از الطاف بی پایان مادرشوهر جان جان
مادرشوهرها خیلی عزیزن نه دوستان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فقط نمیدونم چرا همیشه یکی به میخ میکوبن ولی 4 تا به نعل؟؟؟؟؟؟؟
4شنبه و 5شنبه هفته قبل رو من مرخصی گرفتم و بلاخره مرخصی هام با مرخصی های همسر هماهنگ شد و 3شنبه شب بدون رزف قبلی بلیط و...بدون معطلی راه افتادیم سمت دیار همسر جان و بعد ازا تحمل یک فروند اتوبوس کثیف و شلوغ و سختی راه و... رسیدیم منزل ابوین همسر جان
خب صبح روز 4شنبه که رسیدیم تا ظهرش فقط صبحانه خوردیم و بعد استراحت و بعد هم کنار سفره ناهار نشستیم که پدرشوهر جان دلخور نشه ازمون و بعد هم باز استراحت و شب هم با همسر رفتیم بیرون
وقتی برگشتیم مادرهمسر و خواهر محترمشون منتظرمون بودن برای چای و گپ و کفت و خب این وسط چون این دو بزرگوار همیشه ساعت 11 صبحانه میخورن و ناهار میل نمیکنن دیگه، ساعت 8 شب نهایتا شام میخورن و ما هم نشستیم پای سفره، حالا این وسط مادرشوهرجان زرشک گذاشتن روی گاز برای روی برنج، اونوقت امدن نشستن از من میپرسن چندتا دایی داری و ... بعد میرن توی آشپزخونه و میبینن زرشک هاشون سوخته اونوقت به همسر میفرمایند همش تقصیر این خانوم توهستش، هروقت میایین من دوست دارم بشینم پای حرف زدن با محبوب دل شما و اینجوری میشه دیگه، همسر هم هی چپ رفت و راست اومد گفت مامانم دوست داره بنده هم تشکر کردم از اینهمه محبت
فردا صبحش خواهر شوهر جان باز طبق روال بدون هماهنگی با ما زنگ زد خونه خواهراش که اینا اومدن ما میاییم احوالتون رو بپرسیم، اونام جفتشون بیمارستان بودن و شیفت، که دیدم داره هماهنگ میکنه با دختر خواهر کوچیکش که خب پس ما با دایی میاییم حال شما رو بپرسه، منم به مادرشوهرم گفتم به من برمیخوره وقتی میام من رو که بزرگم آدم حساب نکن اونوقت من برم احوال پرسی ی بچه که ایشونم فرمودن خب داییشون رو دوست دارن و تو گذشت کن و... منم گفتم من بارها به همسر گفتم که تو وظیفه داری احوال خواهر و برادرهات رو برسی ولی خب من رو دوست ندارم من نمیام که در درد دل مادرشوهر جان باز شد و شروع کرد به گفتن که حالا این قضیه که گذشاته و اما اولش منم نمیخواستمت و رفته بودیم قبل تو خاستگاری ی دختر که چقدر خوشگل بود و حافظ قرآن بود و چقدر خانوم بود و خانوادشم خیلی خوب بودن و آشنا بودیم و چقدر من اون دختر رو دوست داشتم و............، وسط همه این تعاریف همسر که رفته بود پای تلفن به فرمایش مامان جانش احوال خواره زادش رو بپرسه اومد و مادرشور حرفش رو قطع کرد و منم بلند شدم سفره رو جمع کردم و همسرهم کمک کرد ظرفها رو بردیم توی آشپزخونه. منم رفتم پای ظرفشور و شروع کردم به شستن ظرف ها این وسط همسر بینوا متوجه حال زار من شده بود و اومد از پشت بغلم کرد و منم بغضم ترکید ولی خب با تشر ایشون رو از خودم دور کردم و با بدخلقی گفتم برو توی سالن، همین مونده مامانت بیاد ما رو توی این وضع ببینه اونوقت باز باید موعظه شم که رفتارمون درست نیست. ، بعد رفتن همسر از آشپزخونه یکم صدای های بلند از توی اتاقشون اومد که من اصلا بهش توجه نکردم، بعد مادرشوهر اومد قربون صدقه بابت ظرف شستن من و باز حرف رسید به تعریف از اون دختر خانوم محترمی که به دل مادر همسر نشسته بود و اینکه من رو نمیخواستن و.............، منم گوش کردم و بعدم رفتم نشستم ور دل همسر و اجازه دادم با قربون صدقه رفتنش ی کم دلم آروم بگیره
خلاصه اینم از سفر ما به دیار خاندان همسر
اینم بگم که شب آخری خواهرشوهر کوچیکه دعوتمون کرد شام خونشون، دستشون درد نکنه ، کلی تشکر کردم البته ازشون