خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -124

هنرنمایی امروز صبح

 

از وقتی صبح ها طبق اجبار مامای محترم از ساعت 6 صبح بیدار میشم و معجون همسر رو درست میکنم و بدرقش میکنم بره سر کار، کلی بعدش در کارهای خونه خودم رو خفه میکنم :)))))))))))))) امروز صبح دیدم شیر نارگیل دارم دست ساز که دارم ( دفکر کنم درستش شیره نارگیل هست آخه شیره گرفته شده از مغز نارگیل تازه است دیگه )، پودر نارگیل خود ساخته هم که دارم و لذا ی کیک دو رنگ پرتقالی رو تبدیل کردم به ی کیک دو رنگ نارگیلی و کلی دست و پنجه سوزوندم ، حالا منتظرم شب برم خونه و  مزه کنم ببینم چطور شده کییییییییکککککککمممممم

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -123

ی مدل پیتزا

 

اگه همسرتون پیتزا خیلی دوست داره میتونید این روش رو استفاده کنید

نون همبرگر بردراید و با ی چاقوی اره ای به فاصله یک سانت و نیم، یک سانت و نیم برشش بزنین، البته برشهاتون با ته نون نباید بره و حداقل ی یک سانتی با ته نون فاصله داشته باشه که نون از هم جدا نشه

بعد بین برش ها رو باسس گوجه که خب من تندش رو استفاده میکنم حسابی مزه دار کنید و بعد هم از مواد پیتزاتون که آماده کردید مابین قاچ ها رو پر کنید ( من از مرغ آب پز ریش ریش شده، قارچ تفت خورده، پیازچه و سوسن خورد شده، فلفل دلمه ای خورد شده و گوجه فرنگی ریز شده استفاده کردم) بعد هم روی قاچ رو با پنیر ییتزا بپوشونید و بر کنید و بزاریدش توی فر برای  نزدیک 20 دقیقه

هم شام مناسبیه ، هم یک میان وعده خوب 

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -122

چه عروسیم من :)

 

دیروز همسر جان مرخصی بود، منم مرخصی گرفاتم و اندر یک برنامه اجباری بردمش بازار و هدیه روز مادر واسه مامان جونش خریدیم، یک عدد بخارپز

راستی میگم همه مردها اینقدر از بازار و خرید بدشون میا د یا این همسر من اینجوریه فقط؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حالا خوبه من زیاد اهل گشتن و قیمت گرفتن نیستم، همین که چیزی رو که میپسندم ببینم دیگه حاضر نیستم ی مغازه دیگه برم، اونوقت همین هم از طاقت همسرجان خارجه و میگه همون اولین مغازه خرید کنیم و بریم بیرون :))))))))))))))))))))))))))))))))) 

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -121

سحرخیز شدم امروز

 

طبق فرمایشات مامای عزیزی که دو شب پیش رفتیم پیششون، امروز ساعت 6 بلند شدم و برای همسر جان معجون درستیدم و دادم میل نمودن، بعدشم چون شب میخوام برم بیرون، واسه شام هم برنج گذاشتم و واسه خورشت هم پیاز سرخ کرد م مرغ ها رو گذاشتم مزه دار شن که شب به شیوه اکبر جوجه بدرستمشون ، تازه لباس ها رو هم ی دور ریختم توی لباس شوییی

یعنی اللان یک عدد کذت با دستانی بوی پیاز میده نشسته پشت میز شرکت و در فکر مناقصاته :))))))))))))))))))))))))))

همسر خان هم کلی لذت بردن از بیدار بودن بنده و فرمودن از معدود دفعاتی هست که وقت رفتن دم در، از خانوم خونه خداحافظی میکنم و ایستاده بوسش میکنم ( منم فرمودم بس بچه پرویی شما، از فردا خودت معجون درست کن واسه خودت من بخوابم. بوس ایستاده سر صبحم نمیخوام همون یواشکی لپم رو ببوسی کافیه :)))) ) 

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -120

و اما ادامه داستان ما بدو نی نی بدو :))))))))))))))))))))))

 

دیشب رفتم پیش خانومی که ماما هستن ولی خب ازشون تعریف شنیده بودم، البته اعتراف میکنم اصلا با رضایت نرفتم چرا که با عذرخواهی از تمام ماما ها، اصلا قبولشون نداشتم تا دیشب، دیشب که رفتم پیش ایشون با نحوه برخوردش کلا سرخورده شدم ولی خب قبولش دارم و قراره با همسر به روش هالی پیشنهادیش عمل کنیم

حالا از اول ماجرا

آقا دیشب من برای ساعت 7 وقت داشتم و به همسر گفتم نهایتش ی ربع به 8 بیا دنبالم ولی مثل همه مطب های پزشک زنان، تازه ساعت 8 رفتم داخل، خانم دکتر ازم پرسید همسرت هست که گفتم بله و گفت بیاد ایشونم داخل، بعد من ی توضیحی از روند 6 ماه گذشته و پیشنهادات دو متخصص قبلی رو بهشون دادم و ایشون بعدش فرمودن اصلا به این موضوعات فکر نکن و اصلا هم نیازی نیست فعلا به این روش ها و بعد آزمایشات و سونو ها و عکس رنگی های ما رو چک کرد و گفت هر دو سالمید و وضعیتتون خوبه و باید فقط صبر کنید و توکل، البته گفتن میتونی طبق پیشنهاد اون دو متخصص قبلی یکی از روش های آی یو آی یا آی وی اف رو انتخاب کنی ولی خب این به نظر من دخالت کردن توی روند تصمیمات خداوندی است و خب صلاح رو خودتون میدونید ولی میتونید صبر کنید حداقل ی سال بگذره از خواست شما و اقداماتتون بعد  به فکر روش های بعدی باشید، به من هم گفتن اصلا حرف مردم واست مهم نباشه و بیخیالی طی کن و اگرم کسی گفت هنوز بچه نداری و....  بگو فعلا به خواست خودمون بچه نمیخوایم و..... و نهایتا ضمن تاکید بر اینکه نباید استرس داشته باشیم جفتمون علی الخصوص من که این استرس رو به همسر هم منتقل میکنم مسلما، ی روژیم غذایی داد به همسر و گفت در دوره باروری این مرد هست که باید رژیم داشته باشه  و ی سری قرص تقویتی هم داد البته که تا پایان اردیبهشت دوباره بریم پیشش

اما خیلی بداخلاق بود، یعنی برخورد اولش با من اینجوری بود و ی کم بد حرف زد با من :((((((((((((((((((((((((((((((((((((((( ، مثلا گفت من پیشنهاداتم میگم بهت دوست داشتی انجام بده نخواستی انجام نده ، اصلا واسه من مهم نیست تو میخو.ای چیکار کنی، شما بودین بهتون برنمیخورد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟و......

خلاصه اینکه فعلا زیر نظر یک عدد مامای عزیز می باشیم و بیخیالی دنیا رو طی میکنیم و اصلا واسمون مهم نیست قراره چی بشه و سپردیم به خدا و صلاحش :))))))))))))))

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -119

خواهر وسطی رو قربان گردم :)))))))))))))))))))

 

بله دیگه، چیکار کنم قربان نگردم خواهرجان رو!!!!!!!!!!!!!!!

آقا من دیشب اصلا حالم خوب نبود، یعنی فشارم پایین و سر درد وحشتناک، جوری که با هزار و یک مکافات خودم رو رسوندم خیاباون و قرار گذاشتم با همسر جان که ی جوری من رو برسونه منزل مامان اینا، دلم مراقبت مامان میخواست و لوس کردن خودم رو :)))))))))) و صد البته ناهار برای فردای همسر که این آخری رو هرچی همسر گفت بیخیال شو گوش نکردم

حالا امروز خواهر وسطی عزیزم زنگ زده و کلی جویای احوالاتم شده و هی پرسیده خوبی خواهر؟ بعد که خوب حالم رو پرسیده میگه میشه واسه فردا ی کیک کدو بپزی برای 6 نفر و البته ی کیک ساده پرتقالی هم برای 16 نفر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خب بنظرتون من چی باید میگفتممممممممممممممممممممم:))))))))))))

حالا امشب باید برم کیک پزون راه بندازم :))))))))))))))))))))

اونوقت به همسر چی بگم که دیشب جنازه بودم امشب کیک پزیم گرفته در حد تیم ملی اسپانیا

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -118

من، شهزاد و حس و حالهایمان

 

قسمت اول شهرزاد رو که دیدم ی دلشوره عجبی توی دلم حس کردم، دقیقا مثل همون حسی که وقتی بچه بودم  و کارتون حاچ( شایدم حاج) زنبور عسل رو می دیدم، ی دلهره ی دلواپسی، 

راستش من از عشقی که توی قسمت  اول بین شهرزاد و فرهاد نشون میداد حدس میزدم که دنبالش وصال نیست، قسمت چهارم بود یا پنجم که ماجرای فرار رو نشون داد و گرفتار شدن فرهاد و شهرزاد و من چقدر گریه کردم، به حدی که همسر محترم محکم بغلم کرده بود و میگفت چته>؟؟؟؟؟  و خب این گذشت تا قسمت چهاردهم که باز وقت جدایی رویا و فرهاد اشکم دراومد، بعد اون رو هم هنوز نتونستم نگاه کنم، یعنی ما تقریبا هفته پیش قسمت های سیزده و چهارده رو با اصرار همسر نگا کردیم و بعدش دیگه من احساسم نمیکشه دیدن قسمت های بعدی رو، بنده خدا همسر که این وسط باید صبر کنه من حالم بیاد سر جاش تا باز اینقدر اصرار کنه تا راضی بشم یکی دو قسمت دیگه رو ببینیم :)))))))))))))))

راستش حس وحشت  خرداد تا شهریور 93 رو بهم منتقل میکنه، چندماهی که من زنده بودم ولی فرقی با ی مرده نداشتم، چند ماهی که همسر درگیر بود با خانادش برای راضی کردنشون به اومدن به خاستگاری و ازدواج ما که خب این وسط ی جای دیگه رفتن خاستگاری و یکی دیگه رو پسندیدن و بعد هم راضی نشدن به ازدواج ما و همسر بلاخره خودش تنهایی اومد خاستگاری و سر عقد هعم فقط خودش بود ، وای که چه عذابی بود، یعنی من حتی روزی که رفتیم حرم و من رفتم  جوراب های همسر رو بدم که عوض کنه و ازم پرسید حالت خوبه، خوشحالی؟ گفتم هنوز اصلا به حالم فکر نمیکنم،  پرسید چرا؟ تموم شد و داریم ازدواج میکنیم که، گفتم با همه اینا تا صیغه خونده نشه و من جواب ندم باورم نمیشه و اصلا به خودم وعده نمیدم قبل اون، اینقدر که اضطراب داشتم  و حالا با دیدن شهرزاد دوباره همون حس ها زنده میشن و هی توی ذهنم میچرخه اگر ما هم ازدواج نکرده بودیم، اگر همسر پای خواسته اش اینقدر نمی ایستاد و.....

البته ی خوبی هم داره دیدن این سریال، اینکه هر لخحظه خدا رو صدهزار مرتبه شکر میکنم که زیر ی سقف با کسی که نفسم بنده به وجودش زندگی میکنم و میدونم دیگه هیچ کس نمیتونه من رو ازش جدا کنه

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -117

به استقابل عید رفتن

 

اصلا حوصله خونه تکونی و بند و بساطش رو ندارم و اصلا اهل این کارا نیستم و اصلا راستش رو بخواید معتقد به این کارا نیستم :))))))))))))))))))) مثلا چرا باید برم و کابینت ها رو بریزم بیرون و شروع کنم به چیدنشون؟؟؟؟ خب اگر این سیستمی که الان داره کار راه اندازه که خب چرا باید عوض شه و اگرم نه که خب چرا تا الان اصلاح نشده؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اگر ملحفه ها و پرده ها و... نیاز به شستن داشته خب چرا تا الان شسته نشده و اگر نداره که چرا باید بیخود بشورمشون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و..... البته هفته آخر اسفند مثل همه هفته هایی که لباس های توی سید حمام رو میشورم و خونه رو جارو میزنم و گردگیری میکنم و ی دستی به سر روی آشپزخونه میکشم و سرویس بهداشتی رو میشورم، لباسهای توی سبد حمام رو خواهم شست و خونه رو جارو خواهم زد و گردگیری خواهم نمود و ی دستی به سر و روی آشپزخونه خواهم کشید  و سرویس بهداتشی رو هم خواهم شست، ولی فقط همین

قصد داشتم خودم شیرینی بپزم باری عید که خب البته شاید مثلا یکی دو نمونه اونم در حد مثلا دو وعده پذیرایی از خودمون و مامان اینا :))))))))))))) و خب حتما شیرینی از بیرون تهیه میکنم .

قصد دارم هفت سین خوشگلی بچینم و این نیاز به بیرون رفتن و خرید کردن داره، برسم و حوصله کنم البته :))))) ولی سبزه طراحی شده توسط شخص خودم که قراره بره توی ی تنگ بزرگ رو حتما درست میکنم و چندتا تخم مرغ هم با اسپری طلایی  و نقره ای و مسی و صورتی و آبی و سبز  رنگ میزنم( تنبلانه ترین روش تهیه تخم مرغ رنگی برای عید :) ) ضمن اینکه سعی میکنم مامان رو هم راضی کنم ی سبزه خوشگل هم اونا درست کنن 

تازه میخوام دوتا گلدون سنبل هم بخرم، یکی واسه خودمون یکی واسه مامان اینا ولی نمیدونم ماهی بخرم یا نه؟؟؟

دیگه، دیگه......

آها، مهمترین مسئله، خرید هدیه روزمادر برای مادر همسر جان وباشد، نمیدونم چی بخرم، خودم میخوام ی بخارپز کوچولو در حد 100 تومن بخرم ( خسیسم؟ ) ولی همسر میگه مخلوط کن بخریم یا سبزی خورد کن کوچولو( نگرانه مامانش در حین خورد کردن سبزیجات دستش درد میگیره و اینکه چرا سبزی خوردن بزرگشون رو استفاده نمیکنه نمی دونم چرا؟ ) و اینکه آیا برای خواهر محترمه همسر جان که توی خونه است و پدر همسر جان هم هدیه بخریم و اگر بخوایم بخریم چی بخریم هنوز لاینحل مونده واسم ( اوضاع مالیمم که فعلا همچنان زیر صفر است، به نحوی که برای خواهر وسطی هدیه تولدش ی شلوار لی خریدم بعد زنگش زدم که خواهر میشه ی 200 تومن قرضم بدی :)))))))))))))))))) اینجوری هدیه بخرید دوستان جان)

خاطرات قدیمی-آرشیو بلاگ اسکای -116

این روزها

 

این روزها عصبانیم از دست خودم و خواهر کوچیکه، آقا این خواهر کوچیکه من عاشق خرید کردنه، البته کیه که عاشق خرید کردن نباشه؟؟؟؟ حالا این وسط حساب کنید آف های فروشگاهااااا و هایپر ها و.... . چند روز پیش هی به من گفت برو چیزیایی که لازم داری رو از فلان هایپر بخر آف زده و... خلاصه من رو هم راضی کرد و مثلا رفتم فقط احتیاجات من و مامان اینا  رو بخرم ولی وقتی سر جمع خرید های خودم و ایشون رو میازرم کنار هم میبینم فقط 600 هزار تومن خرید کردیم، البته ایشون بیشتر خرید کرده هااااا، طزشم اینه که همه اینا رو لازم داریم. راست میگه هیچ چیز اضافه نخریده ولی خب من میگم چرا باید مثلا ی دفعه 50 هزار تومن بدم و دستمال تولت بخرم مثلا؟؟؟؟؟؟؟ خب این رو میتونم خرد خرد هروقت لازم دارم خرید کنم، کل خریدهامون همینه، یعنی خودمون رو تا 5 ماه دیگه بی نیاز از خرید برخی مایحتاجمون کردیم ولی خب الانم بشدت بی پولیم، یعنی واسه 5 شنبه  تولد خواهر وسطی هست موندم چیکار کنم؟ 

وخیم تر و اورژانسی تر از اون اینه که امشب مامان مهمون داره و من گفتم میوه میرخم ( چون سخته واسه مامان بردن کیسه ها میوه تا خونه ) و اونوقت نگاه میکنم میبینم ته حسابم فقط 13 هزار تومن مونده، یعنی باید چه گلی سربگیرم الاااااانننننن