سلامممممممممم، سلام، همگی سلام
من برگشتم
البته دیروز برگشته بودم ولی شرکت اینقدر سرم شلوغ بود فرصت نکردم بیام و سلام کنم خدمت همه
الان میخواین ازم بپرسین خوش گذشت منزل مادرشوهرجان آیا ؟؟؟؟؟؟؟ درسته ؟ نه!!! یعنی تعریف نکنم؟؟؟؟؟؟
ولی من نمی تونم حرف نزنم خب :))))))))) پس گزارش وار مینویسم وقایع رو
راستش روز اول صبح که رسیدیم مورد استقبال مادرشوهرجان واقع شدیم ولی پدرشوهر محترم و خواهر شوهر گرامی اصلا انگار نه انگار، خودشون رو زدن به خواب، بعد خوار شوهر بلند شد و ی خوش آمدید گفت و سر خوردن صبحانه دیدیدم پدرشوهر بدون هیچ حرفی با ما رفت :)))))))))))) خب اخلاقشون اینجوریه دیگه،
بعد ناهار همسر محترم رو مجبوریدم زنگ بزنه به برادرزاده جونش که عقدش کرده بودن و بپرسه هستن بریم هم تبریک بگیم بهشون و هم هدیش رو بدیم بهش؟ از مادرشوهرم پرسیدم که واسش هدیه ربع سکه آوریدم خوبه حاج خانوم یا اینکه بریم عوضش کنیم که گفت نه خیلیم خوبه
خلاصعه عصر رفتیم اونجا و چون میخواستن شب برن عروسی ی یک ساعتی نشستیم و بعدم بلند شدیم رفتیم ی دوری زیدم و ساعت 10 شب برگشتیم خونه و چشممون به جمال جاری جان سومی و بیچه هاش که تا بحال ندیده بودمشون روشن شد ، عجیبه ها، جاری خانوم در همون حین که من رفتم چادر بپوشم و بیام به مادرشوهر گله فرمودن اینا چرا ما رو جشن عروسیشون دعوت نکردن؟؟؟؟؟ یعنی اینقدر پرت از اتفاقات خانواده هستن گویا
روز جمعه خواهر شوهرهای محترم زنگ زدن به منزل ابویشون که ما میخوایم بریم جنگل شما هم میایین؟ پدرشان هم فرمودن اگر جای میرید که دسشتشویی داشته باشه واسه مامانتون آر اینام میان
بعد هم من و همسر رو جدا جدا صدا زدن توی اتاقشون و فرمودن که اعمال و رفتار شما برای بچه ها بدآموزی داره، خدا شاهده همینجوری، من موندم آخه کدوم رفتار ما بدآموزی داره بعد اونم که ما اصلا جایی با این بچه های اینا نبودیم تا الان که ( همین جا توی پرانتز بگم که توی خونه مامان من همسر جان خیلی خیلی ریلکس عمل میکنه و جلوی مامان و خواهرم راحت بغلم میکنه و بوس میکنه و شوخی میکنه و..... ولی توی خونه خودشون فقط ی بار در حضور پدر و یکی از برداراش که پسرش امسال کنکور داشت دستش رو انداخت دور شونه ام، همین ولاغیر، تنها کاری که توی خونشون انجام میشه اینه که ما کنار هم میشینیم چه سر سفره چه وقت دیگه همین و همین، و تنها شوخی مون هم اینه که وقتی سرم لخته کش موهام رو میکشه در میاره و منم هی میگم نکن همین )
خلاصه من که سرم رو انداختم پایین هیچی نگفتم و بعد هم به من گفتن که امروز که میرید بیرون شهر فکر کن با شوهرت قهری و اونجوری رفتار کن، تو قاطی زن ها باش و شوهرت با مردها، گفتم چشم، و بعد ایشون گفت چون میدونستم تو قبول میکنی بهت گفتم، کمک کن که این مشکل من امروز حل شه اینجا
بعد فهمیدم که به همسر هم گفته رفتارتون بداموزی داره که همسر گفته مگه چیکار میکنیم ما بعدشم گفته همین یکی دو موردم فلانی ( یعنی من) به من تذکر داده
و سرانجام رفتیم بیرون با ی خورده بدخقی هایی که ایجاد شد و پدرشوهر گفت اصلا من نمیزارم مامان ( همون مادرشوهر بنده ) بیاد و شماها برید و منم از خدا خواسته رفتم توی سالن و کنار مادرشوهر نشستم و گفتم منم نمیام و بسی مورد استقبال پدرشوهر واقع شد این حرکت و ...... :) به این میگن عروس
رفتیم بیرون شهر و خواهرشوهر کوچیکه که اومده بود مشهد خونه ما زودتر رفته بود که جا بگیره و ی احوال پرسی با هم کردیم و همه منتظر شدن تا خواهر شوهر وسطی محترم تشریف فرما شه. البته من میدونستم اون حرفای پدرشوهر جان از گور کی بلند میشه، احسنت همون خواهر شوهر وسطی محترم، به همسر جان هم گفته بودم ( بنده خدا خودش رو خیلی بد کرد پیش برادرش، من چیزی بدی نگفتم دربارش ها، فقط گفتم این حرفای باباجونت نتیجه حرفای فلانی هست و بس میگی نه برو خودت تحقیق کن )
اونجلام ایشون اصلا به رو خودش نیاورد که من هستم، منم با اینکه میدونستم کارم درست نیست ولی اصلا انگار نه انگار ایشون در جمع هستن، سر سفره هم مادرشوهر جان رو گفتم بین من و همسر بشینه و هروقت همسر اومد طرفم گفتم ببین ما با هم قهریم پس برو اونطرف تا عصری که راه افتادیم سمت آبشار و چون باید از کوه میرفتیم بالا و منم دمپایی پام بود همسر همراه من شد
شنبه هم باز رفتیم بیرون شهر اونم به دعوت برادرشوهر دومی که داده بود ی گوسفندم کشته بودن به دلیل صعودهاشون به قلل مرتفع ایران و گرفتن مدرک دکترا شون :))))))))))))))، ولی اونجا قبل رفتن به همسر گفتم ببین عزیزم، حرف دیروز پدرشوهر فقط شامل دیروز می شد و بعد این من حاظر نیستم اونی نشون بدم که ینستم، اگر کسی ما رو دوست داره باید با همه خوبی ها و بدی هامون دوستمون داشته باشه و همسر هم بیشتر از من خواهان تموم کردن این بازی بود، پس روز شنبه همونی شدیم که بودیم، سر سفره هم کنار هم نشستیم ( بنظر شما این خیلی بد آموزی داره؟ البته دقت کردم دیدم هیچکدوم از جاری خانوم ها پیش شوهرشون نیستن ) بعد ناهارم رفتیم روی ی نیمکت نشسشتیم و یواش یواش مادروشهر و خواهرشوهر بزرگه و جاری بزرگه و دختراشون هم اومدن پیش ما نشستن، یهو دیدیم خواهر شوهر وسطی همسر رو صدا میزنه، رفت بعد که پرسیدم که چی فرمودن، گفت که گفته چرا اینقدر قاطی زنا میشینی که همسر هم گفته والا من با ی زن نشسته بودم بعد مادرم و خواهرم و براردزاداه هم اظافه شدن و خواهرشون گفتن حدیث داریم با زن نشین که عقلت نصف میشه و همسر هم گفته جدی، خب پس با اجازت خواهر چون خودت گفتی با زن نشین من برم دیگه :)))))))))))))))))))))))))))، خلاصه خوش گذشت تا عصری که تو راه برگشت کل جماعت رفتن در خونه همین خواهرشوهر وسطی که اگه خاطرتون باشه گفتم دفعه قبل ما رفتیم همراه پدرشوهر خونشون ولی در رو باز نکرد رومون، ایندفعه اینقدر شوهر بنده خداش خم و راست شد و دعوت کرد بریم داخل که دیگه بعد بیست دقیقه مجبور شدم برم داخل و بازم بی محلی های خواهر شوهر محترم
بعد شب که رسیدیم خونه مادرشوهر گفت که میدونم تو خیلی خانومی ولی به قول فلانی( همون دختر وسطیش) چی میشد سلامش میکردی تو کوچیکتری، گفتم حاج خانوم ما رفتیم درخونش و راهمون نداده ( بماند پارسال قبل ازدواج هم زتگ زد به مامانم و کلی ناراحتش کرد) مادرشوهرجان می فرمایند اولا اون خجالت زده هستش ( عجب ) بعدشم تو بگذر عزیزم، تو خیلی خانومی( بازم عجب) منم عرض کردم حاج خانوم من نه اهل کینه ام نه دنباله حرف ها رو میگیرم و نه بد میگماز کسی ( الان همتون شهادت میدین دروغ میگم نه :) ) ولی وقتی از کسی و چیزی هم دلخور بشم و ناراحت دیگه گذشت کردن واسم خیلی سخت میشه، الانم این خانوم هروقت تشریف آوردن مشهد قدمشون سر چشم بیان منزل براردشون، ولی من به هیچ وجه خونه ایشون نمی رم از شما هم خواهش میکنم هروقت اومدم به زور من رو بر ندارید ببرید اونجا که دیگه نمیام داخل خونه، امروزم به حرمت شوهر ایشون و شما اومدم تو
خلاصضه که فرداشم بودیم بدون حاشیه و شبش برگشتیم
فعلا هم بیخبرم از وضعیت اونجا
این بود انشای من از چند روز سفر به ولایت همسر
ولی در کل فامیل همسر رو دوست دارم و خیلی دیگه بهم سخت نمی گذره پیششون، مادر شوهر و پدرشوهر رو هم دوست دارم هرچند گاهی بعضی کارهای عجیب رو انجام میدن هااااااااااا :)))))))))))))))))