از چی بنویسم ؟؟ از کجا بنویسم ؟؟؟؟؟؟؟؟

اول از همه ، هر کس اینجا ی سر زد ازش خواهش میکنم واسه سلامتی پسر ی دونه همکار عزیزم دعا کنه ، گویا دیشب داشته میرفته مسجد که ی ماشین زده بهش و از دیشب بیمارستان بستری بوده ، بخش ویژه چون به جمجمه سرش ضربه خورده ، شاید بعضی هاتون عکسش رو توی اون مسابقه دیده باشید ، واسش دعا کنیدددددددددددددددددد که هستی مامانش بند به نفس این بچه است http://weroniika.blogfa.com/

 

 

بعدش اینکه روز جمعه خاله و دایی های کوچیک خوب حق بزرگتری مامان من رو گذاشتن توی دامنش ، دورش کردن و هرچی از دهنشون دراومده بهش گفتن و خاله جان محترمم هلش دادن که باعث شده ی انگشت مامان نمیدونم بشکنه یا در بره و اینقدر حال مامانم خرابه از نظر روحی که حاظر نیست بریم دکتر ، افسرده کامل شده و دیگه اون نور زندگی رو تو چشاش نمیبینم ، واسه من یکی قابل تصور نیست توی این خانواده همچین برخوردی ، باورم نمیشه اصلا ، ما جونمون واسه هم در میرفت ، وای به روزی که ی قطره خون از دماغ یکیشون میومد و حالا ............. کار دنیا به جایی رسیده که مامان رو تحقیر کنن و توهین و ...... ، یهو اون همه عشقم به خانواده مادری تموم شد ، فقط واسم ی دایی ( دایی بزرگم ) موند و همین ، و به خودم قول دادم دیگه نه تو عزا و نه تو عروسی اجازه ندم هیچ کدوم از اینا پاشون رو بزارن تو مجلس ما ، واسه من یکی رفتن زیر آوار و مردن ، دیگه نه خاله دارم و نه 5 تا دایی ، فقط 1 دایی

 

و میان اینتهمه خبر بد ، امروز وقتی شنیدم همکارم که ی شهر دیگه ازدواج کرده بود و ی شوهر بی مسئولیت داشت ، تونسته اون شهر رو ترک کنه و با پسرش بیاد مشهد ، اینقدر خوشحال شدم که انگار خودم از زندان آزاد شدم ، چقدر با این دختر من حرف زدم ، از همون موقع که تو عقد بود و گریه میکرد از رفتارهای شوهرش و چقدر من بهش گفتم عزیزم بیا هنوز اولشه تموم کن این زندگی رو و اون چون خودش خواسته بود این پسر رو و مجبور به تحمل بود و چه همین ی ماه قبل که از روی افسردگی کامل میخواست بچشو برداره و فرار کنه به قول خودش مخفیانه زندگی کنه و چقدر حرف زدم تا تصمیمش رو عوض کرد و خدا رو شکر به ی راه حل عقلانی رسیدن گویا و دیروز مشهد بوده و اومده شرکت ، من هنوز ندیدمش تا بفهمم چی شده ، ولی خوشحالم واسش

 

امیدوارم بشه ی وام جور کنم ، تو فکر اینیم که هرچه زودتر خونه بابابزرگ رو تخلیه کنیم

 

ی پست خوشمزه

امروز ظهر که از شرکت برگشتم خونه ، پریدم توی آشپزخونو و مشغول آماده کردن افطاری و سحری شدم و همچنان که کرفس سرخ میکردم و سیب زمینی آبپز و برنج رو چلو ، یهو یادم اومد اوه اوه جناب عشق فرمودن چند وقته دسر نمیاری بخوریم ها ، خب راست میگفت از شروع ماه رمضون چیزی به نام دسر نبردم واسه خوردن و نوشیدن ، چون افطار رو که نمیشه با خوردنی و نوشیدنی سرد باز کرد و بخوایم بعد افطار هم بخوریم کلا باز و گرم شده دسرمون ، اما امروز خودمم بدجوری دلم دسر میخواست ، خواستم میلک شیک میوه یا شکلات درست کنم دیدم گرم میشه و بستنی هم بزنم توش آب میشه ، خلاصه نهایتا تصمیم گرفتم این خوردنی واقعا خوشمزه رو که پایین دستورشو گذاشتم درست کنم و الحق هم خوشمزه بود و سر تکه آخر تعارف بود که بین من و جناب عشق تکه پاره میشد :)

 

 

 

بستنی تیرامیسو

 

 

 

قهوه دم کرده ۱ پیمانه
بستنی وانیلی ۱ لیتر
شکلات ۱۵۰ گرم
بیسکویت لیدی فینگر به تعداد لازم

طرز تهیه
توی یک قالب لوف یا هون کیک های صبحانه یا هر قالب دلخواه یک کیسه فریزر بندازید و کاملا ظرف رو بپوشونید. بستنی رو از فریزر در بیارید و اجازه بدید تا کمی نرم بشه, ولی آب نشه, حالا اونو به دو قسمت مساوی تقسیم کنید. شکلات رو رنده کنید و به یکی از بستنی ها اضافه کنید. حالا بستنی رو توی قالب کاملا پهن کنید و خوب اونو صاف کنید. حالا لیدی فینگرها رو توی قهوه آماده بزنید و سریع بردارید و روی لایه بستنی بذارید و کاملا روی بستنی رو با اونا بپوشونید. کمی اونا رو فشار بدید تا توی بستنی فرو برن. حالا قهوه آماده رو با نیمه دیگه بستنی مخلوط کنید و روی لیدی فینگرها بریزید و خوب صاف و فشرده کنید. روی قالب رو با اضافه کیسه فریزر بپوشونید و ظرف رو برای چند ساعت توی فریزر بذارید تا بستنی سفت بشه و بعد توی ظرف مورد نظر برگردونید و کیسه رو جدا کنید و سرو کنید.

***نکات
*من به جای لیدی فینگر از تی تاپ استفاده کردم, فوق العاده شده بود, پس فکر نکنید که حتما باید لیدی فینگر داشته باشید. حتی میتونید از کیک هایی که قبلا پختید هم استفاده کنید.
*مواظب باشید بیسکویت ها خیلی توی قهوه نمونن, چون متلاشی میشن.
*شکلاتها رو با رنده درشت رنده کنید.
*شکلاتهایی برای این کار مناسبن که وقتی رنده میشن خیلی خرد نمیشن.
*بهتره که شکلات نیم ساعت توی دمای محیط باشه تا موقع رنده شدن, خرد نشه!
*میتونید به جای دو لایه بستنی, لایه های بیشتری هم درست کنید و ما بین اونا هم کیک بذارید.
*کلا برای این مدل سرو بستنی, میتونید از هر چیز دیگه به سلیقه خودتون استفاده کنید.

 

البته قابل ذکر وباشد که من قهوه رو دم نکردم بلکه از مخلوط قهوه آماده ، شکلات ، کاکائو و نسکافه و ی لیوان آب جوش استفاده کردم و وقتی مایع کمی خنک شد تیتاب ها رو خیسوندم توش

 

خیلی خوشمزه بودددددددددددددددددد ، هرچند تا خوردیمش بستی تغریبا آب شده بود

 

 

 

خدا جون ، نمیخوای ابرا رو کنار بزنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دلم ی هیجان میخواد ، ی تغییر ، روزمرگی خستم کرده ، کاش اینقدر انرژی اندرون وجودم انباشته نبود که ندونم باهاش چیکار کنم

 

خدا رو شکر امورز اون مناقصه که نگران مدارکش بودم برگذار شد و هرچند ما دوم شدیم ولی خیال من که راحت شد  حداقلللللللللللللللللل

عشقمان دیشب  شیفت بودند و نددیمشان و بسی دلمان تنگیده برایشان ، از صبحم نزنگیدم چرا که با خود میفکریم  شاید رفته باشه ی چرت لالا که بعید میدونم البته و زهی خیال باطل بنده

امرورز ضعف روزه ما را فراگرفتندی و وااسفا که  باید واسه سحرم غذا بپزم ، آخه 3 نفر بدون سحری میمونن در غیر اینصروت ، شخص شخیص خودم ، خاله جان که عصرها میره پیش گلاره و شبم میره پارک ورزش و وقت نداره واسه غذا درست کردن و عشق عزیزتر از جان ، حالا یکی بیاد این معادله چند مجهولی رو حل کنه و بیابه پرتقال فروشی مورد نظر بنده رو ، من مامانمو میخواممممممممممممممممم :(((((((((((((((((((((((((((((( ( یادش بخیر ، مامان جان هرسال واسه سحری از عصری غذا درست نمیکنه و دلش میسوزه واسه بچه هاش و صد البته همسرجانش که ی وقت غذای مونده نخورن ولذا خورشت رو بعد افطار میزارن و برنجم همون سحر از دم برمیدارن و داغ داغ میارن سر سفره ای که رنگ به رنگش کردن با سالاد و ترشی و  ماست و  ....  ، و چقدرم که من با غرغر بیدار میشدم و با چشای بسته که ی وقت خوابم نپره ناز میدادم و ادا که میل ندارم و ..... بمیرم واسه مامانم که حالا خودم از عصری ی چیزی سر هم میکنم و با کلی به به و چه چه میخورم )

از بس زندگی ی نواخت شده دلم ی رمان توپ خواست و از آنجایی که حوصله نداشتم بگردم به ی رمان از دانیل استیل اکتفا نمودم ، آخ که چه دورانی بود دوره دبیرستان ، مثل آدامس میچسبیدم به کتاب و تا صبح بیدار میموندم و داد و قال مامان که مگه تو درس نداری ؟ مشق نداری ؟ و من عاشق خوندن و خوندن و خوندن

 

عجب دوره زمونه ای شده ها !!!!!

دیشب با جناب عشق رفته بودیم بیرون واسه افطار درحقیقت پارک نزدیک خونه ما ، تازه افطار تموم شده بود و ایشون آماده میشد نمازش رو بخونه و هی به من غر میزد که چرا 2 تا مهر نمیاری به هم نماز بخونیم و تو به عدالت من شک داری و اینا که 2 تا پسر جوون اومدن رو نیمکت کناری ما نشستن  ، خلاصه ایشون بلند شد به نماز و اونام شروع کردن به حرف زدن با خودشون و چون خلوت بود همه جا و البته صداشونم بلند بود ناخواسته صداشون رو میشنیدم ، یکیشون داشت واسه اون یکی با خنده تعریف میکرد که جمعه شب همراه پدر و مادرش و خواهر و شوهر خواهر و بچه کوچیکشون و خانواده عمه و مامان بزرگش رفتن سمت طرقبه ، وقت برگشت جاده بخاطر تصادفی که شده بوده ی کم ترافیک بوده و یهو پسر خواهرش که همراه مامان و باباش تو ماشین اونا بوده داد زده اوناها عمو حسن و زنعمو و همه صورتشون رو برگردونن سمتی که بچه میگفته و دیدن بله ، عمو جان  ( یعنی عموی مادر اون بچه )  همراه ی خانوم که بچه فکر میکرده زن عمو باشه تو ماشین نشستن و سخت سرگرم خوش و بش و ..... و میگفت اینقدر عمو جان هواسش به خانوم بوده که حتی وقتی کنار ماشین ما بود ما رو نشناخت ( البته به نظر من خودشو زده به کوچه علی چپ ، والا ، وگرنه چیکار میتونست بکنه خب ) و خلاصه پدر محترم ایشون که میبینن اوضاع اینجوریه و آبروی خانواده در شرف پوکیدن ، پاشون رو میزارن رو گاز و هرجور هست در میرن از اون وضعیت تا اینکه میرسن به جایی که سرمنشاء ترافیک بوده یعنی محل تصادف و باز اونجا عمو جان میرسه به اینا و سرشو میاره بیرون و هی از دیگران میپرسیده چی شده ، خلاصه چنان با خنده  تعریف میکرد موضوع رو واسه دوستش که اصلا انگار نه انگار ی اتفاق ناجور و ناپسند رو داره تعریف میکنه ، بعدم که موضوع حرفشون رسید به دخترایی که خودش باهاشون دوست بوده و به قول خودش بعد ی مدت میزاشتشون تو خماری و میرفته سراغ بعدی .... ( البته اونا ما رو نمیدیدن نه من رو و نه حتی جناب عشق رو که مشغول بر پا داشتن نماز بود چون بینمون چندتا درخت  کوتاه و بلند با کلی شاخه و برگ در هم و برهم بود ) . البته منم نمیدونستم به این اوضاعی که ایشون تعریف میکنه بخندم یا برای اوضاع ناجور کشورم تاسف بخورم ، چرا ی مرد متاهل باید دنبال ی ارتباط خارج از خونه باشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

دوستان خوبم ، التماس دعا دارم

خیلی نگرانم ، دیشب زنگ زدم به خواهرا و از لابلای صحبتاشون متوجه شدم سر فروش محصول خیارشون مشکل دارن ، از همه دوستانی که امروز اینجا سر میزنن و این مطلب رو میخونن ، خواهش میکنم از خدا بخوان خواهرای من رو بعد اونهمه زحمتی که کشیدن و دارن میکشن ، ناامید نکنه ، شاید خدا رحمش بیاد و لطفش رو شامل حال خانواده من بکنه

 

ممنونم از همتون

 

یعنی ما ایرانی ها چرا اینقدر دقیقه نودی هستیم و باید حسرت فرصت های از دست رفتمون رو بخوریم همیشههههه

واقعا لذت میبرم و احساس غرور میکنم از بازی های بسیار بسیار زیبا و جذاب برو بچه های والیبالیمون ، ولی باز این سوال که چرا باید حسرت روزهای قبل رو داشته باشیم بدجوری ذهنم رو درگیر میکنه با هر امتیازی که میگیرن ، کاش حداقل ی امتایز ز روسیه داشتیم ، کاش بازی با صربستان رو بهتر بودیم ، آخ کاششششششششششششششششش ، آخه حیفه نریم مرحله بعد

 

البته این صرفا توی ورزش نیست ، ی کم دقت کنیم میبینم بیشتر از نیمی از ما ایرانی های گل و بلبل و دوست داشتنی و نمونه و تک در دنیا ، دقیقه نودی هستیم ، ولی واقعا اگر این انرژی مون رو از همون اول روی هر کاری میزاشتیم الان دنیا روی انگشت کوچیکمون میچرخید ، شایدم دلمون واسه دنیا میسوزه :)

 

بعضی از اشعار فریدون مشیری رو خیلی دوست دارم

دیوار, سقف, دیوار
ای در حصار حیرت زندانی
ای درغبار غربت قربانی
ای یادگار حسرت و حیرانی
برخیز
ای چشم خسته دوخته بر دیوار
بیمار, بیزار
تو رنگ آسمان را
از یاد برده ای
از من اگر بپرسی
دیریست مرده ای
برخیز
خود را نگاه کن به چه مانی
غمگین درین حصار به تصویر
ای آتش فسرده
ندانی
با روح کودکانه شدی پیر
یک عمر میز و دفتر و دیوار
جان ترا سپرد به دیوان
پای ترا فشرد به زنجیر
برخیز
بیرون از این حصار غم آلود
جاری است زندگانی جاری است
دردا که شوق با تو غریبه است
دردا که شور از تو فراری است
برخیز
در مرهم نسیم بیاویز
هر چند زخم های تو کاری است
آه این شیار ها که پیشانی است
خط شکست هاست
در برج روح تو
کزپای بست روی به ویرانی است
خط شکست ها ؟
نه که هر سطرش
طومار قصه های پریشانی است
ای چشم خسته دوخته بر دیوار
برخیز و بر جمال طبیعت
چشمی مان پنجره وکن
همچون کبوتر سبکبال
خود را به هر کرانه رها کن
از این سیاه قلعه برون آی
در آن شرابخانه شنا کن
با یادهای کودکی خویش
مهتاب را به شاخه بپیوند
خورشید را به کوچه صدا کن
برخیز
ای چشم خسته دوخته بر دیوار
بیمار
بیزار
بیرون ازین حصار غم آلود
تا یک نفس برای تو باقی است
جای به دل گریستنت هست
وقت دوباره زیستنت نیست
برخیز
*-*-*-*-*-*
فریدون مشیری

 

همه چی آرومه ، چقدر این حص عالیههههههههههه

خداوندا در این شب سیاه و در این روزگار سیاه تر برای دوستانم وخودم
راهی به روشنایی از تو می خواهم
راهی که خوب میدانم نه از سرزمین های پست و هموار و نه از جلگه ها که از
ستیغ کوههای سرد و سوزان و از میان کویری برهوت خواهد گذشت .وچه فرصتی
بهتر از رمضان برای این پیمایش سخت

 

 

شکر خدا فعلا همه چی آرومه

دیروز به خودم مرخصی دادم از کار شرکت ، البته فقط از کار شرکت ، چون دقیقا مثل ی کذت مظلوم از صبح که بیدار شدم تو خونه در حال تحرک و کار کردن بودم و رفتم خرید مواد غذایی ( آخه دلم میسوزه واسه بابا بنده خدا که نمیرسه هم منو ساپرت کنه و هم مزرعه و مامان اینا و .... ) و ی خورده هم سبزی خریدم و کلی وقت گرفت شستشو و خورد کردن سبزی ها و صد البته پخت غذا برای سحر جناب عشق که هوس نمودیم برایشان عدس پلو و گوشت قلقلی بدرستیم و سوپ شیر برای افطار ( دفعه اول بود سوپ شیر درست میکردم و از 10 به خودم 5 دادم ، آخه خوشمزه نبود به نظرم و رنگشم سفید سفید نبود :( ) عصرم رفتم زیارت ضامن آهو که همسایه دوست داشتنی همه ما مشهدی ها هستن و زیارتگاه قلبهای عاشق و از اونجا با جناب عشق برگشتیم و من بدو بدو  رفتم خونه افطاری برداشتم و رفتیم  پارک . خلاصه تا رسیدم خونه و رفتم که بزنم تو گوش لالا شد ساعت 12 و نیم نیمه شب ، تازه سحرم بیدار شدم باز ، اینا رو نوشتم که بگم الان بشدت دلم لالا میخواددددددددددددددددددددددددددددددددددد اونوقت یکی از مدیران محترم واسه من 2 تا کار گذاشته که اصلا مرتبط به من نیست و کلا در حال ضد حالم

راستی خدا راضی باشه دیشب قبل خواب ی نیم ساعت  هم فیس آباد را چک نموده و کمی تلاطم ایجاد نمودیم در فضای آرامش

 

 

 

مسابقهههههههههههه

از این مسابقه ها خوشم میاد

 

بشتابید به سوی مسابقه کتابخوانیییییییییییی

http://attarlibrary.ir/ketab2/

 

باز تنها شدم :((((((((

امروز مامان که 2 روزه اومده بود مشهد واسه اینکه کره هایی که بابای خریده بود رو باز کنه و تبدیلشون کنه به روغن زرد :) و خواهر کوچیکه که دیروز اومده بود واسه اینکه بره دکتر ، برگشتن سر مزرعه و باز من موندم و دلتنگی

 

البته ی کم دلم آروم تره بعد اون برخورد دایی و بابا در حضور اون دوتا دایی دیگه که به نظرم نقش ی سوپاپ اطمینان رو داشت این برخورد و دیگه لازم نیست نگران ی اتفاق بدتر از اون باشم 

خواهر وسطی طفلک هم که مشغول خیار چینی بوده و هست و ....

فردا باید برم زیارت همسایه محربونم و تشکر کنم ازشون بابت این آرامش دل

 

واییییییییی ، دیروز ی مناقصه داشتم و مدارکش رو آماده کردم فرستادم ولی دلم مثل سیر و سرکه میجوشه نمیدونم چرا اینقدر نگرانتم نکنه ی مدرک کوچولو کم بوده باشه ، دیشب 2 بار از خواب پردیم و فکر کردم اون برگ پیشنهاد قیمت رو مهر زده بودم ؟ اون برگه ظرفیت کاری رو داده بودم دکتر امضاء کنه ؟ خدایا روی پاکتاشون رو درست چسبوندم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حالا خوبه تهیه و فرستادن مدارک مناقصه کار همیشه منه ها ، ولی خب نمیدونم چرا ایمنقدر مظطربم سر این یکی

امیدوارم مشکلی نداشته باشه مدارکم

 

پینوشت : الان داشتم با جناب عشق میحرفیدم و باخبر شدم دیروز ظهر ناهار خورده و سرخوش امروزم روزه گرفته ، خداجونم پس کی میخوای از این تنهایی نجاتش بدی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟البته من باشم اون مسئول رفع تنهایی :)))))))))))))

 

پینوشت : وایی همکار میگه واسه پدرخانمش ی هتل آپارتامان معامله کردن که حق کمسیون بنگاه شده 130 میلیون تومننننننننننننننننننننننننننننننن ، بعد میگن چرا ملت ایران علاقه دارن به دلالیییییییی

 

خدایا بازم شکرت

اونی که میترسیدم اتفاق افتاد ، البته بازم خدا رو شکر که انفجاری نبوده و حداقل 2 تا از دایی ها بودن اونجا و کار به جاهای وخیم نکشیده اما خب ی سری حرمت ها شکسته و دایی کوچیکه ...... نمیدونم چرا تمام فشار های روحی و استرس های ناشی از بیکاری و وضعیت مالی نچندان دلچسبش رو سر خانواده بینوای من که دارن حمایتش میکنن خالی کرده ، سر بابای بنده خدای من که به قول خودش اونو جای بچه خودش میدونه و ...... بگذریم ، حتما تو این کار خدا هم حکمتی بوده و هست که بیخبریم فقط محبت ی برادر تو دل ی خواهر کدر شد و روش ی لایه کدورت پوشوند هرچند میدونم مامان من تحمل کدورت تو دلشو نداره و اینقدر خودشو میخوره و ناراحت میکنه بابت همین قضایا که .....

 

 

2 روزه خواهرا دارن محصول خیار جمع میکنن  یوهوووووووووووووووووووووو ، تازه اینقدر خیارهایی که جمع میکنن هم شیرن هستننننننننننن که نگو

امروز میخواستم روزه بگیرم که گلاره کوچولو نزاشت ، دیشب خونه ما خوابید ( مامانش ی عمل کوچیک داشت و بیمارستان بود ) صبحی از انگور توی حیاط ی خوشه چیده بود و به زور ی دونه گذاشت دهنم و بعدم رفت و من موندم و حسرت انگور تازه و ی روز روزه داری :)))))))))))))

 

توی وب یکی از دوستان الان اینو خوندم ، دیدم بدجوری شامل حال و هوای این روزای منم میشه ، با اجازشون کپی کردم اینجا :)

در پس هر ابری

خورشیدی هست

و بعد از هر باران

رنگین کمان

پس

اگر دلت ابری شد

غمگین نباش

منتظر رنگین کمان باش

منتظر باش

منم منتظرم

 

 

 

نوبرانه دسترنج خواهرااااااااااااااا

دیروز عصر رفتم پیش خواهرا و مامان ، واییییییییی که اولین برداشت از زمین رو داشتن و منم خیار نوبر کردم و کلی بهم چسبید  ، خدا بهشون قوت بده و صبر و تحمل ، البته کلی هم خجالت کشیدم که اصلا مفید نیستم واسه خانواده و اونا از صبح قبل طلوع بلند میشن و درحال کار کرن هستن تا ساعت 11 شب و آخرشم من ناراضی هستم از زندگی ، البته دایی کوچیکه باز گله کرد و باز من نگران روزهای آینده شدم ، نمیدونم چرا حاظر نیست قبول کنه توی ی کار گروهی ی نفر باید مدیر باشه و اگر قبول نداشته سیستم مدیریت بابای من رو خوب باید توی یکی دو ماه قبل محرمانه میگفته و نهایتش ی تکه یا دوتا تکه از زمین کشت شده رو تنهایی اداره میکرده و حالا باید تحمل کنه دیگه نه اینکه جبهه بگیره و .... ، آخ خدایا چقدر باید نگران باشم من آخه ، بگذریم تا باز نگفتن و اعتراض نکردن بهم که  من چرا اینقدر انرژس منفی دارم ولی خداییش اگه شما هم نگران دلخوری و خدای نکرده بحث و درگیری باباتون با دایی کوچیکتون که تا بحال از سر بی احترامی به هم تو هم نگفتن بودید حالتون چطور بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

کسی خیار نمیخواد ؟ کیلو 1000 تومن میدیم هاااااااااااااااا زیر قیمت بازار :)

 

چرا ما مردم اینجوری هستیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیروز رفته بودم حرم و طبق روال همیشه رفتم صحن انقلاب و ی سلام خودمونی دادم به حضرت ، بعد دیدم هی ی خرده حس تشنگی دارم و تعارف حضرت رو قبول کردم واسه پذیرایی با آب خنک صقاخونه اسماعیل طلایی و رفتم ی لیوان آب بردارم ، از خیل جمعیت با لیوان آبم که اومدم بیروم و رو به گنبد وایسادم چشم افتاد به پنجره فولاد و شلوغی زائرین اطرافش ، دلم خواست منم بخشی از این عشق باشم و رفتم ی گوشه وایسادم تا از دور آقا رو قسم بدم به دل پاک زائرین  و عاشقینش که با هزار گرفتاری و مکافات با خلوص نیت میان زیارتش و حالا ی خواسته کوچیکم دارن و از صاحبخونه ای به مهربونی ایشون بعیده نادیده گرفتن این خواست کوچولو که یهو ی صدای جیغ و داد زنونه توجهم رو جلب کرد و شنیدم یکی به اون یکی میگفت دیدی زدش ، گفتم حتما مادری بوده که از دست بچه شیطونش کلافه شده یا شایدم مردی که به تصور قدرت بدنی دستش رو جلوی اینهمه ادم روی زن یا بچش بلند کرده و .... خلاصه بیخیال برگشتم توی حال و هوی خودم و دلم و آقا ، ی چند دقیقه ای که گذشت دیدم کنار میله ای که خانوم ها رو از آقایون جدا میکنن ی خورده خلوت شده و منم عاشق اینم برم کنار اون میله و تکیه بدم بهش و ی صیقلی بدم به دلم و چشام ، رفتم اونجا وایسادم که تازه متوجه شدم چرا خلوت شده ، دیدم ی خانوم جوون که نمیدونم از چی اینقدر دلش شکسته بود و اینقدر حالش خراب بود نشسته رو زمین و با دست محکم میکوبه رو سنگای سرد حرم شاید آتیش دلش خاموش شه و داره ضجه میزنه و گریه میکنه و گاهی دراز میکشه رو زمین و گاهی میشینه و اونم سمت آقایون ، دل منم شکست و برگشتم به آقا بگم که آقا جون دل من هیچی ، ی خورده به دل این بنده خدا برس ، ولی مگه مردم میزاشتن ، اینقدر هول میدادن و ازدحام که ببینن صحنه رو ی وقت از دستشون در نره ی ثانیش و مثلا نفهمن اون چندبار پاشو دراز کرده یا چند دفعه کوبیده رو سرش یا .....، اونقدر عصبانی شدم که دیگه کنترل خودم رو از دست دادم و با صدای بلند به خانوم های اطرافم گفتم چه خبرتونه ، شما با هزار گرفتاری اومدین زیارت و حالا اینجوری بیخیال حضرت شدین و رفتین سراغ دیدن فیلم سینمایی بدبختی یکی دیگه مثل خودتون ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ی چند نفری برگشتن و ی چند نفر دیگه با فشار جای اونا رو گرفتن ، اونطرفم ی تعداد زیادی از آقایون و صد البته خانوم های محترم ازدحام کرده بودن و .... که خادم های محترم تونستن پراکندشون کنن ، ولی دل من بدجوری حالش بد بود ، کلی از آقا عذرخواهی کردم که پز میدادم بهشون با اینهمه عاشقاشون و کلی گریه کردم برای دلشون و فهمیدم قریبی یعین چی ، اینکه بین ی جمع باشی و اون جمع فقط واسه نیازهاشون تو رو ببینن و اگه ی موضوع بی اهمیت دیگه همونجا اتفاق بیافته فراموش میکنن تو رو ، اینکه اینهمه ادم خودخواه که حالا اگه کاری از دستتون برنماید برای ی بنده ی خدای دلشکسته ، حداقل واسش دعا که میتونید کنید و آرمش بخواید ، به قول جناب عشق حالا برو دعا کن که این جماعت ازش فیلم نگرفته باشن و از فردا بلوتوثش نکنن واسه ملت

 

البته کلی هم گله کردم از امام رضا که ای آقا حالا من ی قلپ آب خوردم اونم با تعارف خودتون اووووقت باید اینجوری هزار قلپ اشکمو درمیاوردی شما ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ممنونم ازشون که هر بار رفتم زیارت به ی طریقی سعی کردن معرفت رو به من نشون بدن و هدایتم کنن به سمتی که فاصله بگیرم از ظواهر دین و با دلم برم زیارت نه با پا

 

راستی جناب عشق نرفتن شهرشون و هستند ور دل خودم

 

آشنایی من با جناب عشق

این روزها همه معمولی هستند و صد البته داغ ، منم مثل همیشه صبح میرم شرکت و عصر خونه ، شب با عشق بیرون و اخر شب مثل ی جنازه میرم لالا و 2 باره روز از نو و روزی از نو ، البته بینش ی کارای معمولی دیگه هم انجام میدم مثل شستن لباسای بابایی یا پختن کیک و آماده کردن غذاهای خوشمزه ( دیروز ی کیک نارگیلی پخیدممممممممممممممممممممممممم که اوف ، خودم لذت بردم ازش واقعا ، چون این یکی دیگه هم بافتش خوب دراومده بود ، هم مزش و هم ظاهرش خیلی خوشمل شده بود آخه کلی مغز آجیل رو خورد کردم  ریختم روش همراه با این شکلات چیبسی ها ) وایییی باز دهنم آب افتاد ( قبول دارید که مشک آن است که خد ببوید دیگه مگه نه ) :)))))))))))

 

از آنجایی که احترام خواننده واجبه هرچند کمتر از انگشتان دست باشه و بازم از همونجا که منم با عنایت به یکنواختی روزهام چیزی ندارم بنویسم ، تصمیم گرفتم یکی از بهترین اتفاقات زندگیم رو بنویسم  ، پس هرکس دوست داره بیاد ادامه مطالب

 

پی نوشت :

راستی دیشب جناب عشق فرمودن به احتمال زیاد از ظهر پتجشنبه همراه برادر بزرگشون میرن شهرشون منزل ابوی و شنبه عصر شاید راه بیافتن سمت مشهد ، منم که چون قول دادم پشتشون باشم و تکیه گاه و نپرسم از قضیه خاستگاری و .... ، با اون که ته دلم مسل سیر و سرکه که چه عرض کنم مثل گردباد درهم بود و میچرخید و میخروشید ، ولی بدون یک کلمه پرسیدن از موضوع ، عرض نمودم خوش بگذره عزیزم ، آخ که عشق آدم رو چقدر بیچاره میکنه ، نمیدونم از خودم عصبانی باشم یا دلم واسه خودم بسوزه ، خلاصه اعتماد کردم دیگه ، ببینم به کجا میرسم

 

ادامه نوشته

دیدار دوستان

میخواستم از برنامه دیروز با دوستان دانشگاه بنویسم که ی همکار قدیمی زنگید ، همونی که ی روز از دستش خیلی خیلی عصبانی بودم و نوشتم پولمو بعد ی سال هنوز نداده و اصلا زنگ نزده و ...... ، گفت داره از همسرش جدا میشه و کلی درد دل کرد و ..... ، گفت دیگه تحمل موندن توی کرمان رو نداره و اگه نتونه طلاق بگیره بچش رو برمیداره و یواشکی فرار میکنه و ..... چقدر حرف زدم تا قانعش کنم همچین حماقتی نکنه و سعی کنه از راه قانونی بره جلو  ، امیدوارم مشکلش حل شه و بتونه با پسرش بیاد مشهد

 

حالا برسیم به دیروز ، دیروز از صبح هماهنگ کردیم که عصر بریم طرقبه و بگریدم و شاممونم بخوریم و برگردیم آخر شب ، ولی خب عصر خبر رسید یکی مهمونی دعوت شده و یکی دیگه پدر محترمشون اجازه نداده ( بهش گفتم عزیزم ، شناسنامت رو ببر نشون بابا جانت بده و عرض کن ابوی درسته احترام شما واجبه ولی نگاه کنید من 32 سالم شده و بنظرتون هنوزم اجازه لازم دارم ؟؟؟؟؟؟؟ ) بگذریم ، برناممون کنسل شد با 3 تا از دخترا رفتیم کافی شاپ ، ی جای کوچولو که زیاد نپسندیدم و قرار شد بگردیم ی جای دنج بیابیم که بشه پاتوق همیشگیمون  و از سالهای قبل گفتند و از ....... از شیطنت های نکرده دانشگاه ، از دیشب فکرم مشغوله هویجور که چرا من توی دانشگاه زیاد آتیش نسوزوندم ؟؟؟؟؟؟؟ آخه اصولا من بدون نیاز به هرگونه مواد محترقه هم آتیش درست میکنم وای به جایی که موادشم در دسترس باشه  ، ی دفعه هم که همون ترم اول یکی از اساتید به صورت کاملا مستقیم راه ایجاد اولین آتش سوزی رو واسم باز کرد و شد ی کاتالیزور بسیار بسیار فعال و قوی و یکی از بهترین نمونه های مواد محترقه دانشگاه رو به من معرفی کرد ، من اصلا توجهی نکردم به قضیه و اصلا نگرفتم منظور ایشون رو بس دخمل خوف و درسخونی بودم و تمام هواسم به این بود سر کلاس هی بحث کنم با اساتید و هی داد برآرم که آی تا جامعه اصلاح نشده چه فایده بر مجازت مجرم و آی چرا دارایی یک مرد بعد ازدواجش تقسیم نمیشه بین ایشون و زوجه و آقاجان بیایید مهریه رو محدود کنید اما این قانون رو اجرایی کنید و آیییییییییییییییییییییی ..... ( یعنی همیجور آی آی میکردم تو کلاس ) اوه اوه الان یادم اومد با اون ماده محترقه سر کلاس مالیه بدجوری پریدیم به هم ( چه حافظه اکتیوی دارم که الان یادم اومد )، ولی حیف ، جناب عشق دوست نداره اهل آتیش بازی و سوزوندن و اینا باشم ، همچین آروم شدم ، البته در حضور شخص شخیص خودشان میشویم یک آتش افروز بزرگ البته با مراقبت کامل که خدای ناکرده توجه کسی را جلب نفرماییم

 

بعد دیدن بچه ها وحدود ساعت 8 هم رفتم سمت حرم ( آخه عصری که داشتم آماده میشدم برم بیرون تلوزیون داشت از شهدای حلبچه و حملات شیمیایی عراق به ایران نشون میداد و کلی آبغوره گرفتم و بعدم تصاویری از حرم امام رضا نشون داد که دلم یهو پرکشید برم ببینم گنبد رو و رفتم و دیدم و اومدم ) البته در این بین چند ثانیه هم عشق رو دیدم توی حرم و 2 تا ساندویچ که با عشق پیچیده بودم  رو دادم نوش جون کنه تا ضعف نکنه بچه :)

 

خدا جونم ممنونم ازت

امروز دلم آروم تره و تلفنیم که با خواهرا و مامانی میحرفیدم گویا حال اونام بهتره و روحشون فاصله گرفته کمی از تلاطم و طوفان و ...... ، خدایا شکرت

 

دیشب ی غذای سهل الحصول و سریع التولید و جدیدالخلقه رو با سرعت عمل بالا تولید نموده و با جناب عشق خودمان رفتیم بیرون شب و کلی حال نمودیم ، هرچند براثر ترافیک شدید عشق کمی دیر رسید و ..... اما کیفیت میچربید به کمیت حضورش

امشب قراره با دوستان محترم بریم بیرون ( یکی از بچه ها بعد ازدواج رفته کاشان و وقتی میاد سعی میکنیم حداقل ی برنامه دور همی داشته باشیم ) ولی ایندفعه خیلی دلم نمیخواد برم ، آخه این رفتن یعنی یک شب دور بودن از عشم ، ولی چاره ندارم ( حالتون بد شده دیگه از اینهمه عاشقی من نه :)))))))))))))))))))))) )

 

راستی اگه کسی اینجا میاد و مهربانی میکنه و دلنوشته های ی عاشق مجنون رو میخونه ی لطفی بکنه و به این آدرس بره اگر حوصله داره و به پسر این همکار بنده رای بده که اونم مجنونه البته از نوع مادرانش :) ( اینو خوندی همکار جان خورده نگیر ، خب ی مادر مجنونی و عاشق دیگه ، شک نداشته باش ) http://meysamak.blogsky.com/1392/04/09/post-179/

راستی کد پسر همکار بنده 1019 هستش و البته باید به سه تا کد رای بدید که شمرده بشه نظرتون

ممنون ازتون

منم برم تا دیر نشده رایم رو بدم که دل یک مادر بسی شادان شود

 

یووووووههههوووووووو من اومدم با انرژی مثبت ( دارم میسعیم ها )

دیروز رفتم پیش مامان و دخترا ، البته فکر کنم ی کم دل اونا رو گرفتوندم با گفتن بعضی گله هایی که دایی کوچیکه به من کرده بود ازشون ولی خب دل خودم باز شد ( حالا بیا بچه بزرگ کن ) :) ، امیدوارم بوته های خیارشون خوب محصول بده که خیلی زحمت میکشن علی الخصوص حالا که یکی از دوستای بابایی هم میخواسته از شر ببیی هاش راحت شه ی گله 37تایی رو آورده هوار کرده سرشون و دیگران هم مرغ و خروس و بوقلموناشون رو و کلا مامان جان من الان بجای خاله کوکب کتابهای سوم دبستان داره نقش آفرینی میکنه ( دیشب هم بابا ی هاپوی گنده آورد و ما یکی دوساعت مشغول بودیم واسش اسم پیدا کنیم البته اونم بیکار نبود و با واق واق نزاشت تا خود صبح بخوابیم ما )

 

درضمن کلی هم هنر به خرج دادم بدین شرح که علاوه بر پختن کباب دیگی ( اونم برای اولین بار که خیلیم خوشمزه شده بود دل همه بسوزه ) 3 عدد انبه رو با مقداری شکر و کمی بستنی ریختم توی متخلوط کن و بعد گذاشتم توی فریزر و وقت رفتن ی بسته هم شیر خریدم و بردم اونجا و شیر انبه واسشون درست کردم توپپپپپ عمه اینام اومدن و انگشت حیرت همیجور به دندان منانده بودندهویجوررر ( بازم دل ملت بسوزه که از داشتن دخمری مثل من محروم هستن با اینهمه هنر )

 

اوه اوه راستی تبریک میگم ، دیشب تیم والیبال عجب توپ ایتالیا رو برده ، جگر هر بنی بشر ایرانی حال اومده فکر کنم ( البته من که ندیدم :( اونجا تلوزیون نیست خوب ، ولی جناب عشق با مسیج های پرشور خبر هر ست رو میدادن بهم )

 

 

خدایا منو ببخش

دیروز مرتکب ی گناه کبیره کبیره شدم ، چیزی که خودم خجالت میکشم سرمو پیش خدا بلند کنم ، دعا کنید خدا ببخشدم که هیچ توجیهی واسه عمل زشتم ندارم

 

خدای بزرگم ببخش منو

 

صبحی همکار ی جمله قشنگ از شریعتی خوند واسم که بدجوری به دلم نشست

آنگاه که عشق فرمان دهد ، هیچ محالی باقی نخواهد ماند ( نقل به مضمون بود البته و فکر کنم عین جمله نباشه )

حتی خجالت میکشم از خدا درخواست کنم این محال در عشق من رو هم نادیده بگیره و اجازه وصال بده

 

داره حالم از خودم بهم میخوره ، شدم منبع انرژی ولی از نوع منفیش ، طبق خواست جناب عشق شدم تکیه گاه ایشون و میخوام مثل قبل زندگیم رو بسپارم به دست خدا و از همین امروز و حضور عشق لذت کامل رو ببرم و ترس از نبودنش رو بندازم دور ، انشاءالله که همیشه هست واسه دلم

خلاصه امروز که از شرکت برم خونه باید برم سراغ دیگ و قابلمه و ی برنج قابل قبول و نه شفته و ی کباب دیگی حسابی بدرستم ( دفعه اوله که میخوام کباب دیگی بدرستم و از آنجا که باباجان استاد ساخت اینا غذا هستن ، میترسم از آبروی نداشتم )

 

خدایا ! نمیدونم حداقل گوش میکنی به گله هام ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیشب با جناب عشق محترم رفتم بیرون ( حتما به نظر همتون من ی احمقم ، درسته چون به نظر خودمم ی احمقم که نمیونم دل بکنم ) و ایشون وقتی حال خراب من رو دیدن ( خراب که چی بگم ، یک مرده رو دید که به زور نفس میکشه ) کلی گله کرد که پشتش رو خالی کردم و باعث شدم ایشونم حالش بد باشه و ...... اینم شانس منه دیگه و خب قول دادم بشم مثل همون آدم سابق و اصلا غصه نخورم که ..... حالا یکی نیست بگه این بدبختم نیاز داره به تکیه گاه ، ولی گویا خدا واسم نوشته تکیه گاه عام و خاص باشم ، خلاصه الان ی مرده شده تکیه گاه و سعی میکنه بخنده و بحرفه و ......

 

دعا کنید واسم

 

 

و اما عشق

به عمرم به اندازه این 3 روز گریه نکرده بودم ( اصلا تا بحال صدای هق هق گریه خودم اینجوری بلند بلند نشنیده بودم ) کنترل حال و احوالم اصلا دست خودم نبود ، بیقرار بودم و 2 شبانه روز اصلا نتونستم بخوابم و جز دو سه قورت آب جیزی نتونستم بخورم ، هیچکس نبود باهاش درد دل کنم ، تمام وجودم ترس بود و نگرانی ، رفتم بهشت رضا پیش مامان بزرگم و اینقدر گریه کردم و التماس که من جرات خودکشیم ندارم مامان بزرگ تو را خدا دعوتم کن پیش خودت و ........

 

دیروز با جناب عشق بینوا رفتیم بیرون ، اونم راضی نیست از این اوضاع ولی ..... قرار شد تمام سعیشو بکنه شاید بشه اون چیزی که دل ما میخواد ، امیدوارم بتونه

درضمن به حس ششم خود آفرین بازم که وقتی گفت حتی خانوادش نشونم خریدن واسه اونی که رفتن خاستگاری فهمیم چرا این دل بدبخت من ندونسته 3 روزه میسوزه و میسوزوندم

 

خلاصه کلی بهم قول دادیم و قول گرفیتم

( درضمن شب میلاد امام زمان هم من ی خوابی دیدم که امیدوارم واقعیت پیدا کنه ، صدایی که توی خواب معتقد بودم آقا ابالفضل بود چون قبلش متوسل ایشون بودم و میپرسیدم چطور راضی شدین به این اوضاع من ، جوابم داد که بهش بگید ما راضی نیستیم ، چه واقعیت چه توهم ی خورده دلم آروم شده ولی هنوز ............................. خدایا تو عمرم هیچ وقت چیزی رو با التماس و لجبازی و زور ازت نخواستم ؛ همیشه میگفتم اگر خیرت بر این هست و ..... اما ایندفعه من میخوامششششششش ، خدااااا ازم دریغش نکن ، من بدون اون میمیرم

 

کمکککککککککککک

اگر شما دوستانی که لطف دارید به من و گاهی سر میزنید اینجا ، معتقدید با دعا ممکنه مشکل آدما حل بشه واسم دعا کنید ، چون من دیگه ناامید ناامید شدم

 

دیشب باخبر شدم مامان محترم و خواهران محترم تر جناب عشق واسش رفتن خاستگاری

پایان زندگی دل من نزدیکه ، فکر کنم باید برم لباس سیاه بپوشم و عزاداری کنم واسه دل عاشقم

اگر عمری بود و زنده موندم بازم میام

 

خدا از روی زمین حذف کنه آدمی رو که ......

خدا از روی زمین حذف کنه آدمی رو که از رامز و رمز همکاراش سر در میاره و با دوستی میاد جلو و بعد چنان از پشت بهت خنجر میزنه که ......

 

من اهل نفرین کردن نیستم ولی امیدارم همچین آدمی بیمره و دنیا رو از لجن حضورش پاک کنه

 

واقعا عصبی شدذم و مشکوک روی مثلا 2 تا همکار

 

ابراز شرمندگی فراواننننننننن

من رسما از خانوم مهتاب سادات عذرخواهی میکنم که دیشب وقتی بین چندتا از وب های خانوم هایی که همسر دوم هستن وب ایشونم باز کردم دیگه دقت نکردم که ایشون همسر اول هست و با لحنی دلخورانه ازشون سوال کردم که چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟ ( شرمنده مهتاب جان که سوالم لحنش تند بود و ناپسند ) و امیدوارم خدا سلامت و سعادت رو همراه زندگی شیرین و عمری طولانی نصیبشون کنه

 

 

و اما بعد

دیشب جناب عشق زنگ زدن و فرمودن که دارن میان سمت مشهد و البته خیلی رسمی تشریف داشتن ، من چشم سفیدم واسش مسیج زدم که چرا اینقدر رسمی ؟ این دوری باعثش شده یا دیگه من صمیمی محسوب نمیشم و خودم خبر ندارم ؟ ( آخه دلم تنگ بود و خب دلتنگی دل رو نازک میکنه و خلق رو تنگ دیگه ، چیکار کنم ) . صبحم از 6 بیدار بودم و منتظر تماسش ولی خبری نبود که نبود ، دلخور بودم حسابی و هرکار میکردم خودم بهش بزنگم نمیتونستم ، دلم میخواست اون زنگ بزنه ، دیگه ناامید داشتم لباس میپوشیدم بیام شرکت که زنگید و بنده خدا ایشون گذاشته بود 7 به بعد زنگ بزنه که مثلا از خواب بیدارم نکرده باشه ، امان از دل آدما ، خلاصه الان یک عدد محبوب دل خوشحال که همانا خود خودمان باشیم اینجا نشسته با کلی انرژی برای ساعت 8 شب که عشق رو ملاقات کنه ، امیدوارم تا دیدمش نزنم زیر گریه