از چی بنویسم ؟؟ از کجا بنویسم ؟؟؟؟؟؟؟؟
اول از همه ، هر کس اینجا ی سر زد ازش خواهش میکنم واسه سلامتی پسر ی دونه همکار عزیزم دعا کنه ، گویا دیشب داشته میرفته مسجد که ی ماشین زده بهش و از دیشب بیمارستان بستری بوده ، بخش ویژه چون به جمجمه سرش ضربه خورده ، شاید بعضی هاتون عکسش رو توی اون مسابقه دیده باشید ، واسش دعا کنیدددددددددددددددددد که هستی مامانش بند به نفس این بچه است http://weroniika.blogfa.com/
بعدش اینکه روز جمعه خاله و دایی های کوچیک خوب حق بزرگتری مامان من رو گذاشتن توی دامنش ، دورش کردن و هرچی از دهنشون دراومده بهش گفتن و خاله جان محترمم هلش دادن که باعث شده ی انگشت مامان نمیدونم بشکنه یا در بره و اینقدر حال مامانم خرابه از نظر روحی که حاظر نیست بریم دکتر ، افسرده کامل شده و دیگه اون نور زندگی رو تو چشاش نمیبینم ، واسه من یکی قابل تصور نیست توی این خانواده همچین برخوردی ، باورم نمیشه اصلا ، ما جونمون واسه هم در میرفت ، وای به روزی که ی قطره خون از دماغ یکیشون میومد و حالا ............. کار دنیا به جایی رسیده که مامان رو تحقیر کنن و توهین و ...... ، یهو اون همه عشقم به خانواده مادری تموم شد ، فقط واسم ی دایی ( دایی بزرگم ) موند و همین ، و به خودم قول دادم دیگه نه تو عزا و نه تو عروسی اجازه ندم هیچ کدوم از اینا پاشون رو بزارن تو مجلس ما ، واسه من یکی رفتن زیر آوار و مردن ، دیگه نه خاله دارم و نه 5 تا دایی ، فقط 1 دایی
و میان اینتهمه خبر بد ، امروز وقتی شنیدم همکارم که ی شهر دیگه ازدواج کرده بود و ی شوهر بی مسئولیت داشت ، تونسته اون شهر رو ترک کنه و با پسرش بیاد مشهد ، اینقدر خوشحال شدم که انگار خودم از زندان آزاد شدم ، چقدر با این دختر من حرف زدم ، از همون موقع که تو عقد بود و گریه میکرد از رفتارهای شوهرش و چقدر من بهش گفتم عزیزم بیا هنوز اولشه تموم کن این زندگی رو و اون چون خودش خواسته بود این پسر رو و مجبور به تحمل بود و چه همین ی ماه قبل که از روی افسردگی کامل میخواست بچشو برداره و فرار کنه به قول خودش مخفیانه زندگی کنه و چقدر حرف زدم تا تصمیمش رو عوض کرد و خدا رو شکر به ی راه حل عقلانی رسیدن گویا و دیروز مشهد بوده و اومده شرکت ، من هنوز ندیدمش تا بفهمم چی شده ، ولی خوشحالم واسش
امیدوارم بشه ی وام جور کنم ، تو فکر اینیم که هرچه زودتر خونه بابابزرگ رو تخلیه کنیم

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم