هدیه ای عالی

جناب عشقمان فرمودند امروز همراهمان میشوند برای یک پیاده روی عالی در ییلاقات اطراف مشهد به مناسبت شب یلدا ، یعنی ی هدیه دادن به من و خوشحال نمودند اینجانب را چرا که بسی مدت طویل است تشریف مبارکمان را نبرده ایم پیاده روی و هی ایشان شانه خالی میکنند از مسئولیت و پرداخت حقوق اینجانب مبنی بر همارهی برای پیاده روی در طبیعت

 

 

خدا بخیر کنه این برگذاری مناقصه جدید و عدم دعوت از ما رو که گناهش نیافته گردن من ، چرا که این شرکت محترم برگذر کننده یکی از ادارات دولتی هستن و خب تقریبا یکی دو سالی بود که فرموده بودن ما ی رزومه کامل کاری از شرکت بفرستیم و اگر تغییراتی در میزان کار و یا بخش مدیدرت شرکت صورت گرفت صرفا به ارسال همون تغییرات اکتفا کنیم و اوناهم بر طبق مدارک موجود از ما دعوت میکردن و دیگه نیازی به ارسال مدارک ارزیابی کیفی نبود تا اینکه امسال حدود تیرماه گفتن بیایید و پروندتون رو بگیرید از امور قراردادها و بعد این برای هر پروژه جداگانه دعوت میکنیم مدارک ارزیابی بفرستید و باعث کلی قصه خوردن شدن برای اینجانب که حداقل یکی از ارگانهایی که داشت کمک میکرد به حذف این روند پر هزینه ارسال اسناد ارزیابی هم منصرف شد از کارش ، خلاصه آبان ماه همون ارگان طی ی نامه دعوت کرد بریم برای ی مناقصه و مدارک ارزیابیمون رو هم اگه قبلا دادیم بهشون که خب طبق همون امتیاز میدن ، منم زنگ زدم که همون امتبازات قبلی رو محاسبه میکیند و گفتن اره و خب دیگه مدارک نفرستادم و تصور نمودم حتما این امتبازات جایی ثبت شده برای استفاده ، ی 20 روز بعدش ی خانومی زنگ زدن که شما مدرکی ندارید اینجا و فورا واسه ما مدارکتون رو بفرسید و بازهم تصور یک ارگان کاردان رو بردن زیر سوال اندر ذهن من که خب چندان هم بی سابقه نبود ولی حالا گویا اصلا ما رو رد کردن و ممکنه دلیلشم این باشه که مدارکتون دیر رسیده ( هنوز کسی این حرف رو نزده البته ) حوصله درگیری و کلکل با بخش گازمون رو ندارم

دعا کنید به خیر بگذره

 

کلید حل مشکلات دکوراسیون خانه ی شما

جالب بود واسم علی الخصوص اون قسمتش که میگه چطور دنبال حس های مختلفمون بگردیم در بخش های مختلف خونمون



خانه خوشحال ها!   

    
مکان ها صاحب قدرت هستند؛ نه فقط قدرت فیزیکی حضورشان که می توان به عظمت یا چشمگیر بودن بنا نسبت داد بلکه یک نیروی عاطفی که می تواند حس و حال ما را تغییر دهد؛ البته برعکس آن هم صحیح است یعنی ما هم روی مکان ها نیروی ذهنی و عاطفی اعمال می کنیم.

اگر تا به حال امتحان نکرده اید ما به شما یاد می دهیم چطور انرژی مثبت را به زندگی خود وارد کنید. اگر در این راه موفق شوید آن وقت می توانید به خلق شرایط مثبت یا منفی در زندگی خود مسلط شوید و می توانید خانه ای داشته باشید که شما را خوشحال تر می کند. همین الان شروع کنید.

● تور منزل گردی بگذارید


برای شروع یک قلم و کاغذ آماده کنید، سپس خودتان را تصور کنید که بعد از یک روز کاری یا بعد از باشگاه یا هر فعالیت دیگری به خانه برگشته اید. منزل شما محلی است که در این شرایط می تواند دقیقا روی وضعیت روحی و جسمی تان تاثیرگذار باشد؛ حال شما را بهتر کند یا حال خوب شما را به وضعیتی بد تغییر دهد. فرقی هم نمی کند کسی در خانه باشد یا نه. حالا فرض کنید از در خانه رد شده اید. حس و حال تان چگونه است؟ احساس تنش و استرس دارید یا راحتی و آرامش؟ خوشحال هستید یا مضطرب یا خشمگین یا افسرده؟ وقتی در خانه راه می روید احساس راحتی، هیجان، اضطراب، ترس، لذت یا ناامیدی دارید؟ حالات خود را به طور خلاصه در ۳ خط روی کاغذ بنویسید.


درحالی که کل خانه را در ذهن خود مرور می کنید به شرایط ذهنی و واکنش های عاطفی خود توجه کنید. تصور کنید به دیوار سمت راست خود دست می کشید و در خانه قدم می زنید. این شیوه دست روی دیوار کشیدن به شما کمک می کند تا فضاهایی را به یاد بیاورید که ممکن است در ذهن خود به آنها بی توجه باشید. برخی از بخش های منزل به صورت خودآگاه یا ناخودآگاه برای ما خوشایند نیستند. شیوه دست کشیدن روی دیوار به ما کمک می کند تا این بخش ها را فراموش نکنیم.



در حالی که در تصور خود وارد هر اتاق می شوید روی یک خط جداگانه نام اتاق را بنویسید. وقتی از یک بخش به بخش دیگری می روید توجه کنید حس و حال شما چطور تغییر می کند. مثلا ممکن است بوی صابون برای شما آرامش بخش باشد و وقتی وارد حمام می شوید حس خوبی داشته باشید اما وقتی با تعداد زیادی قبض پرداخت نشده روی میز اتاق کار روبه رو می شوید حالتان بد شود. شاید از تصور نشستن یا دراز کشیدن روی کاناپه حس خوبی داشته باشید اما وقتی قرار است از عمق تاریک کمد اتاق خواب چیزی بردارید حس خوبی نداشته باشید. همه این موارد در تغییر حس شما موثر هستند.


با توجه به وضعیت حسی خود به هر بخش منزل نمره بدهید. اگر میز صبحانه به شما حس خوبی می دهد به آن نمره ۱۰+ بدهید. اگر زیرزمین شما را می ترساند به آن ۱۰ بدهید. اگر نسبت به بخشی از منزل هیچ حس خاصی ندارید به آن نمره صفر بدهید. اگر اتاقی خوب است اما عالی نیست به آن ۴+ بدهید و به همین ترتیب.

بخش های مختلف منزل نمره عاطفی(۱۰ + عالی/ ۱۰ افتضاح)
۱. ………………… ……………………

۲. …………………. …………………….

۳. ……………….. …………………….

اگر همه اتاق ها ۱۰ + هستند پس واضح است که نیازی ندارید باقی مقاله را بخوانید! می توانید با خیال راحت به کار و زندگی تان برسید و از زندگی در خانه تان لذت ببرید. اگر شما هم مثل اغلب مردم در بخش هایی از منزل احساس خوبی ندارید، بهتر است هر چه زودتر دست به کار شده و علت را دریابید.

● مشکل را مشخص کنید


بروید سراغ پایین ترین نمره فهرستی که تهیه کرده اید. حالا فرض کنید وسط فضایی که به آن نمره پایین داده اید، ایستاده اید. سعی کنید به صورت ذهنی تمام دکوراسیون آن بخش را به یاد بیاورید و با دقت بررسی کنید. ببینید حس شما در مقابل هر کدام از قسمت های این دکوراسیون چطور تغییر می کند. مثلا ممکن است شما رنگ پرده آشپزخانه را دوست نداشته باشید اما از کابینت ها خوشتان بیاید. اگر برایتان دشوار است که بفهمید دقیقا کدام بخش ها برایتان آزاردهنده است از این دسته بندی تبعیت کنید:


مولفه های حسی: یعنی هر آنچه شما حس می کنید. با موارد قابل دیدن شروع کنید. رنگ اتاق، نور و چیزهایی از این دست چه حسی به شما می دهند؟ مولفه های لمسی مثل بافت اشیا و درجه حرارت محیط نیز اهمیت دارند. اگر صندلی های مدرن شما سفت و سرد هستند شما هرگز نمی توانید درست و حسابی روی آنها احساس راحتی داشته باشید. بو و صدای غالب محیط را نیز فراموش نکنید. بوهای مطبوع(مثلا عود یا خوشبوکننده های محیطی)، صدای خنده دوستان و سکوت آزاردهنده ای که نشان می دهد بچه ها مشغول خرابکاری و بازیگوشی هستند همگی در حس شما موثراند.


کاربردها: یعنی اینکه فضای مورد نظر شما تا چه حد به کار آمده. آیا توانسته نیازهای شما را تامین کند. مثلا اگر کلی برای خرید یک یخچال ساید بای ساید هزینه کرده اید اما درست نمی توانید در آن را باز کنید، چنین آشپزخانه ای می تواند تامین کننده همه نیازهای شما باشد؟


چیدمان: قضیه دقیقا به نظم و ترتیب چیدن اشیا مربوط است. اتاق شما می تواند منظم، مرتب و دقیق چیده شده باشد یا شبیه اتاق یک پسر نوجوان فاجعه بار باشد. این مسئله می تواند تاثیر بسیار مهمی در ذهن و روح شما داشته باشد. اکنون اتاق شما شبیه کدامیک از توصیفاتی است که ذکر شد؟




تداعی معانی: این قضیه می تواند حتی بهترین چیدمان و فضا را نابود کند. مثلا اگر در اتاق شما یادگاری از نامزد سابقتان وجود دارد که رابطه تان برهم خورده یا وسیله ای که شما را به یاد خاطره بدی می اندازد اکنون بهترین زمان برای تغییر دکوراسیون است.

● برطرف کردن مشکلات



وقتی بخش هایی که کمترین علاقه را به آنها دارید مشخص شدند، آنها را روی کاغذ نوشته و برای هر کدام ۳ صفت به کار ببرید. مثلا آشپزخانه شما ممکن است نامنظم، شلوغ و بی حساب و کتاب باشد. شاید گوشه ای از اتاق پذیرایی کسالت آور، فاقد ویژگی خاص و خشک و بی روح باشد. سپس متضاد هر کدام را جلوی صفتی که به کار برده اید بنویسید. واضح است که متضاد نامنظم می شود منظم یا متضاد کسالت آور می شود هیجان انگیز. پس در واقع شما برای هر بخش ناخوشایند منزل ۳ توصیف و برای هر توصیف یک متضاد آن را می نویسید.




اکنون در مرحله نخست به هدفی فکر کنید که به وسیله لغت متضادی که استفاده کرده اید باید تامین شود و دوم اینکه این هدف چطور در آن فضا باید محقق شود و آیا برای این فضا مناسب است یا خیر. وقتی قرار است آشپزخانه شما منظم باشد استفاده از جداکننده های ظرف و ظروف، چیدن مرتبط لوازم آشپزی و منظم کردن موادغذایی در کابینت ها یا یخچال به ذهن می آیند. اگر متضاد کلمه خشک و بی روح را آرامش بخش و گرم نوشته باشید، می توانید به بالش های نرم و کاغذدیواری زیبا فکر کنید.


این کار به شما کمک خواهد کرد تا از فضایی ناخوشایند خارج شده و توجه خود را روی اشیا، رنگ ها و نورها متمرکز کنید تا بتوانید با تغییراتی در آنها فضای بهتری را برای خود بسازید. مشکل همه ما این است در دل دکوراسیون زندانی می شویم و اغلب نمی توانیم تصور کنیم که می توان فضایی متفاوت با آنچه فعلا وجود دارد را با تغییر دکوراسیون ایجاد کرد. راه جدا شدن از این زندان، فکر کردن به مواردی است که به واسطه آنها می توان به کلمات متضادی رسید که شما در فهرست خود نوشته اید. کاری که شما را خوشحال می کند را بنویسید و بعد به راه هایی فکر کنید که می توانند شما را به آن هدف برسانند.


اگر خودتان نمی توانید پاسخ را بیابید از افرادی که در زمینه دکوراسیون تجربه دارند،کمک بگیرید. قطعا در میان دوستان شما افرادی هستند که سلیقه هنری و دید زیبایی شناسی خوبی دارند. می توانید از مشورت آنها استفاده کنید. به این شخص فهرست مکان های ناخوشایند، توصیفات و متضاد این توصیفات را نشان دهید و به او توضیح دهید چرا از فلان بخش خانه خوشتان نمی آید و اینکه دوست دارید چه حس و حالی در آن بخش خاص ایجاد شود. این دقیق بودن در جزئیات به مشاور شما کمک می کند بهترین راه حل را انتخاب کند تا بیشترین تاثیر مثبت در حس و حال شما ایجاد شود.


تبدیل یک فضای ناخوشایند به یک بخش دوست داشتنی و پر از انرژی مثبت، ۲ فایده دارد؛ هم باعث خوشحالی و سرزندگی شما می شود و هم به شما یادآوری می کند که توانایی تغییر موقعیت و فضا را دارید، در نتیجه شما قادر خواهید بود در موقعیت های دیگر زندگی نیز همین طور خلاق و مثبت عمل کرده و مشکلات را برطرف کنید. شما می توانید با شناخت توانایی های خود در تغییر یک فضای کوچک، با تقویت این توانایی ها تغییراتی بزرگ در موقعیت هایی بزرگ تر ایجاد کنید. وقتی کسی بتواند خانه خود را درست مدیریت کند هیچ بعید نیست که بتواند از پس مدیریت مسئولیت های مهم تر نیز برآید.

 

اگه واقعیت داشته باشه که خوبه :)

ملت عزیز و دوست داشتی ، بیایید ی سر بزنید اینجا شاید واقعی باشه ، این آدرس یکی از دوستان واسم گذاشتن و منم رفتم تنها و تنها به امید گرفتن جایزه :))))))))))))))))

 

http://mylamis.com/yalda//?ref=be0f27c6f5d610d26db6f7760294d8ce

 

کمی بداخلاقی با خودم :(

آیییییییییییییییییییییییییییی تمشک بانوی عشق ذلیل ، بدان و آگاه باش که بدرد لای جرزم نمیخوری تو ، اه اه اه ، آخه عرضه ندارم ی کم سرسنگین باشم مثلا با این جناب عشق ، چه معنی داره هی من بگم بیا بریم واست نخ کاموایی بخریم اونم به سلیقه خودت تا شال و کلاه ببافم یا سفارش بدم خواهر جان محترمه ببافه واست و هی ایشون ناز کنه  بگه نه  و هی باز من منت بکشم دههههههههههههههههههه اینم شد زندگی  خب خودت برو بخر و تمام اونم با سلیقه زیبا و منحصر به فرد خودت دختر خوب

 

( البته ی خورده که فکر کردم توی همین چند ثانیه ، دیدم به وقتش منم خوب اخمام میره تو هم و ایضا همچین خوب پاچه میگیرم از این عشق غریبم ها )

 اندوهت را به برگ ها بسپار تا باد پاییزی آن را ببرد.آخرین لحظه های پاییزیت پر از خش خش آرزوهای قشنگ.

پیشاپیش یلدا مبارک

 

شرمنده ام ولی مجبورم بپرسم :)

بنظرتون چرا ی عده اینقدر عقل ندارن که بفهمن تنها طرز پوشش مهم نیست برای اینکه یک انسان متشخص به نظر بیان ؟ آقا امروز صبح سرحال ( بعد ی روز استراحت اندر منزل ) سوار اتوبوس شدم و راه افتادیم سمت مشهد و اندر بین راه و توی شهرک هی اتوبوس مسافر سوار کرد تا اینکه ی آقایی سوار شدن و دقیقا صندلی کنار من نشستن و کلی هم سعی کرده بودن با توجه به سلیقه خودشون خوشتیپ کنن اینجناب و چشتون روز بد نبینه .... هنوز ننشسته بودن اندر صندلی ایشان که یک صدایی به گوش مبارکمان خورد که گلاب به رویتان تمام دل و روده امان را زیر و رو نمود ، چشمان آسمانیمان را که به سمت صدا گرداندیم ملاحظه فرمودیم جناب ایشان چنان دماغشان را بالا میکشند که گویی دیوی خوشتیپ تنوره میکشد ، یعنی حالم مثل الان شما بود بلکه صد درجه بدتر ، و کاش فقط ی بار یا دوبار میبود این صدای ...... ، البته خدا رو شکر گویا روح سرگردان من سرانجام تونسته بود به روح خوشتیپ ایشون بفهمونه من در عذابم و رفت قسمت جلو و خیلی دور از من نشست تا صدای تنوره هایی که میکشید رو ضعیف تر بشنوم ، خدا بهش رحم کرد والا تصمیم داشتم سری بعدی که اون صدا رسید به گوشم خدمتشون عرض کنم جناب خوشتیپ شما اندر منزل دستمال نداشتین و آیا ابوین محترم شما به شما آموزش ندادن در چنین شرایطی باید از روش ی فین بدون صدا استفاده کنی تا ملتی در عذاب نباشن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

ای خدااااااااااااااا از دست این مامانااا

آقا بزارید من سرمو بزنم به دیوار ، جان من بزارید ، از دست این مامان خانومم ، یییییییییییییییی

 

بزارید بگم اونوقت همه با هم سرمون رو بکوبیم دیوار :)

آقا ی نیم ساعت قبل مامان جان زنگیدن که خوبی و خوشی و اینا و بعدشم فرمودن که قراره واسه خواهر کوچیکه خاستگار بیاد ، ما هم عرض نمودیم به سلامتی و خیر و خوشی انشاءالله ، امااااا بله ی امای بزرگ داره که قراره رفع نصفه و نیمش بشه بلای جونن من ، نه که حاظر نباشم واسه خواهرام کاری کنم ها ! نه ، من حاظرم جونمم بدم واسشون ، مشکل سر شکل و شمایل خنمون هستش ، بازم نه اینکه منظورم این باشه که مثلا فرش نو یا مبل نو و ..... نخیر ، منظورم نصب پرده است ، آخه بعد اسباب کشی چون فقط منم که میرم این خونه و گاها یکی از خواهرا برای یک شب اونم برای آوردن لباس های کثیف و استفاده از ماشین لباسشویی به اصرار و دعوای من ( والا میشستن لباساشون رو با دست میشستن ) ما فقط بسنده کردیم به چیدن لوازم تا حدی که رفع نیاز من رو میکرده ، مثلا تو سالن فقط میز تلوزیون هست خالی و بدون وسایل دکوریش و ی تلوزیون مملو از خاک و پرز و .... و 2تا فرش و ی دست مبل با میزهایی که میشه روی شیشون یادگاری نوشت بس خاک نشسته و ی آشپزخونه لخت و .... بیشتر از این نگم که حفظ آبرو بشه واسم ی خورده  ! البته من بینوا هم حق دارم بخدا ، صبح علی الطوع ( این روزا که دقیقا توی اتوبوس و در حین طی طیرق نمودن به سمت مشهد شاهد طلوع خورشید هستم اکثرا ) میام مشهد و شب ساعت 7 برمیگردم و اکثر هم که طبق توصیه های موکد مامان جان و عمه خانوم مبنی بر اینکه تنها نری خونه ، راه به راه میرم خونه عمشون و ساعت 10 شب به بعد با دختر عمه میریم خونه میخوابیم و فردا روز از نو و روزی از نو ، ی سری شب هام که اصلا نمیرم خونه و یا میمونم خونه دوستم مشهد یا یمرم پیش مامان اینا و .... به چی میرسم اصلا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حالا درد همه اینا خوردنی هست الا نصب پرده ، در ساده ترین روش من باید برم ی متر بگیرم دستم ببینم چوب پرده چند متری باید بخرم ( حداقل 3 تا چوب پرده لازم داریم ) بعد بگردم دنبال دریل و یکی که باید واسم نصب کنه چوب پرده رو بعد بگردم از میان مایملک مامان جان پرده مناسب بیابم و ..... ، حالا هرچی به مامان جان میگم ، فدای شما بشم خوب این خاستگار رو که عمشون معرفی کردن ، بزارید دفعه اول رو بیان خونه عمشون تا .... که نمیازره مابقی حرفم رو بزنم و با صلابت هرچه تمام تر میفرماید هزار دفعه گفتم نه  ، چه معنی داره خاستگار بیاد ی جای دیگه دختر رو بینه ؟؟؟؟؟ ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااا و لذا عرض نمودیم مادرجان حداقل بزارید واسه جمعه مراسم رو که بشه ی گلی به سرم بگیرم امید است خانواده مشتاق آقا داماد هم راضی باشن به شب جمعه ( البته مامان حجان میگن لازم نیست خودت رو اذیت کنی و میگیم ما تازه اسباب آوردیم و اینجوریه دیگه ، صدا شنیدین اگه تعجب نکنید ، صدای سر منه که خورده به دیوار

زنگیدم به جناب عشق محترم که آقاجان دستم به دامن نداشته ات ... که دیگه اجازه ندادن دنباله حرفم تموم شه و  فرمودن، محبوبم اگه همین پیراهن مردونه کارت رو راه میندازه بیا بگیرش :) عرض کردیم قربان هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم ، رک بگم من چوب پرده بخرم شما میایی نصب کنی که دیدم ای دل غافل ایشون امشب و پس فرداشب و جمعه شب شیفت هستن و فقط میمونه سه شنبه شب و ...... یک تمشک بانوی محبوب دل عشقش که وقت نداره سرش رو بخاره چه برسه بکوبونه به دیوار

 

ی :) کوچولو

روایت است که روزی لقمان و ایوب خواستند با اینترنت ایران کار کنند، بعد از 10 دقیقه ایوب صبرش را از دست داد . لقمان ادبش را !!

 

آمارگیری درخصوص شوهر عمه هاااا !!!!

نه واقعا شوهر عمه شما هم اینجورین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

آقا شوهر عمه من بدجوری علاقه داره درخصوص همه چیز نظر بده ( خصلت یک ایرانی تمام عیار ) و صد البته بدجوری تمایل داره همه رو از همه چیز منع کنه و هرکاری رو ی جور خطا بدونه و کلا تو مایه های من میدونم یا من که گفته بودم و اینجوریا ، ولی ی خصلتش بدجوری مایه تفریح و سرگرمی من شده ( چیکار کنم اینقدر بی ادب شدم !!!! ) ایشون در ضمن اینکه سخنرانی میفرمایند و علل و مشکلات معضلات موجود در جامعه رو برمیشمرند با اعتماد به نفس کامل آمار هم میدن و من هم همیشه درگیر جمع و تفریق آمارهای ایشون هستم شب هایی که میرم منزل عمه جان :)

مثلا دیشب و ایضا یکی دوشب قبل تر و همچنین قبل از اون ، مبحث بسیار بسیار مهیجی درگرفته بود در منزل عمه جان بین شوهر عمه و شخص شخیص خودشون و ی کوچولو من درخصوص علل طلاق در ایران که خب جمع کلیه آمارهای ایشون میرسید به اینکه زنان و دختران امروز به دلیل عدم اطاعت پذیری از شوهر زندگی رو به طلاق میکشونن ، البته این محل بحث امروز ما نیست توجه شما رو به امارهای شوهر عمه جان جلب میکنم

30درصد طلاق های امروزی نتیجه اینه که ی طرف اعلام میکنه من دلم نمیخواد ، مثلا دلم نمیخواد صبح زود بلند شم  دلم نمیخواد لباست رو اتو بزنم ، دلم نمیخواد شب شام بیارم و ....

40 تا 45 درصد طلاق ها ناشی از اینه که زنها حاظر نیستن با مشکلات زندگی کنار بیان و از مردشون ی زندگی کامل و تمام عیار میخوان

30 درصد طلاق ها ناشی از اینه که مادرها من جمله دختر عمه من اصلا بلد نیستن دختر تربیت کنن و کلی لیلی به لالای دختراشون میزارن و اصلا بهشون نمیگن امروز تو ناهار درست کن و تو ظرف بشور و از این نوبت ها ندارن تو خونه ( حلاا اگه پسرشون رو نمیفرستن ی نون حتی بخره زیاد مسئله نیست :) ) و اجازه میدن دختراشون تا لنگ ظهر بخوابن و فردا که رفتن خونه شوهر کی میخواد واسه شوهر اینا صبحانه آماده کنه و کی میخواد ظرف بشوره و ....

15 درصد طلاق ها به این دلیل هست که خانوم ها اهل چشم و همچشمی هستن 

و ی چندتا آمار دیگه هم دادن که الان یادم نیست

نانمردی نکنم ی کم هم پسرها رو بی مسئولیت میدونن ایشون که اونم ناشی از تربیت خانواده هاست که تقصیر عمدش بر شانه های کلفت مادر خانواده سنگینی میکنه البته مثل عمه جان من که بچه هاشو لوس کرده

حالا وقتی این آمار رو جمع کنید فراتر از 100 درصد میشه و نمیدونم چرا این سازمان امار ی دعوت از شوهر عمه من نمیکنه بره اونجا مدیر شه  و عمه من رو راحت کنه از شنیدین غرغرهای هر دقیقه ای که صادر میشه از جانب جناب ایشون :)

 

منم دیگه اصلا اهل مصامحه نیستم در بحث کردن با ایشون و کلا بدجوری گویا میزنم تو پرشون و وقتی میبینم منطق کارساز نیست میرم سراغ همون دلمون میخواد :) مثلا دیشب عرض کردم آقا کلا دختر ، خونه باباش ناز نده و پدر و مادر نازش رو نکشن کجا بره ناز کنه ؟ شوهر ناز میکشه اصلا ؟

اوه یادم اومد ی شبم داشتن میفرمودن که وظیفه زن حرفشنوی از شوهرش هست و اسلام امروزی این وظیفه رو گویا تغییر داده و بنده عرض کردم که شوهر عمه جان ( حالا از جانش فاکتور بگیرید ) اسلام تغییر نکرده ولی دختر امروزی خونده و فهمیده که درقبال اینکه ایشون باید از شوهرش حرف شنوی داشته باشه به قول شما ، حقوقی هم بر شوهر داره و شوهر حق نداره انتظار این رو داشته باشه که همسرش تو خونه دست به سیاه و سفید بزنه ، درست میگی زن واسه رفتن به خونه پدر و مادرشم و حتی رفتن به مسجد باید از شوهرش اجازه بگیره ولی خب شوهرم حق نداره بگه ی لیوان اب بده دستم چه برسه به اینکه بخواد لباسشم زنش اتو بزنه و حتی حق نداره بگه به بچمون شیر بده بانو جان و خب بهتر نیست دو طرف ی جوری با هم کنار بیان که حق هیچکس پایمال نشه و اون آقا اینقدر منظر اجازه گرفتن نباشه و خانومم ی سر و سامانوی بده به اوضاع خونه ؟ و ایشون فرمودن باشه باشه حق باشماست و اندر دلش هی فحشهای قشنگ بود که نثار من و مدرسه و درس و .... میکرد مطمئنا و صد البته لبخند زیبا و مهربانانه ای هم بر لبان عمه جانمان شکل گرفته بود که حکابت ها داشت اگر چشم دل میگوشودیم

 

عنوان ندارد :)

اگه اینجا امار بگیرن ، فکر میکنید چه رقمی اعلام میشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ واقعا که !!!!!!!!!! خب معلومه صفر چون اصلا همچین اتفاقاتی اینحا نمی افته :)

 

با قیمت مناسب کارمندان داده ها را میفروشند

مطالعات اخیر نشان داده است که اگر قیمت مناسبی به کارمندان پیشنهاد شود، داده‌های حساس سازمانی را می‌فروشند. همچنین، متخصصان امنیتی در مورد ابزارهای مدیریت سطح دسترسی که در سازمان‌ها پیاده‌سازی کرده اند آنچنان که باید مطمئن نیستند. به گزارش افتانا (پایگاه خبری امنیت فناوری اطلاعات)، این بررسی که توسط شرکت تحقیقاتی LoudHouse در مورد مدیریت هویت و دسترسی با همیاری ۴۰۰ متخصص IT انجام گرفته است نتایج نگران‌کننده ای را نشان می‌دهد. بر اساس این تحقیق، هنگامی‌که از متخصصان IT در مورد میزان اطمینان در توانایی برای اعطا یا سلب دسترسی کارمندان به/از برنامه‌ها یا داده‌های سازمان سوال شد، ۴۶ درصد آن‌ها با شک و تردید در مورد کنترل‌های داخلی سازمان پاسخ دادند. همین تعداد از پاسخ‌دهندگان اذعان داشتند که نمی‌توانند کارآمدی این کنترل‌ها را ثابت کنند. به علاوه، بیش از ۵۴ درصد سازمان‌ها اعلام کردند رخدادهایی مبنی بر اینکه‌یک کارمند اخراج شده پس از ترک سازمان سعی داشته به برنامه‌ها و داده‌های سازمان دسترسی پیدا کند را تجربه کرده اند. همچنین آمارهای نگران کننده نشان می‌دهد که ۴۵ درصد کارشناسان معتقدند اگر قیمت خوبی به کارمندان پیشنهاد شود، ایشان داده‌های حساس سازمانی را می‌فروشند. این بررسی پیشنهاد می‌کند که «اگر شرکت‌ها با دقت لازم دسترسی نفوذی‌ها را مورد پایش و مدیریت قرار ندهند، احتمال اینکه خود و داده‌های حساس خود را در معرض خطر قرار دهند بسیار زیاد است.»

 

شنبه همه بخیر

 

من ندانم به نگاه تو چه رازیست نهان

 

 

که مر آن راز توان دیدن و گفتن نتوان

غلامعلی رعدی آذرخشی

 

و

 

با توام

ای لنگر تسکین!

ای تکانهای دل!

ای آرامش ساحل!

با توام

ای نور!

ای منشور!

ای تمام طیفهای آفتابی!

ای کبود ارغوانی!

ای بنفشابی!

با توام ای شور، ای دلشوره ی شیرین!

با توام

ای شادی غمگین!

با توام

ای غم!

غم مبهم!

ای نمی دانم!

هرچه هستی باش!

اما کاش...

نه، جز اینم آرزویی نیست:

هرچه هستی باش!

اما باش!

"قیصر امین پور"

 

لذت هایت را به زبان بیاور

لذت هایت را به زبان بیاور مغزت هوشیارانه آن را دریافت می کند وبه کار می برد نتیجه تحقیقات پرفسور سمیعی: ساختار کوچک هیپوتالاموس در مغز ماده ی آزاد کننده ی هورمونی را ترشح می کند به نام کورتیکوتروفین ...این ماده به همراه هورمونش وظیفه ی تامین انرژی لاز م بدن برای مقابله با استرس و شرایط بحران اضطراب را دارد ... در واقع همان چیزی ست که به بدن کمک می کند بتواند مدیریت هیجان داشته باشد...اما عمر این ماده فقط یک سال است و گاهی به صورت خودکار درمغز ترشح می شود . پروفسور سمیعی تحقیقاتی انجام داد برای دانستن این مطلب که چه چیزهایی باعث ترشح بیشتر این ماده در برخی افراد و یا قطع و تاخیر ترشح درفرد دیگر میشود ...نتیجه تحقیقات چندی پیش در سایت پروفسور سمیعی منتشر شد . . نتیجه ی تحقیقات برای علم روانشناسی بینظیربود و بسیار جالب : ۱.وقتی شما از منظره ای یا دیدن چیزی لذت می برید و از آن به صورت کلامی تعریف م کنید و اهل به به و چه چه کردن هستید میزان ترشح این ماده در مغز افزایش می یابد . ۲.وقتی شما یک پارچه .گلبرگ گل یا چیزی لطیف را لمس می کنید و احساس خوشایندی دارید میزان ترشح این ماده در مغز افزایش می یابد ... ۳.وقتی شما دست می زنید یا همان به اصطلاح کف می زنید حتی وقتی دریک کنفرانس حضور دارید و یا در یک مهمانی و حتی به مدت زمانی کوتاه میزان ترشح این ماده را در مغز افزایش می دهید ... پس درود بر آنها که از هر چیز لذت بخش که می بینند و حس می کنند تعریف می کنند ! درود برآنها که عادت دارند چشمهایشان را پر کنند از زیبایی های بی نظیر طبیعت ! درو دبر آنها که وقتی قرار است کف بزنند به افتخار کسی بی رمق و رفع تکلیف این کار را نمی کنند! چقدر خوب که بدانیم رفتار ما و لذت های ما چه بصری و چه لمسی باعث می شود بدن در کنترل هیجانات و استرس های روزهای بعد ذخیره های مفیدی اندوخته کند ....و باعث ترشح بیشتر ماده های موثر مغز در آرامشمان شود .... پس یادت باشد : لذت هایت را به زبا ن بیاور مغزت هوشیارانه آن را دریافت می کند وبه کار می برد .

 

امروز بهترم :)

بازو به دور گردنم از مهر، حلقه کن
بر آسمان بپاش شراب نگاه را
بگذار از دریچه چشم تو بنگرم
لبخند ماه را ...

** فریدون مشیری **

 

 

امروز هم سرماخوردگیم بهتر شده هم حال و روز روحیم و هم .....

نمیدونم باید بخندم یا که غصه بخورم ( گریه کردن دیگه خیلی زیاده البته :) ) دیشب ساعت دو و نیم یا نزدیک یازده با صدای زنگ گوشیم از خواب نازم بیدار شدم و دیدم که جناب عشق زنگیدن که خبر بدن خانواده محترمشون دارن فردا ظهر ( یعنی ظهر امروز ) میرن و اگه ایشون امروز کشیک نباشن حتما ی جا قرار بزاریم و .... دلم سوخت واسش که واسه بودن من باید اونا نباشن و این رو ی خبر خوش بدونه واسه من که خب دروغ نگم منم خیلی خوشحال شدم ولی .... میدونم همش تقصیر خود جناب عشق هست ولی بنظرم خانوادش هم بی تقصیر نیستن ، وقتی ی مرد سی و یک ساله نتونه حرف دلش رو به خانوادش بگه و وقتی حق نداشته باشه از انتخابش حرف بزنه و هنوز اون رو اونقدر فهمیده و عاقل ندونن که حق انتخاب داره اصلا و ..... میشه این دیگه

 

امیدوارم زودتر این هفته تموم شه

خاندان عشق هنوز اینجا هستند و من هم هنوز عصبی و کسل و بدحال و اینا دیگه کم حوصله هم هستم

 

عشق محترم امروز زنگ زدن و میفرمایند  هنوزم که صدات درنمیاد ، این از سرماخوردگیه یا غم یار و غم یار و غم یار ؟ خوبه والا ؟ چه از خود متشکر !!!!!!!!!!!!! ولی خب کم بیراهم نمیگه فکر کنم

 

هر دم از این باغ بری میرسد ، خدایا هستی

ری میرسد ، خدایا هستی ؟از دیروز خاندان محترم جناب عشق اومدن مشهد و من و دلم رفتیم توی فاز استرس و جوشیدن و نگرانی و تنگ شدن و ..... نمیدونم چرا تا اسم خانوادش میاد اینقدر نگرانی میاد سراغم ، تقصیر اون بندگان خدا هم نیست و تقصیر از شخص شخیص جناب عشقمان است که طبق برنامه هاشون هنوز وقت رونمایی از حضور بنده نشده در نزد خاندانش و خب اونام بدجوری مایل هستن دلبندشون رو از تنهایی دربیارن و هی دنبال خاستگاری و ...... ، خدایا میدونم هنوز ماه صفر هست و با توجه به شناختی که از عشق دارم بهترین بهانه است این ماه واسش که رد کنه اگر خانوادش واسش پیشنهادی هم داشته باشن ولی بخداوندی خودت دیگه داره تحملم تموم میشهههههههههههههههههههههه ، ی هفته پیش یخورده از صبر مامانم هم کم شده بود و پرسید هنوز کاری نکرده این شازده شما ؟ صفر امسال تموم شد بهش بگو ی دستی تکون بده دیگه ، حالا بماند که وقتی خانوادش میاد من باید برم توی قرنظینه و دلم بترکه از تنگ شدن تا شاید بعد ی هفته یا 10 روز ببینمش ، نمیخواممممممممممممممممممممممممممممممممممم

دلم مامانمو میخوادددد

الان زنگ زدم بابام و نشناخت صدام رو ، آخه صدام گرفته ، سرما خوردم و شبا تب میکنم ، دیشب کلی دلم واسه خودم سوخت و الانم دلم گریه میخواد ، دلم تنگ شده واسه اینکه وقتی سرما خورده باشم کنار بخاری دراز بکشم و پتو بکشم رو خودم و هر ی ساعت دست مامان جان رو حس کنم رو پیشونیم یا شکمم واسه چک کردن اینکه تب دارم یا نه و با هر تکون بشنوم کجات درد میکنه مامان ؟ بعدش خواهش و التماس که بلند شو این اب میوه رو بخور ، این سوپ رو ، این غذا رو ، این ..... و سر اخرم دعوا که اصلا بلند شو بریم دکتر که تو کلا بد مریضی و اینجوری خوب نمیشی و منم هی غر بزنم ، مامان! بزار بخوابم اصلا نه چیزی میخوام و نه جایی میام ، ولی الان چی ؟ شرکتم ، بیحوصله و نگران کارهایی که باید انجام شن و نامه های واجبی که باید نوشته بشن و ...، دلمم نمیاد زنگ مامانم بزنم که با شنیدن صدام باز بغض کنه و بگه بچه بی ننه بابا همین میشه دیگه ، خدا حفظ کنه مامانم رو واسم اونم نه ده بیست سال بلکه 1000 ساللللللللللللللللللللل

 

 

پیونشت یک : راستی خواستم همین جا از خدا تشکر کنم واسه بودن عمه جانم و اینکه بعد ده سال دوری و دلخوری ، امسال که در نبود مامان جان و خانواده بهشون نیاز دارم هستن و ی ارتباط عالی داریم با خانوادشون ( تقصیر شوهر عمه بود این مدت دوری ) ، دیشب خونشون ی دست و پنجه ای سوزوندم و شامی پختیدم که شوهر عمه جان که تا قبلش هی غر میزد و متلک میگفت و مسخره میکرد با کلی اشتها میل نمود شام رو ، کلا این مدلیه دیگه این بنده خدا ، دفعه پیشم که عمه دادن من سالاد الویه درست کنم کلی متلک بار کرد و سر آخرم اومد گفت کی اینهمه سالاد میخوره که درست کردین و سر سفره بیشتر از همه خورد !!! البته مال خودش بود ها و نوش جونش :)

 

حماقت بشر 2

نخیر گویا تمومی نداره این بحث حماقت !!!!! من موندم خدا قهرش نمیگره چرا از این مخلوقش ، ی عده شون واسه خوردن ی لقمه نون آدم میکشن و ی عده اینجوری دنبال خرج کردن پول های بیشمارشون هستن حالا اگه نگیم باد آورده و دحاصل زحمت کشیشون بدونیم اینهمه پول رو که در اکثر موارد همون مرود بادآورده صدق میکنه و ماحصل زحمت آدمای دسته اول هستش ، یکی باید عدالت رو واسه من معنا کنه خب

 

 

کمپانی فابرکاستل که نام شناخته شده‌ای در صنعت لوازم التحریر و نوشت افزار می‌باشد از بهترین قلم خود در سال ۲۰۱۴ رونمایی کرد. این قلم استثنایی از طلا، کوارتز و یشم ساخته شده است. طراح این قلم (Boris Igdalov) نام دارد. او این قلم را در دو مدل طراحی کرده است. گفته می‌شود بوریس در طراحی شکل ظاهری این قلم از کاخ کاترین روسیه الهام گرفته است.

فابرکاستل از بهترین قلم سال ۲۰۱۴ رونمایی کرد

نسخه اول این قلم از یشم قرمز ساخته شده و روکش پلاتینیومی دارد. در این قلم از کوارتز روسیه ساخته شده است.

نسخه دوم این قلم که نسخه ویژه نامیده می‌شود، از طلای ۲۴ عیار و کوارتز و یشم ساخته شده است. این نسخه مکانیزم کشویی دارد و به یک کلید چرخشی مجهز است.

این قلم تا سال آینده میلادی در دسترس نخواهد بود؛ هم اکنون تنها ۱۵۰ نسخه از آن تولید است.

گفته می‌شود نسخه اول این قلم حدود ۴۳۵۰ دلار و نسخه ویژه آن ۹۵۰۰ دلار آمریکا قیمت خواهد داشت.

فابرکاستل از بهترین قلم سال ۲۰۱۴ رونمایی کرد

 

یعنی اون احمقی که میاد این قلم رو میخره چشم نداره اینهمه هم نوع نیازمندش رو ببینه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ میدونم پولهای خودته و هرجور دوست داشته باشی میتونی خرج کنی و نیازی به نصیحت های من فضول نداری ، ولی خب با اون وجدان نداشتت چجوری کنار اومدی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

چرا بشر اینقدر احمق خلق شده ؟؟؟؟؟؟؟؟

خب مگه دروغ میگم ؟؟؟؟؟؟ این مطلب رو بخونید اگه شما هم ایمان نیاوردید به حماقت نسل بشر !!!!!!!

 

 

گرانترین موس های دنیا

ماوس های کامپیوتری در بیشتر موارد بر اساس تکنولوژی و طراحی خود معرفی می شوند اما ماوس های گران قیمتی نیز وجود دارند که معمولا از موارد خاصی تشکیل شده اند.ماوس(موس) که در انحام کارهای رایانه ای کمک بسیاری به ما می کند گاهی اوقات تبدیل به یک کالای لوکس شده و با قیمت های بالایی به فروش می رسد. در ادامه با گران ترین ماوس هایی آشنا می شویم که در بازار وجود دارد.

۷- ماوس پیتون:

 

مار پیتون یکی از مارهایی است که پوستی بسیار  خوب دارد این مار همیشه در میان حیواناتی بوده است که به سختی شکار می شوند و نمی توان آن ها را به درستی شکار کرد از این رو ارزش بالایی دارد. شرکت ام جی با استفاده از پوست مار پیتون ماوسی درست کرده است که با قیمت ۱۷ هزار دلار یعنی معادل ۵۱ میلیون تومان به فروش می رسد.

۶- ماوس خورشید طلایی:

 

بار دیگر کاری از ام جی که این بار ماوسی با استفاده از طلای خالص ساخته است. این ماوس بسیار ساده درست شده است و مدل آن ۷۷۷ نام دارد. البته نام دیگر این ماوس خورشید طلایی است که اشاره به شرکت کروی آن دارد. این ماوس با قیمت ۱۹ هزار دلار معادل ۵۷ میلیون تومان به فروش می رسد.

۵-Logitech air 3D :

 

این محصول به گفته سازندگان آن یکی از افتخارات شرکت Logitech است. این ماوس توانایی آن را دارد تا در محیط های سه بعدی به کمک طراحان آید و و البته روکشی از طلا نیز بر روی آن قرار دارد. شما با خریدن این موس یک فلش مموری ساخته شده از طلا نیز به عنوان کادو دریافت می کنید. این موس ارزشی برابر با ۲۴ هزار دلار که معادل ۷۲ میلیون تومان است دارد.

۴- ماوس از طلای سفید:

 

یکی از گرانترین ماوس های دنیا، ماوسی است که با طلای سفید پوشیده شده و بر روی آن ۵۹ برلیان کار شده است. این موس کارایی زیادی برای افراد ندارد و تنها به خاطر موادی که روی آن استفاده شده اس بسیار گران می باشد. این موس ۲۶ هزار دلار می ارزد که معادل ۷۸ میلیون تومان است.

۳- ماوس الماس سیاه:

 

بار دیگر یک موس از شرکت Logitech توانسته است به عنوان یکی از گرانترین موس های بازار شناخته شود. این موس به مانند بیشتر موس های این شرکت ساخته شده است اما سطح رویی آن کاملا از الماس سیاه پوشیده شده است. برای خرید این موس باید بیش از ۳۱ هزار دلار بپردازید که معادل ۹۳ میلیون تومان است.

۲- ماوس VIP:

 

این موس همانطور که از اسمش مشخص است بسیار حرفه ای ساخته شده و در کنار مشخصه های کامپیوتری ای که دارد به طور کامل به وسیله الماس و طلا پوشیده شده است. این موس به صورت بی سیم کار می کند و قیمتی به اندازه ۳۴ هزار دلار دارد که برابر با ۱۰۲ میلیون تومان است.

۱- Gold Bullion:

 

این ماوس به عنوان گرانترین موس دنیا شناخته می شود و شکل ظاهری اش نیز به مانند شمش های طلا می ماند و بدون سیم کار می کند. این موس تماما از طلا ساخته شده و ارزشی معادل ۳۶ هزار دلار دارد این قیمت به تومان ۱۰۸ میلیون است.

 

شما هم ایمان آوردید نه ؟؟؟؟؟ علی الخصوص با خوندن مورد اول ، آخه اگه احمق نباشه این مخلوق که نمیاد بره ی حیون بیگناه رو بکشه صرفا واسه اینکه از پوستش به عنوان ی روکش روی موس استفاده کنه واسه فروش و اونم با چه قیمت گزافی و ی احمق دیگه بیاد بره پول بده و بخردش ، خب که چی  مثلا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

همینجوری نوشت

این مطلب رو توی یکی از صفحات دوستان دیدم و با اجازشون کپی کردم

 

عشـــــق اگر عشـــق باشد!
هم خنــــده هایت را دوست دارد،هم گریـــــه هایت را . . .
هم لحظه های شادابی ات را می پسندد،
هم روزهــــای بــی حوصلگــی اتـــــــــ را . . .
هم دقایق پر ازدحامت را همراهی می کند،
هم دقایق تنهایی اتـــــــ را . . .
عشـــق اگر عشــــق باشد!
هم زیبایی هایت را دوست دارد،هم اخم هایت در روزهای تلخی . . .
با یک اتفــاق
تو را تعویض نمی کند
همراهــی ات می کند تا بهبــــود یابی . . .
هر ثانیه دستانش در دستان توست،در سختی و آسانی . . .
تا ابــــــد . ..

 

درضمن کسی راه حلی سرغ نداره که بتونم بدون نصب ی وی پی ان روی سیستمم برم ف ی س آبادددددددددد ، باباجان یکی از دوستانم فوت کرده و میخوام برم تسلیت بگم و ..... ( چون فعلا بعد جابجایی ، خونه نت ندارم مجبورم از شرکت آن شم و توی شرکتم امکان نصب برنامه روی سیتمم رو بدون اجازه مسول آی تی ندارم :( )

 

اینجا باز طوفان شده و ی بادی میاد که نگووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

 

ماجرای حج رفتن مامان

الهی من فدای عشقممممممممممممم بشممممممم ، یعنی الان اگر اینجا بود اینقدر محکم بفلش میکردم و فشارش میدادممممم مثل ی انار خوشمزه

 

حالا تا ی ساعت دیگه میام و از رو خیال راحت و سر فرصت توضیح میدم

 

خب بریم سراغ قصه ثبت نام حج مامان بنده و در ادامه دلیل فدایی بودن شخص شخیصمان برای عشق عزیزمان :)))))

آقا من دیروز شدیدا دپرس بودم و حال و حوصلم خراب بود تا اونجا که ی برخورد بد هم با بابا بنده خدام داشتم  :) ذهنم بدجوری درگیر تهیه پو.ل بود برای ثبت نام حج مامان . عصری هم رفتم پیش بابا که اون بنده خدا هم نتونسته بود پول رو فراهم کنه و کلا با ی دل گرفته رفتم حرم و اونجا اینقدر گریه کردم که خودم حس کردم فشارم رسیده به 6 ، آخه دیگه نای باز نگهداشتن چشامم نداشتم ، بماند ، بعد نماز با جناب عشقمان قرار داشتیم و وقتی دید من رو واقعا متعجب شده بود و هی پرسید چیه؟ چی شده مگه ؟ منم از رو بیحوصلگی و صد البته بیشتر به دلیل اینکه این مشکل من و خانوادم بود و ایشون رو حق نداشتم درگیر قضیه کنم ی ذره کوچولو واسش تعریف کردم که آقاجان هنوزر نتونستم پول ثبت نام مامان رو فراهم کنم و منتظرم تا فردا برسه دستم برم ثبت نام رو آخر وقت انجام بدم و ایشونم توپیبد به من که اصلا تو خیال کردی مگه کی هستی ؟ تو فقط ی وسیله هستی که باید سعیت رو بکنی نه اینکه زمین رو به آسمون بدوزی ، شاید خدا میخواد مامانت واسه رجب اونجا باشه ، گفتم آخه اون موقع گرمه هوا و ایشون فرمودن که اینجوری میگی توکل دارم من ؟؟؟؟؟؟؟؟ خلاصه دیدم راست میگه ( البته قبلشم توی همون حینی که داشتم درحضور امام رضا خداوند رو با شدت تمام محاکمه میکردم که اینه رسم دعوت از مهمون ؟ دعوتش کنی و بدونی امکان اومدن نداره و دلش میشکنه و بازم کمکش نکنی ؟ خودم هم به همین نتیجه رسیده بودم که شاید قسمته رجب بره مامانم ولی خب عقلم حاظر به قبول نبود و همچنان دنبال راه حل میگشت برای اینکه ی جوری پول رو فراهم کنم ) خلاصه قضیه رو به خواهر وسطی گفتم ی خورده و قرار شد فردا  ( یعنی امروز ) اگه تا ظهری پول جور شد و اینهمه ملت که قول داده بودن بهم  قرض بدن ( و ندادن ، یکی ساعت یک و نیم زنگ زده چرا هرچی از صبح منتظرم شماره کارت نمیدی بهم ؟ اون یکی زنگ زده چیکار کردی ؟ پول فراهم شد یا من بگردم دنبالش و از کسی بگیرم ؟ شرکتم که تا مدیر مالی محترم به خودش جنبید مدیران عزیزتر از جان رفته بودند و چک بدون امضاء موند )،که خب برم واسه ثبت نام والا زنگ بزنم مامان و قضیه رو توضیح بدم بهشون ، امروز صبحی که داشتم با خواهر وسطی میحرفیدم گویا ی سوتی کوچیک میده و مامان جان متوجه میشه ، خواهر طفلک مسیج داد و گفت که مامان فهمیده و به همین خاطر قبل اینکه تکلیف پول دادن دوستان مشخص شده باشه زنگ زدم به مامان و مامان عزیزم گفت اصلا راضی نیستم از کسی پول بخوای قرض کنی ، واسه این سفر باید پولمون حلال و پاک باشه و دوست ندارم پول هرکسی رو بگیری و .... درضمن دیشب هم حدود ساعت 2 از خواب بیدار شدم و نمیدونم چرا بیخود نگران تو شدم و ی جورایی فکرم درگیر سفرم بوده و از خدا خواستم هرجور صلاح خودشه واسم درست کنه پس مادرجان شاید قسمتم اینه توی ماه رجب و شعبان برم ( مامانم اصلا نمیدونست من واسه تهیه پول مشکل دارم آخه قبلا پولش رو کنار گذاشته بودیم با خواهرا ولی خب سر قضیه کشاورزی و اینا توی همین تابستون خرج شد و رفت ) خلاصه دیگه دلم واقعا آروم گرفت و سپردم به خود خدا و نشستم با فراق بال کار کردن رو تهیه مدارک مناقصه ای که دستم هست ، تا اینکهههههههههههههههههه عشق عزیزم زنگ زد بهم که مجبوبم اگه وام شرکتت درست شده منم مابقی پول رو واست قرض گرفتم تا بری واسه ثبت نام مامان و اینقدر ناراحتی نکنی واشک نریزی ، یعغنی تمام دنیا رو به من دادن با شنیدن این حرفش ، البته پول رو که قبول نکردم و گفتم مامان خودش گفته سفر بمونه واسه ماه رجب ثبت نام کنیم ولی این حمایت که از تو شنیدم واسم به اندازه تمام دنیا ارزش داره ، نمیدونید چقدر بعد تلفنش حس خوبی دارم و توپم نمیتونه حالم رو خراب کنه :)

و اینگونه ثبت نام حج مامان جان من پرید از دستم و منم مابقی ماجرا رو سپردم دست خود خدا هرچند اگه به من بود دلم میخواست مامان همین فردا بره خونه خدا و تو خونش ازش بخواد بلکه دلش به حال این دل بیچاره من بسوزه این آفریدگار بلند مرتبه و عشقم رو نصیبم کنه

ی کم روزانه نوشت

این روزها هم مثل روزهای قبل میگذره و صد البته خدا رو شکر کمی تا قسمتی بدون دغدغه و نگرانی بوده ، البته از شنبه که رفتم برای ثبت نام حج مامان ، اینقدر استرس اومده سراغممممممممممممممممممم که نگو ، هم نگران تنها رفتن مامان هستم و هم نگران تهیه پول ، آخه به عقل کسی نمیرسه که چجوری باید ظرف 72 ساعت یکی مثل من 2 و نیم میلیون پول فراهم کنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ این چه قانون مسخره ای هست که گذاشتن ؟ یعنی منی که سرمایه ندارم حق انتخابم ندارم و باید روزی رو که انتخاب کردم و رزو زدم زا دست بدم ؟ اینهمه توی این مملکت بد و بیراه میگن به اقتصادهای سرمایه مدار اما به قول معروف آفتابه لگن هفت دست ولی شام و ناهار هیچی ، این وسط فقط شعار داده میشه و حرص و جوشش واسه ما ملت ، دعا کنید پولم فراهم شه ( البته بعدش باید اینقدر جوش بزنم  تا قرض ملت رو باز پرداخت کنم اگه کسی یافت بشه و بهم قرض بده ، اونم لطف میکنه که قرض میده چون توی این وضع و حال هرکسی به همون ی قرون خودشم محتاجه و بخواد بده یگی دیگه واقعا داره لطف میکنه )

 

پنجشنبه گذشته تصمیم گرفتم حلیم بپزم اونم برای اولین بار اونم منی که اصلا حلیم دوست ندارم و کلا وقتی میخورم از اون مزه چربی که میاد تو دهنم خوشم نمیاد ، خلاصه شبش گندم رو خیس کردم و فرداش با ی ظرف گندم خیس خورده راه افتادم سمت مامان اینا ، وقتی رسیدم دیدم ای دل غاقل هم گاز کپسول همون روز صبحی تموم شده و هم گاز پکنیک ( درسته نوشتم دیگه ! ) آخه اونجا که مامانشون هستن لوله کشی گاز نیست ، خلاصه منم مصمم به پخت حلیم ، تصمیم گرفتم روی اجاق و با آتیش حلیم پزونم رو راه بندازم ، منقل رو آوردم و جای اجاق ازش استفاده کردم و با کمک مامان جان آتشی افروختیم افروختنی :) ، خیلی سخت بود ، از ساعت 12 ظهر شروع کردم و تا 6 و نیم بعدظهر کنار همون منمقل روی زمین نشستم و آخراشم چون نمیشد خیلی زیرش آتیش باشه مجبور بودم چوب کم بزارم و هی باد خاموشش میکرد و اینقدر فوت کردم واسه اینکه دوباره چوبا آتیش بگرین که دیگه نه چشی واسم موند نه نفسی ، فرداش کل ریه هام و قفسه سینم درد میکرد ( به این نتیجه رسیدم حتما کم خونی دارم آخه میگن هرکس فوت کنه و ضعف کنه حتما کم خونه و من کلا به درجه غش کردن میرسیدم با فوت کردن :) ) حالا این وسط که از چشام گوله گوله اشک میومد در نتیجه دود حلیم پزی دلم هم پر میکشید واسه اینکه کاش جناب عشق هم بود و حسابی آتیش بازی میکردیم و شیطونی.... بگذریم ،

القصه ی حلیمی ولی پخیدم که طبق گفته ابوی محترم نمرش 19 بود و همونجا سفارش پخت دادن واسه خانواده خواهر گرامیشون ( درحال میل نمودن ی کاسه حلیم فرمودن بابایی یادت باشه واسه عمت اینا هم حلیم بپزی ها البته باید از گوشت گردن گوسفند استفاده کنی که خودم میخرم واست ) ی ظرفم برداشتم واسه عشق حلیم خورم که برخلاف همه عالم حلیم رو با آبلیمو میخوره  توی ظرفش آبلیمو ریختم و با خودم آوردم مشهد و گذاشتم توی یخچال شرکت و ظهری براش همونجوری یخی بردم و میل نمودندی ایشان اونم با بهبه و چهچه که نمیدونم الکی بود و برای تمسخر من یا نه واقعی بود ( یکی از همکاران محترم حلیم پز هم که آموزش پخت رو از ایشون گرفتم :) تایید کردن حلیم یخی من رو با میل نمودن تنها و تنها ی قاشق ، اونم نمیدونم واقعی بود یا از روی تعارف )

شنبه شبم که با دخترعمه جان رفتیم خونه ما واسه خوابیدن از شدت باد و طوفان نتونستم بخوابم ، البته دو تا دلیل دیگه هم بود که سخت تر میکرد خوابیدن رو واسم ، یکی اینکه همون روز ظهر یکی از دوستان نادیده تهرانیم ( اندر فیس آبد با هم آشنا شدیم ) خبر فوت یکی از دوستان دشتی رو بهم داد ( دشت ی صفحه است اندر فیس آباد که اعضاء باحالی داره و هر از چند گاهی ی برنامه سفر میازریم و دور همی میریم سفر اونم به صورت کمپینگ و .... خیلی خیلی خوش میگذره ) دختر خانومی به اسم هدرای عزیز که سرشار از انرژی بود و بسیار بسیار اهل سفر و توی یکی از همین سفرها که داشته با ی تعداد از دوستان میرفته تصادف میکنه و درجا فوت میکنه ، واقعا جا خوردم و اولش فکر کردم باز از اون شوخی های عجیب و غریب بچه هاست ولی بغض و لحن غمگین دوستم مطئنم کرد اما بازم سخت بود باورش در نهایت وقتی شب یکی از آقایون گروه زنگ زد واسه اینکه خبر رو بده بهم و وقتی من زنگ زدم به یکی دیگه از دوستان که با هدرا نزدیکتر بود توی تهران و صدای گریه اون رو شنیدم پشت گوشی مطمئن شدم به پر کشیدن هدرا که چقدر حساس بود روی تلفظ اسمش و شب کلا توی حال و هوای اون بودم و چقدر دلم میخواست بلند شم واسش نماز شب اول قبر رو بخونم ولی سنگینی عضلاتم مانع بود اصلا انگار یکی با میخ چسبونده بودم به زمین و اصلا توان بلند شدن نداشتم ، کنار همه اینا عصری همکار محترم که من نقش مامان افخاری پسر نازش رو دارم زنگ زد که حالم اصلا خوب نیست و نفسم بالا نمیاد و گفتمش تو با بچه خودت رو برسون بیمارستان و منم از اونطرف میام و خلاصه اونجا هم رو دیدیم و من بچه رو گرفتم و اون رفت دنبال گرفتن وقت و ... که تشخیص دادن فشارش خیلی پایینه و واسش نوار قلب نوشتن و .... همین بینم ی آقای میان سال که کنار همکار نشسته بوده گویا و با هم سر اینکه کدومشون حالش بدتر هست و زودتر بره داخل داشتن حرف میزدن و درد دل میکردن میافته و میمیره ، به قول همکار جونش توی دست ایشون در میره و ما هنوز اونجا بودیم که بچه هاش اومدن و چه شیون و زاری راه انداختن و ...... خلاصه ی شب بد گذشت بر من ، عشق بینوا گفته بود هروقت شب خواستی زنگ بزن ولی هم دلم نیومد و هم اگه زنگ میزدم با اولین کلمه میزدم زیر گریه و اونم نگران میشد چرا که اون مشهد بود و من .... و این همه فاصله رو نصف شبی چیکار میکرد واسه بودن کنار من

الانم که از ی طرف درگیر تهیه مدارک ی مناقصه هستم و از یطرفم نگران جور شدن پول سفر مامانم ، خدایا سپردمش به خودت ، کمک کن

 

 

 

کاش اینجا هم همینقدر اهمیت داشت

مبتکران به تازگی آخرین نسخه از ربات نوزاد تعاملگری را در «نمایشگاه بین‌المللی رباتیک» توکیو به نمایش گذاشته‌اند که افراد را برای پرورش فرزندان آماده می‌کند.

 

به گزارش ایسنا، گرچه این سامانه تنها ابزار ساخته شده در این زمینه نیست، اما یکی از جدیدترین فناوری‌های این حوزه به شمار می‌آید و از لحاظ تکنیکی نیز در میان پیشرفته‌ترین‌ سامانه‌ها قرار دارد.

این ربات که «RealCare Baby 3» نام گرفته، برای استفاده در برنامه‌ آموزش به نوجوانان و دیگر افرادی ساخته شده که می‌خواهند بچه‌دار شوند یا درصدد آگاهی از مسؤولیت‌های فرزندپروری هستند.

وزن ربات جدید درست معادل وزن نوزادی به همان اندازه است و همچنین حاوی حسگرهای مختلف و دیگر ابزار الکترونیکی است.

این سامانه در هر ساعت از شبانه‌روز شروع به گریه‌کردن می‌کند و باید در کمتر از دو دقیقه به وی رسیدگی شود. هر نوع تأخیر در این زمینه در داده‌های آنبورد یک واقعه‌نگار ثبت می‌شود.

زمانی که والدین نوزاد را از گهواره برمی‌دارند، باید آن را به حالتی ملایم بلند کرده و همزمان مواظب سرش باشند. در صورت خشن بودن، نوزاد با صدای بلندتری گریه می‌کند و واقعه‌نگار نیز بار دیگر خشونت را ثبت می‌کند.

والدین سپس باید دلیل گریه نوزاد را بیابند، زیرا ممکن است به عوض‌شدن لباس، غذا یا نوازش نیاز داشته باشد.

همچنین آنها ممکن است زمانی که ربات آرام است، فراموشش کنند، بنابراین در صورتی که وی بیش از اندازه گرم یا سردش باشد، به مدت طولانی لباسش عوض نشود یا برای بازه زمانی قابل‌توجهی در خودرو رها شود، والدین برچسب ناشایستگی در این زمینه را دریافت می‌کنند.

در طول دوره آموزش، آنها باید دستبند RF را به دست داشته باشد، زیرا یک گیرنده‌ موجود در ربات، سیگنال دستبند حاضر را تشخیص داده و به اعمال کسی که فاقد این دستبند باشد، پاسخی نمی‌دهد.

زمانی که مدت زمان آموزشی به پایان رسید، داده‌ها بر روی یک یک رایانه شخصی یا برنامه Mac دانلود و ارزیابی می‌شود.

 

چرا توی کشور ما اینقدر اهمیت داده نمیشه به بزرگ کردن ی بچه ؟؟؟؟؟؟؟؟ حتی اونایی که با برنامه ریزی هم درصدد داشتن بچه هستن اینقدر در فکر آموزش دیدن نیستند و همه معتقدیم بلاخره ی جوری بزرگش میکنیم دیگه ، مگه مامان ها و مامان بزرگ های ما چیکار کردن ؟؟؟؟؟؟؟؟ خیلی شنیدم که خانوم های محترم به هم توصیه میکنن بچه بزرگ میشه دیگه اینقدر سخت نگیر و درصد بزرگی از پدران محترم هم که اصلا مسئولیتی ندارن در این زمینه و حالا این فقط برآورده کردن نیازهای اولیه ی بچه است و نحوه نگهداریش و وااسفا در تربیتش که ..... البته منظورم کل جامعه نبود ها نیایید و خرده بگیرید ولی خب روراست باشیم با خودمون ی درصد بزرگی از کشور این وضعیت رو داریم

 

از مردمان این روزگار البته نوادرشون

اینم آخر و عاقبت رویایی نگاه کردن به زندگی :) دوست دارم این خانوم رو محکم بغلش کنم ولی اآقاهه فقط شعار داده والا چرا توی این 75 سال اصلا یادش نیومده عشقش ؟؟؟

 

شاید شما هم شنیده اید که عشق واقعی ارزش انتظار کشیدن دارد و این همان چیزی است که برای این زوج سالخورده کانادایی در زندگی رخ داده است. خانم کارول هریس …
شاید شما هم شنیده اید که عشق واقعی ارزش انتظار کشیدن دارد و این همان چیزی است که برای این زوج سالخورده کانادایی در زندگی رخ داده است. خانم کارول هریس که تمام عمر مجرد زندگی کرده است در سن ۸۳ سالگی با فردی که برای اولین بار در سن ۸ سالگی در مدرسه ملاقات کرده بود ازدواج کرد
این زوج ۸۳ ساله در سال ۱۹۳۶ و زمانیکه تنها ۸ سال داشتند در مدرسه باهم درس میخوانند و عشقی عمیق وکودکانه میان آنها شعله میکشید.
آقای جرج رایان میگوید اولین بار وقتی در اجرای تاتر “زیبای خفته” من نقش “پرنس چارلز”  را داشتم و کارول که در نقش “رز” پرنسس داستان بازی میکرد را بوسیدم احساس کردم چیزی در قلبم مرا به سوی او میکشد. ما آن زمان خیلی کوچک بودیم و معنای این علاقه خالص را درک نمیکردیم.

 

این زوج بعد از دوران مدرسه از هم بیخبر بودند و آقای رایان به شهر دیگری رفته و ازدواج کرد اما خانم هریس همچنان مجرد باقی ماند و ازدواج نکرد. سال گذشته میلادی وقتی همسر آقای رایان درگذشت او تصمیم گرفت به شهر زادگاهش بازگردد و هنگامیکه دید دختر رویاهای کودکانه اش همچنان مجرد است به او پیشنهاد ازدواج داد و این زوج سالمند بعد از ۷۵ سال با هم ازدواج کردند.
خانم رایان میگوید: به عنوان یک زن همیشه دوست داشتم ازدواج کنم ، اما هرگز عشق واقعی را تجربه نکردم و به ازدواج بدون عشق نیز اعتقادی نداشتم. اما هنگامی که جرج را دیدم احساسی که در سن ۸ سالگی داشتم دوباره زنده شد و واقعا دوست داشتم در کنارش زندگی کنم. 

 

بهم ریختم در حد ..... واقعا حدی واسش ندارم

امروز ی حرفی شنیدم از یکی که اصلا واسم قابل هضم نیست ، چیکار کنم واقعا بهمم ریخت

 

چرا ی مرد نباید به نیازهای ج ن س ی همسرش توجه کنه ، خب یکی نیست بگه بیشعور ( منظورم اون آقاهه است ) چه دلایلت واقعا منطقی باشه و چه غیر منطقی ، میدونی وقتی همسرت رو پس میزنی ممکنه چی پیش بیاد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  خدا کجایی توووووو پس ؟

 

راستی امروز اولویت های جدید حج عمره رو اعلام کردن و مامان جون منم با اولیت بالای 290 :) دیگه اسمش دراومد ، نمیدونم خوشحال باشم یا نگران تنها رفتن مامانم توی ی کشور غریب اونم با غم بزرگ توی دلش ، آخه مامان و مامان بزرگ رو خودم همزمان ثبت نام کردم واسه این سفر و حالا مامان بزرگ نیست که همراه باشه با مامانم و این خیلی سخته واسه مامان ، امیدوارم به سلامتی بره و برگرده ، دنبال ی کاروان خوب و ی مدیر کاروان معتبر میگردم

 

امان از عاشقی

خب چیکار کنم ، دلم تنگیدهههههههههههههههههههههههههههههههههههه ی عالمه ، واسه عشقم ، آخه از شنبه شب ندیدمش ، امروز برنامه داریم واسه دیدنش ، ابته اگر بزنگند به بنده ، آخه دو هفته پیش که واسه مراسم تاسوعا و عاشورا رفت خونه پدرش ، گویا شب که توی اتوبوس خواب بوده گوشیش از جیبش میافته بیرون و جا میمونه ، ی چند بارم زنگ زده به خطش و اون طرفی که برداشته گفته اومدی مشهد زنگ بزن بیارم بهت بدم ولی دیگه اگه شما اون گوشی رو دیدین ما هم دیدیم و حالا وقتی سر کار هست من بهش دسترسی ندارم ، چون این یکی گوشیش رو فقط من شمارش رو دارم و نمیخواد توی محل کارش شماره بده به آقایون همکارانش ، خلاصه همیجورررررررررررررررررررررررررررر باید منتظر شم آقا یادش بیاد به من بزنگه

 

خدا حفظشون کنه واسه ما ملت

متن ی مصاحبه رو خوندم و اون جاهایی که به نظرم جالب اومد رو رنگی کردم ، شاید ی بخشهایش ی خورده شعاری باشه ولی مطمئنا خالی بندی نیست

روزنامه قانون نوشت:
خلیج فارس، واژه‌ای که وقتی به زبان می‌آورد گویی حرف از فرزندی دلبند می‌زند. دریاداری که در تمام مسیر گفت‌و‌گو نام شهیدان محمد ابراهیم همتی و حسین حفیظی از فرماندهان ناوچه معروف «پیکان» از دهانش نمی‌افتد. فردی که به دلیل خاستگاه ارتشی بودنش از بی‌نظمی‌ها در دستگاه‌های دولتی گلایه دارد به همین دلیل لازم می بیند تا در باره دیر رسیدن خود به محل مصاحبه توضیح دهد و از  بی‌نظمی‌ها در اداره دارایی گلایه کند. ادب و احترامی که برای هم لباسانش در ارتش قایل بود باعث شد تا بار‌ها از صحبت درباره آن‌ها خودداری کند. دلاوری که هادی ساعی قهرمان المپیک و جهان برای به نمایش گذاشتن توان بدنی این بزرگ ارتش جلوی دوربین می‌رود تا نقش دریادار «ناصر سرنوشت»  را اجرا کند.

بازمانده  مروارید از عملیاتی می گوید که با انهدام نیروی دریایی دشمن رژیم بعثی را در دریا فلج کرد. عملیاتی که در هفتم آذر ۱۳۵۹ و با عنوان مروارید انجام شد. دریادار سرنوشت با ۷۱ درصد جانبازی و گوش‌های پیوندی به ما گفت که شعر ما زنده از آنیم که آرام نگیریم، موجیم که آسودگی ما عدم ماست، مختص به بچه‌های نیروی دریایی است. ما که می‌دانستیم چند سالی است که بازنشسته شده است، گفت‌و‌گو را این‌گونه آغاز کردیم:

تکاوری که نام گیری هفتم آذر به روز نیروی دریایی دلیل شهامت اوست، بعد از سال‌ها خدمت کردن روی دریا حالا روی خشکی به چه کاری مشغول است؟

هنوز در دریا خدمت می‌کنیم. از سال ۷۳ که بازنشسته شدم یکی از نکاتی که برای من مهم بود پاک سازی خلیج همیشه فارس بود چرا که بعد از جنگ ما تعداد زیادی مغروقه داشتیم که آبراه‌های ما را مسدود کردند. این آبراه‌های ما شریان‌های اقتصادی ما هستند و تمام نیازهای مردم از خلیج فارس وارد کشور می‌شود. ما از‌‌ همان جایی که نفت را صادر می‌کنیم باید مواد غذایی وارد کنیم. کشوری که نفت صادر می‌کند باید راهی را برای وارد کردن  محموله و تجهیزات داشته باشد. اگر وسایل و محموله‌های ما به وسیله کشتی وارد نشود قیمت از اینکه هست گران‌تر می‌شود.

تحریم‌ها روی کار کشتیرانی چقدر تاثیر گذاشت؟

تحریم‌ها بیشتر به ضرر آمریکا و انگلیس شد چرا که گرایش ما را به سمت بلوک شرق، چین، هند و روسیه سوق داد.

فشار این کشور‌ها سبب ضربه زدن به صادرات نفت نشد؟

دوهزار روز جنگ طول کشید و دوهزار بار حمله موشکی به خارک شد و به برکت شهدای گرانقدر این مرز و بوم هر دو هزار روز ما از این جزیره نفت صادر کردیم و برای بالا بودن پرچم ایران هزاران شهید تقدیم انقلاب کردیم. دلیل اینکه امروزه ما حرف اول را در دنیا می‌زنیم و برای سیاست گذاری‌ها در دنیا از ما نظر می‌خواهند به دلیل اقتدار دریایی ایران است.

نا‌گفته‌هایی از عملیات مروارید برای ما می‌گویید؟

دانش‌هایی که بعد از انقلاب خارجی‌ها به ما آموزش نمی‌دادند را از نقاط مختلف جهان آموختیم و به عمل گرفتیم و در عملیاتی به نام «مروارید» تاکتیک دریایی را به معنای حد کلمه پیاده کردیم و هفت نفره نیروی دریایی عراق را از بین بردیم. دریادلان نیروی دریایی با خود اندیشیدند که اگر دیر بجنبند عراقی‌ها با پوتین مارا له می‌کنند و زبان ما جای فارسی به عربی تبدیل می‌شود و دوباره تکرار تاریخ رخ می‌دهد.

ماجرای آن اسیری که شما تنهایی در دریا به دام انداختید چه بود؟

وقتی او را پیدا کردم وضعیت وی از ما بهتر بود و من باید از سلامتی او استفاده می‌کردم. با وی یک شب تا صبح داخل آب بحث سیاسی می‌کردیم و آنقدر باهم ارتباط خوبی داشتیم که بعد از اسیری و آزاد شدن وی هنوز با هم مکاتبه داریم. آن اسیر عراقی به ما می‌گفت در عراق زن و بچه من را نگه‌داشتند تا اگر برگشتم دوباره مرا به جنگ بفرستند.

در عملیات‌های نیروی دریایی   به‌ویژه «مروارید» چگونه اقدام می‌کردید؟

در ابتدا فرماندهان خبره نیروی دریایی چندین شلیک می‌کردند و بعد پنج دقیقه صبر می‌کردند تا نیرو‌ها و اشخاص به درون آب بپرند و نجات پیدا کنند. ناوچه پیکان نیز همین‌طور اقدام می‌کرد و بعد افرادی را که در آب شناور بودند جمع آوری می‌کرد. تیم ناوچه پیکان آنچنان بدعت و تکنیکی در دریا گذاشتند که سرمشق نیروی دریایی ایران شد. بعد از اینکه ناوچه پیکان مورد اصابت قرار گرفت ما تمام ناوچه‌هایمان را شبیه این ناوچه کردیم و نیروی دریایی عراق هر کدام از ناوچه‌های مارا که در رادار می‌دید شبیه به پیکان می‌دید و گمان می‌کرد که این ناوچه در یک زمان در سراسر خلیج فارس توان حضور دارد.

انتقام «پیکان» را هم گرفتید؟

بله. نیرو ‌های اطلاعاتی ما مدت‌ها آن ناوچه‌ای را که پیکان زده بود تحت نظر داشتند تا دوازدهم اردیبهشت ۶۲ نزدیک سکوی نوروز آن را مورد اصابت قرار دادیم.

وضعیت نیروی دریایی در آن روز‌ها چگونه بود؟

نیروی دریایی جمهوری اسلامی از همان روز‌ها نیرویی متعهد و مومن بود که به آب، خاک، انقلاب و ایرانی بودن خود می‌بالید.

طی سال‌های اخیر دشمنان با به‌جای جنگ نظامی با تحریم و جلوگیری از فروش نفت به جنگ ما آمدند به نظر شما این کار ضربه به بدنه کشور نمی‌زند؟

آمریکا و غرب از نفت ما استفاده نمی‌کند ولی چین و بقیه که می‌خواهند.

چین نفت مارا می‌برد ولی نمی‌توانیم پولمان را از آنجا به کشور بازگردانیم، به نظر شما این ضرر نیست؟

بالاخره ما در حال مبارزه هستیم و مبارزه نیز یک سری هزینه‌ها دارد، که باید پرداخت کرد. در حال حاضر ما خلاف جریان شنا می‌کنیم و باید انرژی صرف کنیم. ما می‌خواهیم پرچم کشورمان را بکوبیم و روی پای خودمان بایستیم و برای رسیدن به این هدف موانع داخلی و خارجی داریم.

نقش نیروی دریایی در مبارزه با دشمنان چیست؟

نیروی دریایی ارتش تنها نیرویی بود که با آمریکا مستقیم جنگید ، ما ناوچه جوشن را فرستادیم و آمریکا آن را زد و از آن طرف هم ما ناو جنگی آمریکا را زدیم.

شما فرمانده جمع آوری اجساد هواپیمای مسافر بری ایران هم بودید در آن زمان که اجساد را از آب می‌گرفتید چه حسی به شما دست می‌داد؟

در دلم می‌گفتم خدایا به من این توان را بده که انتقام این کار را بگیرم و گرفتم. آمریکایی‌ها اعلام کردند که ناوشان به مین دریایی خورده است ولی کدام مین دریایی؟ اژدر زیر دریایی ایران ناو آمریکا را زد و انتقام هواپیمای مسافربری خودمان را گرفتیم. در حال حاضر نیز آمریکا می‌ترسد به خلیج فارس بیاید و می‌داند که تمام جزایر ایران تبدیل به سایت موشکی با برد سیصد کیلومتری شده است.

به نظر شما اگر به سخن امام (س) که گفتند اولین ناوی که وارد خلیج فارس شد بزنید گوش داده می‌شد آمریکا جرات مانور در خلیج فارس را داشت؟

فرمایشات امام (س) منطقی و در حد کلان بود. وقتی ایشان چنین دستوری به نیروی دریایی می‌دهد کار را به دست کاردان دادند و الان هم همین طور شده است و نیروی دریایی با توان بالا طوری فعالیت کرده است که ناوهای ما در تمام جهان حضور دارند و با نیروهای داخلی کارآمدی که با تعهد و تخصص در خدمت نظام است.

نیروی دریایی ما با آمریکا یا دیگر کشور‌ها همکاری‌های خاصی را داشته است؟

خیر. چرا که ما نیازی نداشتیم. تمام جزایر ما حکم ناو‌ هواپیما بر را دارد و ما این جزایر را تقویت کردیم. از سوی دیگر ما با قایق‌های عاشورا ناوهای آمریکایی و انگلیسی را از پا درآوردیم و نیازی به این کشور‌ها نداریم.

   آیا واقعا ایران توان آن را دارد که تنگه هرمز را مسدود کند؟

ما تنگه هرمز را خیلی راحت ظرف چند دقیقه می‌بندیم

چطور؟ مرز دریایی ایران و عمان چه می‌شود؟

بستن یک تنگه این نیست که با بلوک آب را ببنیدم! با یک موشک دوربرد تمام اهداف را مورد اصابت قرار می‌دهیم و نمی‌گذاریم کسی در این آبراه تردد کند. اگر دستوری صادر شود در عرض ثانیه این تنگه ۱۸ کیلومتری بسته می‌شود.

ایران توان جنگ دریایی با آمریکا را دارد؟

صد‌ درصد. آمریکا ناوهای هواپیما بر خود را از ترس زیردریایی‌های ما از خلیج فارس برد. آمریکا می‌داند که توان مقابله با زیردریایی‌های ما را ندارد، چرا که  ما زیر دریایی‌های ضد زیردریایی اتمی داریم و ایران یک سری در زمان قدیم از روسیه زیردریایی‌های اتمی خرید.

سپاه پاسداران با ارتش در عرصه دریا همکاری دارند؟

بله همکاری خوبی نیز دارند.

شما جانباز هستید؟ آیا به حقوق جانبازی شما رسیدگی می‌کنند؟

من جانبازم ولی برای آب و خاکم جنگیدم و هیچ توقعی ندارم و تمام آرزویم این است که بتوانم دانش دریایی خود را به جوانان منتقل کنم. کسانی‌که در خارج از ایران همکار ما هستند روزی هزار و پانصد یورو حقوقشان است ولی ما فقط می‌خواهیم به کشور خدمت کنیم.

سخن آخر شما برای مخاطبان چیست؟

باید بگویم اقتدار ما اقتدار دریایی است و باید از تمام مرز دریایی استفاده کرد و مردم ما بدانند که انسان‌هایی بودند که حماسه آفریدند. اقتدار ما نشانه تعرض ما نیست بلکه نشانگر دوستی است و ما می‌خواهیم آنقدر قوی شویم که کسی خیال نزدیک شدن به مرزهای مارا نداشته باشد.

 

چه راحت زود دیر میشه

همین چند دقیقه پیش داشتم با جناب عشق تلفنی میحرفیدم که صدای گریه ی بچه اومد ، پرسیدم کجایی ؟ خندید و گفت اومدم پیش اون یکی اینم که شنیدی مدرک اثبات حرفم بود، منم خندیدم و گفتم الان چند سالشه ؟ مال خودتونه یا پدرخوندشی ؟ یهو عشق جدی گفت ، محبوبم اگه ما هم اینقدر راحت از عمرمون نگذشته بودیم الان یکی مثل این رو داشتیم ، دلم یهو هوری ریخت پایین ، این دقیقا حرف دل منه که سعی کردم حتی از حرکات و نگاه هام هم نفهمه ، آخه همه میدونن ، من بدجوری عاشق بچه ام ، بگذریم ، خندیدم و گفتم من مانعش نبودم ها ، اونم گفت میدونم تقصیر منه بس بی عرضه ام ، خلاصه زودی بحث رو عوض کردم و فهمیدم رفته ناهارش رو تحویل بگیره والا توی محل کارش که نی نی ندارن

 

خداجونم میدونم همه جوره هوامو داری ولی خب هوای دلمم داشته باش دیگه خدا جونم ، بدجوری منتظرم

 

راستی حرف از انتظار شد ، حکمت این عشق چندساله و انتظار وصال رو کم کم دارم درک میکنم ، درک کامل از انتظار ، اینکه وقتی منتظری سعی در تغییر داری تغییری که مطلوب معشوقت باشه هرچند شاید واسه تو سخت باشه و حتی شاید هم درک نکنی منطق و لزوم این تغییر رو ولی واسه معضوقت سعی میکنی توی انجامش ( مثل چادری شدنم و .... جوری که حداقل توی ظاهرم واسه همه مشهود شده تنغییرم ( آخه من توی پوشش طرفدار تنوع بودم و رنگهای شاد ، نمیگم بدحجاب بودم که شاید از نظر بعضی هام بودم البته ولی خب اصلا حجاب رو به چادر نمیدونستم ) چند وقت پیش یکی از پسرعمه هام پرسید چی شده ؟ چرا شدی شبیه این خانوم های طرح حفاظت اجتماعی ؟) ضمن اینکه وقتی منتظری هر نشانه کوچیک هم شادت میکنه و شوق دیدن معشوق رو توی دلت گرم تر و گرم تر

کاش میتونستم بگم منم منتظر گل نرگسم ولی صد حیف که میدونم لیاقت زدن این حرف رو ندارم

 

اینم از مرض های امروزی :)

بر اساس تحقیقاتی که در زمینه استفاده از گوشی‌های موبایل صورت گرفته، دانشمندان می‌گویند بسیاری از کاربران موبایل دچار نوعی توهم می‌شوند که احساس می‌کنند گوشی آنها داخل جیبشان می‌لرزد.

 به گزارش پایگاه خبری فناوری اطلاعات برسام وبه نقل از موبنا، بارها احتمالا برای همه کاربران هم پیش آمده که حس کنند گوشی آنها در حال لرزش است، اما هنگامی‌که آن را از جیبشان در می‌آورند متوجه می‌شوند که اشتباه کرده‌اند.

براساس این گزارش، این پدیده نخستین بار حدود پنج سال پیش کشف شد، اما هنوز نامی برای آن در نظر گرفته نشده، با این حال دانشمندان این پدیده را Hypovibochondria یا Ringxiety می‌نامند. به گفته محققان، این عارضه در میان ۹۰ درصد کاربران در سراسر دنیا وجود دارد. روانشناسان می‌گویند در حقیقت ذهن ما نسبت به زنگ خوردن گوشی‌های موبایل شرطی شده و ما رفتارهای وسواسی اجباری زیادی را روزانه انجام می‌دهیم که به نظر عادی می‌رسند.

آنها معتقدند، افرادی که مدام به تلفن همراه خود نگاه می‌کنند تفاوت چندانی با کسانی که مدام دست خود را می‌شویند، ندارند و این قضیه را می‌توان نوعی وسواس دانست و این موضوع همان عاملی است که باعث ایجاد حس غیرواقعی زنگ خوردن‌های خیالی می‌شود.

 

همه مبتلا هستیم هااااااااااا مگه نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ الکی نگید نه :))))))))))))))))))))))

 

اینم قبل رفتنی

یاد من باشد فردا دم صبح جور دیگر باشم , بد نگویم به هوا، آب ، زمین …

 

 

فریدون مشیری

 

ی کم سیاسی

موسسه تحقیقات صلح «استکهلم» در سوئد از میزان پلوتونیومی که رژیم صهیونیستی برای ساخت بمب هسته‌ای در اختیار دارد، پرده برداشت.

 

این موسسه فاش کرد رژیم صهیونیستی نزدیک به هزار کیلوگرم پلوتونیوم برای ساخت ۱۵۸ کلاهک هسته‌ای دارد.

به گزارش العالم، موسسه تحقیقات صلح استکهلم (sipri) که یکی از چهار موسسه تحقیقات بین‌المللی دارای بالاترین تاثیر در جهان است، در گزارش خود فاش کرد، اسرائیل بین ۴۹۰ تا ۹۵۰ کیلوگرم پلوتونیوم در اختیار دارد که برای تولید ۱۵۸ کلاهک هسته‌ای کافی است.

راکتور دیمونا توانسته است بین ۲۹۰ تا ۹۵۰کیلوگرم پلوتونیوم مناسب برای تولید سلاح هسته‌ای تولید کند.

 

اونوقت همین موجودات بیشعور ( توهین نشه ها ، منظورم سیاست مدارن کثیف این حکومت هستن ها ) اینجوری جنجال راه انداختن سر مسئله هسته ای ما ، اصلا یکی نیست بگه آقاجان ما دوست داریم بمب بسازیم ، شما رو سننه ، هروقت شماهای فضول و بیخود و کلا هیچکس بمب نداشت ما هم نمیسازیم دهههههههههههههههههههههههههههههههههههه اصلا هم به نظرم نباید وقت بزاریم و هی براشون توضیح بدیم ما قصد ساخت بمب نداریم ( نظرم شبیه رئیس جمهور سابق هستش نه ؟ ) :)

درضمن ای ول به آقای ظریف که گویا دست پر برگشته  ، امیدوارم واقعا اوضاع بهتر شه ، آقا من مرده شدم از اینهمه بی پولی و قسط :)

 

و اما دیشب

آقا دیشب من و این جناب عشقمان توی اتوبوس کنار هم نشسته بودیم و من داشتم ماجرای این وب لاگی که توی پست قبلی نوشتم و اون آقای همه چیز تموم با دوگوهر در دستانش رو واسش میتعریفیدم و جناب عشق هم در مقام دفاع از همجنسشان برآمدن و هی میگفت خب چرا شما خانوما میخواید حلال خدا رو حرام کنید و خدا بهتر از ما فطرت زن و مرد رو میشناخته و منم میگفتم که بابا جان منه زن اصلا تحمل حضور یکی دیگه رو توی زندگیم ندارم شما دوست داری حلال خدا رو انجام بدی ، خب اینقدر جرات داشته باش و بهم بگو ، منم حق دارم خبر داشته باشم و تصمیم خودم رو بگیرم دیگه ، میفرمودن اونوقت تو بداخلاقی نمیکنی باهام ؟ اخم نمیکنی ؟ گفتم نه ، میزارم میرم فقط :) ایشون هم میگفت اینا همین دیگه ، امر خدا رو میخوای نادیده بگیری ، خدا گفته اطاعت از شوهرت واجبه تو حاظری بری قعر جهنم ولی همچنان حسادت کنی ، منم میگفتم طبق قانون حق طلاق دارم اونم میگفت بیخود ، گفته باشم من هیچ شرطی رو توی دفتر ازدواج امضاء نمیکنم ها اصلا این شرط ها رو از کجا آوردن ؟ هم شما زن ها رفتین دانشگاه و راه افتادین دنبال حق و حقوقتون ، منم عرض میکردم قربان این ها شروطی هستند که خلاف مغتضای عقد ازدواج نیستن و هر دو نفری که طرفین یک عقد و معامله قرار میگیرن ، میتونن 1000000000000 تا شرط بزارن بین خودشون که خللی به ذات عقد وارد نکنه ، ایشونم میگفت اصلا میرم درس حوزه میخونم و ی شورش دینی میکنم بر ضد اینهمه دین گریزی شماها علی الخصوص تو و ..... ، خلاصه این بحث ما همچنان ادامه داشت و من هم نمیتونستم جلو خندم رو بگیرم ( آخه این بحث 90 درصدش جنبه شوخی داشت و چشمای جناب عشقمون بدجوری داشت میخندید در حینی که جدی مباحثه میکرد و میخواست مخ من رو بزنه که مجوز ازدواج دوم و تا چهارم رو بهش بدم و حق صیغه ی 100 تای دیگه )) ، یهو دیدم یکی دوجین مرد همچین عجیب دارن ما رو نگاه میکنن ، ی عدشون گویا بدجوری دوست داشتن جناب عشق با اقتدار این بحث رو به نفع خودش و مردا تموم کنه و ی چندتایشونم بدجوری دوست داشتن ی فصل کتک حسابی بزننش

 

اینم از عشق شیطون من که بدجوری عاشق بحث و مباحثه است اونم از هرجنسی و البته عاشق اینم هست که طرف بحثش رو حتما مجاب کنه ، علی الخصوص اگه طرفش من باشم که باید مجاب شم  ، درضمن فرمودن از من به عنوان ی همسر ( دعا کنید این آرزوی ما محقق بیشه ) انتظار دارن که همراهشون باشم و تاییدشون کنم همیشه ، بنده هم عرض کردم که عزیزم ، قول میدم توی جمع حتی اگه نظراتت مخالف نظر من باشه تاییدت کنم و حامیت باشم ولی تو باید بدونی که این فقط واسه حفظ حرمت تو هست نه اینکه من واقعا همچین نظری داشته باشم هااااااااااااااااا چون منم حق دارم مستقل فکر کنم و نظر داشته باشم حتی مخالف تو ولی فقط توی خلوت خودمون