خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -115

دیشب اشکمون رو درآوردن

 

دیشب ی جلسه بودیم با حضور آقای شمشادی خبرنگار سابق صدا و صیما در عراق و سوریه و...، با موضوع تحلیل و تحولات منطقه و محور مقاومت که ایشون به بررسی سوریه و تحولات اخیرش پرداخت، البته بیشتر به سوالات شرکت کننده ها جواب دادن. بنظرم واسه خود من مفید بود تا حدی، حداقلش این بود که ی خورده کوچولو نظرم تغییر کرد در مورد وضعیت فعلی این کشور فلک زده ضمن اینکه فهمیدم روسیه نه بخاطر خواست ایران که برای حفظ وجه خودش و صد البته حفظ آخرین پایگاهش در بین کشورهای عربی وارد قضیه شده و.....، حالا اینا اصلا مهم نیست، چیزی که میخوام از این جلسه بگم حسی هست که به شهدای حرم پیدا کردم،. رشید مردانی که به پای خودشون میرن و به قول سخنران جلسه اکثرا خوابیده  بر میگردن و خیلی هاشوئم که برنمیگردن و یا بی سر و دست میان، دیدم بدجوری وامدار این بزرگ مردان زمانیم 

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -114

یکی به خاندان اضافه شد

 

بله دیگه، دایی جانمان پدربزرگ شدند

همین دایی جان رئیس 

 

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -113

آموخته های جدید

 

آقا من یاد گرفتم که همسر جان در مباحث عاطفی حسی هستند چرا که همه مشخصات یک مرد حسی رو دارنددددد، به قول دکتر از راه که میرسه خونه ولو میشه تو خونه :)))))))))))))) و در تمام طول مدتی که هست دوست داره بنده رو بغل کنه و متقابلا بنده هم، یعنی گاهی وقتی کنار گاز وایسادم و دارم غذا درست میکنم دیگه عصبانی میشم ازش بس میچسبه بهم، آقای دکتر هم فرمودن درمواجه با چنین آقایونی  اشتباه نکنید و در این مواقع باهاش بدخلقی نکنید و خدای نکرده نگید چرا مثل کنه چسبیدی به من، بلکه شما هم بغلش کنید چرا که اگر این  نباشه، ممکنه این مدل مرد توی ذهنش بگه خب اون که من رو بغل نمیکنه پس دوستم نداره

اما درمورد خودم نیدونم چه مدلیم، حسی، دیداری یا شنیداری

واسه من همشون مهم هستن ولی هیچکدوم به یکی دیگه اولویت نداره، اما از دیشب که خودم رو مجبور کردم ببینم کدومش در من قوی تر هست به این نتیجه رسیدم شنیداری واسه من مهم تره و حسی و دیداری در یک سطح هستند البته با ی ابسیلن فاصله از شنیداری :))))))))))))))))))))))  دکتر میگفت دیداری ها برای باور کردن و اطمینان پیدا کردن باید ببینند میگفت مثلا دیدن وقتی ی دونفر دارن با هم حرف میزنن علی الخصوص دوتا خانوم،  و شما میری وسطشون یکیشون هی سرش رو اینطرف و اونطرف میکنه تا طرف مقابلش رو ببینه و آخرش به شما میگه برو اونطرف دارم به فلانی گوش میدم؟؟؟؟؟ اینا دیداری هستند و با اینکه صدا رو میشنون ولی باید ببینن، یا در خرید و.....  حالا در مباحث عاطفی یک خانوم دیداری باید حرکتی ببینه از مردش تا علاقه اون رو باور کنه مثلا خرید ی هدیه، ی شاخه گل و..... و شنیداری ها باید بشنوند این دوست داشتن رو ، من بیشتر دوست دارم بشنوم که دوستم داره همسر جان  خب اون دوتای دیگه هم البته که مهم و لازمن :))))))))))))))))

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -112

از الطاف بی پایان مادرشوهر جان جان

 

مادرشوهرها خیلی عزیزن نه دوستان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فقط نمیدونم چرا همیشه یکی به میخ میکوبن ولی 4 تا به نعل؟؟؟؟؟؟؟

4شنبه و 5شنبه هفته قبل رو من مرخصی گرفتم و بلاخره مرخصی هام با مرخصی های همسر هماهنگ شد و 3شنبه شب بدون رزف قبلی بلیط و...بدون معطلی راه افتادیم سمت دیار همسر جان و بعد ازا تحمل یک فروند اتوبوس کثیف و شلوغ و سختی راه و... رسیدیم منزل ابوین همسر جان

خب صبح روز 4شنبه که رسیدیم تا ظهرش فقط صبحانه خوردیم و بعد استراحت و بعد هم کنار سفره ناهار نشستیم که پدرشوهر جان دلخور نشه ازمون و بعد هم باز استراحت و شب هم با همسر رفتیم بیرون

وقتی برگشتیم مادرهمسر و خواهر محترمشون منتظرمون بودن برای چای و گپ و کفت و خب این وسط چون این دو بزرگوار همیشه ساعت 11 صبحانه میخورن و ناهار میل نمیکنن دیگه، ساعت 8 شب نهایتا شام میخورن و ما هم نشستیم پای سفره، حالا این وسط مادرشوهرجان زرشک گذاشتن روی گاز برای روی برنج، اونوقت امدن نشستن از من میپرسن چندتا دایی داری و ... بعد میرن توی آشپزخونه و میبینن زرشک هاشون سوخته اونوقت به همسر میفرمایند همش تقصیر این خانوم توهستش، هروقت میایین من دوست دارم بشینم پای حرف زدن با محبوب دل شما و اینجوری میشه دیگه، همسر هم هی چپ رفت و راست اومد گفت مامانم دوست داره بنده هم تشکر کردم از اینهمه محبت

فردا صبحش خواهر شوهر جان باز طبق روال بدون هماهنگی با ما زنگ زد خونه خواهراش که اینا اومدن ما میاییم احوالتون رو بپرسیم، اونام جفتشون بیمارستان بودن و شیفت، که دیدم داره هماهنگ میکنه با دختر خواهر کوچیکش که خب پس ما با دایی میاییم حال شما رو بپرسه، منم به مادرشوهرم گفتم به من برمیخوره وقتی میام من رو که بزرگم آدم حساب نکن اونوقت من برم احوال پرسی ی بچه که ایشونم فرمودن خب داییشون رو دوست دارن و تو گذشت کن و... منم گفتم من بارها به همسر گفتم که تو وظیفه داری احوال خواهر و برادرهات رو برسی ولی خب من رو دوست ندارم من نمیام که در درد دل مادرشوهر جان باز شد و شروع کرد به گفتن که حالا این قضیه که گذشاته و اما اولش منم نمیخواستمت و رفته بودیم قبل تو خاستگاری ی دختر که چقدر خوشگل بود و حافظ قرآن بود و چقدر خانوم بود و خانوادشم خیلی خوب بودن و آشنا بودیم و چقدر من اون دختر رو دوست داشتم و............، وسط همه این تعاریف همسر که رفته بود پای تلفن به فرمایش مامان جانش احوال خواره زادش رو بپرسه اومد و مادرشور حرفش رو قطع کرد و منم بلند شدم سفره رو جمع کردم و همسرهم کمک کرد ظرفها رو بردیم توی آشپزخونه. منم رفتم پای ظرفشور و شروع کردم به شستن ظرف ها این وسط همسر بینوا متوجه حال زار من شده بود و  اومد از پشت بغلم کرد و منم بغضم ترکید ولی خب با تشر ایشون رو از خودم دور کردم و با بدخلقی گفتم برو توی سالن، همین مونده مامانت بیاد ما رو توی این وضع ببینه اونوقت باز باید موعظه شم که رفتارمون درست نیست. ، بعد رفتن همسر از آشپزخونه یکم صدای های بلند از توی اتاقشون اومد که من اصلا بهش توجه نکردم، بعد مادرشوهر اومد قربون صدقه بابت ظرف شستن من و باز حرف رسید به تعریف از اون دختر خانوم محترمی که به دل مادر همسر نشسته بود و اینکه من رو نمیخواستن و.............، منم گوش کردم و بعدم رفتم نشستم ور دل همسر و اجازه دادم با قربون صدقه رفتنش ی کم دلم آروم بگیره

خلاصه اینم از سفر ما به دیار خاندان همسر

اینم بگم که شب آخری خواهرشوهر کوچیکه دعوتمون کرد شام خونشون، دستشون درد نکنه ، کلی تشکر کردم البته ازشون

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -111

هنوز به دنبال یافتن جواب چیکار باید بکنیم هستیم :)

 

در ادامه پروسه چیکار باید بکنیم؟ قراره فردا همسر جان مشرف شن پیش ی متخصص حسابی، البته جناب دکتر فرمودن خانومتم بگو بیاد، و هم اکنون من و همسر واسمون ی سوال دیگه هم ایجاد شده که چرا؟ یعنی همین فردا میخواد اگر لازم باشه واسه همسر دستور عمل بده؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -110

حوصله دانم خراب است

 

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

راستی کارت یارانه ها دست مامان است، یعنی از همون پارسال که بابا از ما قهر کرد و دیگه خونه نیومد این دست مامان موند، امروز خواهر گفت گویا کارت غیر فعال شده؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خواهر وسطی محترم محل کارش رو دوست نداره، من نگرانم از باب دخل و خرج خونه مامان اینا، کسی درک نمیکنه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اندر دره و برهمی هورمون ها هستم کسی متوجه ینست چراااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مدیرعامل شرکت با برخوردها و حرف ها و کردارش عصبیم میکنه، چرااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدا، چرا  خببببببببببببببببببببببببب، چرااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -109

کاش میدونستم چیکار باید بکنم؟؟؟؟؟؟؟؟

 

یادتونه گفتم خانوم دکتری که میرم پیشش معتقد  بود باید IVF کنیم ما، منم معتقد بودم برای این تصمیم هنوز خیلی زوده و ... پیش ی دکتر متخصص دیگه هم رفتم که خیلی ازش تعریف میکنن ، ایشون گفت یکی دوماهی صبر کن و بعد بیا IUI کنیم فعلا که خب این مهلت هم تموم شد، این وسط همسر هم هی میفرمایند صبر کنیم بازم یکی دو ماه دیگه، الان واقعا دچار سردرگمی شدم، طبق آزمایشات من و اون پرسه دوست نداشتنی گرفتن عکس رنگی، مشخص شد از نظر فزیکی من سالمم، همسر هم دو تا دکتر رفته که یکیشون گفته سالمه ولی یکیشون احتمال وا ری ک سل خفیف داده و گفته باید مجدد وقت بگیره بره پیشش، دکتر منم که نگرانه  ومیگه زمان رو از دست نده که ت خ مک ها ضعیف میشن و....، مادر همسر جان هم هروقت زنگ میزنیم همچین حالم رو میپرسه انگار من 4 ماهه باردارم و دچار ویار وحشت ناک مثلا، 

امشب قراره با همسر ی کم حرف بزنیم و ببینیم چیکار باید بکنیم

هرچند مرغ همسر ی پا داره که طبیعی باشه، مرغ منم ی پا داره البته، دوست ندارم کسی بهش بگه ما که گفتیم مخالف این ازدواجیم، حالا حقت اینه، البته که حقش در دنیا فقط و فقط منم ولاغیر، چش اونیم که خلاف این فکر کنه درمیارم :))))))))))))))))))))))))))))))))))))

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -108

اول هفتتون بخیر

 

آخیش، راست گفتن هیچ کجا خونه خود آدم نمیشه، چقدر دلم واسه خونم تنگ شده بودا، الان نشستم رو مبل وسط خونه و پاهامو دارز کردم و لذت میبرم:)))))))))))))، خیلی وقت بود سر نزده بودم خونم بنظرم، دلم واسه دوستانم تنگ شده بود هم

این روزا خیلی سرم شلوغه توی شرکت، آخر ساله و هزارتا کار

تو خونه ام که یا من تنبلم و نمی تونم همه کار رو باهم انجام بدم یا واقعا کار هام زیاده:)))))))))))))))))))))))، دیروز بعد از 2 هفته شایدم اندکی بیشتر، بلاخره موفق شدیم با همسر جان ی سر و شکلی به خونمون بدیم و وسایلمون رو از وسط گرد و خاک و آشغال و کثیفی بیاریم بیرون:))))))))))))))))))))))))))))) الان حتما تصور کردید چه خونه ای داشتیم دیگه نه؟؟؟!!! همسر جان که کلی غر زدن البته چون معتقد بودن نباید اینقدر وقتمون رو بیخود حروم میکردیم و باید بیخیال خونه میشدیم و میرفتیم بیرون، آخه طبق نظریات گهربار ایشون بعد از یک هفته کار کردن باید روز تعطیل رو رفت خوش گذروند. ولی خب دیگه محجبور شدیم تمیز کنیم متوجه میشیددددددددددددد  دیگه مجبور بودیم، زیراکه برادر همسر جان تماس داشتن و فرمودن شاید اگر فرصت کنن با اهل البیتشون مشرف میشن منزل ما که بنظرم فرصت نکردن، چرا که  نیومدن ولی مایه خیر شدن دیگه

در کنار اینا، یک فقره چیز کیک درستیدم دیروز و رلت مرغ هم، خوب شده بودند هر دو برای دفعه اول، فقط حجم چیز، چیزکیکمون خیلی زیاد بود، یعنی ی لایه نازک نون داره و ی لایهههههههههههههه کلفت چیز:)))))))))))) این وانت ها رو دیدین وقتی مثلا 3 برابر قد خمودشون بار میزارن پشتشون اونجوری شده چیز کیکم :))))

واسه وسط رولت مرغ هم از بادمجون کباب شده و سیر که واسه میرزا قاسمی داشتم آماده میکردم گذاشتم، یعنی همچین دخمل خلاقی هستم من

خب حسابی از خودم تعریف در وکردم دیگه، مابقی تعریف هام بمونه واسه بعد که بی تعریف نشم ی وقت خدای نکرده

راستی ، وقتی میخواید رولت مرغ درست کنید نزارید همسرتون گوشت مرغ رو بکوبه، چون میخواد زود به انتهای کار برسه و اصلا ظرافت به خرج نمیده و گوشتتون براثر ضربات محکم پاره میشه و مجبور وصله پینش کنید بعداااااااا :))))))))))))))))))))))))))))))))