  میخوامممممممممممممممممممم اونم زیادددددددددددددددد

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -53

اینقدر مامانیم یعنی؟؟؟!!!!

 

پریروز سر این خواهر کوچیکه با مامان بحث کردم، راستش یکی ی خاستگار واسش معرفی کرد و من بینوا نمی دونستم باید چیکار کنم، اینکه درموردش با کی حرف بزنم، به مامان بگم که میگه بگو بیان و به خودش بگم میگه نه، کاملا از جوابهاشون مطمئن بودم و میترسیدم طوفانی شروع بشه توی خونمون

خلاصه زنگ زدم به خانم دایم و ازش راهنمایی خواستم که ایشون گفتن اول به خواهرت بگو چون بلاخره اون باید تصمیم بگیره و منم همین کار رو کردم

حالا این خواهرک خنگول من وقتی به من جواب رد داده خودش رفته به مامان گفته و این وسط بده دو عالم من شدم و مامان کلی ازمن گله کرد و منم که عصبانی بودم از دست خواهر به خاطر حرف های روز قبلش به خودم نمی دونم چرا عصبانیتم رو به مامان بروز دادم و دعوا کردیم باهم و ............، خلاصه از اونجایی که من از قهر کردن بدم میاد یعنی از سختی آشتی کردن بعدش متنفرم و لذا واسه اینکه مجبور نشم بعد چند وقت غرورم رو له و لورده کنم قورباغه رو همون اول قورت میدم و بعد دلخوری ها به بهانه های الکی و ی احوال پرسی ساده حتی زنگ میزنم و اجازه نمی دم قهری این وسط هویدا شه البته درسته بعدش کم حرف میشم با طرف ولی قهر نمی کنم، بگذریم دیروز زنگ زدم به مامان چندین و چند بار که ایشون جوابم رو نداد و دیشب بغضم ترکید و توی بغل همسر حسابی گریه کردم

امروزم باز زنگ زدم که خب ایندفعه جواب داد مامان جان اونم سر سنگین و منم فقط پرسیدم خوبین و آمپول زدی ( سرما خورده مامانم) و بعد کاری ندارین و تمام ولی خب خدا رو شکر تموم شد دیگه

حالا منتظرم تکلیفم رو روشن کنن جواب ملت رو چی باید بدم واسه اون خاستگار محترم

ولی خدایش تلفنم رو جواب داد مامان و صداش رو شنیدم کلی حال و هوام تغییر کرده در ظرف همین چند دقیقه هاااااااااااااا

قهروی مامانیم خب چیکار کنم :)

کاش مامان جونم بدونه که چقدر این بچه بینواش بهش وابسته وباشه و اگر حرفی رو بهش نمیگم نه از این بابته که بزرگ شدم و دیگه نیازی به خبر دادن به مامانم و گرفتن نظرش ندارم بلکه واسه اینه که بعد از 30 سال اخلاقش رو میدونم و میدونم که قلبش و اعصابش هم دیگه توان 30 سال قبل رو نداره پس تنهایی بارش رو به دوشم میکشم تا اون تلنگری به وجود نازنینش نخوره ولی بعدش چنان میکنه که ..............، دیشب به همسر گفتم این رسم روزگاره و حتما منم که مثلا 50،60 سالم شد بچه هام خیلی چیزها رو به من نمیگن و یادم باشه اینجوری باهاشون برخورد نکنم این از سر مهربونیشون هست نه خود بزرگ بینیشون