چرا گاهی کارمون میشه سنگ زدن به شیشه دل یکی دیگه ؟؟

دیروز و امورز 2 تا قصه شنیدم ، البته برای من و شما قصه است و برای اونایی که درگیرش بودن و هستن ذره ذره زندگی کردن بوده

 

1- دیروز ( جمعه پیش مامان اینا بودم و ی گپ و گفت خواهرانه حسابی با خواهرا داشتم  و حسابی کیف کردم ) ، خواهر وسطی از قول خانومی که میاد پیششون و توی کرم چینی بهشون کمک میکنه تعریف میکرد که ی خانومی ( خواهر خانوم برادر این خانوم ) طبق سنت به یکی از خاستگارهاش که اتفاقا جوان خیلی خوبی بوده و همه ازش تعریف میکردن و خانواده محتری هم داشته جواب مثبت میده و میره خونه بخت و طبق خواسته های مردش حجاب کاملی داشته و حالا دقیق یادم نیست که پوشیه هم میزده یا نه ولی خب چادر و دستکش و ..... ، خلاصه همه از بیرون اینها رو ی زوج خوشبخت میدیدن ، بعد چند سال این زن و شوهر همراه ی جمع خانوادگی میرن مسافرت شمال و توی یکی از شهرها این خانوم جوان ی جفت کفش سفید پالشنه بلند میخره و میدونسته شوهرش ببینه نمی زاره بپوشه اون کفش رو ،پس پیش دستی یمکنه و توی همون مغازه کفشهاش رو عوض میکنه و با کفش سفید میاد پیش همسر و سایر همراهانش ،  شوهر محترم که چشمش می افته به کفشهای خانومش ، کلی بدخلقی میکنه و نهایتا هم کفشها رو به زور از پای خانومش درمیاره و جلوی همون جمع آتیش میزنه ، این میگذره تا یکی دوسال دیگه ،که میشه یوسال قبل تقریبا که این آقای شوهر همراه چند نفر از دوستانش پیاده راهی کربلا میشن ، بین راه و نزدیکی های مرز به شدت احساس تشنگی میکنه و به دوستانش میگه شما آروم برید جلو و من برمیگردم از چشمه سر راه آب میخورم و سریع بهتون ملحق میشم ، ولی متاسفانه در حین برگشت مسیر رو اشتباه میره و پاش میره روی ی مین و ..... ، و حالا بعد 2 سال خانوم این آقا کلا وضع زندگیش تغییر کرده ، ی آپارتمان مجردی و ی 206 خوشگل و کلی عمل های زیبایی و سفرهای خارجی و ..... البته منطورم گفتن اینا نبود هنوز ادامه داره ، اون خانوم تعریف کرده که اون روزی که شوهرم کفشها رو آتیش زد و اونجوری من رو خجالت زده کرد پیش اقوام ، از ته دلم نفرینش کردم و آرزوی مرگش رو کردم و گفتم کی بیمیری تا من راحت و آزاد زندگی کنم و خب بعد 2 سال ........

2- امروز باخبر شدم برادر شوهر یکی از همکارها تصادف کرده و بعد تصادف هم به دلیل پاره شدن طهال متاسفانه فوت کرده و تا اینجتای کار گفتیم خدا بیامرزه طرف رو ، ولی ایشون گفته که درست همون شب قبل تصادف ، خانوم این آقا رفته خونه مادرشوهرش و کلی گله کرده از شوهر و کلی گریه و نفرین همسر که الهی بره و برنگرده و .................

 

واقعا دنیا اینقدر ارزش داره که دل یکی رو تا این حد بشکونی که آرزوی مرگت رو کنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نمیگم مرگ این ها به دلیل نفرین خانومشون بوده نه ، ولی چرا اینقدر سنگ زدن به شیشه دل یکی دیگه اونم با اون شدتی که طرف آرزوی مرگشون رو کنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دومین سوال فلسفی امروز

این عالیجنابان مستقر در مغز بنده ، منظور همان سلول های خاکستری معروف هستند صد البته ، بدجوری امروز در حین کار کردن قفل فرمودن بروی تعریف واژه عدالت ؟ به نحوی که همین الان دارم میشنوم صدای زد و خوردشون رو با هم ، اوه اوه یکیشون چنان محکم کوبید تو گوش اون یکی که ..... آخ سرم داره میترکه از درد

 

عدالت واقعا یعنی چی ؟

ابن سینا گفته عدالت یعنی اینکه هرچیزی سر جای خودش باشه ، اگه اینجوری باشه که عدالت نسبی هست چون ممکنه من تشخیص بدم عدالت یعنی اینکه این چیز فلان جا باشه و بنظر یکی دیگه ی جای دیگه مثلا جایگاه اصلی فلان چیز هست 

اصن ی وضعیه تو ذهنم الان ؟؟؟؟؟؟؟؟  ی آشفه بازار اساسی

 

مسخرشو درآوردن این سلول های منم ، باید واسشون از این کتاب های هرکول پوآرو بخرم که ببین سلول های خاکستری مغز مردم چیکار میکردن و این خنگولای من چیکار میکنن ، هی مشت میکوبن تو سر و کله هم

نکن عزیزم نکن خب دهههههههههههههههههههههههه

الان دوست دارم .........

الان دوست دارم خونه باشم پیش خواهر کوچیکه که تنهاست ، همزمان دوست دارم پیش مامان و اون یکی خواهرم باشم ، درکنار اونام دوست دارم پیش جناب عشقم باشم و علاوه بر همه اینا دوست دارم اندر اقسی نقاط زیبای دنیا هم تشریف مبارک داشته باشم اما حیف کع به قول یکی از دوستان

 

انسان حتی اگر به خدا بودن محدود بشه ، هوس قورباغه شدن به سرش میزنه !
انسان از محدودیت گریزانه . قدرت تفکر انسان فراتر از توانایی های فیزیکیه، برای همین میتونه بودن در جایگاه های دیگه رو درک کنه ولی نمیتونه در اون جایگاه ها باشه و از طرفی نمیخواد این محدودیت رو بپذیره، بنابراین ذاتا انسان ها ناراضی هستن. در هر موقعیتی که باشیم همیشه دریایی از اگرها... ما رو در بر گرفته. ولی به هر حال حقیقت اینه که : انسان نمیتونه همیشه باشه، همه چیز باشه، همه جا باشه . به جای همه کس باشه...

مامانم رو خیلی خیلی دوست دارم مثل همه

مامان ، همه زندیگم ، کاش میشد دنیا رو از هرچی آزارت میده خالی میکردم ، روزی که تو دلت غصه نیست منم شادترم حتی اگر ازت خبری نداشته باشم ، و.لی وای به روزی که  چیزی دلت رو لرزونده باشه ، مثل امروز ، از صبح به قول خودت مثل مرغ سر کنده بودم ، ی یچزی توی دلم هی میجوشید و هی میپیچجید به هم ، زنگ که زدم به کوچیکه و وسط حرفاش گفت مامان فشارش رفته بالا فهمید دلیل دلجوشم چیه ، زنگت زدم و وای که چقدر عصبانی بودی ، الهی من فدای تو بشم چمد بار بگم دنیا رو لحظه ای و ثقانیه ای بدون شما نمیخوام ، پس واسه خاطر منم که شده اینقدر اذیت نکن مامانم رو

 

خداجونم میدونم که میدونی ، بازم میگم که مطمئن شی 

از مرگ نمی ترسم من فقط نگرانم در شلوغی اون یکی دنیایت مامانم رو پیدا نکنم ، تو قول دادی که بهشت زیر پاش باشه ، میخوام با چشمای خودم ببینم این وعدت رو عملی میکنی ، این دنیا که با گذشتن از همه خواسته هاش واسه خاطر بچه هاش ، جهنمی واسه خودش ساخته ، میخوام ببینمش غرق در بهشت تو حداقل

 

 

 

چی باید بگم من ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ایمیل امروز من به جناب عشق محترم

 

تشنه‌ی محبتت هستم، تشنه‌ی نگاههای عمیقت و اشاره‌های پنهانت وقتی چشمهایت را می‌بندی و مژگانت همچون رجهای ابریشم در هم فرو می‌رود؛ تشنه‌ی بودنت هست

سلام ........م

صبحت بخیر

و ی عالمه ب.....

و

دوست دارم

 

و اینم جواب بسیار بسیار رمانتیک ایشون

گفتی ، باور کردم!

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 

تکرار کردی ، شک کردم!

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

قسم خوردی ...

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

یقین کردم دروغ میگی !!!!!

 

 

زنگ زدم خدمتشون بابت تشکر 

میفرمایند ااااااااا ، خوندی ؟؟؟؟؟؟؟؟ میگم نمیدونستم نباید بخونم 

میفرمایند خب وقتی فرستادم دلم خواست که نفرستاده بودم

بلللللللللله ، اینجوریاست اوضاع من توی این نیاز مبرم به بغل وفق نوشته  پست قبلی

 

ای روزگار :)

کی از تفریحات دکتر شریعتی و انیشتین و حسین پناهی و خسرو شکیبایی تو اون دنیا اینه که ... هر روز فیس بوک رو چک کنن ببین تازگی ها جمله باحال چی گفتن!

 

 

بعدا نوشت

این رو الان خوندم

یه چیزی هست به اسمِ "بــــغـــل "
لامصب دَوای هر دردیه . . . . :)

یعنی ی واقعیت محض زندگی رو گفته ، دیشب که من و دوستم مشغول جابجا کرن وسایل خونش بودیم و پسرش هی سعی می کرد ی جوری  اون وسط حضور خودشش رو به ما ثابت و یادآوری کنه وقتی دید نخیر این دو تا مثلا آدم بزرگ فقط چسبیدن به وسایل زد زیر گریه و دستاش رو به نشونه بغل آورد بالا و رو به هردومون با گریه هی گفت بغل ، بغل

منم الان بدجوری بغلم اومده پایین ، بغل ، بغل

 

دلم گرفته از این دنیای مسخره

اینکه دنیای بدی داریم اصلا جای شک و شبه نداره ولی الان واقعا داره ازش حالم بهم میخوره

 

جمعه بعدظهر خواهر کوچیکه اومد مشهد که شب رو توی بیمارستان پیش دوستش بمونه که پسر 6 ماهش رو به خاطر نارسایی مادرزادی قلب عملش کرده بودن  ، طفلک خواهر کوچیکه با اون روح حساسش کلی قصه خورده بود و هنوزم اصلا حالش خوب نیست ، از دیدن بچه های مریض و از دیدن برخورد پرسنل بیمارستان ، اینکه خانوم های محترم پرستار و نرس و ... کلا محیط کار رو با مجلس عروسی اشتباه گرفتن و با کلی آرایش های خوشگل ، در پی دلبری از همکاران مردشون هستن و آقایان هم که ..... بنده عرض کردم که عزیزم بلاخره مریض ها باید توی اون محیط پر از استرس و غم چهره های زیبا و خندان و شاد ببینن ! پس سخت نگیر ، ولی درد اینجا نبوده که ، ایشون معترض بود چرا این زیبا رویان و شادرویان اینقدر بدخلقی میکنن در برآوردن هوائج بیماران پس ؟؟؟؟؟؟؟ 

خلاصه شب رو که موند و صبحم تا شوهر دوستش بیاد همونجا بود و بعدشم  چون خیلی دلش گرفته بود واسه بهبود روحیه رفت حرم ، حدود ساعت یک بود که زنگ زد به من که :

خواهر شرمنده مزاحمت میشم ولی ی موضوعی پیش اومده مجبور شدم زنگت بزنم ، منم یهو نگران شدم نکنه حالش بد شده چون صداشم بدجوری گرفته بود و بغض داشت، هول پرسیدم چی شده مگه ؟ با بغض و گریه گفت ی خانومی تو حرم ازم خواسته گوشیم رو بدم بهش که زنگ بزنه به ی آقای خادم و بعدشم چون اون بنده خدا نبوده گویا با چشم گریون ازم جدا شده و منم دلم نیومده از کنارش رد شم و برم ، اینه که رفتم دنبالش و پرسیدم چی شده مادر ؟ گفته دخترم قند داره و باید برم واسش ی آمپول بگرم از داروخونه هلال احمر که میشه 25 تومن والا پای دخترم رو باید قطع کنیم و منم پول ندارم ، اون موقع خواهر دل رحم من زنگ زده بود به من که ازم اجازه بگیره از کارتم که دستشه ی مقداری به این خانوم کمک کنه ، اون خانومم شماره ی آقایی رو توی اصفهان دادن که طبق گفتشون از جریان زندگیشون خبر داره و گفته بود واسه خاطر جمعی زنگ بزنید به اون آقا و از ایشون بپرسید اوضاع ما رو و بگید که مادر سید عباس و بی بی فاطمه شمارتون رو داده ، من چون دیدم بچه هاش سید هستن به خواهر گفتم برو پول بردار و بهش بده عزیزکم ، امروزم که اومدم شرکت زنگ زدم به اون آقا توی اصفهان که ایشون گفتن سال قبل که اومدن مشهد زیارت با این خانوم آشنا شدن و رفتن خونشون که در واقع ی اتاق اجاره هست با ی زندگی اسفناک با ی دختر که مرض قند داره و ی پسر که روی پوستش پر از قارچ بوده و پاهای واریسی خود این خانوم ، گفتن من همین قدر دیدم و حالا اگر شما میخواید مطمئن شید چون مشهد هستین میتونید برید تحقیق از محل زندگیشون ، یهو دلم گرفت ، آخه تحقیق من چه فایده داره وقتی ببینم قضیه واقعیت داره و من کاری از دستم برنمیاد ، یعنی مثلا ماهی 30 ، 40 هزارتومن من اونم توی خونه پرش ، چه کمکی برای اوانا می تونه باشه آخه خداااااااااااااااااااا ، حداقل زیبایی و سلامت میدادی به مادرشون تا بتونه از اون راه خرج بچه هاشو دربیاره نه ی مادر فرتوت و نحیف و با پاهای واریس دار طبق گفته خاهر و اون آقا 

از ی چیز دیگه هم میترسم ، برم و بفهمم معتاد هست این بنده خدا و اونوقت حتی دلم نمیخواد همون ماهی 30 ، 40 تومن ناقابلم بدم بهشون ، اونوقت بچه های بینواش چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدا میدونستی متنفرم از دنیات و آدمات و قصهایی که نوشتی برای زندگی بنده هات ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خبر !!!!

1 اینکه داره عصر یخبندان 5 شروع میشه ، از کجا میدونم ؟؟؟؟؟؟ از اونجایی که امروز خوندم آبشار نیاگارا یخ زده ، بله یخ زده ، پس شک نکنید در خبرم و مثل من آینده نگر برید سراغ پیدا کردن آدرس ماموت مانفرد و اون موجود سبزرنگ همراهش و اون ببر خشن با دلی از جنس طلا در سینش بلکه ابا حضور اونا بتونیم از پس مشکلات عصر یخ بربیاییم ، البته اگر ما انسان ها حیواین بزاریم روی کره خاکی زنده بمونه

جوابی به یک دوست

جناب آقای ح ، ا ، ن

 

سلام

متن نوشته شما رو که به عنوان نظر گذاشته بودید با توجه به اینکه خصوصی نبود در صفحه اصلی کپی کردم تا راحت تر بتونید جوابش رو ببینید ( با اجازه البته )

 

سلام بر امام زمان و زمین ، مهدی موجـود ِ موعـود و سلام بر دلدادگـان و منتظران ظهورش
عرض ادب و احترام و فروتنی به محضر شریف شما 
.:. چند تذکر لازم در آغـاز این دلنوشته .:.
- این متن ، هرگز به عنوان یک پند و اندرز و مداخله در امور شخصی دیگران تلقی نگردد بلکه چکیده ای از اندیشه و اعتقاد این حقیر است که به عرضتان می رسد . ( شایان ذکر است : منظورم – منحصرا – مطالب وبلاگ شما نمی باشد و سُخنم ، کلی است )
- از باب ِ " تواصی ِ به حق " که از آموزهای قرآنی ( = سوره عصر ) است ، مومنان باید یکدیگر را به "حق " سفارش کنند و گر نه در خسرانند . 
- بی تردید منتظر خواهم بود نظر شریف شما را در این خصوص بدانم و نیز از دیگر رهنمودهای ارزشمندتان استفاده نمایم .
================================
و بگردی ، و لـگردی نخواهد بود اگر که برای تبادل اندیشه ها باشد لذا من" و بگردی " را می پسندم . در حین وبگردی ، به وبلاگ شما رسیدم و فرصتی فراهم شد تا اندکی با هم به گپ و گفت بپردازیم .
درعصر ارتباطات ، اینترنت و استفاده از فضای مجـازی این امکان را برای کـاربران مهیا می سازد کـه به نشر آن چه که می اندیشند و به آن باور دارند ، بپردازند . نوشته ها ، عکس ها و هر آن چه کـه در وبلاگ ما در معرض دید دیگران گذاشته می شود در دفتر اعمال ما ثبت و درج می گـردد . روزی فرا می رسد که باید پاسخگوی هر آن چه که انجام داده ایم باشیم . بنابر این : بکوشیم از " فضای مجازی " برای نشر " معارف عمیق و دقیق و حقیقی " بهره بگیریم . بکوشیم در وبلاگمان ؛ به آن چه که باور داریم بنازیم نه این که در این عرصه ، فرهنگ اصیلمان را ببازیم .

ان شا’الله همواره در راه نشر ِ مطالب ِ خداپسند گـام برداشته و در این راه موفق و مؤید باشید . 

اگـرکه مثل این حقیر ، وبگردی را می پسندید در " کلبه فرهنـگی " ام منتظر حضور شما می مانم و بسیار خوشحال خواهم شد نظر شریف شما را هم بدانم اگر که ما را لایق گفت و شنود بدانید .

خدا حافظ آبرویمان باشد در دنیا و آخرت

اللهم عجل لولیک الفرج

التماس دعا 

 

اول از همه ممنون از حضور شما و ممنون تر از اینکه وقت گذاشتید برای خوندن مطالب این صفحه که ی بخش اعظمش صرفا خاطرات و روزنوشتهای من هست ، ب بخشش صرفا تراوشات عجیب و غریب مغز من و ی بخشش مطالبی که به نظرم جالب میرسه 

دوم اینکه من هم وبگردی رو ولگردی نمیدونم به شرط اینکه واقعا ولگردی نباشه 

سوم اینکه همونجوری که عرض کردم این صفحه بیشتر جنبه دفترخاطرات داره واسه من برای نوشتن آنچه که میگذره و صد البته معتقدم همین خاطرات من خودش می تونه ی جایی ی تلنگر باشه شاید برای کسی همونجوری که خاطرات خیلی ها کمکی بوده برای من 

من هم امیدوارم ضمن این نوشته ها و عکس ها چیزی رو منتشر نکنم که پاسخگویش برام مشکل ساز باشه 

در نهایت اینکه هر فردی علایقی داره که ممکنه از دریچه این علایقش دیگران رو خواسته یا ناخواسته در کفه سنجش قرار بده ، چراکه ما انسانیم و همیشه در حال سنجیدن ، پس انشاء الله خدا به هممون توانایی تحمل مخالف و متفاوت رو عطا کنه

موفق باشید و پیروز

 

درضمن این جوابیه من رو حمل بر دلخوری یا .... نفرمایید ، صرفا برای این بود که هم شما راحت تر بتونید جوابتون رو ببینید و هم اینکه دوستان هم اگر نظری داشتند مطرح کنند 

 

 

تا امروز نه جایی شنیده بودم و نه خونده بودم ش، شما چی ؟

پیامبر اکرم ( ص )

 

از خوش قدمی زن آن است که نخستین فرزندش دختر باشد

و یا 

دختران خجسته اند و دوست داشتنی

و 

بهترین فرزندان شما دخترانتان هستند

 

چرا بعد 30 سال زندگی در یک جامعه اسلامی که یکی از مهترین دغدقه هاش اینه که بتونه به دختران همیشه پرسشگرش بقبولونه اسلام دین ارزش گذاری به زن بوده ، این موضوع رو من نباید شنیده باشم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کسی جوابی داره ؟

موجودات حسابگری به نام مرد

نمیدونم چجوری میشه دز حسابگری و منطق گرایی رو  در این آقایون کم کرد ؟ آقا این جناب عشق بنده واسه ارشد ثبت نام کردن هم آزاد و هم دولتی و الان کلا فکرشون درگیر اینه که اگه قبول شن دیگه ته حقوقشون چیزی باقی نمیمونه و اونوقت چجوری ما دو کبوتر عاشق بریم و یک زندگی دونفره رو شروع کنیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و در این بین وقتی فکرش میرسه به اینکه اگه ازاد قبول شه و ترمی بالای 2 میلیون تومن بخواد پرداخت کنه که دیگه ته حقوقش ماهیانه میمونه 300 تومن و اونوقت اون رو اجاره بدیم یا بخوریم یا ..... 

 

راست میگه ها ولی دارم فکر میکنم چجوری این مشکل رو به نظرش کوجیک جلوه بدم که نترسه :)

یک اعتراف صریح

با صراحت تمام و در کمال صحت عقل و مزاج ، اعلام مینمایم که عاشقانه این جناب عشقمان را دوست میدارممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم  ، واقعا گاهی شگفت زده میشم از اینهمه حس عاشقانه به فردی که ی زمانی عضوی از اعضاء خانوادم نبوده و بیشتر از اون اصلا اطلاعی نداشتم از وجودش در کره خاکی :) ، تا قبل اینکه عاشق شم واسم قابل باور نبود کسی بیاد تو زندگیم که به اندازه عشقم به خانوادم بتونم عاشقش باشم و حالا شگفت زده میشم وقتی زوجی رو میبینم که بینشون عشق ساری و جاری نیست

 

واقعا برابریم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


ما به مردها گفتیم: می خواهیم مثل شما باشیم. مردها گفتند: حالا که این قدر اصرار می کنید، قبول ! و آن موقع، ما نفهمیدیم چه شد که مردها ناگهان این قدر مهربان شدند.

وقتی به خود آمدیم، عین آن ها شده بودیم. کیف چرمی یا سامسونت داشتیم و اوراقی که باید به اش رسیدگی می کردیم و دسته چک و حساب کتاب هایی که مهم بودند.. با رئیس دعوایمان می شد و اخم و تَخم اش را می آوردیم خانه سر بچه ها خالی می کردیم. ماشین ما هم خراب می شد، قسط وام های ما هم دیر می شد. دیگر با هم مو نمی زدیم. آن ها به وعده شان عمل کرده بودند و به ما خوشبختی های بی پایان یک مرد را بخشیده بودند. همة کارهایمان مثل آن ها شده بود فقط، نه! خدای من! سلاح نفیس اجدادی که نسل به نسل به ما رسیده بود، در جیب هایمان نبود. شمشیر دسته طلا؟ تپانچة ماشه نقره ای؟ چاقوی غلاف فلزی؟ نه! ما پنبه ای که با آن سر مردها را می بریدیم، گم کرده بودیم. همان ارثیه ای که هر مادری به دخترش می داد و خیالش جمع بود تا این هست، سر مردش سوار است. آن گلولة الیافی لطیفی که قدیمی ها به اش می گفتند عشق، یک جایی توی راه از دستمان افتاده بود. یا اگر به تئوری توطئه معتقد باشیم، مردها با سیاست درهای باز نابودش کرده بودند. حالا ما و مردها روبه روی هم بودیم. در دوئلی ناجوانمردانه. و مهارتی که با آن مردهای تنومند را به زانو درمی آوردیم، در عضله های روحمان جاری نبود.

سال ها بود حسودی شان می شد. چشم نداشتند ببینند فقط ما می توانیم با ذوقی کودکانه به چیزهای کوچک عشق بورزیم. فقط و فقط ما بودیم که بلد بودیم در معامله ای که پایاپای نبود، شرکت کنیم. می توانستیم بدهیم و نگیریم. ببخشیم و از خودِ بخشیدن کیف کنیم. بی حساب و کتاب دوست بداریم. در هستی، عناصر ریزی بودند که مردها با چشم مسلح هم نمی دیدند و ما می دیدیم. زنانگی فقط مهارت آراستن و فریفتن نبود و آن قدیم ها بعضی از ما این را می دانستیم. مادربزرگ من زیبایی زن بودن را می دانست. وقتی زنی از شوهرش از بی ملاحظگی ها و درشتی های شوهرش شکایت داشت و هق هق گریه می کرد، مادر بزرگ خیلی آرام می گفت: مرد است دیگر، نمی فهمد. مردها نمی فهمند. از مرد بودن مثل عیبی حرف می زد که قابل برطرف شدن نیست. مادربزرگ می دانست مردها از بخشی از حقایق هستی محروم اند. لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطیف است.

مادربزرگ می گفت کار زن ها با خدا آسونه. مردها از راه سخت باید بروند. راه میان بری بود که زن ها آدرسش را داشتند و یک راست می رفت نزدیک خدا. شاید این آدرس را هم همراه سلاح قدیمی مان گم کردیم.

به هر حال، ما الان اینجاییم و داریم از خوشبختی خفه می شویم. رئیس شرکت به مان بن فروشگاه سپه داده و ما خیلی احساس شخصیت می کنیم. ده تا نایلون پر از روغن و شامپو و وایتکس و شیشه شور و کنسرو و رب و ماکارونی خریده ایم و داریم به زحمت نایلون ها را می بریم و با بقیة همکارهای شرکت که آن ها هم بن داشته اند و خوشبختی، داریم غیبت رئیس کارگزینی را می کنیم و ادای منشی قسمت بایگانی را درمی آوریم و بلندبلند می خندیم و بارهایمان را می کشیم سمت خانه. چقدر مادربزرگ بدبخت بود که در آن خانه می شست و می پخت. حیف که زنده نماند ببیند ما به چه آزادی شیرینی دست یافتیم. ما چقدر رشد کردیم.

افتخارآمیز است که ما الان، هم راننده اتوبوس هستیم هم ترشی می اندازیم. مهندس معدن هستیم و مربای انجیرمان هم حرف ندارد. هورا ما هر روز تواناتر می شویم. مردها مهارت جمع بستن ما را خیلی تجلیل می کنند. ما می توانیم همه کار را با همه کار انجام دهیم. وقتی مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ایستاده توی اتوبوس حفظ کنند، ما با یک دست دست بچه را می گیریم با دست دیگر خریدها را، گوشی موبایل بین گردن و شانه، کارهای اداره را راست و ریس می کنیم. افتخارآمیز است.

دستاورد بزرگی است این که مثل هم شده ایم. فقط معلوم نیست به چه دلیل گنگی، یکی مان شب توی رختخواب مثل کنده ای چوب راحت می خوابد و آن یکی مدام غلت می زند، چون دست و پاهایش درد می کنند. چون صورت اشک آلود بچه ای می آید پیش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توی مهد کودک. همه رفته اند، سرایدار مجبور شده بعد از رفتن مربی ها او را ببرد پیش بچه های خودش. نیمة گمشده شب ها خواب ندارد. می افتد به جان زن. مرد اما راحت است، خودش است. نیمة دیگری ندارد. زن گیج و خسته تا صبح بین کسی که شده و کسی که بود، دست و پا می زند.

مادربزرگ سنت زده و عقب افتادة من کجا می توانست شکوه این پیروزی مدرن را درک کند؟ ما به همة حق و حقوقمان رسیده ایم.زنده باد تساوی!

عوامل افسردگی در جوامع امروزی

برگرفته شده از سایت آموزنده

از دکتر جمشیدی بیگدلی، روانشناس و مشاور و دکتر افسر افشار نادری، جامعه شناس پرسیدیم چرا ما و دیگر مردم جهان، مانند چند دهه قبل آرام و خوشحال نیستیم. آنها می گویند اغلب ما مهمترین متهمان بالا رفتن آمار افسردگی را نمی شناسیم و به آسانی اجازه می دهیم در زندگی مان جا خوش کنند.

متهم شماره 1: بیکاری

بیگدلی: نبود رضایت شغلی در گروهی از افراد باعث افسردگی می شود، گذشته از بالا بودن آمار بیکاری، تصور افراد از شغل ایده آل اغلب محقق نمی شود. فرد با زحمت زیاد در دانشگاه وارد می شود که از نظرش پول ساز است اما تا زمانی که فارغ التحصیل می شود، بازار کار اشباع شده و باز ناکام و سرخورده می شود.

افشار نادری: نبود امنیت اجتماعی و فرهنگی یکی از اصلی ترین دلایل افسردگی به شمار می آید. بسیاری از افراد به آینده خود اطمینان ندارند و تصور می کنند جامعه ای که در آن زندگی می کنند، انتظاراتشان را برآورده نمی کند. نبود شغلی که با انتظارات فرد همخوانی داشته باشد یا نبود امکاناتی که انتظارات او از آینده را برآورده کند به ناکامی می انجامد و افسردگی گروه بزرگی از افراد را به دنبال می آورد.

متهم شماره 2: بی پولی

افشار نادری: این روزها در جامعه ما و برخی کشورهای دیگر، شرایط بی ثبات اقتصادی و تورم بر مشکلات افراد می افزاید. فردی با تمام نیرو کار می کند اما می بیند با وجود همه تلاش هایش، نمی تواند بعد از گذشت سال ها برای خود خانه بخرد یا امکانات یک زندگی باثبات و آرام را فراهم کند. اینجاست که او می بیند جامعه نمی تواند انتظاراتش را برآورده کند و دچار یأس و دلزدگی می شود که افسردگی اش را به همراه می آورد. این مشکلی است که در سال های اخیر بسیاری از کشورهای در حال توسعه با آن روبرو بوده اند. در کشورهای توسعه یافته، سیستم پیشرفته رفاهی تعریف شده که تغییرات سیاسی و اجتماعی چندان خللی در آن ایجاد نمی کنند اما متاسفانه کشورهای در حال توسعه، تا رسیدن به آن شرایط فاصله زیادی دارند.

بیگدلی: تفاوت طبقاتی بالا از دیگر عوامل افسردگی است. در دنیای امروز، بی پولی لحظه به لحظه احساس حقارت را به فرد منتقل می کند. وقتی فرد می بیند که شخص دیگری در طبقه بالاتر از او به راحتی به آرزوهایی که از نظرش دست نیافتنی است می رسد، دچار احساس سرخوردگی می شود.

متهم شماره 3: تک فرزندی

افشار نادری: کوچکتر شدن خانواده ها نمی تواند تاثیر منفی روی سلامت روان والدین بگذارد، چون برای آنها صرفا داشتن فرزند مهم است و نه تعداد آن. چه بسا که فرزندان کمتر، با کمتر کردن مسوولیت والدین از افسرده شدن آنها جلوگیری کنند اما این اتفاق، ممکن است مشکلاتی را برای فرزندان به دنبال داشته باشد. به ویژه اگر نتوانند با همسن و سالان خود ارتباط برقرار کنند، ممکن است تنهایی تاثیرات نامطلوبی را بر روانشان بگذارد. اما این ماجرا روی دیگری هم دارد. افسردگی در جوامع، به شکل های متفاوتی گروه های مختلف را درگیر می کند. افسردگی سالمندان مشکلی است که این روزها در موردش بسیار می شنویم. نبود امکانات و حمایت های مالی، منابع اطلاعاتی، ابزاری و… سالمندان را به انزوا می کشاند و افسردگی را به دنبال می آورد و تنهایی دوران پیری هم تحمل مشکلات اجتماعی بسیاری را که سالمندان با آن روبرو هستند دشوارتر می کند.

بیگدلی: تعداد فرزندان بیشتر در نسل های قبل، می توانست مانعی برای افسردگی باشد. بچه ها پشت سر هم به دنیا می آمدند و دیگر مجالی برای ننر پروری وجود نداشت. اگر بچه غذایش را نمی خورد، بچه دیگری فورا غذایش را می خورد. هیچ کس تنها کانون توجه خانواده نبود اما تک فرزندهای امروزی، آنقدر توجه بی دریغ والدین را می بینند که با وارد شدن به جامعه و دیدن کوچکترین بی توجهی، سرخورده می شوند.

متهم شماره 4: بی ذوقی

بیگدلی: مشکل بزرگی که جامعه امروز ما با آن روبروست، کمبود هیجانات مثبت است. ما برای زندگی ذوق نداریم. اگر بسیاری از افراد را به مجلس عزا یا عروسی دعوت کنید، واکنش چندان متفاوتی را مشاهده نمی کنید. کمبود هیجانات مثبت، باعث می شود زود خسته شویم و توان انجام دادن کارهای سخت را نداشته باشیم. ما به شکلی تربیت شده ایم که انگار برای شاد بودن باید دنبال دلیل و بهانه محکمی بگردیم، اما انگار غمگین بودن حق ذاتی و طبیعی ماست. از سوی دیگر، انگار نوعی درماندگی آموخته شده در ما هست. مدام می گوییم می دانم که موفق نمی شوم، آیه یاس می خوانیم و به همین دلیل زود دست از تلاش می کشیم.

متهم شماره 5: آلودگی ها

افشار نادری: آلودگی صوتی تنها مشکل جوامع امروزی نیست. گذشته از هیاهو و صوت های مزاحمی که تاثیر نامطلوبی بر روان افراد می گذارند، دیگر انواع آلودگی ها هم روان آدم ها را تهدید می کند. آلودگی هوا این روزها یکی از دلایل مسلم افسردگی و مشکلات روانی مختلف به شمار می آید. گذشته از تاثیر مستقیمی که این آلودگی ها بر سلامت روان می گذارند، با مبتلا کردن گروه بزرگی از افراد به مشکلات جسمی، تنفسی، ناباروری، سقط جنین و… سلامت روان آنها را هم تهدید می کند. در دنیای امروزی، بیماری ها یا اختلالاتی که به علت آلودگی ها ایجاد می شود، یکی از دغدغه های بزرگ انسان هاست؛ دغدغه ای که آرامش را از آنها می گیرد و سلامت روانشان را به خطر می اندازد.

متهم شماره 6: ازدواج دیر هنگام

بیگدلی: بسیاری از پژوهش ها نشان می دهند افراد متاهل کمتر افسرده می شوند و خودکشی می کنند و با توجه به این یافته ها، پیش بینی اینکه مجرد ماندن طولانی به سلامت روان آسیب می زند، کار دشواری نیست. البته ازدواج هم همیشه سلامت بیشتر روان را به دنبال ندارد. این اتفاق تاثیری دو پهلو بر روان می گذارد. یک ازدواج موفق در شرایط خوب اقتصادی و همراه با رضایت دو طرف، آنها را در برابر تهدیدهای روانی بیمه می کند، اما ازدواج ناموفق، با بالا بردن آمار طلاق که این روزها شاهد آن هستیم، تهدیدی جدی برای سلامت روان جامعه تلقی می شود.

متهم شماره 7: هجوم انتخاب های بی شمار

بیگدلی: قرار داشتن در معرض انتخاب های زیاد، یکی از مشکلات بزرگ انسان ها در دنیای مدرن است. افراد با انتخاب های زیادی مواجه هستند اما اغلب مهارت تصمیم گیری را ندارند. تنها تصور می کنند که آری گفتن به یک انتخاب، به معنای نه گفتن به هزاران انتخاب دیگر است. این موضوع از خرید یک لباس گرفته تا انتخاب شغل و حتی ازدواج همه را تحت تاثیر قرار می دهد و کافی است فرد اعتماد به نفس پایینی داشته باشد تا سرخوردگی و افسردگی به سراغش بیاید.

متهم شماره 8: لامپ های کم مصرف!

افشار نادری: یکی از دلایل اصلی افسردگی، آب و هواست. آمارها از پایین بودن تعداد افسرده ها در جوامعی که همیشه هوای آفتابی دارند حکایت می کنند. این اتفاقی است که با وجود آفتابی بودن هوای کشور ما، مردم را هم تهدید می کند و دلیل آن، استفاده از لامپ های کم مصرف است. بررسی ها نشان داده اند که لامپ های کم مصرف، نوری شبیه نور در هوای ابری را ایجاد می کنند. فرد احساس می کند چشمش شفاف نمی بیند و نور این لامپ ها به مرور کمتر می شود و طبق یافته های علمی به افسردگی استفاده کنندگان می انجامد.

متهم شماره 9: افزایش تنش های محیطی

بیگدلی: بالا رفتن عوامل خطر و فشارزا، باعث می شود که افراد این روزها استرس و فشار روانی بیشتری را تجربه کنند. سازمان بهداشت جهانی می گوید اگر در یک روز به فردی 1500 واحد استرس وارد شود، او در طول آن روز تعادل روانی نخواهد داشت. برای مثال این سازمان می گوید اگر فردی در حال مطالعه کتاب باشد و در فاصله چند متری اش خودرویی تصادف کند و چراغ راهنمایی هم در جریان آن تصادف بشکند و سر فرد از مقابل کتاب، به سمت این رخداد بچرخد، 750 واحد استرس به او منتقل شده است. حالا کافی است این عدد و رقم ها را با وضعیتی که از لحظه بیدار شدن تا لحظه خوابیدن تجربه می کنید مقایسه کنید، تا از دلیل بالا بودن آمار افسردگی باخبر شوید.

متهم شماره 10: رفتن رنگ از زندگی شهری

بیگدلی: دیدن رنگ های شاد و چهره های خندان، می تواند یک فرد آشفته را به آرامش برساند اما به پیرامون خود نگاه کنید. رنگ ساختمان ها، لباس ها و مبلمان شهری را ببینید تا چه اندازه این رنگ ها شادی آورند؟ شاید اگر افراد یاد بگیرند که رنگ را به خانه شان بیاورند و در پوشش خود هم از رنگ هایی که ایجاد خستگی بیشتری می کنند استفاده نکنند، به مرور شاهد کم شدن آمار افسردگی و دیگر اختلالت روانی باشیم.

موضوعی ندارم واسش

ساعت 4 بعدظهر هست و من هنوز منتظر خبر خواهر وسطی که کی راه بیافتم  و کجا قرار بزاریم ، آخه امروز پیاده راه افتاده و با ی گروه اومده مشهد ( از صبح ساعت 2 اومدن دنبالش و تا الان تقریبا 14 ساعته داره راه میره و هنوزم باید تحمل کنه تا حداقل 3 ساعت دیگه برسیم خونه )

 

اگر بتونم میخوام واسه پنجشنبه دیگچه بپزم ، تا چه پیش آید و صد البته اینکه اذنش رو بدن بهم یا نه

ناجی شدن خواهر کوچیکه

امان از دل مهربون این خانواده محترم من ، واقعا فقط خود خداست که میتونه مراقبشون باشه که هیچ وقته هیچ وقت گرفتار برخی آدم نماها نشن و مثل بابای بنده خدا کل زندگیشون رو از دست ندن روی صدق و صفای درنشون

 

 

حالا محبت خاندان محترم بنده از انسانها گذشته و رسیده به حیوانات ، نمونش مراقبت از یک سگ که توی دعوا با سایر همجنساش توی بیابون زخمی شده بوده و اینا آوردنش خونه بهش غدا میدن و مراقبشم هستن و دنبال اینن که ی دامپزشک بیارن تا زخمش رو بخیه بزنن و ..... و مراقبت های ویژشون از گوسفندها علی الخصوص ببیی های کوچولو که حتی میارن تو خونه و با سرنگ و شیشه و ... بهشون شیر میدن و باید شیر رو هم گرم کنن که حیوانات اذیت نشن و همینطور مراقبت شبانه روزیشون از جوجه های مرغ که سرما نخورن و ..... امروز صبحم خواهر جان بنده طی ی اقدام عجیب و غریب ناجی پیشیشون شده ، قضیه از این قراره که من دیشب رفتم خونه شماره دو مون ( خب موندم اسمش رو بزارم چی این خونه رو ) وقت شام خوردن چون همیشه کلاه من و پیشی میره تو هم از اتاق و کنار بخاری بیرونش کردم و حیوون خنگولم نمیدونم کی اصلا از خونه رفته بیرون توی محوطه ، بعد شام هرچی گشتیم پیداش نکردیم و خواهر کوچیکه هرچی بیرون صداش کرد نیومد تو خونه ، رفتیم بخوابیم که دیدم صدای نالش از ی جایی میاد ، توی اون سرما خواهر کوچیکه رفت بیرون دنبالش ولی پیداش نکرد ، ی نیم ساعتی گذشت که دیدم ای دل غافل ، این پیشی خنگول تشیرف مابرکش رو نمیدونم چجوری برده روی پشت بام ، یعنی نمیدونم این 10 , 12 متر دیوار راست رو این چجوری رفته بوده بالا ؟ فکر کنم رفته بود روی لوله بخاری تا گرم شه و هی بخاری خاموش میشد و دود میداد داخل ، صبحی بعد اینکه من اومدم  مشهد گویا بینوا بازم ی خورده ناله کرده و به قول خواهر کوچیکه گریه کرده :) و اینم هرچی صداش زده و سعی کرده ترقیبش کنه بیاد پایین که حیوون ترسیده و محکم چسبیده لبه پشت بام و تکون نمیخورده و فقط ناله میکرده  ، خواهر کوچیکه هم با مامان میرن و نردبان رو میارن میزارن توی پاسیوی طبقه دوم و با هزار و یک مکافات و حرکات ژانگولر بازی و خطرناک ( آخه نردبون به پشت بام نمیرسه از همونجام و باید اینطرف و اونطرف خودن رو آویزون کنی تا برسی پشت بام ) رفته اون بالا و از دریچه پاسیو رفته بیرون و پیشی خنگول و ترسو رو بغل کرده و آورده تو خونه ، بعدم به من مسیج زده که حیوونکی چسبیده به بخاری و تا من میخوام از کنارش بلند شم با ناله مانع میشه ، و لذا فعلا خواهر کوچیکه در نقش ناجی یک پیشی نشسته کنار بخاری تا بلکه دل پیشی آروم شه و ایشون اذن بلند شدن داشته باشه

"تاریخ انقضاء" مواد غذایی دقیقاً به چه معناست؟!

دیشب رو خونه همکار محترم بودم و قبل از خواب ی کنفرانس علمی گذاشته بودم واسش درخصوص موضوع این تایپک ، ایشون پرسید به نظرت این شیرهای بسته ای رو که خریدم واسه پسری ، باید بریزم دور چون تاریخ انقضاء شون تموم شده امروز و بنده عرض نمودم ای دوست اون تاریخ حداقل زمان انقضاء رو نوشته و نه حداکثر و نهایتا شما شیر رو دوباره بجوشون تا مطمئن شی از سالم بودنش و شب ت صبح داشتم فکر میکردم عجب دانشمندی بودم من و خودم خبر نداشتم :) اتفاقی امروز این مطلب رو توی یکی از ایمیل هام دیدم

 

"تاریخ انقضاء" دقیقاً به چه معناست؟!


 برای بسیاری از ما بارها اتفاق افتاده که مقابل یخچال و فریزر ایستاده و بسیاری از مواد غذایی داخل آنها را به دلیل گذشتن تاریخ مصرف‌شان به سطل زباله می‌اندازیم اما مطالعات اخیر نشان می‌دهد که این شیوه همیشه بهترین راهکار نیست چون موجب اسراف و دور ریختن مقادیر زیادی از مواد غذایی سالم می‌شود.

به گزارش ایسنا، گزارش منتشر شده از سوی انجمن حفاظت از منابع طبیعی و کلینیک حقوق و خط‌مشی‌های غذایی دانشکده حقوق هاروارد نشان می‌دهد بسیاری از مردم آمریکا، مواد غذایی خود را پیش از موعد فاسد شدن دور می‌اندازند چرا که به درستی نمی‌دانند «تاریخ انقضاء» دقیقا به چه معناست. این مساله سبب افزایش زباله‌ها و دور ریختن حجم زیادی غذای سالم می‌شود. بنابراین مطالعه، بیش از 90 درصد مردم آمریکا مواد غذایی را خیلی زود دور می‌ریزند و 40 درصد مواد غذایی نیز بدون استفاده دور انداخته می‌شوند چون مردم درک درستی از تاریخ مصرف مواد غذایی ندارد.

به عنوان مثال عبارت‌هایی نظیر «تاریخ مصرف» یا «بهترین زمان مصرف» کاملا با عبارت‌هایی مثل «تاریخ عرضه» فرق دارند. «تاریخ مصرف» یا «بهترین زمان مصرف» که مخصوص مشتریان است در واقع بیانگر زمانی است که مشتریان از طریق آن متوجه می‌شوند که این محصول بنابر ادعای تولیدکننده در اوج تازگی است. پس این تاریخ به معنای فساد مواد غذایی و در عین حال ناسالم بودن آن نیست. از سوی دیگر عبارت «تاریخ عرضه» نیز تاریخی است که به تولیدکننده و عرضه‌کننده (نه مشتریان) کمک می‌کنند تا از طریق آن به موجودی کافی انبار پی ببرند. این در حالی است که بسیاری از مشتریان به اشتباه از برچسب‌ «تاریخ عرضه» برای تشخیص زمان فاسد شدن محصول استفاده می‌کنند در حالی که در بسیاری از موارد این تاریخ‌ها در واقع به این معنا نیستند.

«راگ راچ»، مدیر سابق یک فروشگاه‌ زنجیره‌ای در آمریکا برای حل این مشکل پروژه‌ای با عنوان «جدول روزانه» را راه‌اندازی کرده است. بر اساس این پروژه مواد غذایی که تقریبا در آخرین روزهای «تاریخ عرضه» هستند با تخفیف قابل توجهی دوباره در بازار عرضه می‌شوند.

به گزارش ایسنا به نقل از پایگاه اینترنتی «دویوانت»، در عین حال برای برخی مواد غذایی یک سری هشدارها و تذکرات وجود دارد که باید به خاطر سپرد. این مواد غذایی عبارتند از:

- تخم مرغ: در صورت نگهداری از تخم مرغ در یخچال سه الی پنج هفته پس از خرید هنوز تازه و قابل مصرف است.

- مواد غذایی کنسروی: مواد غذایی کنسرو شده یک سال تازه و قابل مصرف هستند. این دقیقا همان چیزی است که روی بسته‌بندی آنها حک شده است. برخی معتقدند کنسروها حتی پس از پایان این تاریخ نیز کماکان قابل استفاده هستند زیرا این مواد غذایی کاملا در خلاء بسته‌بندی شده‌اند و نیازی به تاریخ مصرف ندارند.

- سیب: سیب در یخچال حدود سه هفته تازه می‌ماند و در صورتی که پخته و در یخچال نگهداری شود این زمان به هشت ماه نیز افزایش می‌یابد.

- غلات: صبحانه‌های آماده تهیه شده از غلات بدون اینکه کهنه شوند می‌توانند شش ماه تا یک سال در محیط آشپزخانه باقی بمانند حتی اگر این محصولات را پس از این تاریخ نیز میل کنید فقط بیات و کهنه شده‌اند و مسلما مریض نمی‌شوید.

- گوشت: پیشنهاد می‌شود گوشت را سه تا پنج روز پس از خرید مصرف کنید. البته منجمد کردن گوشت آن را بیش از دو ماه تازه نگه داشته و ارزش غذایی آن حفظ می‌شود.

 

چه خواهران مهربانی

 

زن و شوهر جوانی وقتی فهمیدند هرگز با روشهای طبیعی قادر به بچه دار شدن نیستند تصمیم گرفتند با کمک اعضای خانواده شان از این نعمت الهی بهره مند شوند. بنابراین خواهر ” کتی” زن جوانی که قادر به بارداری نبود با اهدای تخمک و خواهر شوهرش با اهدای رحم خود به این زوج به تولد فرزند آنها کمک کردند.

 

به این ترتیب فرزند ” دیوید” و “کتی” بعد از به دنیا آمدن صاحب ۳ مادر شد. مادری که از تخمک باور شده او متولد شده ، مادری که ۹ ماه او را در رحم خود پرورانده و تغذیه کرده و مادری که قرار است همه عمر نگهدار او باشد.
فرزند به دنیا آمده یک دختر زیبا و دوست داشتنی است که برای این خانواده بسیار با ارزش است.
کتی ۳۱ ساله در این رابطه میگوید:خواهرهای ما واقعا به من همسرم لطف داشتند و این بهترین هدیه ای بود که من و او از خانواده هایمان گرفتیم. داشتن فرزند آرزوی هردوی ما بود.
 دیوید ۳۳ ساله میگوید: من هنوز هم باور نمیکنم که ما والدین یک نوزاد هستیم . این دختر کوچک فرشته ماست و این خواهران ما بودند که به ما کمک کردند تا رویایمان رنگ واقعیت بگیرد.
کتی هنگام نوجوانی متوجه شد که به صورت مادرزادی تخمدان ندارد و هرگز بچه دار نخواهد شد همان زمان خواهرش به او قول داده بود که در حل این مشکل کمکش کند. هنگام حل این بحران خواهر دیوید نیز پیشنهاد کرد با اهدای رحم خود به تولد اولین نوه خانواده کمک کند.

 

آغاز بودن و سالی نو

باز متولد میشوم

 

 

ازنین صبح بپا خاسته را
با تو آغازیدن!
با تو از پخش و پریشانی دلها گفتن
از دهانت سخن سوختگان بشنیدن .
راه رفتن با تو!
غمگسارانه نشستن با تو
پای در خلوت خاموش دو جان نوشیدن .
گفتنی ها را ناگفته نهادن بر لب
نکته ها زیر نگه پوشیدن .
آسمان تا که نبیند غم چشمان تورا
پرده بر پنجره ها افکندن .
در کنارت ماندن .
در کنارت ماندن .
روز را با تو به شام آوردن .
شب بیداری و دلداری را
با تو پایان بردن !