خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -101
پز عالی و جیب خالی که میگن، راست میگن
آقا درجریانید که!!! نیستید؟ خب بدانید و آگاه باشید که یک هفته ای هست من و هسمر جان داریم با هیچی زندگی میکنیم، منظور منابع مالی هست، یعنی شما حساب کن من ی 1000 تومنی توی کیفم هست و هی مواظبم چیزی ازش برندارم و همسر بینوا هم فقط به اندازه هزینه رفت و آمدش داره اونم اگر فقط سوار اتوبوس شه و مثلا ی روز کاری واسش پیش بیاد و بخواد با تاکسی جایی بره نداره و در آن همنگامه باید خدا رو یاد کنه و منصرف شه از انجام اون کار هرچقدرم مهم بوده باشه:))))))))))))))) هرچقدرم بهش میگم بیا از پس اندازمون ی خورده برداریم و بعد که حقوق دادن بزاریم سر جاش قبول نمیکنه و میگه به پس انداز که ی بار دست بزنی واست میشه عادی و دیگه اسمش پس انداز نیست :)))))))))))))، خلاصه به شدت منتظریم حقوق بدن، آخه حقوق آبان ماه من رو هنوز شرکت نداده و از اونطرف هم رفتیم 400 هزار تومن اون پارچه ها رو خریدیم واسه رو مبلی ها و اینجوری دستمون مونده توی پوست گردو الان.
حالا اینا مهم نیست، بنده پرو پرو مامان اینا رو واسه شب یلدا دعوت کردم خونمون و خب حالا شما بیابید پرتقال فروش رو، تازه خواهر کوچیکه سفارش پختاستیک ماهی شیر اندر هواپز رو دادن :)))))))))))، این وسط خدا حفظ کنه خواهر وسطی رو که زنگم زده و گفته خواهر اگر ی وقت پول نداشتی بگو من بهت بدم واسه شب یلدا و خرید ماهی ( گویا حرفای یواشکی من و همسر رو شنیده بوده که گفتم هنوز حقوق ندادن و خبری هم نیست )
به قول اون درویش که بهش میگفتن مجیز سلطان محمود رو بگو مثل رفیقت تا زندگی راحت تری بدست بیاری، ولی اون میگفت کار رو باید خدا درست کنه، سلطان محومد خر کیه، منم معتقدم پول رو باید خدا برسونه :))))))))))))))) شمام دعا کنید حفظ آبرو بشه
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم