امیدوارم خوب تموم شه

اصلا حوصله ندارم ، البته از دوشنبه این حال رو دارم ، اعصاب ندارم ، دلم میخواد بچسبم به اون روی سگم 

 

حالا علل این اخلاقیات مزخرف

1- ندیدن جناب عشق به مدت4 روز متوالی از 5 شنبه صبح تا ا شنبه عصر ، چون بعد از ی روز ندیدنش ی خورده کسل میشم ، بعد 2 روز بدجوری دلتنگ میشم ، بعد 3 روز بی حوصله و بعد 4 روزم کلا عصبی میشم و پاچه میگرم حتی پاچه خودش رو و اونوقت باید ی چند روز پشت سر هم بار عام برگزار کنم و روی ماهم رو ایشون رویت کنه تا حالم بیاد سر جاش

2- ندیدن مامانم از 22 بهمن

3- خوندن وبلاگ ی خانوم که ی سری اتفاقات باعث شده از عشقش جدا شه و خوندن حال و احوالش توی اون روزا و دلتنگی هاش و ......

4- و مهترین دلیل اینکه دیشب وقتی رسیدم سر قرار ایشون داشت با خواهرش تلفنی میحرفید و بنده اتفاقی  متوجه شدم که خانواده جناب عشق بدجوری رفتن تو کار بردنش به خاستگاری و گویا قرارهاشونم گذاشن و باز متاسفانه ایشون صرفا بسنده کرده به مثلا دلیل آوردن برای منصرف کردن خانوادش که وقتی خودم رو گذاشتم جای خانوادش دیدم اصلا دلایل قانع کننده ای نیست مثلا اینکه بزارید ببینم اگه ارشد قبول نشدم چون اونجوری از پس مخارج بر نمیام ، خدایا کاش ی کم جرات بهش می دادی ، واسه من که خوب بلده بره روی دنده لج و دلخوری و هرچی ایشون میپسنده .... و من باید ..... اما توی این زمینه و درقبال خانواده ، کاش من جای اون بودم ، اونوقت با تمام وجودم دفاع میکردم از عشقم همینجوری که الان همه رو قانع کردم 

چرا این آقاین اینقدر الکی به خودشون مینازن که شجاع هستن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

زان شبی که 

وعده کردی 

روز وصل

روز و شب را 

میشمارم

روز و شب

 

امروزمان ......

بر روی پایان نامه جناب عشق کار میکردیم با این شرط که نصف حقوق لیسانسش برای ما باشد

با اجازه نویسنده متن جناب آقای سید مصطفی هاشمی محجوب

برگرفته شده از http://sabk-zendegi.com

 

 

خدای آن بالا بالا ها سلام؛ امشب دوباره دلم تنگ شد. یکبار دیگر مثل گذشتهمثل آن وقتها که با قلب کوچک و معصوم کودکانه ام با تو سخن می گفتم. رازهایی فقط بین من و تو! هنوز هم چون کودکانی هستم که اسباب بازیشان را گم کرده اند و تا با چیز دیگری سرگرمشان نکنی گریه می کنند! فقط توقعم بالا رفتهدیگر به اسباب بازی های کهنه و قدیمی قانع نیستم! جنس خواسته هایم متفاوت شده. مدتها بود که آنقدر سرگرم اسباب بازیهای بزرگانه شده بودم که احساسات از یادم رفته بود، اشک هایم صدا داشت اما خیس نبود! اصلاً از یاد برده بودم که زمانی عاشق بودم! دیر وقتی است که برای خودم روضه نخوانده بودم! برای دلم دلسوزی نکرده بودم! امشب آمده ام سر قبر دلم، فاتحه ای نثار کنم و برای مرگش نوحه سرایی کنم! اصلاً از یاد برده بودم که خلوت ها را می شود با غیر فکر گناه هم پُر کرد! راستش را بخواهی دلم نه، ولی من یادم شده بود که اصلاً تو هم هستی! همه جا هستی! همیشه هستی! روز بروز کوچکتر و نحیف تر و ریزتر می شوم. دست هایم کوتاهتر می شوند و ترا دورتر می بینم ! حتی تو به آن بزرگی را!! نمیدانم اکنون صدایم را می شنوی؟ نمیدانم میان این انبوه درختان سر به فلک کشیده سر سبز و گلهای خوش آب و رنگ تاریخ ، به بوته خار کوچکی که در اعماق دره جهل و سیاهی آخر الزمان ، امشب به عشقت شکوفه ریزی زده هم نظر می کنی؟ حتماً نظر داری چون نفس می کشم، راه می روم، حرف میزنم، میخندم، میگریم و مینویسم! و این همه به لطف تو و اذن تو ممکن است. دارم تمام می شوم. این را از شمع های روی کیک تولدم فهمیدم. اما مهم نیست! چون تو هستی. تو هستی و شاهدی که باز کسی چون من می آید، متولد می شود وب عد عاشق می شود یا اول عاشق می شود و بعد می آید و میگذرد و حسرت می خورد و دلش می شکند و بغض گلویش را می گیرد و عمری شمع های روی کیک تولدش را با همان حسرت فوت می کند و بعد او هم تمام می شود و باز نفر بعد! پس این قطار کی توقف خواهد کرد؟! پس کی به ایستگاه می رسد؟ کی از کنار بیت عتیق صدای صوت وصال، گوش فلک را نوازش خواهد داد؟ پس کی قرار است همه نگاهها به آن سوی دیوار شکاف خورده کعبه خیره شود؟ کی این قطار عزیز ترین مسافرش را هم پیاده خواهد کرد؟ خدایا! فقط یک خواهش دیگر دارم: که من هم باشم. همانجا روی نیمکت کهنه کنار ایستگاه، داخل سالن انتظار. من هم باشم، من هم منتظر باشم. وقتی که او پایش را از روی پلکان غبار گرفته قطار به زمین "صفا" میگذارد، من هم باشم و از "مروه" همان نیمکت انتظار تا صفای قدومش را با زمزم اشکهای شوق بشویم. باشم تا بغض دیرینه ام بترکد و فریاد خفه شده ام جان بگیرد تا تلبیه سالهای دوری سر دهم. باشم تا احرام عفو و بخششش بدن عریان گناهکارم را بپوشاند. می خواهم بگویم: مسافر خوش آمدی! آمدنت قربانی نمیخواهد؟ پس من برای چه این همه سال پروار شده ام؟! آمده ام تا قربانت شوم. هستم تا از آب حیات در حلقومم بریزی، ذبحم کنی و بعد از کنار نعشم عبور کنی و سلام عشق بدهی، چون رسم است که وقتی قربانی را سر می برند سلام می دهند بر ذبح عظیم... خدایا! این بود رویای کودکانه ام. خدایا! زیاد دیده ام که حتی رویاهای کودکانه را هم تحقق بخشیده ای و آرزوهای بزرگ کوچکها را هم برآورده کرده ای! پس اللهم عجل لولیک الفرج


واحد سبک زندگی موسسه راه روشن

 

ی روز خوب با شروعی عشقولانه :)

ساعت 6:50 دقیقه صبح ، صدای زنگ گوشی

 

من : الووووو 

جناب عشق : هنوز خوابی که !!!!!

من : هومممم ، سلام ،صبح بخیر

جناب عشق : سلام به صورت نشستت ، تنبل جان نمیخوای بری سر کار ؟ تو ی ساعت و نیم طول میکشه تا برسی ، اونوقت عصرم حتما میخوای اضافه کار وایسی دیگه ؟

من : خب خیلی خوابم میاد  چیکار کنم ؟ همین الان دارم میرم ی قرص آهن بخورم سر صبحی :) 

جناب عشق : الان بیداری دیگه ؟

من : بهلههههه

جناب عشق : آخ جوننننننننننن

من : چی شد یهو ؟ از بیدار شدن من اینقدر خوشحال شدی ؟ 

جناب عشق : نخیرم ، چون امروز عصر میخوام محبوبم رو ببینم

و اینگونه یهوییییییی عشق جاری شد اندر رگهای خواب آلوده من سر صبحی 

:) :) :) :)

 

 

......

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد

خطی ننویسم که آزار دهد کسی را

که تنها دل من ، دل نیست

 

دلم بدجوری تنگیده برای جناب عشق ، از 4 شنبه ندیدمش

و صد البته دلم واسه مامان جونمم تنگیده

بمیرم واسه خودم با این دل تنگم ، رفتم توی فاز افسردگی و اینا

دیشب و ماجراهایش

دیروز عصری رفتم حرم جاتون خالی پشت پنجره فولاد ی حالی کردم و آقا هم ی حالی داد ، نمیدونم واقعا درست فکر میکنم و اینا واقعا نشونه است یا اینکه در توهم به سر میبرم و من خطاکار و روح گناهکارم کجا و نشونه از طرف آقا کجا ؟ ولی دلم دوست داره نشونه بدونه بعضی چیزها رو مثلا اینکه وقتی دارم پشت پنجره فولاد درد دل میکنم و بعد تو دلم بگم اصلا صدای من رو میشنوید آقای من ؟ و همزمان صدای ی آقای خادم رو بشنوم که داره به ی زائر میگه شما از هرکجا سلام بدی آقا میشنوه ، یا اینکه بگم دلم میخواد اینقدر توی زندگیم آرامش وجود داشته باشه که بزرگترین دغدقه زندگیم این باشه که ی هفته است نیومدم حرم شما و بعد باز تو دلم بگم میدونم الان دارید مسخره میکنید ، آخه منی که هنوز توی خوندن نماز یومیه خودم مشکل دارم و .... اونوقت خجالت بکشم و سرمو بندازم پایین و حتی روم نشه نگاه پنجره فولاد و اون نور سبز داخلش کنم و بعد ی صدایی هی کنار گوشم بگه حاج خانوم ( امیدوارم هرچه زودتر خدا قسمت کنه و برم زیارت خونش ) سرمو که بلند کنم از پشت اشکای خجالت زدم ی باریکه پارچه سبز ببینم که ی خادم گرفته سمتم و میگه این رو بگیر و بزار توی جاتمازت و ....... ، میدونی چیه آقا ، از دیشب به این نتیجه رسیدم که من پشت پنجره فولاد شما رو با بهشت خدا هم عوض نمیکنم ، چون اینجا مطمئنم که در منظر شمام

 

 

بعد زیارت قرار شد من برم کارهام رو انجام بدم و جناب عشق هم بره ی جلسه و بعد هم همدیگه رو ببینیم و شام بریم خونه دوست من ، خلاصه کارمون که تموم شد  قرار گذاشتیم و ایشون اومد جایی که من بودم و هرچی گفتم بیا بریم واسه شلوار کتون جدیدی که خریدی کمربند بخریم نیومد و گفت خودت برو و با سلیقه خودت بخر ، دیدم از خر شیطون پیاده نمیشه من رفتم داخل مغازه و جناب فروشنده هم که فکر میکرد من با اون سر و وضع اومدم کادوی ولنتاین بخرم کلی تیکه انداخت بهم و سعی کرد کل دلخوری هاش از کسایی که ظاهر من شبیه اوناست رو سر من خالی کنه و .... حیف نه حوصله داشتم و نه وقت برای گشتن و پیدا کردن ی کمربند دیگه ( اخلاق بدی دارم که وقتی چیزی رو پسندیدم دیگه هرچی بگردم و حتی بهتر و زیباتر از اونم ببینم به دلم نمیشینه که نمیشینه )  والا جوابش رو میدادم و از مغازش میومدم بیرون

تو راه برگشت جناب عشق فرمودن تو جلو جلو برو من هم خودم رو میرسونم بهت و این همانا و نیم ساعت تنها پیاده روی کردن من همانا تا رسیدم به ایستگاه مترو و ایشون فرمودن من زودتر رسیدم و داخل هستم و تو هم بیا ، منم تا رسیدم و کارتم رو شارژ کردم قطار رسید و تصمیم گرفتم معلم بازی از خودم دربیارم و به جناب عشق ی درس عبرت بدم ، پس ی خورده طولش دادم و گیج بازی از خودم در آوردم و تا کارت زدم و رفتم داخل قطار حرکت کرد و زنگش زدم رفتی ؟ من جا موندم که و آه از نهاد ایشون در اومد و منم گوشی رو قطع کردم و منتظر نشستم تا قطار بعدی و باز هم نیم ساعتی طول کشید تا رسیدم به ایسگاهی که باید پیاده میشدم ، وقتی اومدم بیرون دیدم منتظرمه ، منم سر سنگین رفتم جلو و سلام کردم و رد شدم ازش ، دیدم جا خورد و آروم پشت سرم اومد ، منم بدون توجه ی خورده سرعتم رو بیشتر کردم و از گوشه چشمم نگاهش کردم و دیدم داره از پشت سرم از پله ها میاد بالا ، ی خورده من رفتم و ی خورده اون اومد و آخرش چادرم رو کشید و گفت وایسا ، اگه قهری اصلا نیام ؟ منم عرض کردم شما من رو جا گذاشتی ، حالا من قهرم ؟ و اینچنین شد که ایشان با سری افکنده و خجالت کشیده و صد البته ادب شده عذرخواهی نمود و ......

امیدوارم درس عبرتی باشه برای آینده 

سوال مهم جناب عشق

3 شنبه 22 بهمن 1392 ، ایستگاه اتوبوس ، همچنان که به ماشین هایی که سرنشین هاش پرچم های کوچیک دستشون هست نگاه میکنیم 

 

عشق : گزینه های روی میز تو چیه محبوبم ؟

من سکوت

عشق : حتما مذاکره کنندگان موفق هسته ای تون و ..... و ......

من : باز هم سکوت

عشق : چرا ساکتی ؟

من : خب حتما همونایی بود که شما گفتی 

عشق : شد عین قضیه مالک اشتر و اشعری سر جنگ جمل

من : هر چی شما بگی

عشق : الان روزه یا شبه ؟

من : نظر شما چیه ؟

عشق : شب 

من : پس شبه ( خنده )

عشق : بیخود شبه ( خنده ) ، بگو ببینم گزینه های روی میز تو چیه ؟

من : چه فایده که بگم و مسخره کنی 

عشق : خب مثل این بنده خدا قلمبه نگو تا نخندم

من : قانون اساسی کشورم

عشق : تغییر وضعیت و حالت و دهان و جنباندن سر  ، عجب

من : بله

 

آموزنده

زن و شوهر جوانی که تازه ازدواج کرده بودند برای تبرک و گرفتن نصیحتی از پیر دانا نزد او رفتند.
پیرمرد دانا به حرمت زوج جوان از جا برخاست و آنها را کنار خود نشاند او از مرد پرسید: تو چقدر همسرت را دوست داری!؟
مرد جوان لبخندی زد و گفت: تا سرحد مرگ او را می پرستم! و تا ابد هم چنین خواهم بود!
و از همسرش نیز پرسید: تو چطور! به همسرت تا چه اندازه علاقه داری!؟
زن شرمناک تبسمی کرد و گفت: من هم مانند او تا سرحد مرگ دوستش دارم و تا زمان مرگ از او جدا نخواهم شد و هرگز از این احساسم نسبت به او کاسته نخواهد شد.
پیر عاقل تبسمی کرد و گفت: بدانید که در طول زندگی زناشویی شما لحظاتی رخ می دهند که از یکدیگر تا سرحد مرگ متنفر خواهید شد و اصلا هیچ نشانه ای از علاقه الآنتان در دل خود پیدا نخواهید کرد.
در آن لحظات حتی حاضرنخواهید بود که یک لحظه چهره همدیگر را ببینید.
اما در آن لحظات عجله نکنید و بگذارید ابرهای ناپایدار نفرت از آسمان عشق شما پراکنده شوند و دوباره خورشید محبت بر کانون گرمتان پرتوافکنی کند.
در این ایام اصلا به فکر جدایی نیافتید و بدانید که “تاسرحد مرگ متنفر بودن” تاوانی است که برای “تا سرحد مرگ دوست داشتن” می پردازید.
عشق و نفرت دو انتهای آونگ زندگی هستند که اگر زیاد به کرانه ها بچسبید، این هردو احساس را در زندگی تجربه خواهید کرد.
سعی کنید همیشه حالت تعادل را حفظ کنید و تا لحظه مرگ لحظه ای از هم جدا نشوید..!

 

کمی حرف دل

منم الان بدجوری دلم خدا میخواد ، کاش ی کمم هواس اون به من باشه ، خدااااااا ؟ والا به بزرگی خودت قسم ، خمس و زکات قدرت و توانایی بی حد و اندازتم بخوای بدی ، باید ی کم هواست به ما ضعیفا باشه با این قلب کوچیک و شیشه ای مون ؟ پس چرا قادر مطلقی ؟ کمک میخواممممممم ، چجوری باید بگم ؟ صدامو میشنوی ؟ هواست به من هست ؟ 

 

وقتی که قلب‌هایمان‌ کوچک‌تر از غصه‌هایمان‌ میشود،

وقتی نمیتوانیم‌ اشک هایمان ‌را پشت‌ پلک‌هایمان‌ مخفی کنیم‌

و بغض هایمان ‌پشت‌ سر هم‌ میشکند ...

وقتی احساس‌ میکنیم

بدبختیها بیشتر از سهم‌مان‌ است

و رنج‌ها بیشتر از صبرمان ...

وقتی امیدها ته‌ میکشد

و انتظارها به‌ سر نمیرسد ...

وقتی طاقتمان تمام‌ میشود

و تحمل مان‌ هیچ ...

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ مطمئنیم‌ به‌ تو احتیاج‌ داریم

و مطمئنیم‌ که‌ تو

فقط‌ تویی که‌ کمکمان‌ میکنی ...

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را صدا میکنیم

و تو را میخوانیم ...

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را آه‌ میکشیم

تو را گریه ‌میکنیم ...

و تو را نفس میکشیم ...

وقتی تو جواب ‌میدهی،

دانه ‌دانه‌ اشکهایمان ‌را پاک‌ میکنی ...

و یکی یکی غصه‌ها را از دلمان ‌برمیداری ...

گره‌ تک‌تک‌ بغض‌هایمان‌ را باز میکنی

و دل شکسته‌مان‌ را بند میزنی ...

سنگینی ها را برمیداری

و جایش‌ سبکی میگذاری و راحتی ...

بیشتر از تلاشمان‌ خوشبختی میدهی

و بیشتر از حجم لب‌هایمان، لبخند ...

خواب‌هایمان‌ را تعبیر میکنی،

و دعاهایمان‌ را مستجاب ...

آرزوهایمان‌ را برآورده می کنی ؛

قهرها را آشتی میدهی

و سخت‌ها را آسان

تلخ‌ها را شیرین میکنی

و دردها را درمان

ناامیدی ها، همه امید میشوند

و سیاهی‌ها سفید سفید ...

 

نمیدونم شعر از کیه ، ولی چون وصف حال دلم بود گذاشتمش

کویر

این عظمت بیکرانه مرموزی که، نومید و خاموش، خود را، به تسلیم، پهن بر خاک افراشته است. 
کویر! آنجا که همواره طوفان خیز است و همواره آرام؛ همیشه در حال دگرگون شدن است و هیچ چیز دگرگون نمی شود؛ همچون دریاست، اما، نه دریای آب و باران و مروارید و ماهی و مرجان، که دریای خاک و شن و غبار و ........ کویر انتهای زمین است؛ پایان سرزمین حیات است. آنچه در کویر میروید گز و طاق است اما آنچه در کویر زیبا میروید، خیال است!
کویر، این هیچستان پر اسراری که در آن، دنیا و آخرت، روی در روی هم اند؛ دوزخ زمینش و بهشت، آسمانش و مردمی در برزخ این دو. کویر نه تنها نیستان من و ماست که نیستان ملت ماست و روح و اندیشه و مذهب و عرفان و ادب و بینش و زندگی و سرشت و سرگذشت و سرنوشت ما همه است. 
کویر: تاریخی که در صورت جغرافیا نمایان شده است.

کویر « دکتر شریعتی»

 

دلم یک سفر میخواد به دل کویر و راه رفتن روی رمل های شن و ماسه 

ی خاطره دیگه با عشق

5 شنبه عصر به دعوت جناب عشق در یک جلسه سخنرانی شرکت کردم با حضور آقای نورمن فینکل اشناین (norman G finkelstein) استاد ي هودي دانشگاه دپال در شيكاگو آمريكا در کنار آقای طالب زاده ( این آقا کتابی نوشتن به اسم صنعت ه ول وک ا س ت (Holocause Industry) و معتقد هست كه سازمان هاي ص هيوني ستي از ه و ل و ك ا س ت سوءاستفاده مي كنند و بستگان وي ازغرامت هايي كه اين سازمان ها از مؤسسات مالي و اعتباري اروپا دريافت مي كنند تاكنون 10 سنت هم دريافت نكرده اند و آنها را متهم به تجارت با اين موضوع واستفاده از آن به عنوان بهانه اي براي سركوب انتقاد از اس راييل كرده است. و به خاطر نوشتن این کتاب از تدریس در دانشگاه های آمریکا محروم شدن ) 
اول جلسه با توجه به اینکه وضعیت اجرایی ضعیف بود و محلی که من نشسته بودم به دلیل باز بودن در پشتی سالن بشدت سرد بود اصلا متوجه نشدم این بنده خدا چی گفت و کلی هم عصبانی بودم و تصمیم گرفتم جلسه رو ترک کنم به همین خاطر به گوشی جناب عشق که اونطرف سالن بود زنگ زدم ، ولی ایشون رد کرد و جواب ندذاد و فکر کرده بود من زنگ زدم ببینم رسیده به جلسه یا نه و با اینکار گفت که منم هستم ( ما دو تا نابغه هستیم که اینجوری و از روی علایم به هم حرف میزنیم و بدجوری هم علائم هم رو درک میکنیم ، علائمی که اگه دیگری بود اصلا نمیفهمید :)))))))))))) ) و با خودم گفتم توی این هوای سرد چرا اومدم اصلا (و به خودم یادآوری کردم که حاظرم به خاطر عشقم هر لحظه چشامو ببندم و نفس نکشم  ) اما هرچقدر صبر کردم اوضاع جوی بهبودی نیافت که نیافت و کسی به فکر این نبود که در پشتی باید بسته بشه و همه دنبال فیلم برداری از جلسه و .... بودن و اون عقب هم خانوم ها همهمه کرده بودن که چرا در رو باز کردن که اینقدر سرد شده و چرا در رو کسی نمیبنده و خلاصههههههههههه بلند شدم و با عزمی راسخ کیفم رو برداشتم و تصمیم گرفتم برم بیرون و به عشقم بزنگم که عزیز دلم  با این اوضاع و سرمای محیط من میرم توی آلتون و میچرخم و سرم رو گرم میکنم تا گرم شم حداقل و شما هم بعد تموم شدن جلسه بیا اونجا تا با هم برگردیم و دیگه پام رو تو این خراب شده نمی زارم ، ضمن اینکه فکر کنم ی خورده هم افرادی که اونجا بودن و وضعیت ظاهرشون باعث این بدخلقیم بود و به هرحال بنظرم میومد وسط آدمهایی هستم که خیلی تند رو هستن و من با بخشی از نظراتشون مشکل خواهم داشت ، اما وقتی بلند شدم به دلیل شلوغی مکان و نابلد بودنم گوشه سالن ایستادم و این دقیقا وقتی بود که سخنرانی ایشون به اوج خودش رسید و بعد اون هم قسمت پاسخگویی به سوالات و اونوقت بود که خوشحال شدم از اینکه عجولانه ترک نکرده بودم سالن رو
این آقا با اینکه خودش و خانوادش قربانی ه و ل و ک ا س ت بود و پدر و مادرش در اردوگاه های کار اجباری ی هودیان بودن در زمان جنگ جهانی دوم ، ولی به شدت مخالف استفاده اس رائیل از این قضیه است و معتقد هست این یک رویداد غیر اخلاقی تاریخی بوده و چرا مردم فلس طین باید این وسط مطلوم واقع شوند و غرامت چیزی رو بپردازند که اصلا به اون ها مربوط نبوده ، درجایی از سخنانش هم گفت من نمیدونم چرا دو کشوری که به شدت در مورد قضیه ه و ل و ک ا س ت جبهه میگرین و وقتی سخنرانی میشه در این خصوص اونجا تنش ایجاد میشه کشورهای اس رائیل و ایران هستند و این رو وقتی گفت که یکی دو نفر از آقایون سوالات نچندان مودبانه ای پرسیدن و جناب طالب زاده صلاح ندونست ترجمه بشن برای ایشون اون سوالات ( از ادب ما ایرانی ها که اتفاقا بارها و بارها این آقا به داشتن فرهنگ غنی ما ایرانی ها اشاره کرده بود در سخنرانیش بعید بود که یک جوان تحصیل کرده ایرانی با تمسخر و بکار بردن کلماتی جون کباب کردن ی هودیان و .... صحبت کنه اونم در جلوی کسی که پدر و مادرش در اون اردوگاه ها زندانی بوده و یک ی هودی هست ، مگه ایشون نماینده صه یونی سم و کل ی هودیان عالم بود و تنها ظلم کننده به مسلمانان که باید اونجوری تمسخر میشد و پاسخگو می بود ؟ ایشون یک مهمان بود که داشت صرفا نظرات خودش رو اعلام میکرد اونم به دعوت ما ) و واقعا چرا در ایران هم به اندازه اس رائیل به مقوله ه و ل و ک ا س ت اهمیت داده میشه ؟ اونجا میخوان ازش استفاده ابزاری کنن و بگن ما مظلوم عالم هستیم و اینجا در ایران چرا اما ؟ درسته ما مخالف حضور اس رائیل در کشور فلس طین هستیم و درسته این عمل اونها قصب سرزمین ی ملت دیگه محسوب میشه و درسته ملت فلس طین مظلوم واقع شدن و درسته که وظیفه ما حمایت از این ملت مظلوم هست، ولی این به معنی رد کردن ه و ل و ک ا س ت نباید باشه ، اصلا حتی اگر حتی یک نفر در اردوگاه های هیتلر با گاز هم کشته نشده باشه و این صرفا ی افسانه باشه ( و یا بقول سخنران محترم گیرم به جای 5 میلیون نفر مثلا 4 میلیون یه ودی کشته شده باشه یا 3 میلیون نفر آیا در کل قضیه و زشت بودن و غیر اخلاقی بودن این واقعه تاریخی تغییری ایجاد میشه )، حداقلش اینه که یه ودی ها رو که به دلیل دینشون زندانی میکردن اونم در اردوگاه های کار و با اون وضعیت بد و کمبود امکانات که باعث مرگ ی عده شده بوده و اینکه ی هود یان اروپا از ترس شرایط موجود بچه هاشون رو فراری بدن به مناطق امنی مثل آمریکا و ..... ، واسه گرفتن حق ملت مظلوم فلس طین ، دلیلی نداره بگیم همه ی هودی ها و نیمی از تاریخ نگاران عالم دروغ میگن ، ولی اینکه چرا کسی در این خصوص حق تحقیق نداره هم خودش جای سوال داره ، ولی چرا باید واسه ما در ایران اینقدر این مسئله مهم باشه ؟ نمیفهمم

 

 

وقت برگشت هم کلی با عشقمان صحبتیدیم و ایشون کلی حال کرد از حضور ما  :)

هر کسی داره ، شکرش رو فراموش نکنه

واقعا هرکسی ی بچه کوچیک تو خونش داره باید از خالقش بی نهایت و هر لحظه تشکر کنه ، آخه حیف نیست شکر نکنی نعمتی رو که وقتی خسته ای و نگاهش میکنی با خندش خستگیت فرت میشه به قول اون آقاهه تو اون سریاله :) و لبخند میشینه رو لبت ؟ وقتی حوصله خودتم نداری و با هزار زبون ازت میخواد باهاش بازی کنی و هی با دستش میکوبه رو زمین و میگه بیشین بیشین  و تو هم با بیحوصلگی و صرفا واسه اینکه غر نزنه و گریه نکنه باهاش همبازی میشی و بعد چند دقیقه فراموشت میشه دنیا و غصه هاش و فقط و فقط توای و اون و لذت ، حیف نیست وقتی صبح که چشاتو باز میکین  میبینی ی موجود کوچولو سرشو از زیر پتوش درآ.ورده و نیم خیز شده و تا میبینه تو هم بیداری با خوشحالی جیغ میکشه سلامممممممممممم ، وقتی داری دعواش میکنی و بازخواستش میکنی که کی بود اینکار رو کرد یا کی بود که اون کار رو کرد و اونم با مظلومیت نگاهت میکنه و با منطق بچگانش سعی میکنه هواست رو پرت ی چیز دیگه کنه مثلا بخاری و گرماش و ..... ، زمانی که داری قربون صدقش میشی و اونم هی دلبری میکنه ازت ، وقتی میدونه ازش دلخوری و با اخم بهش میگی من با تو قهرم و هی میاد دور و برت میچرخه و دنبال  ی راهی میگرده تا ی جوری از دلت دربیاره و حتی اون وقتی که لج میکنه و تنها حرفی که با جیغ میزنه نه هست و نمیهههههاااااااام 

 

قدر نعمت هاتون رو بدونید و شکرش رو بجا بیارید :)

( توصیه های یک مادر خوانده )

اندر وفای بی حد و حصر سگ

شنیده بودم که سگ حیوانی است وفادار ولی به عینه ندیده بودم تا اینکه تقریبا اوایل دی یا شایدم اواخر اذر ماه بود که دخترا پشت دیوار محوطه گاوداری ی سگ تقریبا ی ساله رو زخمی پیدا کردن به حدی که حیوون نمیتونسته بود خودش راه بره ، خواهرهای منم که دلسوز ، از عمو خواهش میکنن اون رو ی جوری بیاره توی محوطه و عمو هم هرچی سعی میکنه میبینه نخیر این حیوون نای بلند شدن نداره و بغلش میکنه میاره توی حیاط ، خوب که وارسیش میکنن میبینن توی دعوا با سگ های بزرگتر بدجوری زخمی شده و کلا ی تکه بزرگ از پوست و گوشت سمت راست سینش کنده شده و آویزون شده و به قول خواهر کوچیکه میشد توی بدنشم دید ، میبرنش ی گوشه انبار و ی چیزی می ندازن زیرش و واسش آب و غذا میبرن ، حیوون بی نوا اون یکی دو روز اول حتی نمی تونسته سرش رو بلند کنه و آب بخوره و خواهرا ی سطل کوچیک میبردن و خم میکردن واسش تا بتونه دراز کشیده پوزش رو ببره توش و آب بخوره ، اینقدر حالش خراب بوده که دامپزشکی که میاد واسه سر زدن به گوسفندا ، به بابا گفته بود این زنده نمیمونه و ی هفته دیگه اون دستش و ریش و ... عفونت میکنه و سیاه میشه و میمیره ، بندازینش بیرون یا بیارینش مطب من جراحیش کنم شاید زنده بمونه ، ولی کسی نتونست خواهرهای بنده رو منصرف کنه از رسیدگی و غذا دادن به این حیوون خوشگل و حالا شده این

حالا این هاپوی مهربون اینقدر وفاداری از خودش نشون میده که حد و حصر نداره و خیلی هم زرنگه در حدی که خودش میدونه باید مراقب حیوونا اعم از مرغ و جوجه و ببیی های شیطون باشه و نزاره از ی محدوده ای خارج بشن ( خواهر وسطی تعریف میکرد ی روز یکی از جوجه های فینگیلی رفته بود توی انبار زیر برگ های انبار شده و هرچی گشتیم پیداش نکردیم ، همه شک کردیم که نکنه این هاپو خان اون بینوا رو خورده و کلی دعواش کردم و هرچی مامان میگفت که اگه این بینوا خورده باشش که استخوناشو نخورده من میگفتم نه کار همین بوده و این بیچاره هم هی سرشو مینداخت پایین و دمش رو تکون میداده و منم دعوا که بیخود مظلوم نمایی نکن ، حیوونک که دیده این خواهر من خیلی عصبانی هست رفته اینقدر توی انبار رو گشته تا جوجه رو از زیر برگها آورده بیرون و بعد اینقدر پارس کرده تا اینا رفتن و جوجه رو دیدن و بردنش پیش بقیه  )  و از طرف دیگه هم به صورت خوجوش سمت آموزش هاپو کوچولوی خواهر وسطی رو هم بعهده گرفته :)

امان از وقتی غروب میشه و دیگه هوا داره تاریک میشه ، کلا اجازه نمیده به خواهرها برن از محوطه گاوداری بیرون بخصوص خواهر کوچیکه رو ( کمی ترسو تر هست از خواهر وسطی ولی در مقایسه با من شیر زنی هست برای خودش این کوچیکه ) ، مگه اینکه اول خودش شخصا بره دم در و یکی دو تا زوزه بکشه و اطراف رو ی نگاهی بندازه و بعد اینا برن مثلا در رو قفل کنن ، به کوچکترین صدا هم عکس العمل نشون میده ، جمعه شب گذشته که من اونجا بودم هوا هم خیلی بد بود و طوفانی بود عجیب که من یکی توی عمرم ندیده بودم ، نصف شب اینقدر تو اون هوا که به قول بزرگترا سگ رو بزنی نمیره بیرون ، این حیوون سر و صدا کرد و اینطرف و اونطرف دوید و پارس کرد که کل خانواده یکی یک چماق گرفتیم دستمون رفتیم بیرون که ببینیم چی شده ، بابا و خواهر وسطی که رفتن بیرون متوجه فریاد های ی آدم از خیلی دور دست شده بودن و این کوچولوی باوفا داشته هشدار خطر میداده ، چون واقعا اون شب اگه کسی میومد کل زندگی رو باز ماشین میکرد و میبرد کاری از کسی برنمیومد و اصلا متوجه نمیشیدیم با اون سر و صدا و اون برف و یخی که توی هوا میپیچید 

خلاصه این آقای هاپو ما رو بدجوری یاد این شعر سعدی می ندازه که 

پسر نوح با بدان بنشست

خاندان نبوتش گم شد

سگ اصحاب كهف روزى چند

پى نيكان گرفت و مردم شد

 

ی جای دیگه هم دیدم اینجوری نوشته

با بدان یار گشت همسر لوط

خاندان نبوّتش گم شد

سگ اصحاب کهف روزی چند

پی نیکان گرفت و مردم شد

گاهی میخوایم کار خیر انجام بدیم اما .....

از پنج شنبه عصری رفتم پیش مامان اینا ، همه حالشون خوب بود تا اینکه دایی جانم زنگ زدن و از مامان دعوت کردن برای مجلسی که گرفتن به مناسبت برگشت خاله کوچیکه و بزرگه از سفر حج ، روز شنبه عصر ( یعنی امروز  عصر ) بیان مشهد . خود همین خبر کافی بود تا باز حال مامانم خراب شه و فشارش بره بالا و یاد محبت خواهراش بیافته و اینکه اینقدر نامهربون بودن که .... حالا داشته باشید اینم که دایی جان به مامان گفتن شما کوتاه بیا و این مامان رو بدخلق تر کرده و اینکه اینقدر برای حرف برادر بزرگشون حرمت قائل هستن که  حاظرن برن توی دل جهنم به خاطر حرف اخوی بزرگ ولی اینجا واقعا دلش به رفتن نیست مامانم و امروز واقعا عصبی بود و سر مسائل جزئی و بی اهمیت با همه ما ( ما دخترا و بابای بنده خدا ) دعوا میکرد و غر میزد و ..... حالا تصمیم دارم خودم برم به دایی جان بگم که مامان نمیتونه بیاد و اگه بیادم وقتی چشش بیافته به چشم خواهر کوچیکش و برادر کوچیکش واقعا ممکنه بلایی سرش بیاد ، خوبه آدم پیش قدم شه برای حل مشکل و آشتی دادن دیگران ولی خب ی کمم با انصاف تر نگاه قضایا کنه و ببینه کی باید کوتاه بیاد و حق با کیه ی کم فکر کنم لازمه ، نمی دونم والا شایدم هنوز عقل ناقص من به این چیزا نمیرسه

 

دعا کنید دل مامانم آروم بگیره که از بس عاشق خواهر برادراشه که نمیتونه به این راحتی بگذره از خانوادش و این دوری داره از پا درش می یاره و از طرف دیگه نمیتونه بگذره از بی حرمتی هاشون

 

پینوشت :

اینم از آقا دایی جانم 

رفتم میگم از مامانم دلگیر نشید اگر امروز نتونست بیاد ، میگن من تو خانواده شما از تو دلگیرم . بیشتر این اتفاقات رو از چشم تو میبینم ، حالا من موندم این وسط من چیکاره ام ؟؟؟؟؟ یکی دیگه به مامانم حرف گفته و بد برخورد کرده ، اون یکی دیگه مامان رو حل داده که انگشتش در رفته و کلی درد کشیده اونوقت این وسط از من دلگیرن ؟ چرا چون برخلاف تمام این مدت 30 سال عمرم حق رو به مامان دادم و راضیش و شایدم مجبورش نکردم مامان جان شما کوتاه بیا و اونا اخلاقشون اینه 

اما  ایندفعه مامانم خیلی مظلوم بود و خیلی درحقش ظلم شد و منم واسه همین تو روی همه دنیا وای میاستم حتی شما دایی جان  با اینکه حاظرم بخاطرتون بمیرم

در "زندگی مشترک" از همسرتان عقب نمانید!

به گزارش سرویس علمی و پزشکی پیشرفت پرس؛  خانم های خانه داری که خود را تنها وقف رسیدگی به کارهای خانه، همسر داری، رسیدگی به فرزندان  و… می کنند باید در نظر داشته باشند اگر برای پیشرفت خود قدمی بر ندارند “موقعیت اجتماعی” آنها به خطر می افتد و تا چند سال آینده از اجتماع طرد می شوند.
 بررسی ها نشان می دهند، شرکت خانم ها در کلاس های ورزش ، موسیقی، زبان و هنر دانشگاه هویتی را در آنها به وجود می آورد که این ویژگی باعث افزایش کیفیت آنها در برنامه ریزی ها برای اعضای خانواده می شود.
 خانم های خانه دار که علم و تحصیل خود را در سالهای پیش رها کرده‌اند باید بدانند سرعت پیشرفت علم به حدی است  که تا 20 سال آینده مشارکت آنها در روابط اقتصادی , فرهنگی جامعه زیر صفر می شود و به اصطلاح در آینده ای نزدیک “عقب مانده” معرفی می شوند.
  پس از همین امروز تصمیم خود را عوض کنید و علاوه بر رسیدگی به همسر و کارهای خانه و پرورش فرزندانتان قدم های بزرگی نیز برای “پیشرفت علم” و تحصیل خود بردارید و به عنوان یک زن ایده آل هم پای همسرتان قدم بردارید.

 

عذاب وجدان دارم در حد مرگگگ

تازه الان متوجه شدم دقیقا توی همون تاریخ هایی که جناب مدیر بخش گازمون داشتن اعصاب نداشته من رو گاز میزدن و فاتحه میخوندن توش ، من داشتم اسناد مناقصه ی پروژه آب رو همین کنار گوشمون توی بیرجند میگرفتم که بعد اون بحران اساسی قرن ، کلا فراموشم شده و الان دیدمش تازه ، و کلی تاسف خوردم و کلی عذاب وجدان گرفتم و ...... حالا مگه میشه این مدیرعامل محترم رو قانع کرد که قربان وقتی مدیران ارشد شما میپرن به اعصاب من ، خب منم آدمم دیگه ممکنه کلا ی کاری رو فراموش کنممممممممممممممم ، اما ایشون انتظارات ماورای انسانی از من دارن ، انتظار همسانی با روبات های هوشمند که چون هنوز پولشون نمیرسه از اونا بخرن اجبارا من رو تحمل میفرمایند

 

 

اینم ی نمونه دیگه که بنظرم ی خانوم آفریده نشده برای کار بیرون از خونه و درگیری های اینجوری ، آخه آقایون بعد کلی بگو مگو و داد و هوار با هم اصلا کک شونم نمیگزه و میرن سراغ کاراشون و همون کاری رو میکنن که خودشون دلشون میخواد و روش شون هست ولی ما خانوما ، تا چند ساعت که کلا اعصابمون درگیره و تا چند روزم هی داریم قضیه رو بررسی میکنیم و دلمون واسه خودمون که اینجوری مظلوم واقع شدیم میسوزه و دعوتمون میکنه به خوردن کباب و .........

البته اینم بگم ها ، من مخالف اجبار خانوما هستم که حق ندارن بیرون خونه کار کنن یا برعکسش ، ولی اگه ی خانوم بیرون خونه کار کنه بعد چند سال خودش دائم دراین آرزو به سر میبره که کی برگرده محیط امن و پرآرامش خونه

جدیدترین آموخته ناب من

اعتراف میکنم که از دیشب تصمیم گرفتم مثل یک ایرانی اصیل و خوب زندگی کنم ، یعنی چی که هی سعی کردم تا امروز حق و حقوق دیگران رو رعایت کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟ سودی نداشته واسم جز اینکه فکر کنم ایرانی نیستم ، حالا اگه قسمت شد رفتم ی جای دیگه باز هم مثل ی ایرانی خوب سعی میکنم بشدت و بیشتر از مردم اون کشور قانون رو رعایت کنم

 

صبر کنین ، صبر کنین ! توضیح میدم دوستان 

به شما هم توصیه میکنم حتما مثل ی ایرانی زندگی کنید و قوانین رو اصلا محترم ندونید

آقا بنده دیشب ساعت 6 و خورده ای از ی اتوبوس در یک منطقه نسبتا پر ترافیک مشهد همراه خیل عظیمی از مسافرین پیاده شدم ( سر چهار راه فرامز عباسی توی بلوار فردوسی ، مشهدیاش میدونن کجاست ) چراغ تازه سبز شده بود و آقایون راننده داشتن از حق عبور خودشون با نهایت سرعت استفاده میکردن و مسافران عزیزی هم که از اتوبوس همراه من پیاده شده بودن قصد داشتن رد شن از خیابون و حسابی شیر تو شیر شده بود و بوق ممتدددددد و .... خلاصه بنده فکر کردم اینجوری که درست نیست ، پس عزم جزم کردم که تشریف مبارکم رو ببرم سر چهارراه و مثل ی غیر ایرانی از روی خط عابر پیاده در زمان سبز بودن چراغ رد شم ، ولی چشتون روز بد نبینه پام که روی خط عابر پیاده رسید ی همشهری عزیز که سوار بر ال90 سیر آفاق و انفس میفرمود برای اینکه به من یادآوری کنه اینجا ایرانه با چنان سرعتی بدون توجه به اینکه چراغ قرمزه و گیرم از مانع من رد شه با موانع دیگه که عین خودش داشتن با سرعت نور میرفتن تا برسن به زندگیشون چیکار خواهد نمود  و یا شایدم با این قصد که میزان سرعت عمل ترمزهای ماشینیش رو بسنجه اومد و بعد رد کردن خط عابر با چنان صدایی دلنوازی ترمز کرد که  اگه خودم رو جمع نکرده بودم و در ی حرکت تارزانی نپریده بودم اونطرف تر باید با کاردک از رو خط عابر پیاده جمعم میکردن تا درس عبرتی بشم برای دیگرانی که یادشون نیست در ایران زندگی میکنن

فلذا آموختم که ، دختر خوب برو خودت رو اصلاح کن ، دههههههههههه

اولین روز بعد رفتن همکار نازنینم

امروز صبح که اومدم و دیدم میز کنارم خالیه دلم گرفت ، یادم اومد که دیگه همکار نازنینم سرکار خانم مهی بانو قراره نیاد ، نزدیک 7 سال بود با هم همکار بودیم و شاید 4 سال از این مدت رو کنار هم بوده میزامون ، با اینکه اختلاف نظر داشتیم در بعضی مباحث اعتقادی و سی ا سی و .... ولی من یکی واقعا دوستش داشتم ، هرچند گاهیم بدجوری از دستش عصبانی میشدم ، یادته مهی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟مگه این فینگیلت دنیا نیاد اگه من اینقدر اون لپ کوچولوشو نکشیدمممممم چرا باعث جدایی من و مامانش شد ؟؟؟؟؟؟؟ البته میدونم این طفل معصوم فقط ی بهانه بود برای مدیر ..... بخش گاز و بعضی همنکاران حسود و کینه ای بدتر از اون و نهایتا جناب مدیرعامل و تغییر ذهنیت یافتنشون که بنظرم خیلی زشته برای ی مدیر که بعد 7 سال با شنیدن ی سری حرف و حدیث ها ، اینجوری تغییر کنه ، پس اون همه دم زدن از شناخت آدما و پرسنل زیر دستش و پز دادن به اینکه یعضی انسان ها مدیر دنیا میان یعنی کشک ، با همه اینا خوشبحالت مهی جان که رفتی ، امیدوارم هم خودت به آرامش برسی و هم مایه آرامش خانوادت باشی مامان مهربون

 

تو هم دعا کن خدا سببی بسازه که منم برم از این شرکت ، البته برآوردن نیازهای مالی بعدیم رو هم بسازه هااااااااااا والا بدجوری لنگ خواهم زد و از دستششششششششششش دلخور خواهم شد ، دعا کن در خزانه غیبش رو روم باز کنه

نمیخواستم بگم ولی خب ، میگم

ی آقایی در یک وبلاگ خودشون رو روحانی معرفی کردن و در نوشته های اولشون از بانوی خونشون جوری یاد میکردن که دل دیگران تا حدودی میسوخت براشون و بهشون تبریک میگفتن به خاطر داشتن صبر و اینهمه مهربانی در قبال زن و زندگی و ..... که خب یهو متحول شدن و اسم بانوشون تغییر کرد به لیلای خوبم و ...... ، این جناب روحانی به شدت هم به دنبال نظر سنجی بودن که آیا همسر دوم داشتن خوب هست یا نه و البته شدیدا منکر این بودن که خودشون میلی به داشتن همسر دوم دارن و معتقد بودن همسر دوم بودن ی مرد خوب خیلی بهتر هست از همسر اول بودن ی مرد بد 

 

ی آقای دیگه ای هم هستن که جوان هستند و متاهل و بدجوری همسری تنبل و خواب آلو نصیبش شده که اصلا اهل غذا درست کردن نیست و خیلی زا روزها این آقا ناهار نداره بخوره و تازه احترام شوهرشم نگه نمیداره به اسم سیما بانو ، این سیما بانو اهل نماز اول وقت هست و خواستار روزی حلال توی زندگیش و خب مطمئنا اهل چادر پوشیدن و حجاب کامل . تا اینکه آقای محترم بلاخره ی روز کاسه صبرش سر اومد و تشریف بردن و ی مدت ی زن واسه خودشون صیغه کردن که مانتویی بودن و عینک آفتابی و اهل تیپ و کارمند و خونه از خودشون داشتن و اهل پیتزا خوردن اندر خارج از منزل ... و کلی تعریف فرمودن از حال و هوای خوبشون در اون روزها و خب خوشبختانه این ازدواج دوم عمر چندانی نداشت و تمام شد و معلوم نیست کی مجدد برن سراغ این ازدواج دوم باز

وقتی من خوندم که این آقا رفتن زن صیغه فرمودن تنها و. تنها برطبق نوشته های خودشون که ایشون زورشون اومد تایید کنن نظر من رو ( حق دارن که هرچی دوست دارن تایید کنن ) .

از اونطرف ی همکار دارم که از همون روزهای اولی که این جناب طلبه شروع کرد به نوشتن هی میگفت من شک دارم این بنده خدا طلبه باشه و الان من به این نتیجه رسیدم درست میگه و اگه حتی برخلاف نظر ما ایشون واقعا طلبه باشن حتما داری ی شخصیت دیگه هم هستن و خواندده های محترم رو هم .... فرض فرمودن اندر دل مبارکشان 

و سرانجام گره گشای شد اندر این داستان توسط خود این آقای طلبه

و حالاااااااااااااااااااا

درررننننن درررررررررننننن ( آهنگ به سبک فیلم های جنایی و راز آلود ) :)

جناب طلبه ی پست زد و در انتهای اون همسرش رو به جای لیلای عزیزم ، سیما خطاب کرد توی اون پست ، من هم نامردی نکردم و از پست عکس گرفتم و بعدم واسش پیام زدم و مشتش رو باز کردم و خب ایشون اصلا تایید نکرد پیام من رو و صرفا قناعت کرد به تغییر دادن پست و نوشتن کلمه لیلای عزیزم به جای سیما ، باز هم رفتم و گفتم که من متوجه شدم این قضیه رو و ازنوشتتون بدون این اصلاح عکس دارم ولی حوصله مچ باز کردن ندارم و شما مختاری هرچقدر دوست داری و هرجور دوست داری وبلاگ داشته باشی و هرجایی ی نقش ، و اصلا هم قصد نوشتن این مطلب رو در وبلاگ خودم نداشتم چون میدونم دنیای نت مملو هست از دروغ و تزویر و معتقدم من دارم داستان میخونم نه اینکه آدم های واقعی رو نقد کنم مگر در معدود مواردی که به یقین میرسم واقعا ی آدم واقعی پشت این نوشته هاست ، اما چیزی که وادارم کرد به نوشتن این پست اینه که ی خانوم دیگه هم به اسم بهار اومدن و زیر این پست نوشتن چرا پست رو تغییر دادین و ایشون با وقاحت نوشتن کجا رو ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ این دیگه یعنی اینکه واقعا خواننده رو بیشعور فرض کردن ، خوب مگه مجبوری اینجوری بنویسی ؟؟؟؟؟؟؟؟ حداقل قبل انتشار ی دور بخون ببین مطلبی که باید بره اون یکی وبلاگت رو اینجا ننوشته باشی برادر من 

در انتها عذر خواهی میکنم از دوستان که صغری و کبری های ذهنم رو نوشتم و در عالم واقع ممکنه این نباشه ولی خب اگر نبود چرا این آقا جرات نکرد و نظر من رو تایید نکرد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اعتراف میکنم شدیدا داره حسودیم میشه

آقا بنده روز 4 شنبه با مدیر بخش گازمون دعوام شد ، یعنی ایشون در حقیقت با من دعواش شد

 

این جناب مدیر طبق فرموده خودشون بیش از 30 سال هست که در صضنعت نفت و گاز این مرز و بوم دارن خدمت میکنن و این صنعت کلا به ایشون مدیون هست و باز هم طبق فرموده خودشون رزومه کاریشون رو بزاریم روی سنگ به دلیل سنگین بودن ، سنگ رو آب میکنه و اصولا شرکت ما اگه کاری هم میگیره و کاری هم تحویل میده از صدقه سر حضور ایشون هست و کلا ما همه نونمون رو از صدقه حضور پر افتخار ایشون در شرکتمون در میاریم و نمیدونم حالا این قراردادهایی که من بینوا با هزار زحمت برنده یمشم چرا 2 یا 3 سال اضافه میمونه توی شرکت تا تخحویل کارفرما بشه و اینقدر کارفرماهای محترم در کل کش.ور با شرکت ما لج میکنن بعد 2 تا پروژه 

البته ی خوبی دیگه هم دارن و اون داشتن ی ذهن دشمن پرور هست و مثل دایی جان ناپلئون که فکر میکرد انگلیس در پی کشتن اون هست ، ایشونم تصور میکنن همه شرکت ها به دنبال این هستن که رقم پیشنهادی شخص شخیص این آقا رو دربیارن تا بلکه بتونن ی چند رقم زیر اون ، قیمت بزنن و مناقصه رو برنده بشن و کلا ایشون فقط خدای قیمت مناسب درآوردن هست در کل این مملکت و همه ما که در این شرکت کار میکنیم جاسوسان این شرکت های رقیب می باشیم

درکنار این 2 خوبی ، ایشون بسیار هم اهل حمله کردن به همکاران در بخشهای محختلف هستن ، از ی همکار در بخش کنترل پروژه شروع کردن و بعد رفتن سراغ امور مالی و حالا من و بخش قراردادها ، کلا دوست دارن که حتما ی دشمن واسه خودشون بتراشن و تمام مشکلات شرکت رو حواله ایشون کنن الا بخش طراحی و بخش گاز که خودشون مدیرش هستن

توی ارتباط با این آقای مدیر ، من اصلا به این مسائل کاری نداشتم و صرفا چون ایشون سن و سالی ازشون گذشته و حداقل بیشتر از سن من سابقه دارن بهشون احترام میزاشتم ، چیزی فراتر از یک همکار و آنچه لازم بود البته ، این گذشت تا تقریبا 2 ماه پیش که ایشون مثلا با شوخی ولی خب در حقیقت حرف دلشون رو زدن و فرمودن که من قیمت های پیشنهادی ایشون رو برای مناقصات در اختیار دیگران قرار میدم و اگه فلان مناقصه رو نبریم درخواست میکنن بنده ایزوله بشم از شرکت ، من هم اصلا این حرف رو شوخی حساب نکردم و همونجا خدمتشن عرض کردم این رو توهین میدونم به خودم و از دفتر فنی اومدم بیرون ، و بعد اون هم ایشون رو صرفا به عنموان مدیر ی بخش از دفتر فنی حساب میکنم و هرچی لازم هست انجام بشه توسط نیروهای اون بخش کتبا به ایشون اعلام میکنم و از طریق کارتابل پیگیر کارها میشم ، ایشونم مثل ی نی نی اگه به من کاری داشته باشن اس مس میدن به ی همکار دیگه و از ایشون میخوان بیاد از من بپرسه ، 

روز 4 شنبه سر ناقص بودن مدارک ی ارزیابی زنگ زدم و گفتم من فلان مدارک ر.و ندارم که دیگه آقا صبرشون تموم شد و زدن به اون درش که چرا مثل بچه ها قهر کردی شما ( حالا یکی ینست بگه من قهر نکردم که فقط دارم سیستمی عمل میکنم جناب مهندس با سابقه مملکت ) و نهایتا هم فرمودن من اصلا با شما حرفی ندارم و تق گوشی رو کوبوندن روی تلفن ، البته قبلش من هم عرض کرده بودم بنده هم با شما حرفی ندارم :) 

حالا داره حسودیم میشه به ی همکارم که نهایتا 2 ماه دیگه میاد شرکت و بعدش دیگه ریخت نحس این مردک رو هم نمیبینه

خدایا نجاتم بده از دست این بندت ( ی کار خوب با ی حقوق عالی توی ی جای دیگه واسم ردیف کن خب خدااااااااااااااااااااااااااا )

دهانی باز و چشمانی گرددددددددد

وااااااااااااااااااااااااااااا ، جانی دپ 50 سالشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

کل آمال و  آرزوها و رویاهای 10 سال پیش من که با این حساب رفت رو هوااااااااااااااااااا :))))))))))))))))))))))

ی دلیل علمی برای چشم چ.رانی مردان :)

البته این دلیل علمی فقط جوابگوی چشم چرانی مردان در گذشته رو میکنه و الان دیگه اصلا کاربردی نداره و اصلا جایگاهی نداره جز ه و س

 

در تمام دنیا این حقیقت تقریبا غیرقابل انکار وجود دارد که اکثر مردان به طور غریزی نسبت به کمرباریک بودن و همزمان داشتن چاقی مناسب در اطراف باسن زنان، توجه بیشتر نشان می دهند. در نظریه های متکی بر تئوری تکاملِ داروین، این نوع هیکل زنانه، نشان دهنده سلامت و قدرت باروری بیشتر است.
نظریه کمابیش قدیمی فوق می گوید دوران تقریبا ۵ ساله تولید تخمک، پرورش جنین و نگاهداری نوزادان بسیار محتاج، برای زنان بسیار سخت و سنگین است و برای همین بالا بودن درصد چربی بدن زنان، طبیعی و ضروری است.
دلیل فوق ولی مشخص نمی کند که چرا چربی ها برای تولد سالم ترین و قوی ترین نوزاد در دور باسن زنان ایجاد شده است؟ یا اینکه چرا فقط نوع خاصی از کالری پس انداز شده (چربی اومگا ۳ – ) در اطراف باسن زنان تمرکز می یابد و سئوال آخر اینکه چرا زنان بشر، تقریبا بیشتر از ۶ بار، از سایر پستانداران ماده، چاق تر هستند؟
این اواخر، محاسبه دقیقترِ مقدار چاقی بدن زنان، چگونگی تقسیم چربی ها در بدن آنها و حتی انواع مختلف چربی ها در نقاط مختلف بدن زنان کمک کرد تا شاهدِ شکل گیری یک جواب علمی دیگر برای چاقتر بودن زنان باشیم.
تئوری جدید تکاملی، متوجه رابطه مغز انسانها و بالا بودن نسبت چربی بدن زنان شده است. محققین به این نکته پی بردند که مغز انسانها نیز در تناسب با سایر پستانداران، ۶ برابر بیشتر است. نسبتی که مساوی با ۶ برابر چاق تر بودن زنان از سایر پستانداران ماده نیز هست.
نکته علمی دیگری که به آن واقف شدند این است که رشد مغزِ بزرگِ نوزادان از طریق مصرف کالری اومگا ۳ تامین شود. همان اومگا ۳ که به طور مشخص در دور باسن زنان تشکیل می شود.زنانی که کالری اومگا ۳ بیشتری در چربی های دور باسن خود ذخیره کرده اند و طبیعتا حالت بدن شان به شکلِ «ساعت شنی» است برای مردان جذاب تر و خواستنی تر هستند چون در طول صدها هزار سال، مردان متوجه شده اند که با انتخاب جفت چاقتر بویژه در بعضی از نقاط خاص بدن شان، شانس داشتن فرزندانی را پیدا خواهند کرد که رفتار باهوش تری برای بقا از خود نشان می دهند.به هر حال این نظریه می تواند یکی از جواب های کمابیش معقول باشد که به کمک علم زیست شناسی تکاملی و روانشناسی، رفتار غریزی مردان و تمرکز بیش از حدشان به اندام زنان را توجیه و شاید تفسیر می کند.به گفته دو نویسنده مقاله، قرار نیست دانشِ تکامل، همیشه مربوط به تاریخ تحول حیات در گذشته زمین باشد چون با استفاده از این اطلاعات به عنوان مثال می توان به نتایج زیانبار تغذیه غلط نسل های جدید مردم در امریکای شمالی اشاره کرد.
بر طبق اطلاعاتی که از تقسیم چربی ها در بدن زنان امریکایی به دست آمده است آمار تکان دهنده ایی را گزارش می دهد که می تواند در درازمدت نتایج بدی برای سلامت مردم امریکای شمالی و به همان نسبت برای سایر ساکنین روی زمین داشته باشد.
در تحقیقات به دست آمده جدید متوجه شده اند که اومگا ۳ کمتری در اطراف باسن زنان امریکایی دیده شده است و به جای آن بر چربی اومگا ۶ که نقشی در تغذیه مغز انسانها ندارد افزوده شده است. این گروه از زنان برای تامین اومگا ۳ مورد نیاز نوزادان، چاره ایی ندارند تا هر چه بیشتر بر چاقی شان افزوده گردد تا بتوانند کبود کالری مخصوص را جبران کنند.

ی کم هواشون رو داشته باشیم

دلم سوخت خب ، چیکار کنم ، دهههههههههههههههههه ، آخه یکی از همین مردایی که همیشه حق ما زنها رو خوردن و میخورن بابا جونم هست و یکی هم جناب عشق محترم ، البته این دو نفر اصلا اهل حق خوری نیستن هااااااااااااا

 

 

یک وقت هایی فکر میکنم مرد بودن چقدر می تواند غمگین باشد. هیچکس از دنیای مردان نمیگوید. هیچکس از حقوق مردان دفاع نمیکند. هیچ انجمنی با پسوند "... مردان" خاص نمیشود. مردها نمادی مثل رنگ صورتی ندارند. این روزها همه یک بلندگو دست گرفته اند و از حقوق و دردها و دنیای زنان میگویند. در حالی که حق و درد و دنیای هر زنی یکی از همین مردها است. یکی از همین مردها که دوستمان دارند. وقتی میخواهند حرف خاصی بزنند هول میشوند. یکی از همین مردهای همیشه خسته. از همین هایی که از 18 سالگی دویدن را شروع میکنند و مدام باید عقب باشند. مدام باید حرص رسیدن به چیزی را بخورند. سربازی و کار و درآمد و تحصیل... همه از مردها همه توقعی دارند. باید تحصیل کرده باشند و پولدار و خوشتیپ و جذاب و قدبلند و خوش اخلاق و قوی... و خدا نکند یکی از اینها نباشند....!!!
ما هم برای خودمان خوشیم! مثلن از مردی که صبح تا شب دارد برای درآمد بیشتر برای فراهم کردن یک زندگی خوب برای ما که عشقشان باشیم به قولی سگ دو میزند توقع داریم که شبش بیاید زیر پنجره مان ویالون بزند و از مردی که زیر پنجره مان ویالون میزند توقع داریم که عضو ارشد هیئات مدیره شرکت واردات رادیاتور باشد. توقع داریم همزمان دوستمان داشته باشند و زندگی مان را تامین کنند و صبور باشند و دلداریمان بدهند و خوب کار کنند و همیشه بوی خوب بدهند و زود به زود به آرایشگاه بروند و غذاهای بدمزه ما رو با اشتیاق بخورند و با ما مهمانی هایی که دوست داریم بیایند و هر کسی رو که دوست داریم دوست داشته باشند و دوست های دوران مجردیشان را فراموش کنند و نان استاپ توی جمع قربان صدقه مان بروند!
مردها دنیای غمگین صبورانه ای دارند. بیایید قبول کنیم مردها صبرشان از ما بیشتر است. وقت هایی که داد میزنند وقت هایی که توی خیابان دست به یقه میشوند وقت هایی که چکشان پاس نمیشود وقت هایی که جواب اس ام اس شب بخیر را نمیدهند وقت هایی که عرق کرده اند و وقت هایی که کفششان کثیف است. تمام این وقت ها خسته اند و کمی غمگین. و ما موجودات کوچک شگفت انگیز غرغروی بی طاقت را دوست دارند. دوستمان دارند و ما همیشه فکر میکنیم که نکند من را برای خودم نمیخواهد برای....!