خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -101

پز عالی و جیب خالی که میگن، راست میگن

 

آقا درجریانید که!!! نیستید؟ خب بدانید و آگاه باشید که یک هفته ای هست من و هسمر جان داریم با هیچی زندگی میکنیم، منظور منابع مالی هست، یعنی شما حساب کن من ی 1000 تومنی توی کیفم هست و هی مواظبم چیزی ازش برندارم و همسر بینوا هم فقط به اندازه هزینه رفت و آمدش داره اونم اگر فقط سوار اتوبوس شه و مثلا ی روز کاری واسش پیش بیاد و بخواد با تاکسی جایی بره نداره و در آن همنگامه باید خدا رو یاد کنه و منصرف شه از انجام اون کار هرچقدرم مهم بوده باشه:))))))))))))))) هرچقدرم بهش میگم بیا از پس اندازمون ی خورده برداریم و بعد که حقوق دادن بزاریم سر جاش قبول نمیکنه و میگه به پس انداز که ی بار دست بزنی واست میشه عادی و دیگه اسمش پس انداز نیست :)))))))))))))، خلاصه به شدت منتظریم حقوق بدن، آخه حقوق آبان ماه من رو هنوز شرکت نداده و از اونطرف هم رفتیم 400 هزار تومن اون پارچه ها رو خریدیم واسه رو مبلی ها و اینجوری دستمون مونده توی پوست گردو الان.

حالا اینا مهم نیست، بنده پرو پرو مامان اینا رو واسه شب یلدا دعوت کردم خونمون و خب حالا شما بیابید پرتقال فروش رو، تازه خواهر کوچیکه سفارش پختاستیک ماهی شیر اندر هواپز رو دادن :)))))))))))، این وسط خدا حفظ کنه خواهر وسطی رو که زنگم زده و گفته خواهر اگر ی وقت پول نداشتی بگو من بهت بدم واسه شب یلدا و خرید ماهی ( گویا حرفای یواشکی من و همسر رو شنیده بوده که گفتم هنوز حقوق ندادن و خبری هم نیست )

به قول اون درویش که بهش میگفتن مجیز سلطان محمود رو بگو مثل رفیقت تا زندگی راحت تری بدست بیاری، ولی اون میگفت کار رو باید خدا درست کنه، سلطان محومد خر کیه، منم معتقدم پول رو باید خدا برسونه :))))))))))))))) شمام دعا کنید حفظ آبرو بشه

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -100

گزارش اولین شله زرد پزون

 

دست امام رضا درد نکنه که خیلی کمک کرد و عالی شد شله زرد ما :))))))))))))

جدی میگم ها، من 3 کیلو برنج لاشه گرفته بودم و خوشحال فکر میکردم توی بزرگترین قابلمه سرویسم میشه سر و ته شله زرد رو هم بیارم ولی اینقدر مامانم غر زد که ی قابلمه بزرگتر از خونه اونا آوردم ولی چشتون روز بد نبینه وقتی برنج رو ریختیم توی قابلمه و نصف آبش رور یختیم دیدم ای دل غافل جا نداره قابلمه که دیگه و در این مرحله دیگ دل مامانم هم جوش اومد و عصبانی شد بلاخره :)

اما بنده خونسرد خونسرد و صد البته پرو پرو به مامان گفتم باباجان سخت نگیر ای مادر مهربانم، بیا بزاریم با همین مقدار آب بجوشه و ی کتری هم  ک به زور روی اجاق گاز واسش جا باز میکنیم رو  جدا میزاریم برای جوش اومدن آب  و هی اضافه میکینم توی قابلمه، مامان با نگاه عاقل اندر سفیه نگاه من کرد ولی چون چاره نداشت قبول کرد ولی چشتون روز بد نبینه، برنج همین که آبش جوش اومد و ی کم قد کشید کل دیگ رو پر کرد و دیگه اصلا جای آب نموند واسش و تهش هم شروع کرد به گرفتن از شدت غلظت ولذا باز در طی یک عملیات ویژه عمو کوچیکه که شکر خدا اومده بودن خونمون رفت و ی قابلمه بزرگ  از خونه مامانم آورد ( دیگ رب جوشونی مامان، باور کنید) و تا وقتی شله رو از روی اجاق برمیداشتیم مامان در هر چرخشی که چشش به من افتاد گفت مادر جان بعد این خواستی منار رو بدزدی اول فکر جاش رو بکن 

بله دیگه، برای دفعه اول یک همچین دیگی شله زرد پزوندیم، خدا رو شکر با اینکه مامانم خیلی جوش زد چه سر کوچیک بودن قابلمه چه اینکه آبش رو دو دفعه ریختیم و چه سر اندازه شکر و...:)))))))))) اما اما حسابی خوشمزه شده بود جای همتون خالی

حالا بریم سراغ حواشی

جاری خانومم همراه دخترش که تشریف نیاوردن ( یادم باشه قصه مادر ایشون و خوارهاشون رو بگم ی روزی که خیلd دلخورم کرده )

خواهرشوهر بزرگه هم همراه خو.اهر شوهر دومی اومده بودن ( هون خواهر شوهری که با من مشکل داره اساسی) منم به خاطر مادر محترم همسر و خود همسر صد البته، ایشون رو هم زبانی دعوت کردم اندر مجلس روضه جاری جان که تشریف بیارید خونه ما، ولی فرمودن ممنون ما باید برگردیم عصر شنبه، بعد توی حرف ها متوجه شدم ایشون اصلا گفتن خونه ما نخواهند اومد، منم توی دلم گفتم چه بهتررررررر اصلا کور از خدا چی میخواد جز دو چشم بیناااااااا، البته ی شانس آوردم ها، بعنی فکر کنم خدا کمک کرد، جلوی برادرشوهر محترم به خواهر شوهر خانوم عرض کردم شنبه تشریف بیارید منزل ما، یعنی دیگه نمیتونه کتمان کنه و بازم بک هیچ به نفع من

راستی مامان جونم اندر منزل ما زیارت عاشورا خوندن، یعنی هرچی گشتم دنبال ی خانوم که بیاد ی سخنرانی کوچولو بکنه در مبحث اخلاقیات و بعدم ی زیارت عاشورا یا حدیث کسا بخونه نتونستم بیابم کسی رو توی اون فرصت کم و مامان گفت عیبی نداره خودم زیارت عاشورا میخونم و خوند ، حالا کسی هم نبودها البته،  سه تا دختر خالم بودن و دوتا خواهرام و زنعمو کوچیکه و دخترای کوچولوش :)))))))))))))))

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -99

اندر فرمایشات همسر جان بنده

 

درجریانید که ما تصمیم  گرفتیم روز شهادت امام رضا ی کوچولو شله زرد بپزیم و، خب این وسط کلی قصه داریم با همسر جان

اول که قرار بود درحد چند کاسه  باشه که بین همسایه ها تقسیم کنیم

بعد همسر به بنده به نحو نامحسوس القا کرد مامان ایشونم دعوت کنم و لذا تصمیم گرفتیم چندتا از خانوم های فامیل رو بگیم تشریف بیارن خونمون

بعد مامان جان درجریان امر قرار گرفتن و کلی بنده رو دعوا فرمودن که همین سال اولی چرا میخوای مهمون دعوت کنی و......

البته بعدا مامان جان تغییر عقیده دادن و گفتن پس حالا اگر ی حدیث کسا هم بخونی بد نیست و همسر گفت آها پس ی خانوم رو بگو بیاد ی چند دقیقه ای سخنرانی کنه و ی حدیث کسا هم بخونه

حالا امروز همسر گرامی زنگیدن به بنده و با کلی ناز و نوازش میگه ای محبوب دل جان، میخوای مجلس رو زنونه و مردونه کنیم و بگم ی آقا بیاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یعنی دیگه کلا حرفی برای گفتن نداشتم

بعد از کلی سکوت و هنگ بودن سلول های خاکستری مغر، بلاخره تونستم عرض کنم  همسر جان دیگه اینقدر شلوغغغغغغغغغغغ نکن بی زحمت و تق گوشی رو گذاشتم :))))))))))))))

 

عجب ها

اصلا برش میگردونم به همون چند کاسه در حد همسایه هاااااا 

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -98

پشیمانی سودی داره عاااایااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ :)

 

قا من ی مدتی بود دنبال خرید روکش بودم برای مبیل هام، هرچند قبلا با مامانم سر این مسائل دعوا داشتم و میگفتم چرا نباید از زیبایی وسایل خونه خودمون بهره نبریم ، ولی خب الان خودم ی پا مامانم :))))))))))))  آخه مبل هام روکش مخملی ترک داره و حیفم میاد توی زمستون از دود بخاری سیاه بشن و توی تابستون از خاکی که از پنجره های باز میشینه روشون و بماند بچه های شیطون مهمون که .......، خلاصه بلاخره دیشب وقتی دست داد با همسر قرار گذاشتیم بریم خیابون گردی، این وسط من مامانم راضی کردم باهامون بیاد که ی نظری هم بدن سر جنس و اینا، خلاصه قبل اینکه به همسر ملحق شیم با مامان 

ی مغازه که میشناختم و از طرح های ملافه هاش خوشم میومد سر زدیم که خب قیمتهاش بین 22 تا 25 بود، از یکی دومدلش خیل خوشم اومده بود البته ولی به مامان فرمودم واسه 20متر که من میخوام خیلی گرونهههههههههههههههههه آخه من دنبال پارچه ای بودم با قیمت مثلا 10 تومن ( چه خوش خیالم نه!!!!!!!) ، خلاصه رفتیم و رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به آقای همسر و 3تایی در معیت هم رفتیم به سمت مکانی به نام 4 راه تعبدی که میگفتن قیمت ها مثلا بهتره، ی کم گشتم و دیدم و نتیجه گرفتیم که نخیر چیزی که من بپسندم خیلی گرون درمیاد، ی پارچه پسندیدم با قیمت متری 69 تومن و همسر اصرار که خب بیا بخر) گویا خسته شده بود از گشتن ) منم چشامو گرد کردم و گفتم چشم من الان نزدیک دوملیون بدم که بندازم روی مبلامون یعنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟تا اینکه ی پارچه دیدم متری 28 تومن، بدک نبود ولی خیلی هم بابا میلم نبود اما همسر پسندیده بود و مامانم که همراهمون بود میگفت بین اینایی که دیدی توی این رنج قیمت این بهترینه

منم اصرار که باباجان گروئ میشه و نمیخوام و مغازه دارم اصرار که ای بابا کم میکنم و بخرید و..... خلاصه من که دستم رو گذاشتم روی دستگیره در که بیام بیرون مغازه دار گفت متری 19 تومن و همسرعزیزتر از جان هم اینقدر مخ من رو کار گرفت تا راضیم کرد و خریت نمودیم و خرید کردیم( دقت کردید خرید و خریت چقدر شبیهن :) )

البته لازم به ذکر نیست که موقع بریدن پارچه من هنوز داشتم غر میزدم به همسر که گرون خرید کردیم و.....مغازه دار هم فرمود ای بابا خانوم باید از داشتن همیچن همسری خدا رو شکر کنید ( بنده خدا درجریان نیست که من هر لحظه خدام رو شکر میکنم ) ولی خدایش 400 تومن دادیم به پارچه!!!!!!!!!!!!!!!! الان پشیمانم در حد آن حیوان باوفای نازنین

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -97

فکر کنم مازوخیسم دارم

 

کاش یکی پیدا بشه و بگه دختر جان، خودآزاری داری؟ و صد البته کخ جواب مثبت است 

چرا؟

عرض میکنم خدمتتون

دیشب زنگ زدم منزل پدری همسرجان و در یک  مکالمه تلفنی بیسابقه با مادرجان همسر، به ی مو آویزون شدم که حاج خانوم شما باید شهادت امام رضا مشهد باشید و امکان نداره نیایید و من میخوام شله زرد بپزم و بدون شما ممکن نیست و..... ، خلاصه سرآخر مادرهمسر جان گفت ببینم کی بیکاره که بشه باهاش بیاییم، تازه واسه اینم پیشنهاد دادم که فلانی دانشگاهش تعطیله و بگید بیاردتون

دیدن خودآزری مفرط دارم

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -96

اربعین و حرم یار

 

چند وقتی میشد که نرفته بودم حرم، البته طی این مدت واسه توجیح به خودم میگفتم وقت ندارم و اصلا من کجا میرم مگه که حرم نرفته باشم، ولی در کل تنبلی بود 

چند روزی بود که با خودم عهد کرده بودم اربعین برم حرم و میدونستم که حتما همسر هم همین پیشنهاد رو میده که خب داد و چهارشنبه ساعت 10 راه افتادیم سمت حرم، دلم میخواست پیاده برم ولی خب راهمون خیلی دور بود و باید چند ساعتی میرفتیم و ما هم برای بعدظهرمون برنامه داشتیم ولذا با مترو تا میدون بسیج رفتیم و از اونجا پیاده رفتیم

بین راه چندتایی هم دسته دیدیم

وقتی رسیدم صحن رضوی از بلندگوها داشت روضه پخش میشد و روضه خون میگفت که شمر سر امام حسین رو بلند کرد و... من که توی راه بغض داشتم با نوحه هر دسته هم اشکم جاری شده بود دیگه دلم اصلا تحمل شنیدن روضه باز بریدن سر امام رو نداشت، دست همسر رو کشیدم و گفتم بریم سمت صحن انقلاب که دیگه توان شنیدن اینا رو ندارم و گوله گوله هم اشکم میریخت، همسر هم دستشو انداخت دور شونم و گفت همه سال حالت خوبه عزیزم، حالا عیبی نداره دو روزشم حالت اینجوری باشه که، خلاصه رفتیم سمت صحن انقلاب ( توی پرانتز بگم که اگر من برم حرم و نرم صحن انقلاب اصلا حس نمیکینم توی حرم هستم شاید چون از بچگی میرفتم اونجا) همین که وارد صحن انقلاب شدم و خواستم سلام بدم دیگه دلم توانش تموم شد و با صدای هق هق بلندی شروع کرد به خالی کردن اینهمه دلتنگی و دوری و دردایی که این مدت توش جمع شده بود با امامش درمیون نزاشته بود، این دفعه دومی بود که از صدای هق هق خودم تعجب کردم، یهو دیدم همسر گرفتدتم و میبردم ی گوشه . خلاصه ی کم گریه کردم و ی کم وایسادم و دردل کردم با آقا و ی کم دلم حس سبکی پیدا کرد و بعدم رفتیم همسر ناهارش رو گرفت و رفتیم خوردیم و نشستیم توی صحن جمهوری تا عصری

ساعت حدود 4 من راه افتادم سمت خوه داییم اینا  که روضه داشتن و روز آخرش بود، اونجام دیدم وقتی ذکر مصیبت امام حسین رو میکنن برخلاف هرسال که خیلی آروم چند قطره اشکم میومد اینبار کارم به هق هق کشید

توی راه برگشت با خودم فکر میکردم من چرا امسال اینجوری شدم؟ نمیدونم این عاشقی همسر و حال خرابش هست که به منم سرایت کرده یا اینکه ناراحتیم از بحث بجه و دکتر و ایناست که اینجوریم کرده امسال؟ قبلا ها که صدای گریه های بلندبلند مامان بزرگ و مامانم رو میشنیدم توی ذکر مصیبت امام حسین، تعجب میکردم که مگه چی حس میکنن که اینجوری بدون توجه به جمع و بدون مثلا خجالت، های های گریه میکنن و حالا خودم حس میکنم دلم جاش تنگ میشه و میخواد قفسه سینم رو بشکافه و بیاد بیرون

هرچی که هست حس و حالش رو دوست دارم حتی اگر ناشی از گرفتاریهای شخصیم و نیازهام باشه

تصمیم دارم روز شهادت امام رضا شله زرد بپزم و چندتا از فامیل ها رو هم بگم بیان ولی چون سال اول هست قصد ندارم روضه بخونم، حالا اگر خدا قبول کرد و سالهای بعدم خواستیم و تونستیم برگذار کنیم روضه هم میخونیم کنارش

 

التماس دعا

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -95

از این ستون به اون ستون فرجه :)))

 

دیشب رفتم پیش ی متخصص دیگه

چقدرم دیسیپلین داشت مطب این بانوی محترم

گوشیمون باید وقتی توی سالن بودیم سایلنت می بود و وقتی میخواستیم بریم داخل مطب پیش خانوم دکتر خحاموش میکردیم

از پذیرش مریض با بچه معذور بودن و محیط باید ساکت میبود و.................

خلاصه به عنوان آخری مریض رفتم دال بلاخره

خانوم دکتر از سر بیحوصلگی ی نگاهی به پرونده پزشکیم انداختن و فرمودن تا عید بنظر من فعلا از روش IUI استفاده کن و بعد ببینیم لازمه IVF یا نه

 

همسر جان هم اصلا قبول نداره این وضعیت رو

بلاخره دیشب نظر نهایش این بود که مشترک بریم ی مرکز ناباروری ببینیم اونا چی میگن

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -94

در دایره قسمت، ما نقطه تسلیمیم

 

ممنونم از همه اونایی که طی این چند روز ی ستاد روحیه دهی تاسیس کرده بودن برای من :))))))))))))

 

دیشب با همراهی آقای همسر رفتم برای گرفتن عکس رنگی؛ البته اولش ی کم نق زد که نمیشه بگی مامانت یا یکی از خواهرات بیان؟ آخه اونا بهتر میتونن کمکت کنن و... که بنده عرض کردم اولا اونام باشن که نمی زارن بیان داخل اتاق که عزیزم، بعدشم نمیخوام چیزی به خانواده بگم چرا که ممکنه جواب عکس ی کم ناراحت کننده باشه و لازم نباشه مامان بدونه

خلاصه طی این چند روز هم هی رفتم توی نت سرچ کردم و خوندم و ... هرچند دیشب پرسنل اون مرکز میگفتن که چون هی میرید از هم میپرسید اینقدر استرس دارید. ولی من بشخصه معتقدم این دونستن باعث شد من کمتر بترسم چون اگر ندانسته میرفتم و چشمم می افتاد به اون گیره ها و پنس ها و... واقعا می ترسیدم

درضمن ی ایرادم به سیستم پزشکی مرکزی که رفتم وارد بود و اونم اینکه اصلا توضیح نمیدن بهت در حین انجام کار، یعنی مثلا درمورد خود من میدونستم که بعد از وارد کردن اسپکولوم و باز کردن دهانه ر ح م ، مایع رنگی تزریق میشه که خب این مرحلش دردناکتر از قبل هست و.... و من انتظار داشتم که بهم گفته بشه الان میخوام مایع رو تزریق کنم تا من ی هویی با ی وضعیت خاص توی بدنم روبرو نشم و یهو حس نکنم قلبم الانه که وایسه و نفس کشیدنم سخت بشه و.... ، البته فکر کنم در همه مراکز ایران اینجوری باشه نه فقط این جایی که من رفتم، ولی در کل رفتار پرسنل خوب بود و خانوم دکتر در اون زمان که من نمیتونستم نفس بکشم و نمیدونستم کجام و ... ازم میپرسید اسمم چیه و بچگیم کجا زندگی میکردم و درهمون حین هم دستم رو گرفته بود و آروم آروم میزد روی قفسه سینم و میگفت تموم شد عزیزم نفس بکش آروم آروم :)))))))))))))))))   اگه از سنم خجالت نمیکشیدم میزدم زیر گریه، 

خلاصه رفتم و عکس رو رگفتم، البته روند دردناکی داشت ولی خب قابل تحمل بود ( من چه دخمل قویی هستم)

بعد هم که کلی منتظر شدیم تا نتیجه رو بدن و من همش دچار این استرس بودم که نکنه عکس مورد تایید خانوم دکتر نباشه و لازم باشه دوباره تکرار بشه که دیگه از تحمل اونشبم خارج بود و... ولی خدا رو شکر عکس خوب بود و منم مشکلی نداشتم و سالم بود سیستم بدنیم :)

حالا این وسط گویا صدای ناله و آخ آخ گفتن من بیرون از اتاق هم میرفته و همسر که توی لابی نشسته بده شنیده بوده، وقتی اومدم بیرون دیدم درست پشت در ایستاده و تحملش تموم شده که چه بلایی سر من اومده و چرا بیرون نیومدم :)))))))))) میگفت دیگه نزدیک بود بزنم بیام  داخل

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -93

از کجا بدونم صلاحم چیه خدا

 

دیروز رفته بودم وقت بگیرم واسه عکس رنگی داخلی بنا بر تجویز خانوم دکتر

البته چند روز پیش زنگ زده بودم و منشی گفته بود نیاز به وقت قبلی نیست و روز 4 شنبه بیا که وقتی رفتم دکتر محترم دعوا فرمودن و گفتن باید وقت میگرفتم و ی مقداری دارو دادن که باید قبل از گرفتن عکس مصرف کنم و......

خلاصه قرار شد روز شنبه برم

من فکر میکردم عکس رنگی مثل گرفتن عکس معمولی و اتاق تاریک و ... باشه نهایتش ی تزریق ماده رنگی داره، ولی وقتی دیدم دارو باید بخورم و آمپول بزنم قبلش و... پرسیدم مگه قراره چیکار بکنید که خنوم دکتر محرتم فرمودن ی مقداری شاید درد داشته باشه و... و گویا چهره من خیلی نگران شدهبود یهوو که بلافاصله بعدش گفت نگران نباش فقط دو دقیقه بیشتر طول نمیکشه البته حتما ی نفر همراه با خودت بیاری اونروز

خلاصه از دیشب تا الان اندر ی حال بد بودم و امروز توی نت سرچ کردم و دیدم نه دو دقیقه که نیم ساعت طول میکشه ولی خب اکثر خالنوم ها گفته بودن دردش قابل تحمله و واسه بعضی ها خیلی دردناک بوده، امیدوارم واسه منم قابل تحمل باشه

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -92

بابتش خیلی گریه کردم

 

میگم بازی الکلاسیکو رو دیدن؟؟؟؟ عجب بازی بود ها، دلم حال اومد با برد شیرین بارسا، دلم خنک شد رئال اونجوری باخت:))))))))))))))))

 

چند شب پیش دکتر بودم و ایشون فرمودن بنظرم بهتره IVF  کنی

البته یک ماه بیشتر نیست که تحت نظر هستم و .... 

در طول راه که با همسر میومدیم خونه اصلا حالم خوب نبود

رسیدیم خونه تا دستاش رو حلقه کرد دور کرم همون دم در سرم رو گذاشتم رو شونش و چنان به صدای بلند زدم زیر گریه و هق هق، که واسه خودمم عجیب بود

حالا خوبه من خودم خیلی عاشق داشتن بچه نیستم و فقط واسه خاطر مامانم و صد البته همسر و مورد سرزنش قرار نگرفتنش از طرف خواهراش و خانوادش،بچه میخوام :))))))

خلاصه آروم تر که شدم دیدم بیخود هیجانزده شدم اینقدر

اولا حداقل دوره درمان تا جایی که من میدونم 3 ماه هست و این خانوم دکتر من آخرین راه حل رو گذاشته به عنوان اولین راه حل

پس تصمیم گرفتم مشرف شم نزد 2 یا 3 تا دکتر دیگه ببینم چی میگن بعد تصمیم بگیریم

همسر که کلی دعوام کرد و گفت اصلا لازم نیست برم دکتر و چرا بیخود اینقدر به خودم استرس وارد میکنم، و حالا مگه چه خبره، تازه ته تهش به خواست خدا بچه دار نمیشیم که به جهنم :)

ولی خب من دوست ندارم حس کامل نبودن داشته باشم پس میرم دکتر

IVF هم تنها 30 تا 40 درصد موفقیت آمیزه آخه و ممکنه آخر ماه کل 6 میلیون تومنت بره توی چاه دستشویی، اونوقت دلت چند برابر میسوزه هم واسه این بیچارگی و هم واسه اون همه زحمتی که همسرت و خودت کشیدین بابات جمع کردن اون مبلغ

فعلا که خودم رو سپردم به خدا و مواظب پیش مامانم ی کلمه نگم و حال روزم خبر از سر دورنم نده که این رو بشنوه زبونم لال مامانم رو از دست میدم